برنامه 14 و 45 دقیقه امروز تقریمتون خواهد شد برنامه بعدی پارسایان هست استفاده میکنیم از صحبتهای حجتال اسلام وحیدی که از سیرو و اخلاق علما برای ما میگن ساعت 12 دقیقه با داستان هفته همراه خواهیم شد که این برنامه به داستانی میپردازه که ما رو یاداور آفیت اون میکنه و قدردانی از این تی که خداوند ما انایت کرده دو و سی و پنج دقیقه با سرمشق همراه میشیم و از حجتال اسلام و المسلمین محدسی در باری نهجل بلاغه خواهیم شنید و ساعت سه بامداد زیارت وارس رو با نوای آقای موسوی واعز خواهیم شنید لحظه ازان صبح با افاق شهر مقدس قوم سه و چهل و نه دقیقه است و طلوع آفتا پنج و بیست و دقیقه خواهد بود دوت میکنم با پارسایان همراه باشید سرگشتگان کویت پربای سر نداند سرگشتگان کویت پربای سر نداند آشفتگان موید از خود خبر ندارد آشفتگان موید از خود خبر ندارد پارسایان بر درگه تو بهریست از آب چشم اوشان خلق جهان از آن رو در رب گذر ندارد خجت و ترکیب در روز ندارد بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی اللہ علیه و سلم و آله تاهرین سلام علیکم و رحمت الله عزیزان همراه در برنامه پارسایان خدا به هممون توفیق بده آنگونه که حضرات معصومین علیهم صلوات الله میپسندن زندگی کنیم بی بی دوالم حضرت صدیقه تاهره سلام الله علیها در روایتی از وجود نازلینشون نغشده حب و علی من دنیا کم فلاف تلاوت القرآن تلاوت کتاب الله و نظر و فی وجه رسول الله و انفاق و فی سبیل الله چقدر این روایت زیباست از دنیا شما سه چیز محبوب منه فاطمه زهرا سلام الله علیها دارن میفرماین از دنیا شما سه چیز برای من محبوبه یکی خاندن قرآن کریم تلاوت کتاب دویم نگاه کردن به صورت رسول خدا و سویم انفاق و بخشیدن در راه خدا انفاق باعث زیاد شدن انوال ما میشود قرآن کریم میفرماید و ما انفقتم من شیعن فهوی اخلفهو و هو خیر رازقیم هر چیزی که در راه خدای متعال انفاق کنید جای اون رو خدای متعال پر میکنه خدا بهترین روزه روزی دهندگانه ما تو روایت داریم استنزل رزقه به صدقه میخوایید روزیتون زیاد بشه صدقه بدید خدای متعال روزی شما رو زیاد میکنه روایت دیگری از وجود نازنین نبی مکرم اسلام صلی اللہ علیه و آله و سلم هست که حضرت فرمودن من ایقنه بالخلفه سخت نقصهو به نفقه کسی که یقین به عوض و جانشین داشته باشد در انفاق کردن سخابتمنده سخابتمند خواهد بود راحت انفاق میکنه اگه یقین داشته باشم اگر من این پول رو بدم جای اون می آید راحت در راه خدا انفاق میکنم خدا به هممون توفیق بده اهل انفاق در راه خدا باشیم که خدای متعال وعده داده است که آنچه ما انفاق میکنیم جای اون رو پر خواهد کرد بلکه بیشتر خواهد کرد انشاءالله موسیقی خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله سجعفر دین پرور که جزء علمای دربند تهران بودند و مردمان اون خطه به خوبی این عالم بزرگوار رو میشناختند رقم میکنند در احوالشون که ایشون برنامهش این بوده که مایحتاج زندگی خودش رو روزانه میرفته از بازار میخریده ایکی از بازاری ها و تجار منطقه میبینه که یا آقا سعید محترم با سن نبالا اومدن یک کلو برنج گرفتن یه مقدار کمی روغن گرفتن یه مقداری مثلا عدس گرفتن دارن میرن منزلشون بپرسن ایشون کیه میگن ایشون آیت الله دین پرور آیت الله سجعفر دین پروره با خودش میگه که من خوبه که وسایل ایشون رو تهیه کنم یه گونی برنج تهیه میکنه یه حلب بزرگ روغن میخره و بعد میفرسته در خونه برهوم آیت الله دین پرور که ایشون دیگه نخواد هر روز بیاد یک کلو برنج بگیره نیم کلو روغن بگیره اینجور نخواد استفاده بکنه راحت باشه اکی دو روز بعد دو مرتبه ببینه که آیت الله دین پرور رحمت الله علیه آمدن و خودشون مقداری برنج تهیه کردند و مقداری روغن تهیه کردند ناراحت میشه میره خدمت ایشون و میگه آقا جان ما اون برنج و روغنی که با افتخار تقدیمتون کردیم برای این بود که شما به زحمت نیفتید اینجور نخواد بیرون تهیه بکنید و خدا میدونه که ما خمسمون رو میدیم زکاتمون رو میدیم وظایف شریعه منو عمل میکنیم این هدیه ای بود که خدمت شما دادیم چرا استفاده نکردید چرا بازتشیف آردید بیرون خودتون دارید برنج و روغن تهیه میکنید مرحوم آیت الله دین پرور رحمت الله علیه فرموده بود که ما اون چیزی که شما لطف کرده بودید رو به دست صاحبان اصلیش دادیم البته برای خودمون هم یک سهم برداشتیم اشون فرموده بود من بیشتر از این مقدار برنج امروز که احتیاج ندارم بقیهش زیادیه باید انفاق بکنم یه مقدار برای روز خودشون برداشته بودن از اون برنج و روغن بقیه رو برده بودن و به فقرها داده بودن نقل میکنن که نیمه شبیه یکی از هم محلیه های مرحوم آیت الله دین پرور داشته عبور میکرده میبینه ایشون از منزل خارج شدن عبا به سر کشیدن و انگار چیز سنگینی هم همراه دارن گه برم ببینم چه خبره دنبار ایشون میره میبینه بله ایشون در خانه های برخی از فقرها رو در میزنه و بدون این که صورت خودشونشون بده بسته هایی از برنج و روغن و مایحتاج زندگی میگذاره دم در و میره و اون شب اتفاقی این بنده خدا دیده بوده باز نقل میکنن که برخی از بازاری ها فرش میخریدند هدیه میابردن برای آیت الله حسد جفر دین پرور رحمت الله علی دفعه بعد که میرفتن خدمت آیت الله دین پرور میبینن فرش نیست بعد خود ایشون حالا چون اون بازاری فرش رو هدیه آبورده و حالا میبینه فرش نیست خودشون برای اون بازاری توضیح میدادن ایشون میفرمودن کسانی میخواستن دامات بشن احتیاج فرش نمو داشتن ما این فرش رو به اونها دادیم و این در حالی بود که منزل خود آیت الله دین پرور رحمت الله علی با حسیر پوشیده شده بود انفاق میکردند و در راه خدا میدادن و مطمئن بودن که خدای متعال جای او خواهد داد این قضیه رو هم نقل بکنم عجیبه مرحوم آیت الله از ما بهجد رحمت الله علی نقل میفرمودن در مورد استادشون مرحوم آخوند خراسانی که آخوند خراسانی بسیار سخاوتمند بودن اهل انفاق بودن به دیگران کمک میکردن دوره ای بود ایشون دستشون تنگ شده بود چیزی در بسات نداشتن که انفاق بکنن یه وقت یه فقیری میاد دم در روی همون حسابی که میامده و آیت الله آخوند خراسانی رحمت الله علی کمکش میکردن میاد در خانه آخوند رو میزنه به هوای این که کمکی بگیره مرحوم آخوند رحمت الله علی چیزی در منزل نداشتن میرند قالیچه درون منزلشون رو تا میکنند و میارند دم در به این فقیر میگن بگیر و برو تا قبل از این که بچه ها متوجه بشن بگیر و برو که اگر بچه ها متوجه میشدن مانع میشدن آه این قالیچه همینی که داریم خودمون استفاده میکنیم ولی اونقد روحی انفاق در وجود مرحوم آخوند خراسانی رحمت الله علی بوده رازی نشده کسی رو از در خانه خودش دست خالی رد بکنه خدا به هممون توفیق بده اهل انفاق در راه خدا باشیم انشاءالله موسیقی موسیقی موسیقی بسم الله الرحمن الرحیم امروحان گرامی سلام روز شما به خیل و سلامتی باشه انشاءالله من علی فرهناک توفیق دارم این هفته هم به اتفاق حسن تبکلی زاده سردبیر تهیه کننده و نویسنده داستان هفته و علی از خره شرفی صدا بردار در خدمت شما خوبان باشم برای این هفته دو داستان کتاه از متون کهان فارسی انتخاب شده به نامهای قدر آفیت و به دنبال نمک لطفا اولین داستان رو با نام قدر آفیت بشنویم موسیقی سیده احیوزیت به نماده ستان قلابه پهنوه پصویان relieve پ페 ۱۳ pén chad على شاده HH Mexican ��اد éu contra охیم أنا pokra Palenfark каждو선ه للآدکماری این کشتی Zero-EUش رافت ای آخر یه خر Oooh original stamps have appeared on保 holiday trips in diseases who are blue and ort?? يه خورانه رو 😀 وال hooks I've been into the Swan's Port vol.neض to differences in Iraq. می تجمل تداره دین MY EX McLachda سلةو؟ کشتی چنباتمه زده بود و از ترس میلرسید اون که اولین بار بود سواره کشتی شده و حسابی ترسیده بود چشماشو بسته بود و از ترس گریه می کرد عربابش با لباسای زربفت رو عرشه کشتی ایستاده بود و بی توجه به گریه و زاری قلام به دریا نگاه می کرد گریه و زاری قلام همه رو کلافه کرده بود نمی دونستن علت گریه و زاری قلام چیه کمی که گذشت یکی از ملوانا رو به اون کرد و گفت برای چه این همه زجه و ناله می زنی؟ سخنی به گوشایت به توانیم کمکت کنی؟ با شنیدن این حرف صدای گریه و زاری قلام اوج گرفت عربابش رو به ملوان کرد و گفت گریه او برای ترس از دریاست رهایش کنید آرام می شود یعنی چاره ای ندارد جز این که آرام شود ملوان خندید و گفت ترس از دریا؟ مگر دریا ترس دارد؟ قلام سرشو بیشتر تو لاکش فرو برد و در حالی که می لرزید گفت معلوم از که ترس دارد اگر کشتی قرخ شود و آب دریا همه ما را ببلد خوراک کوسه های گرست نمی شده ملوان گفت خب هنوز که کشتی قرخ نشده است تو چرا زودتر از آن به پیشواز خطر رفته ای و زدجب و مویه می کنی؟ که گفت کشتی قرار است قرخ شود؟ ها؟ پس ما و ناخدا چه کاره ایم؟ مگر اولین بار است که با کشتی سفر می کنی؟ ها؟ قبل از این که قلام حرفی بزنه عربابش گفت نگران نباشید او قلام من است به خوبی می شناسمش از دریا می ترسد و زدجب و مویهش هم برای از دریا می ترسد و همین است قبل از آمدن هم بسیار زدجه می زد به زور آوردمش هنوز حرف عرباب قلام تموم نشده بود که موجی از راه رسید و تکون شدیدی به کشتی داد قلام با دو دست سرشو گرفت و چسبید کف کشتی و دوباره سدای ناله و فریاده بلند شد مسافران کشتی از داد و فریاد و گریه قلام خسته و کلافه شده بودن و هیچ راه چارهی هم نداشتن هیچ کس فکری به ذهنش نمی رسید که بتونه اونو ساکت کنه کمی که گذشت مرد دانایی که از اول شاهد ما جرا بود با دوست دارده بود و با دوست دارده بود رو به عرباب قلام کرد و گفت اگر اجازه دهید من او را به روشی که می دانم ساکت کنم عرباب قلام گفت اگر چنین کنی که سپاس گذارت خواهم بود اگر کاری هم از دست من بر می آید بگو بکنم مرد دانا گفت دستور بده دست و پای قلامت را بگیرند و او را به دریا بیاندازند عرباب قلام گفت ولی اینگونه که او قرغ می شود مرد دانا گفت نگران نباش اتفاقی نمی افتد اگر می خواهی مشکل حل شود اگر می خواهی مشکل حل شود همان کن که گفتم با شنیدن این حرف ملوانا با تعجب به هم نگاه کردن عرباب قلام روبه اونا کرد و با اشاره بهشون فهموند حرفیو که مرد دانا گفته بود اجرا کنن قلام تا این حرفو شنید زجه و فریادش بیشتر شد چند تا ملوان دست و پای اونو به زور گرفتن و پرتش کردن تو دریا قلام تو آب دست و پا می زد و بالا و پایین می رفت و کمک می خواست کمی که گذشت مرد دانا روبه ملوانا کرد و گفت کافیست او را از آب بگیرید چند تا از ملوانا تنابی تو دریا انداختن و قلام و از آب بیرون کشیدن قلام در حالی که آب از سر و صورتش می ریخت ساکت گوشه ای نشست و دیگه جم نخورد عربا به قلام که از این کار و تدبیر مرد دانا خوشحال شده بود روبه اون کرد و با تحجب گفت چه تدبیر کارگوشایی راز این کار چهه؟ که بود؟ مرد دانا گفت قلام تو مزه گرخ شدن را نچشیده بود و قدر آفیت و سلامتی در کشتی را نمی دانست اکنون که مسیبت گرخ شدن در آب را چشیده است آرام در کشتی می نشیند و قدر این ت را خواهد دانست گفتند گفتند گفتند گفتند گفتند گفتند قدر آفیت آن داند که به بلای مسیبتی گرفتاراید دوستان گرامی اولین داستان کتاه و با نام قدر آفیت آفیت شنیدین لطفاً دو ومین داستان را با نام به دنبال نمک بشنوید خلیفه رو تخت پادشاهی لم داده بود و دو قلام اونو باد می زدن کمی که گذشت صدای پای وزیر تو تالار قصر بلند شد اون با احترام خاصی روبروی تخت پادشاه ایستاد و گفت همه چیز آماده است قربان جان نساران در رکابند تا روز خوشی برای حضرت خلیفه رقم بخورد خلیفه کمی رو تخت جا به جا شد و گفت هم به شکار می رویم و هم به شکار می رویم و هم به شکار می رویم و همان جا بساط تعام را برپا می کنیم وزیر تعظیمی کرد و گفت همه چیز متابقه نظر حضرت خلیفه خواهد بود هر وقت نظر مبارکتان است بفرمایی تا حرکت کنیم خلیفه گفت من آماده هم برویم و از روی تخت پایین اومد و از تالار بیرون رفتیم وزیر هم دنبالش راه افتاد آفتاب بود و هوا لطیف و دلپذیر خلیفه رو از به سفید زیبایی نشسته بود و در حلقه محافظان رویم بود و سربازان پیش میرفت وزیر هم کنارش بود خلیفه هوای لطیف و با ولع تو ریهاش کشید و گفت عجب روز دلرباییست چه هوای لطیفی وزیر چرب زبونی کرد و با چاپلوسی گفت از برکت حضوریم وزیر جناب خلیفه است خلیفه با صدای بلند خندید و گفت همان از زبان شما مردان سیاست برای خوش آمد پادشاهان چه یاوه ها که نمی بافید نان در کاسه تملق میزنید و نوشه جان میکنید وزیر خندید و گفت مرد سیاست باید سخنی بگوید که به مزاق عربابش خوش بیاید وگرنه مرد سیاست نیست و چند روزی بیشتر نمیتواند از کاسه دنیا آب منفعت بنوشد خلیفه و وزیر مرد اعتمادش میگفتن و میخندیدن و پیش میرفتن صدای خنده ها و سمزدن اسباشون تو سهرا تنین انداخته بود موسیقی آفتاب عمود بر زمین میتابید زهر شده بود خلیفه تو سراپرده بزرگی نشسته و روبروش ظرفای پر از میوه بود بیرون سراپرده و تو محبتی سرسبز شکارگاه آشپز مخصوص خلیفه مشخول کباب کردن شکار خلیفه بود کباب به نمک نیاز داشت و از این کباب که برزیر بیشتر نمیدوند بود و آشپز یادش رفته بود نمک بیاره خلیفه و وزیر تو سراپرده نشسته بودن که نگهبانی قدم تو سراپرده گذاشت و گفت حضرت خلیفه به سلامت باشند وزیر گفت مزاهم ایشونوش حضرت خلیفه نشو بگو چه شده است و زود برو نگهبان گفت آشپز مخصوص تقاضای دیدار حضرت خلیفه را دارد همینک نیز بیرون سراپرده استاده است خلیفه به وزیر اشاره کرد وزیر گفت خیلی خوب بگو بیاید نگهبان رفت و کمی بعد با آشپز مخصوص برگشت خلیفه با دیدن آشپز مخصوصش گفت چه شده آشپز باشی؟ اگر مشکلی پیش آمده بگو تا وزیر برطرف کند آشپز مخصوص گفت شرمندم جناب خلیفه ما با تدارکات کافی آمدیم اما نمیدانم چرا فراموش کردم نمک بیاورم خلیفه گفت کباب بی نمک که لطفی ندارد شکرمونه کار داغش خوبه است به شرط این که خوش نمک هم باشد گلامی را بپرستید تا در این حوالی بگردد و نمکی تهیه کند قبل از آن گلام را نزد من بیاورید آشپز مخصوص گفت در این حوالی رستان آبادی است اگر اجازه دهید خودم برم و مردمیم و زود بازگردم خلیفه گفت نه تو خودت به بقیه امور آشپزی برس غلامی برود کفایت میکند حال برو و غلامی مطمئن را انتخاب کن و نزد من بیا بر آشپز مخصوص عدای احترامی کرد و از سراپرده بیرون رفت کمی که گذشت آشپز مخصوص خلیفه در حالی که غلامی همراهش بود قدم تو سراپرده گذاشت و با احترام گفت حضرت خلیفه اینه این غلام از کودکی نزد من بزرگ شده و همچون فرزند من است به او به اندازه چشمانم اعتمینان دارم میخواهم او را برای تحییه نمک بفرستم و مطمئنم از پس آن به خوبی برمی آید خلیفه گفت جوان برازنده به نظر میرسند بعد رو به غلام کرد و ادامه دارد بسیار خوب جوان به رستایی که آشپز باشی میگوید میرابی و هر اندازه نمک لازم است میخری فقط موازه باش در خرید نمک اصراف نکنی و آن را به قیمت بیش از آنچه عرضش دارد نخری غلام گفت چشم جناب خلیفه غلام اینو گفت و همراه آشپز مخصوص از سراپرده بیرون رفت بعد از رفتن اونا وزیر رو به خلیفه کرد و گفت پرسشی دارم جناب خلیفه خلیفه نفس بلندی کشید و گفت بپرس وزیر اعظم وزیر تک صرفه کرد و گفت شما را سالهاست میشناسم و افتخار سربازیتن را دارم خوب میدانم که در گشاد دستی و بخشش شهرید درچه گفتم که چرا برای خرید نمک که عرضش زیادی ندارد اینگونه سفارش کردید خلیفه آب دهنشو فرو داد و گفت خلیفه آب دهنشو فرو داد و گفت ما میتوانیم برای خرید نمک پول خوبی به فروشنده بدهیم و از این کار هیچ زرری هم نکنیم اما بدان که بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده است هر که آمد برو مزیدی