آقا جلسه دیگه منقلب شد به این معناه که صدای گریه و ناله هم از محیط عمومی مردم حتی از اهل بیت یزید که کنار استاده بودن پشت پرده به حساب با احترام اون رو گذاشته بودن صدای گریه از جلسه بلند شد یزید دستو پاشو گم کرد چی کار کنه چی باید بگه شنیدید اون ماجرای ازان رو گفت شاید اینجوری بشه صدای حضرت رو خاموش کنه که گفت به معزن گفت ازان بگو دیگه وقت زهر شده میخواییم نماز بخونیم حالا نمیدونم اصلا زهر شده بود یا نشده بود اینا براشون مهم نبود گفت ازان بگو معزن هم همجور شروع کرد حضرت به احترام ازان سکوت کرد شروع کرد به فقراتی ازان رو گفتن امام علیه السلام کنار هر کدوم یه جمعه گفت تا این گفت اشهد و انم محمد رسول الله صلی اللہ علیه و علیه وسلم اینجا امام سجاد علیه السلام دوباره اشاره کرد خطاب به یزید این کسی که به رسالت او شهادت دادی به من بگو آیا پدر توست یا پدر پدر من اگر بگی پدر تو بوده که پدر تو رو همه میدونن معاویه و جدد ابو صوفیان اگر پدر من بوده چرا با ما این گونه رفتار کردید چرا فرزندش رو به شهادت رسوندید چرا مزنومانه چرا خانوادشو اسیر گرفتید دوباره موج اواتف و گریه و اوضاعی به هم ریختیگه خلاصه جلسه به اینجا که رسید یزید دیگه کاری به ادامه ازان نداشت رفت و استاد گفت آب باشید نماز بخونیم اگه هنناس نماز نماز پاشدن به نماز یه چند نفری به این ملعون اقتدا کردن و بقیه هم به هم ریخت و جلسه خلاصه یزید تمام محاسباتش از دست رفت اینجا کوفه که نیست اینجا شامه با اون مقدمات این کار بزرگی بود که امام سجاد علیه السلام در شام کرد و بنیانهای کاخ اموی رو به لرزه در او برد با این موجی که حضرت ایجاد کرد نتیجه شن این شد آقا بریش گفت که این ابن زیاد ملعون این کار رو کرد یعنی از این کار رو کرد یعنی از این کار رو کرد یعنی از این کار رو کرد از این طرف شروع کرد همش زیر سر این ابن زیاده ما نمیخواستیم کار به اینجا بکشه اجله کرد نباید این کار رو انجام میداد بعد هم بلا فاصله دستور داد اهل بیت رو که در خرابه اسکانداده بود همشون رو بوردن تو محیط و خانوم ها رو جای مناسب بدید اون چیزایی که ازشون گرفتید بهشون برگردونید بعد هم خطاب به امام سجاد گفت آجون هرچی شما بخوایید ما اون رو انجام میدیم فرمودن که ما برگردیم به مدینه موافقت کرد گفت همه امکانات رو فراهم کنید برای بازگشت محترمانه با احترام برشون گردونید به مدینه دیگه بندید دیگه بدبخت شد تحت تحصیل اون عملیاتی که امام سجاد علیه السلام انجام داده بود و ایلا اینا رو با تناب و با قلو جامعه وارد کرده بودن هیچ کار دیگه نتونست بکنه یه جمعه هم حضرت فرمدن فرمدن ما از شما چیزی نمیخواییم ولی یه مقدار از وسائل ما که به قارت رفت و پیش مردان شما هست اونا رو به ما برگردونید خب اینا وسائل رو هم برگردوندن و دیگه با خبرید اهل بیت به این ترتیب با عزت و احترام بریشتن به سمت مدینه طبق نقلیت نقل مشهور هم هست که سر راه رفتند به سمت کربلا درخواست کردن که ما بریم کربلا اونم موافقت شد طبق حالا این نقل مشهور همون عربعین اول اهل بیت رسیدن به کربلا که امید داریم به حق این ایام به حق این عرض ارادتها این زیارت عربعین امسال روزی ما و روزی ارادتمندان بشه انشاءالله خوب شنیدید ماجرات رفت تا اهل بیت وارد شدن به مدینه تا مدینه این فصل اول هماسه امام سجاد علیه السلام هست یادتونم باشه وقتی میگیم هماسه امام سجاد کسی که رکن این هماسه هست زینبه الازمت لله الله اکبر از عقیله بنی هاشم اون ارفان اون توحید اون عبادت اون دلدادگی اون ازمت روح اون بصیرت اون صبر الله اکبر از زینبه هم رکن اساسی در هماسه حسینی هم رکن اساسی در هماسه سجادی سلام الله علیه امست زینبه از این امروز اگر ما اینجا نشستیم حاصل هماسه امام سجاد علیه السلامه و از جمله کاری که کرد این بود که یاد عبا عبدالله علیه السلام و قیام حسینی و هماسه حسینی رو زنده کرد از روزی که امام سجاد وارد مدینه شدن این راه بردشون بود به هر بحانه حسین به هر بحانه یاد عبا عبدالله به هر بحانه نقل ماجرای حسین علیه السلام به هر بحانه روز خوندن برای عبا عبدالله اونم همراه با گریه هایی که از مادرشون فاطمه به عرص برده بودن گریه سیاسی گریهی که خودش یک رسانه است به هر مناسبت شنیدید و این خط رو دائم امام سجاد علیه السلام ادامه داد بنیانگزار روزه برای عبا عبدالله علیه السلام امام سجاد سلامالله علیکه اینم یکی از اون راه بردهای اصاسی بود چنین دید من یه جمله شو عرض کنم بحانه کم نبود امام سجاد علیه السلام اکثر روزا روزه بودن وقت افتار برای حضرت آب می آوردن موقع افتار می خواستن آب نوشه جان کنن می دیدن حضرت شروع کردن به گریه کردن بلند بلند گریه می کردن گریه های آهسته نبود گریه های بلند بود بعد می فرمودن به یاد لبهای تشنه پدرم هستم و به یاد تشنگان دشت کربلا که اونها رو با لب تشنه کشتن اگر جوان می دیدند به یاد جوانان کربلا ذکر می کردن اسم می آوردن گریه می کردن مخصوصا اگر نوزادی می آوردن در آقوش حضرت قرار می دادن امام علیه السلام برای این نوزاد از راه رسیده ازان بگن ازان و اقامه بگن در گوشه او همین که این نوزاد رو در آقوش می گرفتن حضرت یه نگاهی به گلوی اومین داختن به چهره اومین داختن شروع می کردن بلند بلند گریه کردن آقا جون چی شد؟ ماجرای علی اصغر علیه السلام رو نقل می کردن شنیدید دیگه یه نقل کتاه داریم یه نقل مفصل تر داریم ولی من نقل کتاه رو براتون می گم نقل کتاه این بود سید ابن تاووز در لحوف می گه همین که امام حسین علیه السلام رو به دست گرفت خواست صورت علی اصغر رو ببوسه خواست اون لبهای خوشگیره رو ببوسه اما قبل از این که لبهای حسین به صورت علی برسه تیر سشو برسید به گلوی علی اصغر فزو به همین الوزنه الوزن صلی اللہ علیکم یا ابا عبدالله صلی اللهم علیکم یا ابا عبدالله صلی اللهم علیکم یا ابا عبدالله پروردگاه رو قسمت می دیم به حق ابا عبدالله به حقیقت ابا عبدالله موانع ظهور امام زمانمون مرتفع بفرما قلب مقدسش از ما رازی بفرما رو مشمول دعاهای اون حضرت قرار بده مارو جزء بهترین یارانش قرار بوده شاهدا امام راهل عظیم و شن با سید و سالار شهیدان محشور بفرما توفیق الهاغ به این عزیزان رو با شهادت روزی ما قرار بده پروردگار و برکات زمینی و آسمانی خودت رو و فتوحات و گشایش ها رو بر امت ما بر جامعه ما نازل بفرما عزیز رهبرمون در کنف حمایت امام زمان حفظ بفرما مارو قد شده با امام زمان و شناس وجود نازنینش قرار بده ای خدا به حق ابا عبدالله به حق ششماهه ابا عبدالله نصرت و یاری مخصوص خودت رو بر مردم مظلوم فلسطین و قزه و جبهه مقاومت نازل بفرما منم گدای زهران منم قلام هیدر حسینیم بلوت شیر حلال مادر منم گدای زهران منم قلام هیدر حسینیم بلوت شیر حلال مادر خدا کنه منم یه روز یکی مثل زهر بشم مردم مدیر روکر تو شدم حسین که آقبت به خیر بشم روکر تو شدم حسین که آقبت به خیر بشم کاری گنهر نفسم نفسم آقا به کربلا برسم برسم آقا به کربلا برسم برسم آقا دوتم کن بلالم بلالم آقا قسمتم کن بلالم بلالم آقا قسمتم کن بلالم آقا بلالم آقا تجربه تربتتون کار همیشه گیمن نفس زدن براتون برکت زندگی من در خونت ندیدم هیچ کسی نا امید شد خدا کنه منم بلالم آقا من همینجا موی سرم سفید شد عربا به من شدی حسین که نوکری بلد بشم من از کنار اسم تو چجوری سادرد بشم من از کنار اسم تو چجوری سادرد بشم تو نوکری براتون خود و زمین که که عمل تاب Chocolate سفر گرم ک resonates شدن مستفید بسم預ر له ج Hahaha HEYAS HeyA همچان رسل مستшейم سفر گرم کنار اسم تو کنار اسم تو پهاستیست مستش بهすごی ساعت کشwww من هم وقتی از اون وقتش موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی روایت کتاب بر اساس کتاب سیدمن حسینی نوشته ی تقی شجاعی موسیقی موسیقی به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب از رادیو معارف می شنوید در این بررامه گذیده ی از کتاب سیدمن حسینی در ساختار روای نمایشی اقتباس و روایت می شه این کتاب روایتی از پیاد روی اربعین و فتح من در این مسیر آشقان هست در بررامه قبل تا جای شندید که از طرف موسسه فرهنگی قرار شد پونزده نفر برای کار فرهنگی به کربلا اعظام بشند معلم جوانی به اسم محمد تقیی که در یکی از شهرستانهای اصطان زنجان دوره تأهد معلمی شما می گذروند به اصرار حاجقا حسینی آماده شد تا با این گروه راهی کربلا بشه اون دنبال کارهای سفر افتاد اما به هر دری می زد در به روش بسته می شد و به مشکل می خورد و حالا ادامه ی روایت کتاب سیدمن حسینی در قسمت دوم اطوبوس تو جاده پیش می رفت محمد تقیی سرشو به سندلیتی که داده اتو فکر بود کمی که گذشت گوشیه تلفون همراهشو از جیبش بیرون آورد و به حاجقا حسینی حیام داد سلام حاجی بیرون از خیال محشوبا من دیاغت نداشتم زورکی که کربلا قسمت آدم نمی شه شما برید التماس دعا کمی که گذشت صدای زنگ تلفون همراه محمد تقیی بلند شد گوشی رو برداشت پشت خط حاجقای حسینی بود سلام آقا محمد تقیی حالا دیگه پیامک می زنه که دیاغت نداری بری کربلا روست گفتی اطمین دیاغتشو نداشتی چی کار کنم حاجی جون دنبال کارهای گذرنامه من هر کاری می کنم نمی شه کاری که همه تو نصف روست تمامش می کنم من چند روزه نتونستم تمام کنم نمی دونم چرا تو کارم گیر می افته حاجی اگه بگی نمی شه یعنی تبکرن به خدا زعیف شده برادر حاجقا شما طوری حرف می زنین که انگار کربلا رفتن واجب شریعه خب هر کسی جای محمود همون اول را بیخیار می شد با این بیپولی کلی مانه سر رامه حجدفتانم استطاعت مالی می خواد حاجقا خسته نشاق و محمد تقییزه اما دیگه تو این را می کشی به حساب خدا بلویس عوضشم از خودش بخوا اون وقت می بینی که به شراب توید و ولایت می دن اینم جز با تحمل بلا نمی شه حتی بلایی مثل بیپولی و رفت آمد چند باره بستان و برگشتم به شهرستان برای کارهای اداری برادر من از تای دلت یه یا خسم بگو همه چی حل می شه صبح زود بود محمد تقیی از خونه بیرون رفت دوباره سباره اوتوبوس شد و باز به زنجان و معابنت وزیفه امومیت می رفت محمور نظام وزیفه با دیدن محمد تقیی از جشن بلند شد و گفت دیروز یه او کجا رفتی؟ کلی دنبالت گشتم محمد تقیی تو فکر رفت و با خودش گفت فکر کنم اینجن و سروان منو با کسی دیگه اشتباه گرفته محمد تقیی تو فکر بود که با صدای محمور نظام وزیفه به خودش اومد برگه وسیقه که به دادم که او؟ محمد تقیی برگه رو به محمور نظام وزیفه داد سروان برگه رو گرفت و مبلغ وسیقه رو نصف کرد محمد تقیی با دقت به برگه وسیقه نگاه کرد اون چرا می دید باور نمی کرد مونده بود چی بگه؟ اشتباه نکردین جناب سروان؟ مبلغ وسیقه نسبت به دیروز نصف شده حالا دیدیم آدم خوبه هستی و از راه دوری می آیی گفتیم یه حالی بدیم بلکه بری کربلا و ما رو دعا کنیم محمد تقیی با خوشحالی برگه رو از سروان گرفت و گفت ممنونم جناب سروان اگه توفیق نصیبم شد و رفتم کربلا حتما دعاتون می کنم محمد تقیی از معاونت وزیفه امومی بیرون رفت به مبلغ وسیقه ای فکر می کرد که حالا نصف شده بود گوشیه تلفون همبایشو از جیبش بیرون آورد و به حاجقا حسینی زنگ زد و ماجره رو تعریف کرد حاجقا حسینی بعد از شنیدن حرفای محمد تقیی گفت به خدا توقن کنی همه مشکلات حل می شه خدا رو شکر چیزی نمونده به کربلا رام بدن حاجی محمد تقیی محمد تقیی تو خونه نشسته و منتظر بود که پوستشی گزرنامه شو بیاره از بین گروه پونزده نفره فقط گزرنامه محمد تقیی آماده نشده بود قرار بود گروه فرهنگی در غم جمع بشن و از اونجا به مرز مهران برن محمد تقیی و دوستش احمد با ماشین حاجقای حیدری به سمت غم راه افتادن تو مسیر محمد تقیی روبه حاجقای حیدری کرد و گفت حاجقا شما که چند بار پیاد روی عربین رفتین از تجربیات این سفر برامون بگی سفر عجیبیه خون محمد تقیی خیلی با سفاس هرچی از شور و اشتیاغ میزبانا بگم کم گفتم اونقدر دلدل تماس میکنن که بری تو مکه بشون که نگو میخوان هر طور شده مهمونت کنن حاجقا حیدری گرم صحبت بود که تلفون همراهش زنگ خورد پشت خط حاجقای حسینی بود کمی که بزشت حاجقای حیدری گفت آقا سید بود میگفت گزرنامه همه اومده جز یه نفر که معلوم نیست که ای قراره بیاد یا این که اصلا میاد یا نه حتما گزرنامه من انشالله هرچی خیله پیش بیاد میدونی چی آقا محمد تقیی کربلا طوریه که تا وقتی اونوره مرز نرفتی نباید به کسی بگی میخوان برم کربلا معلوم نیست بشه یا نشه حتی دقیقه نوعدیه و همه برامات به هم میریزه باشه این در این حرف محمد تقی تو فکر رفت یعنی گزرنامه من میاد اگرم بیاد از کجا مانم تو وقتی من برم و به مرز برسن مرزا بسته نشه دیگه چه اهمیتی داره میشینم لب مرزو از همونجا سلام میدم چاره این ندارم وقتی هم بریشتم اگه ازم پرسیدن کربلا رفتیم میگم هر کسی رو به کربلا را نمیدم ماشین جاده رو میشگفت و به سمت قوم میرفت ساعتی بعد ماشین به قوم رسید محمد تقی احمد و حاج آقای حیدری به نمازخونه یه مؤسسه فرهنگی رفتن که محل اسکان زائران عربعین بود کمی که گذشت محمد تقی روبه حاج آقای حسینی کرد و گفت والا خوب میکنین گروه ما اطلت بی ریاغتی مثل من نمیکنین حاج آقای حسینی خندید و گفت ما تلوتر میریم انشالله شما به زودی به گروه ملحق میشیم حاج آقای حسینی اینو گفت و رفت محمد تقی با حسرت به حاج آقای حسینی و گروه فرهنگی نگاه کرد هنوز چند لحظه نگذشته بود که کاروان دیگه یز قافله ی عربعین وارد نمازخونه ی مؤسسه شد مسئول کاروان روبه محمد تقی کرد و گفت بی زحمت کمک میکنین پتوها رو اینجا پهنگونیم بله بله حتما از خدامی که خدمتی به زایره بکنم محمد تقی بعد از پهنگ کردن پتوها گوشه این نشست اعضای کاروان دوره هم حلقه زدن و گرم صحبت شدن سبح زود بود بعد از صبحانه کاروان مسافران عربعین آماده ی حرکت شد مسئول کاروان رنگ پرچم گروهشونو تک تک به اعضای کاروان گویزد کرد تا همه یادشون بمونه مسافران کربلا یکی یکی از زیر قرآن رد شدن و رفتن محمد تقی به کوله های اونا نگاه کرد بعد به کوله خودش که گوشه نمازخونه افتاده بود تو حال و هوای خودش بود که مسئول کاروان به سمتش رفت و گفت ببخش خلبتتو بهم زدیم برادر ای بابا این چه حرفیه از دیدنتون خوشحال شدم وقتی کاروان رفت محمد تقی دفتر شوهز کولش بیرون آورد و شروع کرد به نوشتن بعد اون چه رو نوشته بود زیر لب خوند اینک اینان را بنگر کربلایی های این برهی آخر و زمانی تشتگانی که یکی یکی خودشان را میرسانند به آب هرها مسلحه و حبیب هایی که از بین هزاران هزار درخواست نامه ها فقط نامه اینان مور میشود و مهر میافریند و تو خاک تو شاید سازگار نباشد با آن آب و خاک آخر میدانی همراه که قرار نیست آنجا راه دهند آیندگان ابرد لازم دارند تو نگرم نباش به هیچ دردی که نخوری به درد ابرد شدن که میخوری محمد تقیی زیر لب میخوند و عشق میریخت آفتاب همه جارو روشن کرده بود که محمد تقیی به سمت حرم حضرت معصوم راه افتاد وقتی رسید قدم تو حرم گذاشت و به سمت زریح رفت دور بر زریح شلوخ بود محمد تقیی از دور دستشو به سمت زریح برد و از پشت پرده عشق به زریح نگاه کرد بعد اینکشو از چشمش برداشت و بی اختیار همراه جمیت به سمت زریح کشیده شد بعد از زیارت به مسجد بالا سر رفت و به نماز ایستاد بیس ساعت از رفتن گروه فرهنگی گذاشته بود محمد تقی گوشه ی حرم نشسته بود که گوشی تلفون همراهش زن خورد گذرامش آماده شد و قرار بود به زودی به دستش برسه محمد تقی با شنیدن این خبر خوشحال از حرم بیرون رفت قرار شد با دو نفر دیگهی که جامده بودن به مرز مهران برن علی یکی از اون دو نفر بود که تازه با ماشین شیخ مهدی از زنجان به قوم رسید و گذرنامه محمد تقی هم با خودش آورده بود محمد تقی به مؤسسه فرهنگی رفت شیخ مهدی و علی منتظرش بودن محمد تقی با دیدن اونا به سمتشون رفت و سوار ماشین شیخ مهدی شد کمی بعد ماشین از شهر بیرون رفت جاده شلوق بود محمد تقی به اطراف نگاه میکرد و از دیدن منظرهای بیرون لذت میبرد سر راه موکبهای زیادی برپاشده بود تو موکبها چای میدادن و خورما و نزدی و غذا دوربر پر از زائر و ماشین بود تا مرز چند ساعت مونده بود نیم ساعت از اعضان گذاشته بود و شیخ مهدی و دو همراهش علی و محمد تقی دنبال جای خلوتی بودن تا نماز بخونن شیخ مهدی روبه علی و محمد تقی کرد و گفت اگه با امید خلوت مودن نمازخونه ها بمونیم هم نمازمون غذا میشه هم غذا به همون نمیرسه ما هم که تا نماز نخونیم غذا از گلومون پایین نمیره چاره نیست شیخ مهدی باید منتظر بمونیم تا بتونیم به نوبت بریم و نماز بخونیم کمی جلوتر شیخ مهدی کنار موکبی استاد اونجام شلوق بود هر ساز ماشین پیاد و منتظر شدن تا نوبتشون بشو بتونن وضوع بگیرن و نماز بخونن بعد از نماز توی ایکی از موکبا شام خوردن و بعد از کمی استراحت دوباره راه افتادن ما همه جارو روشن کرده بود محمد تقیی با دیدن مهدی ها ده همسرش افتاد و با خودش گفت کمی جلوتر در مدرسه باز شد حیات مدرسه توقفگاه ماشینیه اینهای زائران کربلا شده بود شیخ مهدی به سمت حیات مدرسه پیچید و گوشه ای استاد هر ساز ماشین پیاد شدن محمد تقیی با دیدن مدرسه یاد شاگردانش افتاد بعد گوشی تلفون همراهشو از جیبش بیرون آورد و به همسرش زنگ زد محمد تقیی کمی با همسرش صحبت کرد بعد همراه شیخ مهدی و علی از مدرسه بیرون رفت محمد تقیی با همسرش زنگ زد