کوفه بنویس و به او بگو حسین خیال جنگ در سر ندارد و می خواهد از رایی که آمده است باز کرده هور تلاش میکرد هر طور شده امره صدر رو از جنگ با امام منصرف کنه امیر حکومت جباران شایسته ی تو نیست از آن نگرانم که به آرزویت برسی و بر مردم ری حکومت کنی اما هر روز احساس شکست عذابت دهد متوجه منظورت نمی شدم هور چرا باید احساس رو شکست کنم وقتی در سر سراوی ری فرمانم اجرا می شود احساس شکست نیست وقتی ببینی مردم به تو اشتیاغی ندارند و در دل منتظر فرصتی هستند تا از تو به سبب ریختن خون فرزند پیانبرشان انتقام بگیرند اگر آشق ریستی کاری کن که بتوانی بر دلها حکومت کنی که حکومت بر بدنها کار درندگان بیابان است امر صدر فکری کرده و گفت با شنیدن این حرف حس خوبی وجود هر ربن یزید ریاهی رو پر کرد احساس می کرد تونسته مانه ای جاییم بشه دوستان عزیز تا فردا و ادامه ی روایت کتاب بگذار از بد به تازت خدا نگهدار رادیو معارف www.radio-maarif.ir رادیو معارف معارف دریجه این به جمهانه روشنایی و معرفت سرگشتگان کویت پروای سر نداند سرگشتگان کویت پروای سر نداند آشفتگان مویت از خود خبر ندارد آشفتگان مویت آشفتگان مویت از خود خبر ندارد پار سایان بر درگه تو بهریست از آب چشم اوشان خلق جهان از آن رو در رب گذر ندارد حجت الاسلام وحیدی در رب گذر ندارد بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و سن الله علی محمد و آله تاهرین سلام علیکم و رحمت الله دوستان عزیز همراه در برنامه پار سایان از خدا میخواییم که زندگی های ما رو مثل زندگی هزارات معصومین علیهم سلوات الله پر از معنویت قرار بده به ما توفیق بده که به دستورات اون بزرگواران عمل بکنیم یکی از دستوراتی که هزارات معصومین علیهم سلوات الله به مؤمنین دادند اینه که خودتون رو زلیل نکنید مناعت طب داشته باشید دستتون رو پیش هر کسی دراز نکنید پیانبر گرامی اسلام فرمودن استغنو انناس ولو به شاوس سواک از مردم بینیاز باشید هرچند با خواستن یه تیکه چوب مسواک همینم از مردم نخوایید آدم دستش رو پیش اینگکی و اونگکی دراز نکنه یا اگر که نیاز داره باید چیزی رو از کسی بگیره مراقب باشه ازذت نفس خودش رو از بین نبره که باز پیانبر عظیم و شعن اسلام صلی اللہ علیه و آلهی و سلم فرمودن اطلب الحوائج و ازذت نفس خواستهای خودتون رو با حفظ ازذت نفس از دیگران بخواید نکنه آدم خودش رو کوچک بکنه به خاطر این که یه چیزی میخواد از کسی بگیره روایتی هست از وجود نازنینه پیانبر عظیم و شعن خطاب به عبازر که ای عبازر از سؤال کردن اظهار نیاز و نداری کردن بپرهیز این کار زلت نقدیست برای تو و فقری که خودت به استقبال اون رفتی این کار در روز قیامت حسابت رو طولانی خواهد کرد خدا را قسم میدیم به حق محمد آل محمد به ما توفیق بده عزت نفس خودمون رو حفظ کنیم انشاءالله خدا رحمت کنه مرحوم شیخ محمد حسین زاهد رحمت الله علیه از علمای تهران و استاد بسیاری از بزرگان در تهران مثل مرحوم آیت الله مشتهدی ایشون زندگی بسیار سادهی داشت ولی با این حال از نظر مالی در مزیقه بود خب گاهی حتی نیاز به نانشب خودش پیدا میکرد اما به هیچ بج به کسی تقاضا نمیکرد خود ایشون میفرمود من و همسرم دو نفر بیشتر نیستیم بالاخره یک چیزی گیرمون میاد که بخوریم بعضی وقتا برخی از تجار و سروتمندان تهران ارادتی داشتن به ایشون میامدن یکیسه آرد به ایشون میدادن مقدار زیادی مثلا خوراکی برای یک ماه ایشون چاید کافی بود میوردن در خونه ایشون میفرمود نه ما احتیاج نداریم ببرید به گرفتارها فقرها به اونها بدید عزت نفس خودشون رو حفظ میکردن برخی از بزرگان نقل میکنن در احوالات ایشون که این اواخر عمرشون و از امالیشون خیلی زعیفتر شده بود برای این که از کسی پولی قرض نگیرند و ابراز نیاز به کسی نکنند کتابهای خودشون رو میفروختند خب کتابها رو متعلقه کردن در سینه دارند حالا دیگه احتیاج بهش ندارند اونها رو میفروختند نقل میکنن یه روزی یکی از شاگردان ایشون میگه یه روزی مرحوم شیخ محمد حسین زاهد رحمت الله علی به من فرمود که من این کتاب ارشاد القلوب رو میخوام به تو بفروشم و من از استاد کتاب رو ده تومان خریدم آدم باید عزت نفس خودش رو حفظ بکنه پیش دیگران دستش رو دراز نکنه خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله الازمان عشی نجفی رحمت الله علی بعد از آن که پدرشون از دنیا رفته بودن خب ایشون سن 23 سالگیه فقر شدیدی مواجه میشه گاهی گرست نمیمونه خودشون نقل میکنن میگن در مدرسه قوام نجف زندگی میکردم چند شبان روز بود که من غذایی به نرسیده بود صورتشون زرد شده بود گرستگی نتوانشون کرده بود اما برخی دوستانه سمیمیشون که با هم دیگه همهجره بودن نتونسته بودن بفهمن که ایشون گرستنه هست و چیزی نداره مخفی میکرد این گرستنگیشو از ایشون موقعی که او میخواسته غذا بخوره ایشون به یه بحانه از هجره بیرون میرفته بعد هم بر میگشته و خب دیگه وقتی غذا تمام شده لابد تو غذا خوردی من هم غذا خوردم به هیچ وجه ابراز گرستنگی و فقر پیش همهجرهی خودشونم نمیکردن که عزت نفسشون خدایی نکرده پایمال نشه خوده ایشون فرموده بودن من بارها در نجف اشرف برای این که بتونم کتاب بخرم چون رسالت خودشون رو حفظ کتابهای قدیمی اسلام عزیز و شیعه قرار داده بودن اموالشون رو در راه خرید این کتابها هزینه میکردن بارها برای این کتاب بخرم لباسهای خودم رو گروه میگذاشتم در یک مغازهی مقداری پول میگرفتم که کتاب بخرم که بتونم این تراس شیعه رو حفظ بکنم بعد که دو مرتبه پول به دستم میامد میرفتم لباسهایم رو از گروه آزاد میکردم یا این که نماز و روزه استیجاری میگرفتم برای انوات مؤمنین که از دنیا رفته بودند و حالا میخواستن برای اونها عملی به جا بیارن من نماز و روزه استیجاری قبول میکردم پول او رو صرف خریده کتاب میکردم ایشون هم وظیفه خودش میدونه که عزت نفسش رو حفظ بکنه و از اون طرف وظیفه خودش میدونه که تراس شیعه رو نگهداری بکنه اینجور تلاش میکنه و زحمت میکشه به جمعه دیگری هم عرض بکنم که آله بزرگوار در قوم به سختی خاندار شدند و جهت این که به سختی خاندار شدن هم همین بود که به این یکی و اون یکی رو نزدند با عزت نفس خدای متعال برای ایشون یک خانه فراهم کرد قصه خاندار شدنشون هم جالبه مرحوم آیت الله مرعشی نجفی رحمت الله علیه میفرماهند که همسایهی داشتیم من مستعجر بودم صاحب خانه بسیار بد اخلاق بود یه وقتی وارد خانه شدم دیدم با خانمم داره بد صحبت میکنه و من ناراحت شدم رفتم محضر فاطمه معصومه سلام الله علیها و از ایشون تغاظا کردم که بیبی جان من به کسی رو نمیزنم شما انایت کنید ما از این وضعیت خلاس بشیم که خب بعدها نامه ای از سمت اموی ایشون به دستشون میرسه که من مشکلی پیدا کرده بودم و نظر کردم که اگر این مشکل من حل بشه یک خانه برای یک سید فقیر تحییه کنم حالا که حاجتم براورده شده میخوام نظرم رو ادا کنم فکر کردم بهترین مورد شما هستی و یک پولی رو حواله کرده بودن و مرحوم آیت الله مرعشی نجفی رحمت الله علیه منزلی تحییه کردن خدا به هممون توفیق بده اهل مراعات از ازت نفس خودمون باشیم و خودمون رو پیش این یکی و اون یکی به خاطر مال دنیا کوچک نکنیم انشاءالله سدایی مندگاه جلوی از جامعه دینی رادیو معارف یعنی چهی به جمهان روشنایی و مرفق رادیو معارف سدای فضیلت و فطرت چه بحونه ای برای بیترفتنم بیارم جاده روبروم نشسته پالیم روایت عشق روایت عشق زنان هماسساز زنان دلیر و مقاوه زنانی که پا به پای همسر و فرزند شهیدشون ایستادگی کردن زنانی که هر روزشون رو با عشق شروع کردن و با عشق به پایان رسوندن دست این زنان رو میبوسیم و فقط میتونیم بگیم شرمنده ای چند برنامه یه مهمون خانوم زهرا ناصری همسر شهید مدافع حرم جواد اکبری از شهدای افغانستان هستیم بخشی از برنامه قبل رو میشنویم نسخه سرش کردفته بگی نزداشتن ما رفتیم فردخونه اردر شهر هم گریه کرد داد زد گفت که میخواییم بکشین اینا رو گفت من نیجازه نمیدم این ببینن که مردی که واقعا من هنوزم حسد میخورم که چرا نزداشتن دستم کفر نجا بودم نزداشتن صورتشو ببینم آقا جان اگه نسخه سرش نبود چرا نسخه سرشو نکشونده من دست بگشم ما که رفتیم دفنش کنم بعد در تابوتش که رفتم درشو که باز نکردن بعد به بابا میگفتم بابا شنیدم که دارن میخوان دلگین بکنن گفتم به بابا من میخوان جوادم رو ببینم بعد از بس جمعیت شلوق بود بابا ام رفت مردارو کنار زد که میخواد زنش بیاد بشینه اون کپ خاکی که عبرو خالی میکنن من رفتم اونجا درش هستم دیدم که از تو تابوت در بردن گذاشتنش توی دبر گفتم جواد توی اینجا چی کنی کنی دهی صدا زنم گفتم یا حسن یا زهر فقط شخص زنم گفتم یا حسن یا زهر اخی که دفنش کردن پدر شهرم اومد بوز کرد سرمو گفت که دیگه انتحان تو شروع شد زندگی تو شروع شد جواد رفت اون روز از بس گریه کرده بودم اندازه یه ست دو ست من کور شده بودم نمیتونستم اینجایی رو ببینم اینقدر گریه کردم خداییم جوادم رو که بردیم من و بچه ها من ببرم باید ببریم خداییم من نمیتونم تنبال بکنم جوادم رو شهیده بی سر اومد آی لاله پرپر اومد آی تن شبیه جسمه علی اکبر اومد شهیده بی سر اومد شهیده بی سر اومد شهیده بی سر اومد در برنامه های قبل زهر خانم از شهادت همسرش برامون گفت و در دو داغی که اون لحظه تحمل کرده از شهادتی که خیلی روح و روانش را آزار داده اونم به علت نبودن همسر و فراغی که باید تحمل کنه به خصوص این که وقتی حرف بچه ها وسط باشه این داغ بیشتر خودش رو نشون میده داغی که هنوز همیشه در حرف های خانم ناصری با تمام وجود احساس کرد صادق یه ذره خودش رو سرگرم میکرد تو دل خودش نگه همه داشت ولی محمد سینا تا چار پنی سالگی متظر باباش بود برداشترم که میرفت سوریه برمیگشت برای پسرش که تبلیت گرفته بود یه روز یادمه که از مشت که برگشتیم رزا اومد اول سینا رو بقل کرد مشکت گذاشت روز نمید بعد ارفان مشک قشن بقلش کرد بچن پاش رو جنم کرد دوه کمر رزا باباش این داشت مچش میکرد مچش میکرد بعد خندیدم یه نگام افتاد به پایین بیدم که ببینم بچن سینا پایی رزاله گرده محکم پخل کرده قد دلم شکرد از اون بارم که تبلیت گرفته بود بسش بورده بود اومد میگفت که ماما که بابایی من میده تبلیت منو بیاره سرگزن بهش بگفت بیا دیگه گفتم بابا مرده میفهمید دیگه نمیاد بچه بود که هیچی نگفت سکوت کرد و هیچی نگفت گفتم بابا دیگه نمیاد منتظرش نباش گفتم رفته بچه من چهار سال اکی کل اصلا تو شو شد افسار داقه که هنوزم که هنوزم شهرابجیم که از سوریه برگشت برای دخترش سوقاتیو او برد ما این که برای سینا یه چپیه او برد برای دخترش خب کفشو برده بود لباسو برده بود و اینها برده میرفت بقل باباش میرفت بلی برگشت نیست سبور استفاده شدیم که برگردیم سرکشو کنش رو سینم گفت ماما چرا بابای من نیومد گریه کرد گفت برام لباس میخری برام خوراکی میخری ببین بابای نازومنده چرا بابای من نیومد گفتم چه بگم از این ورد به سر فضول کم گریه کرد از این ورد من سینا گریه کرد گفتم چه بگم ماما گفته دیگه منتظر باش بهش امید دادم که امام زمان برمیگرده شاهده هم برمیگردن با امام زمان که هر روز منتظرم اون روزه که امام زمان که میاد که بابای منم بیاد امام زمان که امام زمان که میاد مثل یه داغ وجودشون رو میسوزونه زخم زبانهایی که هیچ وقت نمیتونه فراموش بشه و همیشه به دلشون هست حرفای مردم برای شاهده مدافع حرم خیلی وقتها آزاردهنده است و این آزار رو مادران و همسرانشون بیشتر از بقیه درک میکنند شاید بهتر باشه به این آدم ها بگیم یک کمی فقط یک کمی مراقب دل این عزیزان باشید اونا خودشون با درد و رنج فراغ دارند زندگی میکنند و خیلی خیلی برایشون سخته که با حرفهای دیگه قلبشون به درد بیاد بیشتر از زخم زبانهایی بیشتر از اتفاقهایی که دیگه میفته یعنی چگر من بچه ها پال کرد یعنی من روز به روز یعنی زره زره هم کنار بچه ها هم دارم آب کشم برای میگن که اون روزای اولیان که جواد شهید شده بود میگفتن که بیچار جوانه پرپر شد اینا که زندگیش رو میکنند ولی نیستن که ببینن خود رو شاهده ولی جوادیه بار شهید شد من روزی هزار بار دارم ببینم با دیدن مثلا خبه بچه ها الان بچه ایم الان دو ساله از ابازورگم میگه ماما چرا من مابا ندارم چرا یکی نیست پشتن باشه چرا من تنهاییم خودش رو بودم تو خوب گفت چرا بچه های من تنها بچه های من تنها خیلی نگرانه بچه هاشه خیلی بچه هاش رو دوست داره افراز نگرانه خیلی میکنند ولی خیلی الان بچه های من الان خیلی محتاجه با با یعنی یکی گفتم گفت که الان حال روزت چجوره گفتم ببینید به یکی از خانمه ای سپان گفتم ببینید گفتم اگه کسی میخواد ببرید سوریه گفتم بچه هاشم باش ببرید که شهید بشن اما روز هزار بار داریم میمیدیم فکر کنید که ما روز خوش داریم چون من اینکه به هم میگن که مرد باید باشی من اینکه دندون کشیدم اچار و هشت سال یعنی به اینه بگم که من مثل بچه ها هم یتیمم یعنی احساس یتیمی میکنم با بچه ها وقتی شوهر آدم است کنار آدم ببینیم خودم مثل یتیمم ولی بابام زنده است اشاله سالم باشه سر شوهر بچه هاش بشه ولی واقعا خودم کنار بچه ها مثل یتیمم میبینم چون نیمیتونم به هر درم و به کسی بگم هر وقتی من زنم مشکلی بازم بشم یه خیلی دیگه میبارم میرم حضرت مصر میشنم گریه میکنم گریه میکنم اما از این وقت چند که هم میرم گریه میکنم تو با اماهی تو کمک سر نارو ابو حامده ها جن مدیم برا تو با ذکر یا زهرا یا حسن یا حسن جانم مولا یا حسن یا حسن جانم مولا یا حسن یا حسن جانم مولا یا حسن یا حسن جانم مولا یا حسن یا حسن جانم مولا یا حسن یا حسن از شبکه رادیوی معرف برنامه روایت اشق رو تقدیم شما می کنیم و مهمون خانوم زهران ناصری همسر شهید مدافع حرم جواد اکبری از شهدای افغانستان هستیم و داریم درد و دلهای خانوم ناصری رو می شنویم حرف هایی که واقعا آزارمون داد یه وقتایی باید با خودمون فکر کنیم که نسبت به خانواده های شهدا به خصوص شهدای مدافع حرم باید چه رفتاری داشته باشیم اینقدر راحت در موردشون قضاوت نکنیم چه کسی حاضر می شه به بهای پول و پاداش از جون عزیزش پدر بچه ها و همسرش بگذره درد و دل خانوم ناصری درد و دل خیلی از مادران و همسران شهداست به خصوص شهدای مدافع حرم ما خب هیچی نمی خواهیم امیدون می گنیم که شما شمشتلا گرفتین حقوقتون فلانه ببین حاضرم ببین فقیر باشم هیچی نمی خواهیم چی نداشت باشم چه به درد می خواهیم ما اینکه الان اونقدر پولی هم نداریم همه فکر میکنم با خیلی پول داریم با خیلی پول داریم خیلی داره به همون خوش میگذرد از صورتی که دنیا بچان توی شادی توشون باشه اصلا نیست زندگی ما داریم اینجورو میگذرد یه چیزایی میبینم از زمونه که قصه ها گلوم و سد میگذرد میگذرد میگذرد میکنن تو رفتی و یه عده بی مرفق چه ساده خونتون لگرد میکنن مو ها پریشونه و گود چشمام اب نداره فدا سر رقعیه بابا دعا کن که من آماده رم بشیم فدا موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی مرز میشم یه دو روز هر موقع از جواد حرف میزنم ولی میگم بربون جواد برام خیلی جوادم دلش پاکه جواد قبل از اینکه بره به کمک بکنه دوستان نفر رو که بر یردونه شبش رفته مثلا قسل شهادت کرده و با برادر شهرم صحبت کرده گفته که من فردا شهید میشم رزام خندیده و گفته که واقعا شهید میشی گفته آره خدا رو چه دیدیم شاید ما هم شهید شدیم بعد گفته که دلم برای زهره تنی شده دلم برای بچه ها تنی شده یه بار دیگه ببینم اشون پقلشون کنن بسشون کنن اونجا باید دلم یعنی هر رفت یاده حرفای رزامی افتم یعنی چیکرم پار پار میشه به جواد گفته بودن دوستاش توی سوریه گفته بودن که بچه کچیک داری زن جبون داری گفتم اونا خدای خودشون دارن گفته من سپردمشون به خدا میگن تا دل نکنی خدا نمیبرده بعد تو خواب خوهرشوارم هم اومده خوهرشوارم گفته بهش گفته جواد گفته جواد خیلی خوبه گفته آره بعد گفته شهادت چجوریه یاده دارش بعد گفته شهادت خیلی زیباس گفته آره بشنگ تو خواب بیشتر بشنگ جواد میاد بشنگ ابرازه ایگرانه میکنه حرفشون میزنه بلده امام حسین بوده خواهرشوارم گفت خوابشو دیدم گفته من سر بزد به ما گفت برم آقا به امام حسین شب جشن گرفته ما را دعوت کرده دوستان اومدن که ما همدیگه بریم یعنی میگم اینقدر که جواد روحش بلند بود یعنی از خود گذاشتی با آن کرده بود یه دعا هم برام بکنیم برام شما برام همه اینکه هم دار