یزید و اطرافیان یزید بیستد و بگی من اهل تسلیم شدن نیستم و الله الله اتیان نکم اعتاق دلیل و لا افر منکم فرار الابید دست زلت به شما نمیدم و مثل عبد و بندهی که فرار میکند حسین فرار نمیکند سینه ها را آماده میکند برای شمشیر های شما این سخن حسین ابن عدیس ولذا این که شیعه تا همیشه ازاداره چون این رحبری را دیده و شنیده آثار او ویژگی های او این مسئله دیعد مسئله دومی که وجود داشت عجب مردمی هستن خدایا امان از مردم بیوفا امان از مردم بیوفا از یک طرف نامه بنویسن دوازده هزار نامه برادران من خوهران من کسانی که بعد از هزار و اندی سال الان در حرم رزوی نشستید شخصیتی مانند علی ابن موسر رزا که آثار او کلمات او سخنان او همین کتاب ایون و اخبار رزا که به همدلاللہ منتخب اون را در همین قفصه هایی که قرآن و مفاتیح هست وجود داره اوشهی بعد از زیارتتون بنشینید و کلمات درربار آقا علی ابن موسر رزا را متعلقه کنید شما که آمدید اینجا نشستید بعد از هزار و اندی سال عبرتهای تاریخ شوخی نیست دوازده هزار نامه نوشتن آه ما منتظریم حضرتم میگه خودتون بره من نوشتید بیا ما امام و پیشبا نداریم حالا که آمدم چرا سفیرم مسلمم نقیل را ترکیل داریم تنها گذاشتید و به شهادت رسید و او را از بالای پشت بام روی زمین انداختن و کشان کشان در کوچه های کوفه حرکت داد چرا این کار را بگردید حالا اینا بعدا پشیمون شدن ولی یه تعبیر رهبر عزیز و فرزانه انقلاب ما داره میفرماید اقدام به هنگام مهمه اینا بعد از حادثه آشورا آمدن سر مرقد متحر عبی عبدالله به عنوان تبابین آمدن آقا ببخشید ما روزی که باید میامدیم نیامدیم حالا برای خونخواهی شما آمدیم ولی باید بگم آقا دیر شد دیر آمدید حتی تا شام هم رفتن شونزه هزار جمعیت بود همه هم شهید شدن ولی چقدر فرق است بین مسلمه نوسجهی که در رکاب حسین ابن علی زهیر ابن قین بجلی اینها که در رکاب حسین ابن علی بودن از ضربت شمشیر نه راسیدن از تیر و نیزه نه راسیدن و بین اینهای که تو خانه های امنشون واقعی موندن ببینن چه میشوند بعد دیدن عزیز زهرا با اون وعز به شهادت رسید اینا عبرتیه نکنه یه وقتی بدقولی کنیم نکنه یه وقتی بدقولی کنیم در میانه راه امام و پیشوای جامعه را تنها بگذاریم خطر اینجاست تنها در روزهای خوشی با امام و پیشوای من نباشیم در سختی ها هم کنار اون قرار بگیریم اگر این شد از امتحان سربلند بیرون آمده ایم وگرنه باید خودمون را ملامت کنیم اون دوازه هزار نفری که نام نوشتن امامشون فرمود موقعیت که روز آشورا شد خطاب به اینا اینه که میومدن روبروی حضرت با حضرت بجنگن آه فرمود نگید شما برای این ما نام نوشتید حالا دارین میجنگید اینا ابنت های تاریخ انصور ثبوتی که نقشافرین و تأثیر گذار بود و آمل شد برای قیام عبی عبدالله این بود که حسین ابن علی نگاه کرد دید جامعه رو به فساد مردان خوب دارن به شهادت میرسن فسق و فجور در جامعه علنی شده منکرات گسترده شده معروف به منکر تبدیل شده به منکر به معروف تبدیل شده به نظر شما امام و پیشبای واقعی جامعه اسلامی اون روز که حسین ابن علی میتواند در مقابل اینها سکوت کند محمد حنفیه که بیمار بود شراعتش آمده برای آمدن به کربلا نبود خدمت حضرت میرسد برادر کجا زنبکرا بری چی میبری فرمود اینی لم اخرج اشعرن ولا بترن ولا مفسدن ولا ظالمه اینما خرشت لطلب الاسلافی امت جدی و ادی ارید ان آمور بالمعروف و انها ان المنکر و اسیر به سیرت جدی خیلی زیباست برادرم خیرخواهانه داری صحبت میکنی تو مدینه آمده خاروم نشستن خیلی خوبه اما من به قصد توقیانگری نمیرم من به قصد اخلالگری در جامعه اسلامی نمیرم حدت من امر به معروف و نهی از منکره چون با چشم خودم میبینم معروف ها منکر شده و منکر ها معروف و پیامش امروز برای من و شما هم این است حسین ابن علی یک انسان بود یک اقدام کرد ولی مقتدای همه ماسته آشورا که میشود به سر و سینه میزنیم تاسوا که میشود به سر و سینه میزنیم اکثرا لباس سیاه میپوشیم ازاداری میکنیم این موقع هایی که در مسیر نجف تا کربلا حتی از ایران تا اونجا ادهی میگن پیاده برویم عرض عدب کنیم حسین ابن علی اون روز فرمود جامعه اسلامی حسین آرام ننشست شما همه نیستیم شما همه نیستیم شما همه نیستیم شما همه نیستیم شما همه نیستیم شما همه نیستیم شما همه نیستیم شما همه نیستیم شما همه نیستیم شما همه نیستیم شما همه نیستیم به سحن آمده جهان تغییر کرده فضای جامعه حسینی شده لذا ما منتظر رؤیت خرشیدیم این فضا این عرب این این جمعیت نه قوم میشناسد نه ملیت میشناسد نه رنگ میشناسد از آفریقا تو این راپیمایی اینا یاران حضرت هندارن آرام آرام خودشونو پیدا میکنن عرضم تمام ولی حرفم تمام نشد اصلا سراسر آلم اشق حسین است این الحسین نسباه الهدا و سفینت النجاف جابر شنیده اید روز عرب این آمد با اتیه به زیارت حسین نابی نابود او آخر عمر هفتاد و پنج سال داشت اتیه از شاگردان جابر بود مردی دانشمن بود در خلاف اون چه که میگویند اتیه غلام جابر بود نه یک دانشمن بود دست جابر را گرفته بود جابر رفت در فرات غسل کرد با اون کیفیت قدم ها را هسته بر میداشت با من هستید اون سحنه را مجسم کنید گفت در فرات دست مرا بگذار روی قبر مولایم حسین اتیه میگه من دست جابر را گذاشتم روی قبر عبی عبدالله سبار گفت یا حسین یا حسین یا حسین دیدم جابر بیهوش شد روی زمین افتاد آب ریختم به سر سورت جابر جابر بهوش آمد یه مرتبه خطاب کرد حسین حسین جان حبیبون لا یجیب و حبیبه تو که دوست من بودی چرا صدات میزنم جوابم نمیدهی بعد خودش میگه آقا چگونه جواب بدهد کسی که سر در بدن ندارد لا از هکالله سنده این زهی کت و آل احمد مظلومونه قد خوهی رو نسألو کالله همه و ندعوک بسم کالعظیم العظم العظم زلجلل اکرمه یا الله یا الله پروردگارا ما را بیامرز ما را در اصر غیبت از انصار حسین و مهدی قرار بده ما را جز منتظران واقعی امام زمان قرار بده توتعی دشمنان ما را به خودشون برگردن روز بروز بر اززت اسلام بی افزای پروردگارا این انقلاب ما را به انقلاب جهانی مهدی متصل بگردن توتعه هایی که علیه انقلاب میشود چه در داخل و چه در خارج این توتعه ها را به خودشون برگردن این مردم عزیز ما وفادار به اسلام وفادار به انقلاب وفادار به اهل بیت پروردگارا روز بروز بر اززت این عزیزان ما چه خوهران ما چه برادران ما بی افزای را ببردن روح بلند رهبر فقیدمون آلیست اعلا بگردن به مقام معظم رهبر عزیز انقلابون اززت سلامت طول عمر با برکت مرحمت بفرما خانواده مکرم شهیدان من خدایا و همه آنان سبر و عج کرامت بفرما خدایا در پایان ما منتظران رؤیت خرشیدیم چشم همه امانا به جمال مولای من عرباب من آقای من روشن و منور بگردن یا رب الحسین یا رب الحسین اشفی صدر الحسین اشفی صدر الحسین صدر الحسین به مور الحجت یا رب موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی هشت اpaiب رو سيگهه رو ب living with me وقتی به قم رسیدن محمد تقییم مجبور شد بمونه تا گذرامش آماده بشه و به دستش برسه. بقیه اعضای گروه به سمت مرز راه افتادن. فردای اون روز شیخ مهدی و علی هم که از سفر کربلا جاموده بودن از زنجان به قم رفتن. اونا گذرامی محمد تقییم رو با خودشون آورده بودن. محمد تقییم و علی با ماشین شیخ مهدی به سمت مرز رفتن. وقتی رسیدن به حیات مدرسهی که توقفگاه ماشین های زائران کربلا شده بود رفتن. شیخ مهدی ماشین رو تو حیات مدرسه گذاشت. بعد با علی و محمد تقییم از مدرسه بیرون رفتن. و حالا ادامه روایت کتاب سیدمن حسینی در قسمت سه وم. مهران شلوغ بود. شیخ مهدی نگاه به جمعیت کرد و گفت. علی گفت. محمد تقییم با تحجب به اطراف نگاه و خدا خدا میکرد هرچه زودتر از مرز بیرون برن. انتظار زیاد طولانی نشد. وقتی تو مرز مهران رو گذرامش مرخورد خیال محمد تقییم راحت شد و نفس امیغه کشید. همین که از مرز رد شد سرشو برگردون دو زیر لب گفت. همین که واجه من از دهنش بیرون اومد چند بار استخبار کرد و با خودش گفت. من کیم؟ بلاخره خدا از مرز ردمون کرد. حالا امام حسین ردمون نکنه خوبه. معلوم نیست اصلا به کربلا برسیم یا نرسیم. محمد تقییم به اطراف نگاه کرد. بعد به شیخ مهدی خیره شد که خسته به نظر میرسید. شیخ مهدی کلش و یوری رو دوشش انداخته بود و آروم قدم بر میداشت. محمد تقییم با دیدن اون با خودش گفت. معلومه بندی خدا خیلی خسته است. آخه همه مسیر قوم تا مهران و رانندگی کرده بند خدا. محمد تقییم تو فکر بود که با صدای شیخ مهدی به خودش اومد. شیخ مهدی مشغول چونزنی با راننده های عراقی بود تا اونا رو به نجفت برسوند. کمی که گذشت هر سه سواره ون سفید رنگی شدن. محمد تقییم همین که سوار شد روبه شیخ مهدی و علی کرد و گفت. این سندلی شرا اینطوریه؟ باید مثل مرتضای هندی روش بشین و تمرکز کنی تا قولنج و کمردرد سراغت نیاد. چه که گام نداره. ازولات کمر آدم باید خیلی قوی باشه که من همشین ازولاتی ندارم متاسفانه. خب دیگه خودتا لوس نکنه آبا محمد تقییم. همینم که گیرم اومد باید خدا رو شک کنی. محمد تقییم رو سندلی جا به جا شد بعد سرشو به شیشه چسپند و سعی کرد بخوابه. هوا تاریک بود و مسافران ون نمیدونستن کجان. یکی از مسافران رو به شیخ مهدی کرد و گفت راننده از تو آینه به مسافران نگاه کرد و به این که متوجه ی حرفای اونا بشه لبخند زد. کمی بعد صدای ازان از کنار جده بلند شد. راننده کنار موکبی ایستاد. همه از ون پیاده شدن و به سمت تانکرای آبی رفتن که برای وزو اطراف موکب گذاشته بودن. محمد تقیی به پوتینایی که پوشیده بود خیره شد و با خودش گفت محمد تقیی با زحمت پوتیناشو از پاش بیرون آورد. بعد وزو گرفت و به سمت موکب راه افتاد. بعد از نماز مسافران درست دارد. دوباره سوار شدن. حالا دیگه هوا کمی روشند شده بود و می شد اطراف جادر رو دید و فهمید که تا نجف چند کلومتر مونده. ون همینطور پیش می رفت. یه ساعتی که گذاشت رانده یه ون جلی تعمیرگاه ایستاد و با اشاره به مسافران فهموند که تعمیر ماشین چند دقیقه بیشتر طول نمی کشه. مسافران از ون پیاده شدن. کنار تعمیرگاه موکبی آماده یه پذیرایی از پیرزنی همراه پسر بچه ایستادو و زائرا رو به خوردن نون کنجدی دعوت می کرد. محمد تقیی دستشو به سمت نون کنجدی برد و کمی برداشت و تو دهنش گذاشت. بقیه هم مشغوله خوردن نون کنجدی شدن. نونا اونقدر خوشمزده بود که وقتی چند دقیقه رانده یه ون شد سی دقیقه کسی اعتراض نکرد. با تموم شدن نون کنجدی پیرزن تعمیر ون هم تموم شد. پیرزن برای سلامتی زائرا دعا کرد و زیر لب زکر گفت. مسافره برای پیرزن دست کنددن. کمی بعد دوباره ماشین به راه افتاد. شیخ مهدی برای مسافران داخل ون از کربلایی و نجفی شدن گفت. بعد از تمام شدن حرفای شیخ مهدی یکی از مسافره گفت آج آقا یادتون رفت بگید اونایی که ایران میان کربلا امام رزا گذرنامهاشونه مار میکنه. بله همین طوره گذرنامه های همه ما رو آقا امام رزا مور کرده. یا امام رزا. مسافره با هم صحبت میکردن که ماشین وارد نجف شد. همه پیاده شدن و به سمت حرم حضرت علی علیه السلام راه افتادن. تو مسیه پیر مردی قابلامه یک کچی که پر از شلغم آپز روی منقل گذاشته بود و به زائرا شلغم تارف میکرد. بخورین لاحی تا کربلا مریض نشین و عالی شدین شفاه بگیرین. شلغم و دعا. آیا مساویست آن که داراییش صد است و دهش را به پای عشق میریزد. با آن که داراییش ده است و تمام دهش را به پای عشق میریزد. محمد تقی خودکار رو وسط دفترش گذاشت و جادا تو کلش. بعد به اطراف نگاه کرد و چشمش به تمثالی از حضرت عباس افتاد. که بیده از کنار مشک تیر خورده ای زانو زده بود و از پشت نقاب به آب نگاهد. از پشت پرده ی عشق و خونی که از چشم تیر خورده اش جاری بود. محمد تقی مقابل حرم گوشی تلفون همراهش را از جیبش بیرون آورد و با خودش گفت خوبه اینجا با سینکارت عربی که گرفتم به خانمم تلفون بزنم و بگم کجا. محمد تقی با این فکر شماره گرفت. همسرش فقطی اسم نجف رو شنید فقط یک کلمه گفت. باشه فقط همین. بعد بغز کرد و دیگه نتونست حرفی بزنه. محمد تقی میدونست که بغز همسرش برای نیومدن به نجف و کربلا است. سعی کرد دلشو به دست بیاره. بهش قول داد که دفعه بعد اونو همراه خودش به نجف و کربلا ببره. محمد تقی شیخ مهدی و علی به سمت حرم رفتن. شیخ مهدی و علی بعد از زیارت گوشه یکی از سحنهای حرم نشستن تا کمی استراحت کنن. اما محمد تقی دنبال ردی از گروه فرهنگی بود. کمی که بزشت صدای زنگ پیامک تلفون همراهش بلند شد. محمد تقی پیامکو خوند. یکی از اعضای گروه پیام فرست دو نوشته بود در عمود 318 هستن. محمد تقی شیخ مهدی و علی اصدا کرد و گفت پاشین پاشین پاشین بچه ها شیخ مهدی گروه مجایدن فرهنگی رو پیدا کردن باید خودمونو به اونا برسون. من تا یه ساعت نخوابم از جام تکون نمیخورم. تو که رانندگی نکردی محمد تقی جان تا خسته بشی. من خستم. خیلی خوب خیلی خوب باشه. بخواب تو خستگی از تنهت بیرون برن. شیخ مهدی هرچی سعی کرد پلک روی هموزار و کمی بخوابه نتونست. چپ چپ به محمد تقی نگاه کرد و گفت باشه محمد تقی نزاشتی که بخوابیم. ادقال بریم به کارمون برسیم برادر. حاجی بچه های گروه جادی تو عمود 318 منتظر من هستن. من که بعید میدونم اونجا باشن. ولی میریم ببینیم هستن یا نه. هر سر از حرم بیرون رفتن. خیابون پر بد از ماشین و مسافر. شیخ مهدی و محمد تقی و علی نیم ساعتی تو خیابون قدم زدن. بعد ماشین دربست کرایه کردن. راننده با زبان فارسی و لحجه عربی گفت شما را از راه خلوت و نزدیک میبرم تا زود به مقصد برسین. راننده اینو گفت و راه افتاد. برخلاف ادعایی که کرده بود مسیر شلوخ بود. کمی که پیش رفتن راننده روبه محمد تقی به همراهانش کرد و گفت سلاحتونه که بقیه راهو پیاده برین. هر سر از ماشین پیاده شدن و به سمت عمود 318 راه افتادن. محمد تقی روبه شیخ مهدی و علی کرد و گفت حتما ادان یکی دو نفر از اعضای گروه تو عمود 318 منتظرم اصطادن تا قد بلند من از چند ست متری تشخیص بدن و بیان پیشوازم. نزدیک عمود 318 که رسیدن شیخ مهدی روبه محمد تقی کرد و گفت شیخ مهدی محمد تقی و علی دور تا دور عمود گشتن تا بلکه نشونی از گروه پیدا کنن. اما خبری نبود. شیخ مهدی و علی کنار عمود نشستن. اما محمد تقی اطراف چند عمود جلاتر و عقبتر گشتی زد تا شاید گروه فرهنگی رو ببینه. پیره مردی اردنیده آقایی که سردرگومی محمد تقی و همراهانشو دید پیش اونا رفت و با زبان عربی چیزی از اونا پرسید. شیخ مهدی با زبان عربی براش توضیح داد که دنبال دوستانشون هستن و شارج تلفون همراهشون تموم شده تا با اونا تماس بگیرند. پیره مرد پسرش که جلی در مونکب استاده بود اشاره کرد. پسر سمته پدرش دوید. پیره مرد گوشی پسرشو گرفت و به شیخ مهدی داد. شیخ مهدی گوشی رو گرفت و هر کدوم از اعضای گروه فرهنگی که زنی زد کسی جواب نداد. شیخ مهدی و همراهانش وضوع گرفتن و تو مونکب پیره مرد نماز مغرب و اشاره خوندن. مونکب خلوت بود و مناسب استراحت و خواب. محمد تقی روبه شیخ مهدی کرد و گفت شیخ مهدی روبه پیره مرد کرد و از اون خواست اگه میتونه کمک کنه و اونا رو جایی ببره که انترنت داشته باشه. پیره مرد تا حرف شیخ مهدی رو شنید با خوشحالی مسیر خونش رو به اونا نشونداد. موسیقی در موسیقی درسته دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کتاب سیدمن حسینی خدا نگهدار. موسیقی در موسیقی درسته موسیقی در موسیقی درسته موسیقی در موسیقی درسته