ای آم، ای آم منم تو دل جاده دست خالی و پیاده الهی که جانم و نم همینم سنم زیاده چوز عشق آخه چی دارم من مدیو به علم دارم دل جنگه شبدی دارم هر بابه به طلب ما رو خوند هر بابه چی به جهان روشنایی و معرفت جلوی از جامعه دینی رادیو معارف صدای فضیلت و فطرت سرگشتگان کویت پروای سر ندامند سرگشتگان کویت پروای سر ندامند آشفتگان مویت از خود خبر ندارند آشفتگان مویت از خود خبر ندارند پار سایان بر درگه تو بحریست از آب چشم اوشان خلق جهان از آن رو در ربید خلق جهان از آن رو در ربید برای موسیقی امتحان و عقیم بسیار مند و حفظ توفیق بنابرای از حکام ر rodz پنافع به ما توفیق بده که به دستورات اون بزرگواران عمل بکنیم یکی از دستوراتی که هزارات معصومین علیهم سلوات الله به مؤمنین دادند اینه که خودتون رو زلیل نکنید مناعت طب داشته باشید دستتون رو پیش هر کسی دراز نکنید پیانبر گرامی اسلام فرمودن استغنو عن الناس ولو به شوس سواک از مردم بینیاز باشید هر چند با خواستن یه تیک چوب مسواک همینم از مردم نخواید آدم دستش رو پیش اینگکی و اونگکی دراز نکنه یا اگر که نیاز داره باید چیزی رو از کسی بگیره مراقب باشه عزت نفس خودش رو از بین نبره که باز پیانبر عظیم و شعن اسلام فرمودن اطلب الحوائج و عزت نفس خودش رو از بین نبره عزت نفس خواستهای خودتون رو با حفظ عزت نفس از دیگران بخواید نکنه آدم خودش رو کوچک بکنه به خاطر این که یه چیزی میخواد از کسی بگیره روایتی هست از وجود نازنینه پیانبر عظیم و شن خطاب به عبازر که ای عبازر از سآل کردن اظهار نیاز و نداری کردن بپرهیز این کار زلت نقدیست برای تو و فقری که خودت به استقبال اون رفتی این کار در روز قیامت حسابت رو طولانی خواهد کرد خدا را قسم میدیم به حق محمد آل محمد به ما توفیق بده عزت نفس خودمون رو حفظ کنیم انشاءالله قرار قفلت را باید سدو مسیر اون خدا رحمت کنه مرحوم شیخ محمد حسین زاهد رحمت الله علیه از علمای تهران و قصداد بسیاری از بزرگان در تهران مثل مرحوم آیت الله مشتهدی ایشون زندگی بسیار سادهی داشت ولی با این حال از نظر مالی در مزیقه بود خب این حالی در مزیقه بود گاهی حتی نیاز به نانشب خودش پیدا می کرد اما به هیچ وش به کسی تقاضا نمی کرد خود ایشون می فرمود من و همسرم دو نفر بیشتر نیستیم بالاخره یک چیزی گیرمون میاد که بخوریم بعضی وقتا برخی از تجار و سروتمندان تهران ارادتی داشتن به ایشون می اومدن یکیسه آرد به ایشون می دادن مقدار زیادی مثلا خوراکی برای یک ماه ایشون شاید کافی بود می اوردن در خونه ایشون می فرمود نه ما احتیاج نداریم ببرید به گرفتارها فقرها به اونها بدید عزت نفس خودشون رو حفظ می کردن برخی از بزرگان نقل می کنن در احوالات ایشون که این اواخر عمرشون و از امالشون خیلی زعیفتر شده بود برای این که از کسی پولی قرض نگیرند و ابراز نیازه به کسی نکنند کتابهای خودشون رو می فرختند خب کتابها رو متعلقه کردن در سینه دارند حالا دیگه احتیاج بهش ندارند اونها رو می فرختند نقل می کنند یه روزی یکی از شاگردان ایشون می گه یه روزی مرحوم شیخ محمد حسین زاهد رحمت الله علی به من فرمود که من این کتاب ارشاد القلوب رو می خوام به تو بفروشم و من از استاد کتاب رو ده تومان خریدم آدم باید ازذت نفس خودش رو حفظ بکنه پیش دیگران دستش رو دراز نکنه خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله الازمامر عشی نجفی بعد از آن که پدرشون از دنیا رفته بودند خب اشون سن 23 سالگیه فقر شدیدی مواجه می شه گاهی گرست نمی مونه خودشون نقل می کنند می گن در مدرسه قبام نجف زندگی می کردن چند شبان روز بود که من قضایی به نرسیده بود صورتشون زرد شده بود گرستگی نتوانشون کرده بود اما برخی دوستان سمیمیشون که با هم دیگه هم حجره بودن نتونسته بودن بفهمند که ایشون گرستنه هست و چیزی نداره مخفی می کرد این گرستنگیشو از ایشون موقعی که او می خواسته قضا بخوره ایشون به یه بحانه ای از حجره بیرون می رفته بعد هم بر می گشته و خب دیگه وقت قضا تمام شده لابد تو قضا خوردی من هم قضا خوردم به هیچ وجه ابراز گرستنگی و فقر پیش همهجنهی خودشونم نمی کردن که ازذت نفسشون خدایی نکرده پایمال نشه خودشون فرموده بودن من بارها در نجف اشرف برای این که بتونم کتاب بخرم چون رسالت خودشون رو حفظ کتاب های قدیمی اسلام عزیز و شیعه قرار داده بودن اموالشون رو در راه خرید این کتاب ها حزینه می کردن فرمودن بارها برای این که بتونم کتاب بخرم لباسهای خودم رو گروه می گذاشتم در یک مغازهی مقداری پول می گرفتم که کتاب بخرم که بتونم این تراس شیعه رو حفظ بکنم بعد که دو مرتبه پول به دستم می اومد می رفتم لباسهایم رو از گروه آزاد می کردم یا این که نماز و روزه استیجاری می گرفتم برای انوات مؤمنین که از دنیا رفته بودن دو حالا می خواستن برای اونها عملی به جا بیارن من نماز و روزه استیجاری قبول می کردم پول او رو صرف خریده کتاب می کردم ایشون هم وظیفه خودش می دونه که عزت نفسش رو حفظ بکنه و از اون طرف وظیفه خودش می دونه که تراس شیعه رو نگهداری بکنه اینجور تلاش می کنه و زحمت می کشه یه جمله دیگری هم عرض بکنم که آله بزرگوار در قوم به سختی خاندار شدند و جهت این که به سختی خاندار شدن هم همین بود که به این یکی و اون یکی رو نزدند با عزت نفس خدای متعال برای ایشون یک خانه فراهم کرد قصه خاندار شدنشون هم جالبه مرحوم آیت الله مرعشی نجفی رحمت الله علیه می فرماند که همسایهی داشتیم من مستعجر بودم صاحب خانه بسیار بد اخلاق بود یه وقتی وارد خانه شدم دیدم با خانم هم داره بد صحبت میکنه و من ناراحت شدم رفتم محضر فاطمه معصومه سلام الله علیها و از ایشون تغاظا کردم که بیبی جان من به کسی رو نمیزنم شما انایت کنید ما از این وضعیت خلاص بشیم که خب بعدها نامه ای از سمت اموی ایشون به دستشون میرسه که من مشکلی پیدا کرده بودم و نظر کردم که اگر این مشکل من حل بشه یک خانه برای یک سید فقیر تحیه کنم حالا که حاجتم براورده شده میخوام نظرم رو ادا کنم فکر کردم بهترین مورد شما هستی و یک پولی رو حواله کرده بودن و مرحوم آیتون لاهیم ارعشی نجفی رحمت الله علیه منزلی تحیه کردن خدا به هممون توفیق بده اهل مراعات اززت نفس خودمون باشین و خودمون رو پیش این یکی و اون یکی به خاطر مال دنیا کوچک نکنیم انشاءالله مخاب کمش نوز بد بوی و اندو مخاب رسانه ی دینی رادیو معرف سدا مرحوم مرحوم مرحوم مرحوم مرحوم مرحوم مرحوم مرحوم مرحوم مرحوم مرحوم مرحوم به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب و از رادیو معرف می شنوید در این برنامه گزیده ی از کتاب بگزار اصبت به تازت در ساختار روای نمویشی اقتباس و روایت می شه نویسنده در این اثر زندگی هماسی و معنوی حر ربن یزید ریاهی رو روایت کرده این کتاب خاننده رو به سفری روحانی در مسیر رستگاهی و تحول این شخصیت برجسته میبره در برنامه اینقدر تا جایی شنیدید که هور کاروان امام حسین علیه السلام رو در سر زمین کربلا متوقف کرد و حالا ادامه ی روایت کتاب بگذار اصفت بتازد در قسمت هشتم هور کاروان امام حسین علیه السلام بکر حرفی بزنه هور بلند شد و اونو در آقوش گرفت بکر گفت پرده خیمه را بالا بزن پدر ساعتی دیگر گوش گوشه این بیابان را کوفیان پر میکنند امار ابن سعد معمور جنگ با حسین شده است چه میگوی بکر از اردوی سپاه چار هزار نفری امار سعد در هومه کوفه خبر دارم عبیدالله او را معمور سرکوبه شورش دیلمیان کرده است همکنون امار سعد باید در راه ری باشد مدتی که گذشت پرده خیمه بالا رفت و عبو تارق رفیق سمیمی هور وارد شد امیر دا چشم کار میکند آدم است و عصب پیاد و سواره قیامتی که میگویند اینجا است هنوز حرف عبو تارق تمام نشده بود که ادده از بزرگان چند قبیله وارده خیمه هور شدن سماحی تمیمی که پیرتر از همه بود رو به هور کرد و گفت قبل از اینکه هور حرفی بزنه عبو تارق رو به سماحی تمیمی کرد و گفت امیر دا چشم کار میکند آدم است وارد شدن قبل از اینکه هور حرفی بزنه Era قبل از اینکه هور حرفی بزنه Ara قبل خود پیدار گفت معمولت ما هسته تمومتها را آتی immigrants قبیل فیدان بزرگان قبیل سویک samples بزرگان تع breeding سه شهر سکنگ سازی Augen مخرج منقش استمورتی آماده باشد قبایل ایستاده بودن و خیره به هر لگاه می کردن راه خلاسی در کار نبود هر تو فکر رفت و با خودش گفت چگونه می توانم با سرگان قبایل را آرام کنم وقتی در خودم نبردی بی پایان آغاز شده است هر با این فکر به لشکری که از دور پیدا بود اشاره کرد و گفت بانجا نگاه کنید و ببینید امیر عبید الله ابن زیاد چه لشکری فرستاده است همه به جای خیره شدن که هر اشاره کرده بود بکایر بازوی پدرشو گرفت و گفت پدر عبید الله با این چه می داند دیگر حسین قصد ورود به کوفه را ندارد تمام راه های ورود به کوفه را مسدود کرده است بکایر اینو گفت و به نقطه ای اشاره کرد و ادامه داد آنجا را نگاه کن پدر این ابتدای لشکر است دا چند روز دیگر بیست هزار مرد دیگر هم به این سهره خواهند آمد با شنیدن این حرف دلشوره و نگرانی به جون هر چنگ انداخت بکایر ادامه داد امیر و بیدولاه به من گفت پدرت جنگجوی بزرگیست که عرب کمتر نزیر او را به خود دیده است تنهای به اونی از که نهرمخویی می کند و دل رحمی به خشمی دهد و بیدولاه گفت شر حسین برای امت اسلام شدیدتر از آن از که نهرمخویی درمانش باشد با شنیدن این حرف هر زیر لب گفت هر تو حال خودش بود که عبوتارق روب بزرگان قبایل کرد و گفت هر همینطور که ایستاده بود تو خودش مچاله شد و زیر لب گفت این لشکر بزرگ برای مقابل با تن سبایی هر تو حال خودش بود که دوباره صدای پسرش با که ای رو شنید امیر روبی دولاه به امر سعد گفته که شرط حکومت ری پیروزی بر حسین است با شنیدن این حرف آسمون دور سره هر چرخید لبهای تشن و طرق خورده مسلم ابن عقیل یادش اومد و وسیعتهای که با دستره همینطور که ایستاده بر این جنگ شده بر این جنگ شده دسته بسته به امر سعد می کرد اما چاری نداشت فرمان عبید الله بود بعدها شنیدم که مسلم از امر سعد خواسته بود سپره او را بفروشد و قرزش را ادا کند پیکرش را نیست تحویل بگیرد و به خواهد بسپارد دیگر این که پیکی برای حسین بفرستد و از او به خواهد به کوفه نرود اما امر سعد چه کرد به جای این که به وسیعت مسلم عمل کند راز او را کنار گوش پسر زیاد برملا کرد تا اعتماد عبید الله را بیش از بیش جلب کند هور تو فکر بود که بکر گفت کاش راز مقاومت حسین در برابر اینها را می فهمیدم بکر اینو گفت و به لشکری که از دور پیدا بود اشاره کرد سهرا پر بود از مردان خریداری شده عبید الله ابن زیاد کوفیان بی وفا و فراموشکار به کربلا حجوم آورده بودن بکر همینطور که به اونا خیر شده بود گفت پدر به چشم خود ترس را در مردم کوفه دیدم دیدم که مردی برای کاری به کوفه آمده و نتوانسته بود به لشکر عبید الله ملحق شود ابن زیاد سر او را آینه ای عبرتی کرد برای مردم شهر و آینه ای برای تکثیر وحشت میان مردم در گوش گوشه کوفه ابو طارق ساکت کنار بکر استاده بود دنباله حرف اونو گرفت همیر زاده درست میگوید بسیاری از مردم نفقت به تمه سکایزید که از ترس عبید الله به این لشکر ملحق شدند با حرف ابو طارق هر دوباره تو فکر رفت ترس یا تمه؟ گدام یک مرا در این نقطه رو در روی خسین قرار داده است تنها یک را منده است شاید تنها حکمت حضور من در لشکر عبید الله این باشد که مانه این جنگ نابرابر شدم باید خودم را به عمر سعد برسانم و طوری با او همراه شدم که به توانم مانه این جنگ شدم هر با این فکر از خیمه بیرون رفت سوار برعصبه شد و به سمت خیمه عمر ابن سعد تاخت هر تو خیمه فرماندهی عمر ابن سعد استاده بود و حرفای اون رو میشنید من یزید خدا بخیر نیست اما یکی را پیدا کن که بیش از یک بار فرصت زندگی از خدا گرفته باشد من نیز یک بار زندگی میکنم آرزوی دارم که همه ی عمرم را به پایش ریخدم من عاشق ری هستم و شیفت یک اندوم زهرهایش حسین و غیر حسین نمیشناسم مامورم و محضور به من حرم شده از که آتش فتنه را به خوابانم و سپس بر تخت حکومت ری بنشینم عمر سعد نفسه بلندی کشید و ادامه داد نشنیدم که در کوف جنگ جوی نام آورتر از تو زاده شده باشد هر عوضه شجاوت و شمشیر تو را هر که نشنیده باشد کریبیش نیست حکومت ری را که به دست فکرم برایت نخشه دارم تو شایست یانی که گسترد ترین لشگرمه بلاد را فرماندهی کنی نازدو امیر و بیدالله ابن زیاد بر همراهی تو در این جنگ گواهی خواهم داد پر با شنیدن حرف های عمر سعد تو فکر رفت و با خودش گفت گواهی عمر سعد را پیش از این نیست شنیدم او یکی از آنانی بود که به درخواست عبیدالله بر زده حجر ابن عدی گواهی داد و او را به فت انگیزی و کنیده کفر متهم کرد گواهی که دستاویز معاویه برای به خاک و خون کشیدن حجر و یارانش در مرجع از راب شد هی کجا سهر می کنی بین یزید شنیدی چه گفتم آره امیر شنیدم چه گفتی براسی تو می خواهی به روی خسین ابن علی شمشیر بکشی با آن که هر دو می دانیم او فرزند رسول خداست عمر سعد به نقطه خیره شد و پرسید از چه سخن می گویی هار رسول خداست از دل خودم سخن می گویی بین یزید خدا شاهد است که من نیزرازی به شرکت در این جنگ نبودم اما اما نوول از امیر و بیدولا خواستم که مرا از این میدان معاف کند اما نپذیرفت و گفت شرط واگزاری حکومت ری همین است من برای رسیدن به حکومت ری مجبورم با حسین بجنگم می فهمیم امیر و بیدولا خواستم که مرا از این میدان معاف کند و گفت و به اون اشاره کرد که به خیمه بره هر وارد خیمه امر سد شد و گفت خیل باشد امیر ابن قیس را فرستادم تا از حسین سال کند که به چه منظوری به اراغ آمده است حسین گفته که در پی دعوت کوفیان به اراغ آمده است حال اگر او را نمی خواهند باز می گردد وقتش رسید است که کاری کنی نامی برای والی کوفه بنویس و به او ببو حسین خیال جنگ در سر ندارد و می خواهد از رایی که آمده است باز کردد هر تلاش می کرد هر طور شده امر سد را از جنگ با امام منصرف کنه امیر حکومت جباران شایسته تو نیست از آن نگرانم که به آرزویت برسی و بر مردم ری حکومت کنی اما هر روز احساس شکست عذابت دهد متوجه منظورت نمی شدم هر چرا باید احساس شکست کنم وقتی در سر سراوی ری فرمانم اجرا می شود امیر احساس شکست نیست وقتی ببینی مردم به تو اشتیاغی ندارند و در دل منتظر فرصتی هستند تا از تو به سبب ریختن خون فرزند پیانبرشان انتقام بگیرند اگر آشقه ریستی کاری کن که بتوانی بر دلها حکومت کنی که حکومت بر بدنها کار درندگان بیابان است امر سد فکری کرد و گفت هم راست می گویی بن یزید من دستانم را به خون حسین آلوده نمی کنم و امیر و بیدالا ابن زیاد می نویسم که بدون خون ریزی می شود قائله را خوابند با شنیدن این حرف حس خوبی وجود هر ابن یزید ریاهی رو پر کرد احساس می کرد تونسته مانه جنگ بشه موسیقی دوستان عزیز تا فردا موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی ادامه روایت کتاب بگذار از پد به تازت خدا نگهدار موسیقی سدانگ فضیلت و فطرت موج افعی ردیف نوود و شش مگاهه رادیو معارف موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی بنام خدا سلام مهدی از همکارای منه و یک ماه پیش متاسفانه پدرش رو به علت استقلبی از دست داد دیروز که دیدمش بعد از حالو احوال کردن گفت حاجی راستی با خبر شدیم که پدرم مقداری بدهکاری داشته و اونا رو پرداخت نکرده حالا سوالم اینه آیا ما که وراس ایشون هستیم میتونیم بدون پرداخت بدهی ایشون یا تا زمانی که بدهی رو بپردازیم از منزل، باق، زمین زراعی و ماشینی که پدرم به عرص گذاشته استفاده کنیم؟ گفتم مهدی جان شما باید نظر مرجع تقلیدت رو جویا بشی گفت من و برادر خوهرها مقلد رهبری هستیم میتونی فتوای ایشون در این مورد چیه؟ خلاصه منم گشتم و فتوای ازرات آقا رو پیدا کردم زنگ زدم به مهدی و گفتم مهدی جان در این مورد فتوا و نظر ازرات آقا اینه که اگه ورسه قصد داشته باشن بدون تأخیر و مسامحه بدهی مهدی رو پرداخت کنن اشکالی نداره یعنی اگه شما به عنوان ورسه قصد و نیتتون این باشه که بدون تأخیر و کتابه تا هی اون بدهی رو که به گردن پدرتون بوده پرداخت کنید میتونید از زمین، خونه و مال انوالی که ایشون به جا گذاشته استفاده کنید ارادتمند شبتون به خیل باشه برمی موجه FM ردیف 96 میگاهست با رادیو معارف همراه شما خوبان هستیم شمایی که اهل سرفجوی هستید و این صفت پسندیده رو به همراه دارید سری بزنیم به کولرهای آبی و بررسی کنیم که نشتی آب نداشته باشن یا درجه کولرگازی من رو تنظیم کنیم روی 25 بعضی روی شای سرفجوی در مصرف آب به سادگی آب خوردنه لازمه گاهی لولکشی محضر خودتون رو تحس کنید یعنی تمام شیره آب رو ببندید و سپس کنتر آب رو کنترول کنید کار کردن کنتر در زمانی که همه شیره آب بسته است نشانگر اطلاف آب از لوله های داخل ساختمونه که در نتیجه اون مقدار زیادی آب به هدر میره و حضینه اونو شما باید پرداخت کنید موازه به نشتی آب باشید ساده مثل آب خوردن موسیقی موسیقی خیلی صادست راه کارهای سرفجوی گاهی توی اتاق نیستیم و چراق اتاق روشن و میتونیم خاموشش کنیم به همین راحتی شب بر شما خوش باشه آخرین برنامه این نوبت پخش راژیو معارف برنامه برکرانه نور هست که استفاده میکنیم از بیان عرضشمند حضرت آیتالله جوادی آمولی که تفسیر آیه 120 سوره مبارکه ماعده رو برای ما خواهند داشت در برنامه برکمال نور خواهید چنید و ما از شما قبلش خداحافظی میکنیم آقا مهدی کازمی تیعیه کننده ما بودن در این نوبت پرس صدا بردارمون آقای مهدی سلیمی آقای اکبر شاه واروقی وظیفه همه هنگی رو براهده داشتن و من هم علی رزا ناینی توفیق داشتم به عنوان گوینده همراه شما عزیزان باشم سایره هم کنم از ساعت 22 تا 6 صبح