روایت کتاب سیره و اخلاق علما در کلام اجترسلام وحیدی پار سایان حجت الاسلام وحیدی بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی اللہ علی محمد و آله تاهرین سلام علیکم و رحمت الله دوستان عزیز همراه در برنامه پار سایان خدا به هممون توفیق بده جزء دوستان خوب هزارات معصومین علیه سلوات الله باشیم و دستورهای اون بزرگواران رو به خوبی عمل بکنیم یکی از مهمترین دستوراتی که به ما دادن اینه که مراقب وقتمون باشیم وقت تلف نکنیم مولامون امیر المؤمنین علیه السلام در نهج البلاقه میفرماید بادر الفرصت قبل انتکون قصه مراقب باش قبل ازان که این فرصت از دست بره و مایه اندوه قصه تو بشه این فرصت رو قنیمت به شمار و از این فرصت عمر استفاده بکن خدا به هممون توفیق بده اهل استفاده از فرصت همون باشیم که اون شاعر میگه شیعه مرتزا علی وقت تلف نمی کند و لحظات فرصتش صرف نظر نمی کند خدا به هممون توفیق انایت کند انشاءالله و آیت دو حسین اون خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله حسد جعفر دین پرور از علمای منطقه شمیرانات و دربند تهران بسیار آلم وارسته متخلق مردم اون منطقه هنوز که هنوزه خاطرات زیبای این آله بزرگوار در ذهنشون هست یکی از نوه های ایشون نقل میکنه که من ده دوازده سال بیشتر نبودم با پدر بزرگم یعنی مرحوم آیت الله حسد جعفر دین پرور سواره با مرشیم شدیم که از دربند تهران به سمت تهران بیاییم خب اون موقع فاصله بوده از دربند بیاییم تهران حرکت کردیم من توجه میکردم که پدر بزرگم مشغول ذکر هستن وقتی ما به مقصد رسیدیم و پیاده شدیم ایشون به من گفتش که عزیزم من از دربند تا اینجا که اومدیم پونسد تا سلوات فرست دادم شما چه کار کردی؟ من هیچی بیرون رو نگاه کرده بودم خیابان ها رو نگاه کرده بودم گفتم من کاری نکردم بعد ایشون فرمود از فرصت خودت استفاده بکن این طرف و اون طرف رو نگاه نکن این فرصت فرصت تلائیه تو مسیریم مشغول ذکر باشیم یاد خدا باشیم خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله الازمه گلپایگانی رحمت الله علیه دکتر به ایشون گفته بود باید روزی یک ساعت پیاده روی بکنن برای سلامت جسمشون ایشون هم برنامه ریخته بودن که روزی یک ساعت پیاده روی بکنن روز اولی که یک ساعت رو حساب کرده بودن مشغول ذکر سلوات بر محمد و آل محمد شده بودن بعد فرموده بودن من دیگه از این به بعد مثلا این مقدار سلوات میفرستم چون این مقدار مساویه با همون یک ساعت میشه پیاده رویشون رو مشغوله ذکر و دعا بودن ما در احوالات مرحوم امام رحمت الله علیه بارها شنیده ایم و گفته ایم که مرحوم امام در آن واحد چند کار رو با هم انجام میدادن یکی از نواهای ایشون وارد میشه میبینه که تلویزیون روشنه ولی صداش قطعه رادیو داره میخونه مرحوم امام رحمت الله علیه مشغول ذکر گفتن هستن و همینطور پاهاشون رو هم دارن تکان میدن برای این که ورزشی رو انجام داده بشن در آن واحد دارن چند کار رو با هم انجام میدن آدم باید از فرصت خودش استفاده بکنه وقت خودش رو تلف نکنه نوی آیت لایس جفر دین پرورد یعنی حضرت آیت لایس جمال دین دین پرورد ایشون میفرماید من در طول تحصیل عمرم به لطف خدا عمرم رو به به طلت نگذرونده پونزده سال درس میرفتم در این پونزده سال فقط در یک شبیه که فرداش درس داشتم مهمانی رفتم هر وقت که فردا من درس داشتم شب قبلش مشغول متعالیب و تحصیل بودم مهمانی نمیرفتم بله اون یک گلسهی که مهمانی رفتم چون کار خیری بود برای اون کار خیر درس رو محدود کردم و تحتیل کردم جمعی فرماید من درسی متول رو میرفتم که بلاقت زبان عرب هست اونجا خب به خاطر این که در تهران بودم سه جرسه نرسیدم غایب شدم بعد خدمت استاد رسیدم و از استاد تقاضا کردم اگر ممکنه اون سه جرسه رو برای من تکرار بکنن که از دستم نرفته باشه فرصتها از دست ما میره باید مراقب باشیم یکی از شایردان مرحوم آیت الله کوهستانی رحمت الله نقل میکنه ما در حوضه علمی نوکنده درس میخوندیم برخی از طلبه ها با همدیگه گفتیم بریم محضر آیت الله کوهستانی رحمت الله علیه برسیم خب مسیری بود و هزینه شد و وسیله گرفتیم و رفتیم و خدمت ایشون رسیدیم و از مواعظ و نکات ایشون استفاده کردیم موقع خداحافظی مرحوم آیت الله کوهستانی رحمت الله علیه ما رو تا دم در بدرقه کردن بعد با مهربانی به ما گفتن که عزیزم این کرایهی که برای رفت و برگشت دادید خوب خرج خودتون بکنید و درس بخونید وقت خودتون رو برای اومدن و رفتن طرف نکنید تلاش بکنید درس بخونید جوانیتون استفاده بکنید البته خب ایشون توازا کردن ما رفته بودیم که از محضر ایشون استفاده بکنیم ایشون میخواستن بگن یعنی شما اومدید اینجا پیش من استفادهی نباردید از عمرتون برید استفاده بکنید درس بخونید ما همون سفری که رفته بودیم از محضر ایشون بهترین استفاده ها رو کرده بودیم در حال تأکید ایشون بر این بود که مراقب باشید درس بخانید خدا رحمت کنه مرحوم آیتاللازما بهجت رحمتالله علیه رو از استاد خودشون مرحوم علامه قروی اسفهانی رحمتالله علیه نقل میکند علامه قروی به درس آخوند خراسانی رحمتالله علیه حاضر شده بود یه روزی با خودشون فکر کردن که مرحوم آخون شاید نیاد که ای بوده اون موقعی که بارندگی شدیدی در نجف شده بود منزل مرحوم آخون جوری بود که جلوی منزل آب جم میشد که اگر میخواستی از منزل بیای بیرون شاید تا نزدیک زانو درون آب میرفت امروز که بارندگی شدید شده دیگه مرحوم آخون نمیاد همون روز هم دیدیم مرحوم آخون به سختی خودش رو رسونده بود و فرموده بود تعتیلی موقوف آدم باید از عمر خودش استفاده بکنه خدا به هممون توفیق بده اهل توجه و دقت نسبت به وقتمون باشیم انشاءالله موسیقی موسیقی پارسایان بود سیره و اخلاق علما در کلام اجتال اسلام وحیدی ساعت یازده و پانزده دقیقه امروز تکرار پارسایان رو میتونستید شما بشنوید خدا قوتی ارزم کنیم خدمت همه شما شنواندگان عزیز که در جاهای مختلف مشغول تلاش و فعالیت هستید و شب بخیه خدمت همه شما و سلامی خدمت همه اون کسانی که تازه به جمع شنواندگان رادیو معارف پیوستند این بخش از برنامه ها با روایت عشق ادامه پیدا میکنه با درود به روح متحر تاومی شهده بزرگوارمون گفتگو با مادران و همسران شهده در این برنامه همیشه هم در جای خالی تا نمیشه با یه عام خاطر پرکرم به نام خدا و سلام برنامه روایت عشق رو به پاس احترام به همه مادران و همسران شهده تقدیم به شما میکنیم تقدیم به زنان عزیزی که همیشه با فداکاری و مهربونی سبوری کردند و همیشه با عشق به زندگیشون شیرینی خاصی بخشیدند دست همه بانوان این سرزمین رو میبوسیم و دفتر روایت عشق رو به نام و یاد شهده باز میکنیم شدن در روک در آ shoe و Team فرلسال Просто شهده که راه و حیرت از در استفاده اگر ازهای محن هست جدار resp merak کوه نجیده که میوقنید دررک mio که ق tenho 작업 de تری آفغانِ سوک & paolo aids جاوب است هم میگوید گرمایی رو به مقتل عشق فرستاد عشق به اهل بیت علیه مسلم مرز نمیشناسه هر جا که نام مولامون حسین علیه سلام و بانو زینب کبرا سلام الله علیه هامی درخشه فدایانی داره که از جان خودشون میگذرن حالا بیشتر با این مادر شهید و فرزندش آشنا میشه بسم الله الرحمن الرحیم من رقیه حسینی فرزند سید اسمایل هستم مادر شهید سید محمد حسینی در خدمتتون سه چار ساله بودم که اومدم ایران یعنی پدر مادرم اومدن دیگه ما همینجا دیگه بزرگ شدیم نون و نمکه آقای مام زمانو خوردیم و بزرگ شدیم امیدوارم که نمک دون نشکسته باشیم و نشکنیم موقعی که جنگ بود خیلی مثلا آرزم گذارم که تو جبهه برم کلن محلمون مرداشون همه رفته بودن جنگ مختم آش درست میکردن یادش به خیل الان ظرفای میسی چیز شده رسم شده اون موقع دیگه بزرگ میسی رو همه همسایه ها جمعی شدن دوره هم سبزی پاک میکردن میگفتن میخنددن یکی گریه میکردی خورده سر به سرش میذاشتن اون موقع دیگه بزرگ میشه اون مختم تو اون دیگه بزرگ و میسی آش درست میکردن همدیگه میخوردن تو حیات و خیلی با صفا بود ما هم که بچه بودیم و عقلمون نمیرسید فقط دنبال بازیگوشیمون بودیم مثلا همسایه همون اینا چیز میدختن جراب میبافتن هرش در طوانشون بودن این کیسه های گنده میدختن ولی به نظر من گنده بود میدختن میگفتن که اینا رو میفرستن پشت جبه خانمان بعضیشون میرفتن اونایی که جوان بودن اونایی که موسیم بودن میموندن آش میپخدن پشت پاشون اونا در حین آش خوردن بودن گفتم که یه حاج روباب داشتیم تو اون محله یعنی اون موقع حاجی نشده بود یعنی بهش میگفتیم روباب خانم من که بی ثواد محله بودم شناسامه نداشتم که برم درست بخونم مدرسه قبولم نمیکردم با بچه ها همراه میشدم میرفتم تا پشت در مدرسه تا دعای فراج و اینا رو بخونم منم پشت در اونا میخوندم بعد دیگه میومدم خونه یعنی قالی داشتیم میشستم پشت دار قالی دیگه این روباب خانم بند خدا میگفتش که این دختر اینجوری ببینه حیفه حتی اقل قالی بافتن یادش بدن دیگه این حاج روباب و اینا که آش درست کرده بودن بودو که محله بودن اومد اونا که داشتن آش مخوردن گفتم خاله خب آقایونو که میبرن بچه ها رو هم که میبرن خانم هم که رفتن خب دختر ها رو هم ببرن دیگه و اینا زدن زیر خنده آش پرید تو گلوشون گفتن که دختر ها رو ببرن چی کار کنن گفتم هیچی خب کمک کنم گفتم مثلا تو بری اونجا چی کار میکنی گفتم هیچی دیگه زرف میشورم اصلا کمک میکنم اینا گفت برو بشین قالیتو بباش نمیخواد بری اونجا زرف بشوری دیگه همین آرزوها واقعا خداون ممنون خدا هستم که براورده کرد که اصلا هیچ فکرشو نمی کردم اون زمانم کربلا که نبودیم جنگ تغمیلی هم که بچه بودیم نتونستیم کمک کنیم خدا رو شکر میکنم که سیاه لشکر شدیم همچون هین شهید شرابان داریم تا وقتی سر و تن و جن داریم ما به نه زده حرفای این مادر از امق وجودشه هرچی میگه به دلمون میشینه انگار عشق به اهل بیت با تار و پود زندگیش اجین شده زندگی مشترک اما ساده ی این مادر شروع میشه و از همون روزای اول تأثیمی کنیم به حضرت زهرا سلام الله علیه ها سلام الله علیه ها سلام الله علیه ها سلام الله علیه ها سلام الله علیه ها سلام الله علیه ها سلام الله علیه ها سلام الله علیه ها سلام الله علیه ها سلام الله علیه ها سلام الله علیه ها سلام الله علیه ها سلام الله علیه ها سلام الله علیه ها باشه بچهشو دوست نداشته باشه اونم یه نوجوانی که یه مادر هزار تا آرزا تو گلفروشیا فقط صفره های عقد رو میدیدم که چنین صفره خوشگیلی پیدا کنم برای آینده بتونم بسرش صفره عقد بندازم اونا گفتم محمد حالا سبتنام کلاستی بوده حالا هر جایی بوده تو حالا زدی به اسم سوریه گفتم امان به خدا من سبتنام کردم شاهده من پسرم هم سدب باسه گفت واره زنم و منم اینا گفتم حالا همه تون انگوشنگاری تونو نشون بدید دیگه ولی دل تو دلم نبود از این ور که حضرت زینب واقعا بچه منو قبول کرد همه جمعونا به طرف خارج به طرف تجملات و زرق و برق دنیا میرن بچه من چجوری راه حضرت زینب انتخاب کرده اونجا میدون جنگ خالبازی نیستش که میدونم کجا داره میره ولی اون شد دل تو دلم نبود بلند شدم نماز خوندم گفتم خدایی روز آشرا که نبودیم حضرت زینب رو یاری کنیم به جنگ تحمیلی هم که بچه بودیم ولی الان که صفر حضرت زینب پند شده ممنون و سپاسگذارت هستم در کنند sita اماasında قOP spirit تصویب ماقام تفگرمی هستم ق کرده امانا نهای دانبالکنکی خدایی بشگردنه هستم و رفت faço savaz این درسته ای دوبار محرم بود که اینا قبل از اعضام شدنش محمد سفارشاتی میکرد. یه هفته مونده بود به رفتنش. مامان من میرم سوریه. اونجا خالبازی نیست که میدونی. جنگه. به سر و صورتت نزنی و دیگه جیغوداد نکنی. موبکنی چنگ بزنی من اصلا رازی نیستم. لباس سیفیت میپوشی. قشنگ میشینی. گفتم محمد داره همچین حرف میزنی انگه که شب عروسیمه من لباس سیفیت بپوشم. گفت مامان از شب عروسیت هم بهتر باید باشی. روی در اصلا رازی نیستم پرچم سیاه بزنی. باید به حکس من رو چاپ کنی. روی پرچم سیفیت بزنی به در. دیگه هر که ببینه بگه این چقدر بچه خوشتیپی بوده. اتفاقا محمد هم همینجور. همین حرف رو میگفت. ولی محمد یازده سالش بود یا ده سالش بود. مثلا اول مهر بود دفاع مقدس رو نشون میدن دیگه. یه مادر شهید رو نشون میداد. که موقع خبر دادن بچه نشن سینی شربت میگیره. به همه اهل محلت میده. میگه خوش آمدین مهمونای بچه های من هستین خوش آمدین. جشن پسر منه. حالا باید شیرینی و شربت. شربت بخورین. محمد همون تو زهنش مونده بود. گفت مادر یاده تو اون مادر شهید چجوری شربت میداد. میگفتش که به جشن پسر من خوش اومدی. من خب الانم دوست دارم تو مثل اون مادر باشی. اصلا راضی نیستم گریه کنی. اگرم دلت گرفت گریه کردی برای علی اکبر گریه. از این زنیمون شهید تیپ فاطمیون. شهید تیپ فاطمیون. سلام عزیز پرپرم. سلام عزیز برادرم. سلام قدایی حسین. برنامه امروز روایت عشق به پایان رسید. ما مهمون خانم حسینی. مادر شهید مدافع حرم سید محمد حسینی بودیم. مادر شهید میگفت دوشنبه ها روز محمده. خبر شهادتش رو روز دوشنبه آوردن و اون روز بارون میبارید. ما هم که از خونه شهید اومدیم بیرون بارون امون نمیداد. مثل چشمهای ما که پای حرفهای مادر شهید بارید و بارید. تا یه آشقانه یه دیگه از این مادر خدا نگرد. مادر شهید بارید. بیاد همه شهده ای ایرانی و افغانی مدافع حرم. شهده ای تیپ فاطمی. مادر شهید بارید. مادر شهید بارید. مادر شهید بارید. روایت اشخ رو شنیدیم. شما حلقمندان میتونید روایت اشخ رو ساعت سیزده و سی دقیقه امروز. مرا عقیق تو باید شکرچه سود کند مرا جمال تو باید غمرچه سود کند مرا عقیق تو باید شکرچه سود کند مرا جمال تو باید غمرچه سود کند مرا عقیق تو باید شکرچه سود کند مرا جمال تو باید غمرچه سود کند