یه سلام فاصل است فقط بین ما با حسین یه سلام فاصل است فقط بین ما با حسین یه سلام فاصل است فقط تا بین اون حرمین خیال کن کربلایی خیال کن هر بینه خیال کن روبروشی داره عشقاتو میبینه سلام علیک یا مولا یا ابا عبدالله درود بر شما زائران عربعین حسینی خوش به حال و سعادتتون اشانه که دعاگون و بزیاره همه عاشقان و ارادتمندان باشید به ساعت سیزده و سیزده دو برنامه تا پایان این نوبت از برنامه امروز رادیو معرف باقی مونده روایت اشق و پیام ولایت که پیام ولایت سیزده و پنج و پنج دقیقه پخش میشه روایت اشق هم اختصاص داره به گفتگو با مادران و همسران محترم و معزز شهده که همکاران من تقیی کردن و انشالله شما از دانشن ونده خواهید بود توفیقی بود برای بنده سید مرتزا موسیم اینجاد گوینده این نوبت به همراه همکارانم سکرخانم موسیم ای تقیی کننده رزا رزایی صداوردار و اکبر شافروبی همانگی پش که با شما بزرگ باران بودیم و برنامه ها را تقدیم کردیم انشالله که استفاده کرده باشید رأس ساعت چارده هم خبرهای سرسلی از تیران جامعه جمعه صدایی جمهوری اسلام ایران پش خواهد شد ممنونیم از لطف و همراهی و انایت شما سروران گرامی انشالله که برنامه های رادیو معارف رو پسندیده باشید دوت میکنم روایت اش رو بشنوید چه بحونهی برای بیترفتنم بیارم جاده روبروم نشسته پایه برگشتن ندارم روایت اش چجوری بگم که نیستی هم دل همیشه هم در جای خالی تو نمیشه با یه آم خاطر پرکرم به نام خدا و سلام برنامه روایت اش رو به پاس احترام به همه مادران و همسران شهده تقدیم به شما میکنید تقدیم به زنان عزیزی که از این مدیران همیشه با فداکاری و مهربونی سبوری کردند و همیشه با اشق به زندگیشون شیرینی خاصی بخشیدند دست همه بانوان این سرزمین رو میبوسیم و دفتر روایت اشق رو به نام و یاد شهده باز میکنیم موجیم و وصل ما از خود بریدن است از خود بریدن است ساهل بحانه ایمه رفتن رسیدن است رفتن رسیدن است تا شونه در سری پربانه اخگری شمیم و عشق ما در خود چکیدن است شمیم و عشق ما در خود چکیدن است ما مهمونه ی مادریم مادری از احالی افغانستان مادری که با همه وجود و آشقانه فرزندش رو به مقتل اشق فرستاد اشق به احل بیت علیه مسلم مرز نمیشناسه هر جا که نام مولامون حسین علیه سلام و بانو زینب کبرا سلام الله علیه هامی درخشه فدایانی داره که از جان خودشون میگذرن حالا بیشتر با این مادر شهید و فرزندش آشنا میشیم بسم الله الرحمن الرحیم من رقیه حسینی فرزند سید اسمایل هستم مادر شهید سید محمد حسینی در خدمتتون سه چار ساله بودم که اومدم ایران یعنی پدر مادرم آمدن دیگه ما همینجا دیگه بزرگ شدیم نون و نمک آقای مام زمانو خوردیم و بزرگ شدیم امیدوارم که نمک دون نشکسته باشیم و نشکنیم موقعی که جنگ بود خیلی مثلا روزو میکردم که تو جبهه برم کلن محلمون مرداشون همه رفته بودن جنگ مختم آش درست میکردن یادش به خیل الان زرفای میسی رسم شده اون موقع دیگه بزرگ میسی رو همه همسایی ها جمع شدن دوره هم سبزی پاک میکردن میگفتن میخندیدن یکی گریه میکردی خورده سر به سرش میذاشتن اون مختم تو اون دیگه بزرگ و میسی آش درست میکردن همدیگه میخوردن تو حیات و خیلی با صفا بود ما هم که بچه بودیم و عقلمون نمیرسید فقط دنبال بازیگوشیمون بودیم مثلا همسایی همون اینا چیز میدختن جراب میبافتن هرش در طوانشون بودن این کیسه های گنده میدختن ولی به نظر من گنده بود میدختن میگفتن که اینا رو میفرستن پشت جبهه خانمان بعضیشون میرفتن اونایی که جوان بودن اونایی که موسیم بودن میموندن آش میپخدن پشت پاشون من اونا در حین آش خوردن بودن گفتم که یه حاج روباب داشتیم تو محله یعنی اون موقع حاجی نشده بود یعنی بهش میگفتیم روباب خانم من که بی ثواد محله بودم شناسامه نداشتم که برم درست بخونم مدرسه قبول هم نمیدونم با بچه ها همراه میشدم میرفتم تا پشت در مدرسه تا دعای فرج و اینا رو بخونم منم پشت در اونها میخوندم بعد دیگه میومدم خونه یعنی قالی داشتیم میشستم پشت دار قالی دیگه این روباب خانم برن خدا میگفتش که این دختر اینجوری ببینه حیفه حتی اقل قالی بافتن یادش بدن دیگه این حاج روباب و اینا که آش درست کرده بودن بودو که محله بودن اونا که داشتن آش مخوردن گفتم خاله خب آقایونو که میبرن بچه ها رو هم که میبرن خانم هم که رفتن خب دختر ها رو هم ببرن دیگه و اینا زدن زیر خنده آش پرید تو گلشون گفتن دختر ها رو ببرن چی کار کنم گفتم هیچی خب کمک کنم گفتم مثلا تو بری اونجا چی کار میکنی گفتم هیچی دیگه زرف میشورم مثلا کمک میکنم اینا گفت برو بشین قالیتو ببخون نمیخواد بری اونجا زرف بشوری دیگه همین آرزوها واقعا خداون ممنون خدا هستم که براورده کرد که اصلا هیچ فکرشو نمیکردم اون زمانم کربلا که نبودیم جنگ تغمیلی هم که بچه بودیم نتونستیم کمک کنیم خدا رو شکر میکنم که سیای لشگر شدیم ممنون تا وقتی سر و تن و جن داریم ما به نه زده حرفای این مادر از امق وجودشه هرچی میگه به دلمون میشینه انگار عشق به اهل بیت با تار و پود زندگیش عجین شده زندگی مشترک اما ساده این مادر شروع میشه و از همون روزای اول تأثیم میکنه به حضرت زهرا سلام الله علیه ها ازدواج کردیم سال 1370 اون مختم شب میلاد فاطمه زهرا بود زندگی ساده ای رو آغاز کردیم ولی خیلی دوست داشتم که زندگی مثل فاطمه زهرا باشه جهاز خودمم زیاد اونقدر تجمع مولاد نبود یه ششت قاشق و ششت زرف و ششت بشق و یه مکت معمولی و همونم انقدر زوق داشتم که بینار رو من دارم ولی باز نگاه میکردم به اساس فاطمه زهرا از خودم خجلت میکشیدم گفتم اینا برمن زیاده ولی چون مهمون دارم ولی نمیشه که کمش کنم مهمون دار بودیم اینا دیگه تا این که خداون محمد رو داد که اصلا باورم نمیشد دیگه محمد رو داد ممنون خدا هستم محمد بزرگ شد خیلی پسر خوبی بود خیلی خشمشو تو خودش فرو میبرد واقعا هر چقدر حسبانی میشد داد نمیزد مشتشو میبن فقط لا حول ولا قوت لا بالال علی العظیم میگفت باباباش سر کار میرفت پار وقتم مثلا کلا شرکت کرده بود درس میخوند تا این که دید که دوستاش باشگاه میرن بدنسازی چهار سال تمام تلاش بی پایان داشت تلاش میکرد تنها خوراکش که بود که بدنش قوی بشه استادش بهش گفته بود بیا قرص استفاده کن گفت من هیچ وقت قرص استفاده نمی کنم که بدنم رو فرم بیاد من دوست دارم اونجورو که خدا میخواد من بدنم رو فرم بیاد دیگه میخواد ریش بذاره بچه ها عذیتش میکردن سر به سرش میذرشتن او مرد شده زن میخواد گفتم خب پسرم زن بگیرم میگی میشه حتما باید پیر باشم که برای تو زن بگیرم نا گفت نه مامان الان زوده بر من ازدواج کردن واقعا ریش گذاشت از عید قدیر تا دهه دوبوم محرم صورتش یعنی کامل دیگه مردونه شده بود یعنی واقعا مرد هرکی رو مثلا محمدو میدید میگفت چقدر محمد عوض شده مرد شده واسه خودش گفتم آره میخواییم آستینو بالا بزنیم تا هیچ چی دیگه یعنی تا گردن میخواییم بالا بزنیم واسه محمد اگرچه آتشی اگرچه آتشی اگرچه آتشی وریهی به سینمی نگارم با برنامه روایت عشق از شبکه رادیائی معارف در خدمت شماییم و در این برنامه مهمون خانم حسینی مادر شهید مدافع حرم سید محمد حسینی هستیم از احالی افغانستان حالا میخواییم خاطره رفتن سید محمد رو بشنویم دیاج به لام نداریم نور افکم تو خونه همون هست ممنون میگفت مامان مسقرم میکنیم گفتم نه به خدا یعنی الان تو چیز شدی اینجوری واقعا سرباز واقعی شدی رفتنشم اینجورکی شد سال 1192 بعد از ماه رمزان که جنگ بپاشده بود به سوریه اصلا ما خبر نداشتیم پایگاهی هست اصلا تجمع ملادی هست یا سبت نامی هست ولی خیلی پیگیرش بودن همین پسر دوبام هم سید محمود برادر کچکتر که متولد افتاد و چاره هر جایی که میرفت سراخ میگفت میگفت کجا سبت نام میکنن مثلا بر سوریه میگفتن مهدو کده که پایین سبت نام میکنن عذیتش میکردن محمد هم همینجوری میگفت خیلی دنبالش بودن ماه رمزان که تمام شد اشون پایگار پیدا کرده بودن که برای سبت ناموینا اومد گفت اول رفتم پیدا کردن بعد اومد گفتش که مامان میخوام برام سوریه سبت نام کنم که من گفتم خدا رو شکر الحمدلله ولی ما کجا و حضرت زینب ما کجا و خدمت حضرت زینب باقن ممنون حضرت زینب هستم که من حقیر روسیا رو اینجوری امزا کرده و نگاه کردن پیدای زینب پیدای زینب آشقانه های این مادر خیلی دلنشین و دوست داشتنیه خیلی با صداقت حرف میزنه و حرفاش به دل میشینه حالا میخواد از لحظه برامون بگه که سید محمد به مادر میگه قرار بره سوریه خونه پدر بزرگش بودیم اشون رفتن سبت نامو کردن و اومد گفت مامان من سید محمد سبت نام کردم یعنی خیلی خوشحال شدم یعنی اصلا با جون و دل انگاری که بچه من احساس میکردم که مثل یه مادر آغوششو باس کرده بچه منو بغل کرده یعنی این احساسو داشتم گفتم برو بابا بسیجی حالا بسیجی شدی که شدی حالا علاکی میگی من سبت نام کردم کجا بود سبت نام کنیم محمد که پیدا نکرده تا اینکه انگشتشو نشنده گفت اینها ها مامان جوهر رو میبینیم یعنی تا انگشتشو دیدم واقعا بند دلم پارش شد کی باشه بچهشو دوست نداشته باشه اونم یه نوجوانی که یه مادر هزار تا آرزا تو گلفروشی ها فقط صفره های عقد رو میدیدم که چنین صفره خوشگیلی پیدا کنم برای آینده بتونم بسرش صفره عقد بندازم اونا گفتم محمد حالا سبت نام کلاسی بوده حالا هر جایی بوده تو حالا زدی به اسم سوریه گفت نه مامان به خدا من سبت نام کردم شاهده من پسرم هم سده باسه گفت آره زنم و منم اینا گفتم حالا همه تون انگشنگاری تون رو نشون بدید دیگه ولی دل تو دلم نبود از این ور که حضرت زینب واقعا بچه من رو قبول کرد همه جمعونا به طرف خارج به طرف تجملات و زرق و برق دنیا میرن بچه من چجوری راه حضرت زینب رو انتخاب کرده اونجا میدون جنگ خالبازی نیستش که میدونم کجا داره میره ولی اون شب دل تو دلم نبود بلند شدم نماز خوندم گفتم خدا یا روز آشرا که نبودیم حضرت زینب رو یاری کنیم تو جنگ تحمیلی هم که بچه بودیم ولی الان که صفر حضرت زینب پند شده ممنون و سپاسگذارت هستم سید محمد توصیه های برای مادرش داره توصیه هایی که عمل کردنش برای یه مادر خیلی سخته اما چکنه که عزیز دلشه و باید خواستهای فرزندشو بشنوه دهه دوبار محرم بود که اینا قبل از اعظام شدنش محمد سفارشاتی میکرد یه هفته مونده بود برفتنش مامان من میرم سوریه و اینجا خالبازی نیست که میدونی جنگه به سر و صورتت نزنی دیگه جیغودات نکنی موبکنی چنگ بزنی من اصلا رازه نیستم لباس سیفید میپوشی قشنگ میشینی گفتم محمد داره همچین حرف میزنی اینگه که شب عروسیمه من لباس سیفید بپوشم گفت مامان اصلا شب عروسیتان بهتر باید باشی روی در اصلا رازه نیستم پرشم سیاه بزنی باید به حکس من رو چاب کنی روی پرشم سیفید بزنی به در دیگه هر که ببینه بگه این چقدر بچه خوشتیپی بوده اتفاقم و احمدم همینجور همین حرف رو میگفت بلی محمد یازده سالش بود یا ده سالش بود مثلا اول مهر بود دفاع مقدس رو نشون میدن دیگه یه مادر شهیدی رو نشون میداد که موقع خبر دادن بچهش سینی شربت میگیره به همه اهل محلت میگه خوش آمدین مهمونای بچه های من هستین خوش اومدین جشن پسر منه حالا باید شیرینی و شربت بخورین محمد همون تو زهنش مونده بود گفت مادر یاده تو اون مادر شهید چجوری شربت میداد میگفتش که به جشن پسر من خوش اومدی و من خب الانم دوست دارم تو مثل اون مادر باشی اصلا راضی نیستم گریه کنی اگرم دلت گرفت گریه کردی بره اندیک برگیرم سلام تدایی حسین خدا حافظ خدا حافظ خدا حافظ خدا حافظ خدا حافظ خدا حافظ خدا حافظ خدا حافظ خدا حافظ خدا حافظ که امتداده این راهیانه نور با شهدار لاله لاله گلیان پرپر شده اینجا با خون شهیدامون نعبر شده اینجا با خون شهیدامون نعبر شده اینجا با خون شهیدامون اگه میشیم آزم دیار کربلا ما همه هستیم مدیون خون شهدار ما همه هستیم مدیون خون شهادار ظاهر تو با امیدی و مسار الا ظاهر تو با امیدی و مسار الا باشو سو بfaچه حدی من شده بند نوازید شده زبون زرسار الله بند نوازید شده زبون زرسار الله هبد والله مانن ساخسان هبد والله مانن ساخسان سدای رمپوری اسلامی که تقریبا به بسیاری از کشورها میرسد این سدا باید ایک سدایی باشد که مردم را ارشاد کند و اسلام را معرفی کند نشاط و مقنویت ایمان و مقنفت دین و حکمت سدای فضیلت و فطرت راژیو معارف پیام فلاگت در خط محمد و مریم روح خدا نور دلگو خامنه ای رهبر ما نور دلگو خامنه ای رهبر ما اولین شکوفه های خودکفاهی و سازندگی و ابتکار ملیمه و اعتماد به نفس ملی در جهاد سازندگی شکل گرفت و منعقد شد من در البته خاطرات زیادی دارم در همین جلسه هم در جلسه دانشگی هم سالهای گذشته به بعضی این خاطرات اشاره کردم اونطور که در ذهنم هست نمیخوام دیگه حالا تکرار کنم وقتم زیاد نیست خیلی کار کردم در جهاد سازندگی اینا شریک بودن در جهاد دانشگاهی اینا شریک بودن شریکت داشته در پیراستن دانشگاه از اناثر زدن انقلاب مسلح در اول اون انقلاب دانشگاهی مؤمن ما نقش داشته همین دانشگاه تهران که ملاحظه میکنید این ساختمانهای مختلفش دانشگاه های مختلفش شده بود اتاق جنگ گروه های مختلف و اسمهای مختلف و نظام گروه های چپ مارکسیستی چند نوع شد دوست نوع شد گروه منافقین و گروه های گنابون مختلفی در این دانشگاه بودن مسلح هم بودن پادگان ها غارت شده بود دست اینا سلاح بود آماده بودن بر اینکه یک شورش را میاندازن علیه انقلاب دانشگاهی مسلمان دانشگاهی مؤمن و انقلابی با اینها اواجه شدن معارضه کردن شر اینا رو کم کردن یعنی یکی از کارهای بزرگ دانشگاهیم عضویت در سپاه پاسداران خیلی از این شخصیت های برجسته سپاه این شاهده بزرگ دانشگاهیم الان هم همینجور اینایی که الان هم هستن از سابقین سپاه خیلیشون دانشگاهی بودن از دانشگاهی آمدن سپاه در رحصت سواد آموزی دانشگاه نقش داشتن در اقدام به هنگام تصرف لانه جاسوسی در سال پنجه و هشت اینا نقش داشتن یعنی نقش دانشگاهیم در اول انقلاب نقش برجستهی بود در حالی که اون روز دانشگاهیم اون روز کشور از لحاظ تعداد و کمیت با دانشگاهی امروز قابل معایسه نبودن ما اون روز حدود دویست و خورده یه هزار در کل کشور دانشگاهیم امروز حدود نزدیک به پنج میلیون یعنی کشور جمعیت کشور شده حدودا دو برابر جمعیت دانشگاهیم در کشور شده حدودا بیس برابر بیس و یکی دو برابر از لحاظ کیفیت هم مثل شما ها نبودن بله پرشور بودن انقلابی بودن انگیزه داشتن اما عمق انقلابیشون و عمق تفکر اسلامیشون مثل دانشگاهی امروز نبودن این حرب هایی که امروز این برادرهایی اینجا زدن اینا خیلی سطحش بالاتره از اونچه که امروز دانشگاهی زبده و نخبه انقلابی بر زبان می آورد ما اینجا یک جلسهی داشتیم چندین جلسه پشت سرهم با تعدادی دانشگاه در دانشگاه امیرکبیر فعیلی که امروز اسمش پولیتکنیک بود بحث در باره این بود که آیا خط امام یک واقعیتی سازن چیزیس وجود داره یا نه نمیتونستن منظومه فکری امام رو نمیتونستن درک کنن و تحمل کنن و این و اون جلسه بودن بنیصدرم جزوشون بود بعضی دیگرم بودن دانشگاه هم سه چارتا هم دانشگاه بودن بحث در این بود که اصلا آیا یک منظومه فکری