بالاتر از آن که میخوایی به طرف بدی اگر اون که میخوایی امرش کنی با تو مخالفت کنه خوشبهاله آوجی میگیری جهاد همینه مقابله میکنی او با شما مقابلت میکنه شما از زمین کنده میشی شهده ها که جوری شده سدامیان سر راه اینا سبز شدن راه خدا رو بر اینها بستند اینها مقابلت کردن از دنیا کنده شدن الهی شدن اروج کردن سعود کردن اگر جنایات سدامیان نبود مقامات آلیه این شهده هم نبود خدا شیطان رو شیطان نمیکنه شیطان میخواد با خدا جنگ کنه تبدیل میشه به وسیلهی برای ترقی اولیه شیطان میشه نردبان ترقی انبیه آشورا اینه اگر سر راه اینه سنان ابن انس نبود اگر عوید الله ابن زیاد نبود اگر یزید ابن معاویه نبود عالم میشد مثل عالم ملائکه همه پاک اما در این پاکی مشترک همه در این پاکی را کد اما جهل آمد یکی مختار بود جهل جنگید الهی شد یکی دیگر مختار بود متابعت جهلش کرد یزید ابن معاویه شد خودش شد یزید ابن معاویه یزید شدم به خود یزیده خدا به یزیدم عقل داده بود نور داده بود انکه به انبیاد داده بودن به یزید هم دادن یزید نگردتایید کسی که آن که به یزید داده بودن به علی ابن عبی طالب هم داده بودن علی ابن عبی طالب بایش جنگید یزید بایش نجنگید این نل کل احد این شیطانا ولکه نشیطانی اصل مالا یدنگه نور در همه انسانها هست چه خوب چه بد انسان مختاره این نور رو متابعت بکنه یا نکنه در همه ظلمت هست مختاره میتونه با این ظلمت مخالفت بکنه یا مخالفت نکنه علی علیه السلام با نورش متابعت کرد با ظلمتش مخالفت کرد به این اوج رسید معاویت ابن عبی صفیان و پسرش با نورشون مخالفت کردن با ظلمتشون متابعت کردن شدن مانعی سر راه علی و حسین ابن علی علی و حسین ابن علی بقابل این مانع اقب نشینی نکردن اروج کردن سعود کردن این آشورا جواب عملیه به فرشتگان فرشتگان گفتن اتج علو پیها من یفصد و پیها و یسپ کدما و نهنون و سب بهو به همدک و نقد سلک خدا آشورار بهشون نشون داد خدا آشورار بهشون نشون داد ببینید شما که در بینتون جز تسبیح چیزی نیست این ایسار و حسین ابن علی هم که در این جا هست تماشا کنید درست در آشورا مسیبت ایست که در عالم چنین مسیبتی نظیر نداره مسیبتن ما اعظمها و اعظم رضیتها پیل اسلام و پی جمیع سماوات و الارض تو اولین و آخرین بی نظیره اما درخششی همین درخششی همین که انسانگت در آشورا کرده بی نظیره ببینید آشورا تجلیه بالاترین نوع شقاوت انسان بالاترین نوع شقاوت انسان و بالاترین نوع سعادت انسان جهل انسان در آشورا در آشورا فاشتر از همیشه جلوه کرده یعنی این انسان یعنی من به خودم بگم هائری در خودت هم یک ابن سعدی هست مواظبش باش در تو هم یک هرمله هست مواظبش باش مواظب ابن سعد خودت باش مواظب ابن سعد خودت باش لعن snap راه باری متخصص فطرت لعن متخصص ای ابن سعد درون انسان بخواد بشه ایمش آخرتا به این دهو دیگه به همین دلیل میگن کل یوم آشورا و کل ارزن کربلا کربلا همه جا هست یعنی همین کربلا همیشه هست یعنی همین شهدان اونا ها بودن که وقتی لعن میکردن نفس اماری خودشون رو از قلم نینداختن و از او فاصله گرفتن و وقتی به حسین ابن علی علیه السلام سلام میکردن عقل خودشون و نور خودشون رو که از نور اهل بیت بود فراموش نکردن جدی گردن گرفتن متابعتش کردن به این مقام شهدائی رسیدن عشقی هایی که در جبه ها این شقاوت ها رو کردن به نورشون اهمیت ندادند هواهای نفسی خودشون رو جدی گرفتند و متابعت کردن شدن اون که شدن پس اگر آشورا مطرح میشه یکی در این مقام شهدائی رسیدن یکی قضیه در گذشته نیست قصه همیشه انسان در سراسر تاریخه قصه سعادت انسان قصه شقاوت انسان قصه بهشت انسان قصه جهنم انسان قصه بهشت آخرت قصه بهشت دنیا قصه جهنم آخرت قصه جهنم دنیا قصه جهنم بهشمون چگventions قصص د قصه جهنم کشمونگ ادانی قصه ندایش است قصه جهنم قصه مهنستریش است قصه دنیا قصه از رقصه که جهاف حادث ولادی مفرقیده backs convincing the writer and science and allegorical answers قصه دامدن نبهدر از کمیار است که د miniature is a nonsense about sex and shame معیشت زنک میشه اشقیاء کربلا گرفتار معیشت زنک بودن مصبودن نمیفهمیدن در آلودگی خودشون میغلطیدن هر ملر رو آورده مختار میگه تو چه کار کردی در آشور میگه من سه تا تیر داشتم من خال میزدم من سه تا خال زدم در آشور میگه کجا زدیم میگه که زدم تو چشم عباس آدم هنر داشته باشه بتونه خال بزنه چشم عباس رو تیر سخته بره تو چشم انسان ببین خدا چشم رو چجوری قرار بده استخان بالاش گذاشته استخان پایین گذاشته اینو بسط گذاشته که حفظش بکن شما گایی خاکی تو چشم درپته ببین چقدر درد میگیره گایی کایی تو چشم درپته ببین چقدر درد میگیره گایی چشم درد گرفتی فکر میکنی تیر بره تو چشم عباس دلا بشه تیر رو بذاره بین دو پاش بکشه تا تیر از تو چشمش در بیاد چی درده میگشه گفته خب تیر دومتو کچا زد میگه وقتی حسین پسرش این بچه ششماهش رو آورد سر دست گرفت و از مردم طلب آب کرد من از دور نگاه میکردم سفیدی زیر گرده گلوگه چون تیر انداز وقتی میخواد جیجوهایی رو بزنه باید اون نقطه از اطرافش مشخص باشه یا سفیدی در سیاهی یا سیاهی در سفیدی بچه ششماه یه ترابتی داره تو ششماهی دی بچه یه خورده آبی تو پوسش دویده بچه های خودتون اکس ششماهی هاش رو نگاه کنید جمع جور شده میدی این بچه رو دستش بود من سفیدی زیر گلوش رو دیدم این تیر دوم رو بهش نشانه رفتم مختار گفت تیر سبومه تا ببین گفت یک کسی سنگی زد به پیشانی ارسیده مهدی در آش خون میامد تو چشمش جنوب دیدش گرفته میشن خواست خون رو پاک کنه این دامنه مثل دشداشه دامنه لباسشو بالازن خون رو از جلو و چشمش رو پیشانیش برداره من اون موقع این سفیدی سینه و قلبش رو دیدم زرهش بالا رفته بود من تیر سبومه رو به قلبش زدم این انسان این جنبی شقابت انسان این هر ملت و هر انسان جهلتو اگر رها کنی هر ملت از جهل رها شده ی انسان عقل خودش و انسان مطابعت کنه مقامات حسین ابن عدی از مطابعت نورش مطابعت عقلش عزیزان شما رو به خدا میسپارم و سلام علیکم و رحمت الله درباره ایم صورتون رحیم درباره ایم یه سلام مغمق دلبان دلار زنیم ما هم منترا اوستاییم راهنا باشم ایامی بش τιςر ایامیtan یه رفتر ریش خودش شما را کنیم dile monitor من راجه کردم که اوستاییم من راجه موارم یه سلام فاصله از فقط تا بین اون حرمه خیال کن کربلایی خیال کن هر بینه خیال کن کربلایی خیال کن هر بینه خیال کن روبه روشی داره عشقاتو میبینه حسین جانم آقا جان حسین جانم آقا جان حسین جانم آقا جان حسین جانم آقا جان سلالله علیک یا عبا عبدالله سخنرانی مرحوم آیت الله محیدین حایری شیرازی با با موضوع اربعین رو شنیدیم ساعت سیزده امروز میتونید تکرار این سخنرانی رو بشنوید یک و چهر و پنج دقیقه و رادیو معارف بخش سوم برنامه ها این بخش از برنامه ها با روایت کتاب ادامه پیدا میکنه روایت کتاب بگذار اصبت بتازد روایت کتاب بر اساس کتاب بگذار اصبت بتازد نوشته ی محبوب زاره موسیقی به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلامه روایت کتاب و از رادیو معارف میشنوید در این برنامه گذیده ای از کتاب بگذار اصبت بتازد در ساختار روای نمایشی اقتباس و روایت میشه نویسنده در این اثر زندگی هماسی و معنوی هر ربن یزید ریاهی رو روایت کرده این کتاب خاننده رو به سفری روحانی در مسیر رستگاری و تحول این شخصیت برجسته میبره در برنامه غبتا جایی شنیدید که لشکر امر سعد وارد سرزمین کربلا شد خور وقتی فهمید که امر سعد قصد جنگ با امام رو داره به خیمه اون رفت و حسای کرد ابن سعد رو از جنگیدن با امام منصرف کنه امر سعد قاصدی به خیمه امام فرستاد و وقتی فهمید که حضرت حاضرن از مسیری که اومدن برگردن تصمیم گرفت به عبیدالله ابن زیاد نامه بنویسه و حالا ادامه تنهم شب بود و ماه در آسمان میدرخشید حربن یزید ریاهی میرون خیمش ایستاد و توفه اکر بود امر سعد و حسین ابن علی توافق کردند که امشب میان دو لشکر و با هم راهی بیس زوار با هم گفتگو کنند مدتی ایست که به سر سعد رفته و هنوز باز نگشته است خدا کند با دست پرباز گردد و نامه برای عبیدالله ابن زیاد بنویسد و قائله حسین ابن علی ختم به خیل شود نمیدانم چرا گفتگویشان به درازا کشیده است سکوتی امیخ بر سهرا حاکم شده بود هر منتظر بود تا پسر سعد برگرده پاسی از شک گذاشته بود که امر برگشت هر با اجله به خیمه اون رفت و پرسید چه شد امیر حسین چه گفت چه میخواستی بگویت هار گفت تو از خدا نمیترسی که با من میجنگی در حالی که میدانی من کیستم گفت این گروه را رها کنو نزد من بیا تا در پیشگاه خداوند مقرب شد خب تو چه گفتی امیر گفتم که اگر این کار را بکنم خانم را خراب میکنند و انوالم را میگیرند حسین گفت من به تو خانو انوالی بهتر از انوال خودتون میدهم پذیرفتی امر پاسخی برای اون نداشتم تا این که حسین برخواست و در حالی که از من دور میشد گفت پسر سعد به خدا به زودی ترا در بسترت میکشند و خدا در روز قیامت نمیامور زدد امیدان دارم که از گند و مهراغ جز اندکشی نخوری دهنه امر سعد کف کرده بود هر در حالی که سعی میکردون و دلداری بده گفت باید به اون میگفتی دلت با اونست آسخه اراده هدمه گفتم من به جوه اراخم قانه هم هر با تحجاب به امر سعد خیره شده بود خشم و پریشانی تو سورت ابن سعد موج میزد باید منتظر پاسخ نامهی باشم که به امیر و بیدالله نوشتم اما نامهی که به اصرار تو نفشتم آسخش که آمد خبرت میکنم که چه باید بکنیم قاسد جواب نامه امر سعد و آورده بود نامه ای اوبیدالله ابن زیاد تو دست ابن سعد میلرزید اون نامه رو به سمته هر گرفت و گفت ببینی ببینی ازید این نامه امیر و بیدالله هست او پاسخ نامه مرا به تندیداد و تحتیدم کرده هست بشتا اگر نمیخوایی با حسیند بچنگی لشکر را به شمر واه بزار کن اینی کار به کجا کشیده پسر یزید ریاهی امر سعد نفس بلندی کشید و ادامه داد همه چیز خوب پیش میرفت مگر دو روز پیش برای امیر و بیدالله نامه نفرسته خبر داشتم که بیدالله از خبر بازگشت حسین خورستند شده هست اما شمر ابن زلجوشند تیشه بر ریشه این رضایت زد شنیدم که در گوش امیر و بیدالله سمزمه کرد و گفته مبادا در برابر حسین نرمش به خارج دهی گفته کار را برو سخت کن و جزبه یت با یزید یا جنگی خونین کتاه نیا امر سعد به سمته هر نیمخیز شد آیا تمکنون شریعه فرات را بر حسینده من بابیدالله پیغام دادم که به معموریتم ادامه خواهم داد و کتاه نخواهم آمد باشه نگن این حرف نفس هور به شما را افتاد حس می کرد میله های خیمه لحظه به لحظه به اون نزدیک می شن و دور بدنش می پیچند هور آب دهنشو به سختی فرو داد و گفت امیر براستی می خواهی با حسین بجنگی؟ من این را نمی خواهم هار اما امیر تو به غیر از این رازی نمیدونی؟ می شود هور دیگه حرفی نزد و از خیمه اومر سعد بیرون رفت سواران کوفی به فرماندهی امربن حجاج زبایدی به سمت شریعه فرات می رفتن تا اونجا رو محاصل کنن هور بیرون خیمه استاد و به اونا خیر شده بود می دونست که بستن آب به روی امام یعنی شروع جنگ هور درمانده شده بود و نمی دونست چه کار کنه باید کاری کنم اما دیگر چه کاری از دست من ساخته است؟ حتی نمی توانم هزاران مردی را که در لشگردارم به امری خلاف خواسته ی پسر سعد بادارم امی راها به روی من بسته شده است مسلمی دیگر شدم در گوجه خانه توعه با این تفاوت که کسی بر من شمشی نمی کشد هزارم جایز تعین نمی کند هور با این فکر به این خیمه ها راه افتاد نزدیک آخرین خیمه لشگرش سلیمان رو دید که بیرون خیمه نشسته بود و از دور به سربازان امر ابن حجاج نگاه می کرد که فراتو محاصره کرده بودن سلیمان شمشیرشو تو بوته ی خاری فرو کرده بود اون با دیدن هور سرشو بالا گرفت و با نفسی بلند گفت آه امیر عوام و ناسمیشه اشتباه نمی کند یادت هست روز اولی که از پیر مردان لشگرگریست و گفت که در کودکی بارها رسول خدا را دیدست و شک ندارد جوانی که میان خیمه های حسین تردد می کند خود رسول خداست که جوان شده است اما ما آن پیر مرد را ترد کردیم و سخنش را توهمی عوامانه خاندیم رسول خدا با حسین است در لشگر حسین و این حجت را بر همی ما تمام می کند سلیمان در حالی که عشق تو چشماش حلق زده بود ادامه داد امیر این نامردان در این گرمای براهوت آب را بر حسین و اهل و ایالش پستند این یعنی شروع جنگ و در این جنگ نابرابر شکست حسین قدر هر در مانده رو زمین زانو زد و برو برو خیره شد به سوارانی که شریعه رو محاصره کرده بودن همونایی که در سفین با سخاوت امام علی سیراب شده بودن همیه راها بروی هر بسته شده بود دیگه ایچ راهی به نظرش نمی رسد که با اون مانی جنگ بشه با این که لشگری به فرمان اون بود خودشو در بمبست می دید اصر روز نهوم محرم بود که صدای عمر سعد بین لشگرش پیچید ای لشگریان خدا سوار شوید که شما را به شارت باد به هشت با شنیدن صدای عمر سعد امام برادر بزرگواریه امام برادرشون حضرت عباس رو فرستادن تا اون شب و برای عبادت خدا محلت بگیرن عمر سعد بعد از شنیدن پیغام امام از همراهانش نظر خواست یکی از اونا گفت امیر حتی اگر کافری از ما چون این محلتی می خواست روان نبود که خواستش را رد کنیم دو روز از بستن شریع گذشته بود شمر و عمر سعد در سخت گیری بر امام مسابقه می دادن هر بیرون خیمش استاد و تو فکر بود بگو مانم همه چیز برعکس شده است عمر سعد نبود که امشب را به خسین و یارانش محلت داد بلکه خسین بود که به عمر سعد و لشکریانش محلت داد تا در آخرین فرصت به خود بیایند و از همراهی بایزید دست بکشند شب سایه سیاهشو همه جا پند کرده بود از بین خیمه های امام صدای مناجات و راز و نیاز با خدا بلند بود و از خیمه های عمر سعد فریاد شادی و خنده های مستانه هر از خیمه بیرون رفت و به آسمون نگاه کرد و با خودش گفت ماه شب ده هم هرچند کامل نیست مجده شیرینی برای تکامل در خود نه افتدارد هر بی اختیار به خیمه های امام نزدیک شد از دور صدای مناجاتی آرفانه شنیده می شد صدای نجواهای پرشور که هر شبیه اونو در هیچ تواف و زیارتی ندیده و نشنیده بود مدتی قرغ مناجات امام و یارانشون شد بعد بیقرار به سمت خیمه های امام خیمه های لشکر خودش برگشت توی یکی از خیمه ها سایه خمیده رو دید که آلتی شبیه سجده در نماز داشت خیمه ای عبدالله بود همون کسی که برادرش در محاصره ی خونه ی تواه برای دستگیری مسلم رفت و کشته شده بود عبدالله چند بار از هر خواسته بود اجازه بده با تیر امام حسین رو هدف قرار بده اما حالا اون در تاریکی شب تو خیمهش به سجده افتاده بود و گریه میکرد هر پرده ی خیمه ابدالله رو بالا زد و پرسید چه شده عبدالله؟ عبدالله خودش رو رو پای هر انداخت و بالتماس گفت امیر به فریادم برست باید سار بردم هر کنار عبدالله زانو زد بعد شونه های اون رو فشار داد و پرسید چه شده عبدالله؟ چرا انگهد آشفتی؟ امیر امشب پنهانی به خیمه های حسین نستیق شدم او با یارانش سخن میگفت حسین بین یارانش ایستاد و گفت بیعت خود را از آنان برداشته است گفت میتواند بروند حرفت را بزن عبدالله سخن حسین برفتن تو چرا بیده هست؟ مگر تو تحت بیعت اوی؟ عبدالله سرشو بالا گرفت و زیر نور مشعل کمجون خیمه گفت من با حسین بیعتی ندارم به قصد خونش آمده بودم اما او به یارانش گفت هر کس به ماند ودا کشده خواهد شد گفت از تاریکی شب استفاده کنید و بروید اما از اینجا دور شوید زیرا اگر فریاد استقاسه من به گوش کسی برسد و من را یاری نکند به عذاب الهی دوچار خواهد شد آرام باش عبدالله آرام باش نمیتوانم امیر دیشب خواب برادرم را دیدم از من روی گرداند گویا با من غر بود دور می شد و من دنبالش می دویدم آنقدر دویدم تا دلش به حالم سخت استاد و بیان که رویش را برگرداند گفت اشتباه برا تکرار نکن اگر هنوز به جایی نرسیده ای که حسین را یاری کنید دست کم با اون نجنگ از من چه می خواهید؟ ایچ نمی خواهم امیر بقید بگذار برم بگذار پیش از اون که استقاسه حسین را بشنبم به گوفه بازگردم آرام باش هر از خیمه یدولا بیرون رفت شب عجیبی بود انگار زمین و زمان در هم تنیده شده بود موسیقی از این گزه mina از میتوانی و خدماتی پومت à سگوار قرار فازگیری سرterror البراداری زمین موسیقی