میزان مسرف رو 20 تا 30 درصد کاهش بدید ساده مثل آب خوردن اینجا اسکاه رادیوی معارف هست موجه اف ام ردیف 96 مگه هرس و ما کماکان مجموع برامایی بخش دوم رو در یک شمبه 19 همین روز از مردادماه 1404 تقدیم شما عزیزان میکنیم امیدوارم مجموع براما تا این لحظه مورد توجه انایت و پسندتون واقع شده باشه اما در این لحظه در خدمتون هستیم با برامه پارسایان حاجت الاسلام استاد وحیدی برامون میگن با موضوع سیره و اخلاق علمه و بزرگان به مدت حدودا 10 دقیقه از این لحظه که ساعت 21 هست موسیقی پارسایان حجت الاسلام وحیدی بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی اللہ علیه و محمد و آله تاهرین سلام علیکم و رحمت الله عزیزان همراه در برنامه پارسایان خدا به هممون توفیق بده به دستورات حضرات معصومین علیه سلوات الله عمل کنیم و زندگی همون رو نورانی کنیم مولای ما امام رضا علیه السلام فرمودن خدای متعال در روی زمین یه بندگانی داره که تلاش میکنن برای رفع نیاز مؤمنین حاجت مردم رو براورده بکنن اوناها روز قیامت ایمن و آسوده هستند حضرات معصومین علیه سلوات الله در روایتی ازشون نقش شده فرمودن خیر و ناس من انتفع به ناس بهترین مردم کسیه که مردم از او سود ببرن به مردم نفعی برسونه باز روایت دیگری درباره مولامون امام سجاد علیه سلوات و سلام نقش شده که حضرت فرمودن لغتکان علی ابن الحسین یمر رو عل المدرهی فی وسط تریق فینزل و اندابتهی حتی یونحیها بیدهی اند تریق چقدر زیباست حضرت در میان جاده دارن میرن بیه سنگی به یه کلوخی برمیخونند از مرکبشون پیاده میشن با دست مبارک خودشون این سنگ و کلوخ رو از وسط راه برمیدارن که باعث عذیت مردم نشه باز دو مرتبه سوار میشن اینم یه خیل رسوندنه به مردمه باید تلاش بکنین به دیگران خیل برسانیم انشاءالله نسیم اون مدارحمد کنه مرحوم آخوند خراسانی رحمت الله علیه از علمای بزرگ ما بسیار به فکر طلاب و فقراء نجف بودند نقل که ایشون سالیان درازی برای اینکه بتونن به فقراء و طلاب کمک بکنند میرفتند از متمولین و پولدارها پول قرض میگرفتند به عنوان خودشون مقداری پول قرض میگرفتند و بعد اونها رو به دیگران میدادن انفاق میکردن مشکل دیگران رو برطرف میکردن و خب سالی یک بار این قرضها رو میپرداختند و پولی که به دستشون میامد قرضشون رو میپرداختند نقل میکنند مرحوم آخوند خراسانی رحمت الله علیه میرند سامر را در سامر را به مرحوم میرزای بزرگ شیرازی ارز میکنند که آقا در نجف طلبه ها در گرفتاری هستند من اومدم مقداری پول از شما بگیرم برم از طرف شما به طلبه ها بدم خب کسانی هستند فقیر هستند بدم اونجا مرحوم میرزا رحمت الله علیه فرموده بودند که شما از سامر را رفتید در نجف حوضه علمی مستقلی تشکیل دادید مناسب نیست که به اسم من برید و این پول ها رو به فقرها بدید من این پول رو در اختیار شما قرار میدم پول به اسم شما در بین فقرهای نجف و کسانی که احتیاج دارند تقسیم بشه اون که شما جایگاهتون برای دیگران معلوم بشه خب این اهمیتی بوده که مرحوم میرزا شیرازی رحمت الله علیه به کار مرحوم آخوند خراسانی قائل بودند خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله الازمان برعشی نجفی رحمت الله علیه بعد از ارتحال ایشون آزاده ایشون میگن یه جلسهی در تهران جلسه ختمی برگذار شد من اونجا رفتم یکی از دوستان مرحوم آیت الله الازمان برعشی نجفی رحمت الله علیه آمده بود به من تسلیت بگه و بسیار متأثر بود گریه میکرد حالش تغییر کرده بود و گفت من امروز باید یک مطلبی رو به شما بگم تون خب بفرمایید ایشون فرموده بود که مرحوم آیت الله الازمان برعشی نجفی رحمت الله علیه به وسیله من و چند تن از بازاری های تهران که خب مورد اعتماد بودن هر ماه ما میفرست دادن و میگفتن این پول ها باید به یک فهرستی که از قبل برای ما مشخص کرده بودن آدرس داده بودن ولی اسم نداده بودن آدرس خانه های رو نوشته بودن ولی اسم صاحب خانه رو ننوشته بودن گفته بودن این پول ها رو میبرید در این خانه تحویل میدید و میاد بیرون بدون این که صاحب خانه را بشناسید. ما هم همین کار رو میکردیم. هیچ بختم سآل نکردیم که اینجا منزل کیه ناب صاحب منزل کیه میرفتیم وزیفمون رو انجام میدادیم حتی اون صاحب خانه ها هم نمیدونستن که این پول از کجا میاد هر ماه یک بار یه مقداری پول آیتو لازم و مرعشی نجفی فقرهایی رو که از قبل شناسایی کرده بودن ولی برای اینکه احترامشون حفظ بشه اسمشون رو به این واسطه ها نگفته بودند و نداده بودند ما میرفتیم این پول ها رو در خونه اون بزرگواران تقسیم میدادیم بعد هم این آقای بازاری نق کرده بود مرحوم آیتو لازم و مرعشی نجفی رحمت الله علیه ما رو قسم داده بود که تا وقتی من زنده هستم هیچ کس حتی فرزندان من از این قضیه نباید متعلق بشه یه لیستی درست کرده بودن فقرها به ادهی از بازاریان پول رو حواله میدادن اونا برندر خانه این بندگان خدا و کمک بکنن باز نقل میکنن که بسیاری از وقتها این آلم بزرگوار مرحوم آیتو لازم و مرعشی نجفی رحمت الله علیه دستور میدادن که نابیناهایی که در شهر قوم هستند رو دعوت بکنید بیان سر صفره ما بنشینند در خدمتشون باشین پذیرایی بکنید فقرها رو بیارید سرف شام یا نهار دعوتشون میکردن سر صفره کسانی که توی کوچه و بازار ممکنه جز فقرها بودن جز محتاجین بودن اونها رو دعوت میکردن با احترام خانه خودشون و از اونها پذیرایی میکردن بسیار زیباز که خودشون میامدن برای پذیرایی کردن از این فقرهایی که دعوت کردن آزاده ایشون میگه گاهی میدیم حتی مرحوم آیتو لازم و مرعشی نجفی دعوت کرده بودن رو با احترام جفت میکردن حالا این قضیه رو هم در باید مرحوم آیتو لازم و مرعشی نجفی رحمت الله علیه نقل بکنم که خب قدیم که همم های خصوصی توی منزل کمتر بوده معمولا مردم همم عمومی میرفتن خب آیتو لازم و مرعشی نجفی هم همم رفته بودن اونجا ادهی مسافر از جای آمده بودن که زیارت اومدن همم چشمشون به این پیره مرد نورانی افتده فکر کردن ایشون دللاک هممه که حالا مثلا کیسه بکشه کمک بکنه در شست و شو و اون مسافرین به ایشون گفته بودن آبی پشت ما رو کیسه بکش ایشون هم بلا فاصله مشغول شده بودن این دقیقا همون سیره امام رزا علیه السلام که در همم وقتی اون مرد نظامی به حضرت گفت که پشت من رو کیسه بکش حضرت سریع اجابت کردن بعدها وقتی به اون گفتن چه کردی این امام رزا علیه السلام بود اون اومد ازخایی بکنه حضرت گفتن ازخایی لازم نیست برادر مومنی از برادرش درخواستی کرده من هم اجابت کردم من هم همه طول از ممر اشی نجفی هم شروع میکنن به خدمت کردن به اون زائرها خب حالا در این وسط اون دللاک اصلی وارد میشه و میاد ازخایی میکنه میگه حاجه ها شما چرا وزیفه ای منه اونها هم متلق میشن ازخایی میکنن اشون میگه نه شما زائر حضرت معصومه اید من وزیفم خدمت شما بکنم اشکالی نداره اینجور خودشون رو خادم دیگران میدونستن خدا به هممون توفیق بده اهل خدمت به دیگران باشیم انشاءالله موسیقی رای مارف صدای فضیلت و فطرت موسیقی روایت کتاب بر اساس کتاب سیدمن حسین نوشته یه تقیه شجاعی موسیقی به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب از راژیو معارف میشه نوید در این ورمه گذیده ای از کتاب سیدمن حسینی در ساختار روای نمویشی اقتباس و روایت میشه این کتاب روایتی از پیاد ردی عربین و فتح من در این ورمه گذیده ای از کتاب سیدمن حسینی در این ورمه گذیده ای از کتاب سیدمن حسینی در قسمت دوم موسیقی در ساختار روای نام خدای بزرگ در این ورمه گذیده ای از کتاب سیدمن حسینی از اینکه لیاغت نداری بری کربلا روست گفتی اطمان لیاغتشو نداشتی چی کار کنم هاجی جون دنبال کارهای گزرنامه هم هم هر کاری میکنن نمیشه کاری که همه تو نصف روز تمامش میکنن من چند روزه نتونستم تمام کنم نمیدونم چرا تو کارم گیر میفته هاجی اگه بگی نمیشه یعنی تبکلن به خدا زعیف شده برادر هاج آقا شما طوری حرف میزنین که انگار کربلا رفتن واجب شرعیه خب هر کسی جای محمود همون اول را بیخیال میشد با این بیپولی کلی مانه سر رامه هج دفتن هم استطاعت مالی میخواد هاج آقا خسته نشو اقو محمد دقیق زنمادی که تو این را میکشی به حساب خدا بنویس افزشم از خودش بخوا اون وقت میبینی که به شراب توید و ولایت میدن اینم جز با تحمل بلا نمیشه حتی بلایی مثل بیپولی و رفت آمد چند باره بستان و برگشتم به شهرستان برای کارای اداری برادر من از تای دلت یه یا حسن بگو همه چی حل میشه صبح زود بود محمد تقیی از خونه بیرون رفت دوباره سبار اوتوبوس شد و باز به زنجان و معاونت وزیفه امومی رفت معمور نظام وزیفه با دیدن محمد تقیی از جشن بلند شد و گفت دیروز یه او کجا رفتی؟ کلی دنبالت گشتم محمد تقیی تو فکر رفت و با خودش گفت فکر کنم این جنوب سرمان منو با کسی دیگه اشتباه گرفته محمد تقیی تو فکر بود که با صدای معمور نظام وزیفه به خودش اومد برگه وسیقه که به دادم که؟ محمد تقیی برگر رو به محمور نظام وزیفه داد سرمان برگر رو گرفت و مبلغ وسیقه رو نصف کرد محمد تقیی با دقیق به برگه وسیقه نگاه کرد اون چرا میدید باور نمی کرد مونده بود چی بگه؟ اشتباه نکردین جناب سرمان مبلغ وسیقه نصفت به دیروز نصف شده محمد تقیی با خوشحالی برگر رو از سرمان گرفت و گفت محمد تقیی از معاونت وزیفه امومی بیرون رفت به مبلغ وسیقه ای فکر میکرد که الان نصف شده بود گوشیه تلفون همراهشو از جیبش بیرون آورد و به هاجق آسینی زنگ زد و ماجره رو تریده آج آقای حسینی بعد از شنیدن حرفای محمد تقیی گفت به خدا توقل کنی همه مشکلات حل میشه خدا رو شکر چیزی نمونده به کربل ران بدن هاجی محمد تقیی تو خونه نشسته و منتظر بود که پوستشی گزرنامه شو بیاره از بین گروه پونزه نفره فقط گزرنامه محمد تقیی آماده نشده بود قرار بود گروه فرهنگی در غم جمع بشن و از اونجا به مرز مهران برن محمد تقیی و دوستش احمد با ماشین هاجقای حیدری به سمت غم راه افتادن تو مسیر محمد تقیی رو به هاجقای حیدری کرد و گفت هاجقا شما که چند بار پیاد روی عربین رفتین از تجربیات این سفر برامون بگی سفر عجیبیه خون محمد تقیی خیلی باسفاس هرچی از شور و اشتیاغ میزبانا بگم کم گفتم اونقدر دلتماس میکنن که بری تو مکه بشون که نگو میخوان هر طور شده مهمونت کنن هاجقا حیدری گرم صحبت بود که تلفون همراهش زنگ خورد پشت خط هاجقای حسینی بود کمی که گذشت هاجقای حیدری گفت آقا سید بود میگفت گزرنامه همه اومده جز یه نفر که معلوم نیست که ای قراره بیاد یا این که اصلا میاد یا نه اطمان گزرنامه من انشالله هرچی خیره پیش بیاد میدونی چی آقا محمد تقیی کربلا طوریه که تا وقتی اونوره مرس نرفتی نباید به کسی بگی میخوان برم کربلا معلوم نیست دشه یا نشه حتی دقیقه نوعدی و همه برامات به هم بریزه با شنیدن این حرف محمد تقی تو فکر رفت یعنی گزرنامه من میاد اگرم بیاد از کجا مالم تو وقتی من برم و به مرز برسم مرزا بسته نشه دیگه چه اهمیتی داره میشینم لب مرزو از همونجا سلام میدم چاره ای ندارم وقتی هم بریشتم اگه ازم پرسیدن کربلا رفتیم میگم هر کسی رو به کربلا رانه میدم ماشین جده رو میشگفت و به سمت قوم میرفت ساعتی بعد ماشین به قوم رسید محمد تقی احمد و حاج آقای حیدری به نمازخونه یه مؤسسه فرهنگی رفتن که محل اسکان زایران عربعین بود کمی که گذشت محمد تقی روبه حاج آقای حسینی کرد و گفت والا خوب میکنین گروه ما اطلاع بی ریاغتی مثل من نمی کنین حاج آقای حسینی خندید و گفت ما چلوتر میریم انشالله شما به زودی به گروه ملحق میشی حاج آقای حسینی اینو گفت و رفت محمد تقی با حسرت به حاج آقای حسینی و گروه فرهنگی نگاه کرد هنوز چند لحظه نگذشته بود که کاروان دیگه یز قافله عربعین وارد نمازخونه مؤسسه شد. مسئول کاروان روبه محمد تقی کرد و گفت بی زحمت کمک میکنین پتوها رو اینجا پهنگونیم بله بله حتما از خدامی که خدمتی به زاهره بکنم محمد تقی بعد از پهنگ کردن پتوها گوشه این نشست اعضای کاروان دوره هم حلقه زدن و گرم صحبت شدن سبح زود بود بعد از صبحانه کاروان مسافران عربعین آماده ی حرکت شد مسئول کاروان رنگه پرچم گروهشونو تک تک به اعضای کاروان گویزد کرد تا همه یادشون بمونه مسافران کربلا یکی یکی از دیر قرآن رد شدن و رفتن محمد تقی به کوله های اونا نگاه کرد بعد به کوله خودش که گوشه نمازخونه افتاده بود تو حال و هوای خودش بود که مسئول کاروان به سمتش رفت و گفت ببخش خلوتتو بهم زدیم برادر ای بابا این چه حرفیه از دیدن تون خوشحال شدم وقتی کاروان رفت محمد تقی دفتنش با هز کولش بیرون آورد و شروع کرد به نوشتن بعد اون چه رو نوشته بود زیر لب خوند اینک اینان را بنگر کربلایی های این برهی آخر و زمانی تشنگانی که یکی یکی خودشان را میرسانند به آب هرها مسلم ها و حبیب هایی که از بین هزاران هزار درخواست نامه ها فقط نامه اینان مور میشود و مهر میافرینند و تو خاک تو شاید سازگار نباشد با آن آب و خاک آخر میدانی همراه که قرار نیست آنجا راه دهند آیندگان ابرد لازم دارند تو نگرم نباش به هیچ دردی که نخوری به درده ابرد شدن که میخوری محمد تقیی زیر لب میخوند و عشق میریخت آفتاب همه جارو روشن کرده بود که محمد تقیی به سمت حرم حضرت معصوم راه افتاد وقتی رسید قدم تو حرم گذاشت و برداشت به سمت زریح رفت دوربر زریح شروع بود محمد تقی از دور دستشو به سمت زریح برد و از پشت پرده عشق به زریح نگاه کرد بعد اینکشو از چشمش برداشت و بی اختیار همراه جمعیت به سمت زریح کشیده شد بعد از زیارت به مسجد بالاسر رفت و به نماز اصداد بیس ساعت از رفتن گروه فرهنگی گذاشته بود محمد تقی گوشه ی حرم نشسته بود که گوشی تلفون همراهش زن خورد گذرمش آماده شد و قرار بود به زودی به دستش برسه محمد تقی با شنیدن این خبر خوشحال از حرم بیرون رفت قرار شد با دو نفر دیگه که جامونده بودن به مرز مهران برن علی یکی از اون دو نفر بود که تازه با ماشین شیخ مهدی از زنجان به قوم رسید و گذرنامه محمد تقی هم با خودش آورده بود محمد تقی به محسسه فرهنگی رفت شیخ مهدی و علی منتظرش بودن محمد تقی با دیدن اونا به سمتشون رفت و سوار ماشین شیخ مهدی شد کمی بعد ماشین از شهر بیرون رفت جاده شلوق بود محمد تقی به اطراف نگاه میکرد و از دیدن منظرهای بیرون لذت میبرد سر راه موکبهای زیادی برپاشده بود تو موکبها چای میدادن و خورما و نزری و غذا دوربر پر از زائر و ماشین بود تا مرز چند ساعت مونده بود نزدیک قروب بود و مسیر شلوق اونقدر شلوق که به سختی میشد پیش رفت نیم ساعت از اعضان گذاشته بود و شیخ مهدی و دو همراهش علی و محمد تقی دنبال جای خلوتی بودن تا نماز بخونن شیخ مهدی روبه علی و محمد تقی کرد و گفت اگه با امید خلوت بودن نمازخونه ها بمونیم هم نمازمون غذا میشه هم غذا به همون نمیرسه ما هم که تا نماز نخونیم غذا از گلومون پایین نمیره چاره نیست شیخ مهدی باید منتظر بمونیم تا بتونیم به نوبت بریم و نماز بخونیم کمی جلوتر شیخ مهدی کنار موکبی استاد اونجام شلوق بود هر سه از ماشین پیادو منتظر شدن تا نوبتشون بشو بتونن وضوع بگیرن و نماز بخونن بعد از نماز توی ایکی از موکبا شام خوردن و بعد از کمی استراحت دوباره راه افتادن ما همه جارو روشن کرده بود محمد تقیی با دیدن محتابیاد همسرش افتاد و با خودش گفت یه روزه که خبری ازش ندارم حتما تا الان آشه پشت پامو پخته و منتظره تا من برم کربلا و برگردم و دفعه بعد اونم با خودم ببرم کربلا خوبه ها را که تلفون همراه منتقل میده زنگی بهش بزنم و حالی ازش بپرسم اما نه بهتره سب کنم تا شیخ مهدی ماشینش رو جایی نگهد دارم کمی جلوتر در مدرسه باز شد حیات مدرسه توقفگاه ماشینهای زائران کربلا شده بود شیخ مهدی به سمت حیات مدرسه پیچید و گوشه ای استاد هر سر از ماشین پیاده شدن محمد تقیی با دیدن مدرسه یاد شاگردانش افتاد بعد گوشی تلفون همراهشو از جیبش بیرون آورد و به همسرش زنگ زد محمد تقیی کمی با همسرش صحبت کرد بعد همراه شیخ مهدی و علی از مدرسه بیرون رفت محمد تقیی با همسرش زنگ زد محمد تقیی با همسرش زنگ زدن بیرون آورد و به همسرش زدن محمد تقیی با همسرش زدن بیرون آورد و به همسرش زدن محمد تقیی با همسرش زدن بیرون آورد و به همسرش زدن محمد تقیی با همسرش زدن بیرون آورد و به همسرش زدن محمد تقیی با همسرش زدن بیرون آورد و به همسرش زدن محمد تقیی با همسرش زدن بیرون آورد و به همسرش زدن محمد تقیی با همسرش زدن بیرون آورد و به همسرش زدن محمد تقیی با همسرش زدن بیرون آورد و به همسرش زدن محمد تقیی با همسرش زدن بیرون آورد و به همسرش زدن محمد تقیی با همسرش زدن بیرون آورد و به همسرش زدن محمد تقیی با همسرش زدن بیرون آورد و به همسرش زدن محمد تقیی با همسرش زدن بیرون آورد و به همسرش زدن