اصیب؟ بلی اصیب گرفتن کجا هستن؟ دربازه ساعت خودم رسوندم دیدم آه چند تا شطور از بسکی توند اومدن تیمار نشدن تا هشمهای عقب همدیگر را خوردم کجاوه های شکست بسه بیلو پوش گفتم آدم هایی که توش هستن ببین چقدر اینا زعیف هستن گفت خودمان رسوندم پای یکی از این شطور ها نگاه کردم دم دوست دختر بچه پسر بچه داخل این کجاوه هستن ما اومدیم اینا را تماشا کنیم اینا دارن ما را تماشا میکنن برق چشمشون من ها گرفت گفتم اینهایی کجاوه ها اینا که خود شبات عصیر نمیدن همه چیزشون عصیریه ولی خودشون عصیر نیستن اچه ای تو بودن سر تا سر این سفر یک بچه دستشا دراز نکد پیچه یکی از این ستمدنان او به حد و سولتشون را نگه داشت بشنوید امام زین العابدی میفرماید ما پونزده نفر بودیم که وارد مجلس یجی دومون کردن ما پونزده نفر را به یک تناب بسته بودن یکی سری تناب بر بازوی امم زینب سری دیگر تناب بر بازوی من ده و وقتی اومدیم دیدیم مجلس غالطیره بودن باستم به اهله خارجی هم اومده بودن داخلی هم اومده بودن همه اومده بودن جشن گرفتن ولی پیروزی حالا اینا هم اسیر هم وارد شد وقتی امم زینب نگاه که به من فرمود من میخوام وسط این جمعیت بشینم این پونزه نفر دور من را داشته باشید نمخوام بیستم مام دور امم اونو گرفتیم زینب نشست مجلس متشنک شد یکی از اون گوشه مینست نگاه کرد حرکتی دید گفت این از حرکت انسانی خارجه این اخلاقی نیست این چه حرکتی داره انجام میده؟ زینب هم دیدن مجلس متشنک شد از بچه ها پرسیدن اونایی که بودن که چه خبر شد هیچ کدام روشون نشد بگرد بی بی کمی وسط دو نفر نگاه کرد سر برادر شوسی تو تشت گذاشته این مردق هم اونجا نشسته داره با چوب دستی منقوشه بازی مکنه گایی هم این چوب هم مزنه کنار لب تشتنی گایی هم گوشه این چوب به لب حسین مخوره بلند شد شما خب انا بود بیشینین اینجا نمیشه بیشینم که من داغ دیدم و حالا چی کام میتونیم بکنیم در کف شیر نر خونخارعی اینکه سگ خونخارعه هست جز که تسلیم و رضا بگو چاره ولی بلند شد تا بلند شد گفت مهلا مهلا یب نتلقا اوووووو مجلس خاموش شد جایی که با یزید مخصوبت خونه یک شخصیتی دستش روی شکم میگیرد رو سینه میگه یا امیر المؤمنین اتعظنو بی ان اوکلمه به کلمتن علا ترا به قدمیک یا امیر المؤمنین اجازه به این جان نصار میدید که دو کلمه به خاک پاک پایه شما عرض کند حالا یه زنی بلند شد صدای زن بلند شد که بهش میگه یب نتلقا مهلا مهلا آروم باش بشین سر جار ای پسر آزاد شدگان نفس ها تو سینه گره خود زینب ادامه داد گفت مرا آر می آید که با تو سخن بگویم اگر این مسیبت ایجاب نمیکد یک کلمه با تو حرف نمی زدم الانم که حرف می زنم تو در نزد من پس خار زریل زبونی آرم باش به به به به به به به به این از زینب از کنار سفره از کنار از خرابه صفره و مطبخ برند شده که این بنیه داره قوت جبریر از مطبخ نبود بود از دیدار خلاق وجود در سفر کربلا که عقل قصیر است چرخ از این ماجرا خمیده و پیر است دختر شیر خدا به بند اسیر است آری زنجیر و بند در خوری شیر است شیوه آزادگان نتاج سریر است گاه اسیری رفت و گاه به زندان به به به به به به چقدر بیدی لرزان ترسان خفه که دینا را بیدی این اسیر است اون اسیر است این به بنیه تهمل و قدرت مقابمت که از سرچشمه ایمانش جاری شده بلند میشه مهلا مهلا میگه دفعه بگیر این درسی است که من و شما باید یاد میشیم چرا تو خط در میلی؟ چرا تو خط در میلی؟ خاطر این کوروزب ایرون میریم در وجود جنابالی و بنده یک قده درون ترشو وقتی مخاط آغاز کنید اسبانیت را این قده فعال میشه یک هرمونی ترشو مکنه مریزه تو خونتو چما اسبانی میشه ترموز دونه قوی کنید اسبانی معنا نداره جوش اومدن ممنون نداره مرد مسلمان مقددر وستعینو به صبر و صلا صبر صبر ای که میبینی سیگار نمیتونی بذاری کنار مال این زعفه ده میدونستی؟ مال این که یک چیزی موتاد میشی نمیتونی نجات پیدا کنی اون اعتیاده ترکل موتاد ان آدتهی که الموجز چرا؟ دونه که صبر نداره قدرت تحمل نداره ترمزش قوی نیست ترمزگر قوی باشه کارها میتونی بکنی زن اومده پیش یوسف غلقتل ابوا تمام مقتزیات گناه را فراهم کرده همه مبانه را مفقود کرده درها را بسته احدی نیست هیچ مانع و راده اینیست به حضرت یوسف پیشنهاد گناه کرده به مجردی که گفت یوسف گفت معاذ الله نه نه نه آفنی آفنی داریدی ترمزه؟ خیلی برادم پیش میاد انواب و اخطام سیزا خیلی مشکل هست بگی نه رفته داره گوشه ی آقایی که پرونده داره به مخاد این آقا رئیش بده یواشی که میگه پنی ملیون مخام تقدیم میدون کنن شما افرادی مراجعه مکنن به یدون؟ کمکشون کنه نمیگه رشده تا گفت گفت این چرفی هم میزنی؟ جزو فروندن میکنم الان اونم میره اونجا میشینه ده دقیقه بعد میاد میگم اومدم اوزخایی کنم خیلی جزارت کردم خیلی بیعدبی کردم اومدم اوزخایی کنم ولی اینم بگم اون حرفم که گفتم تصریح کنم پنجا ملیون بود من بی خود گفتمم من بی خود گفتمم پنجا ملیون من اشتباه کردم دیگه نمیتونه بگه نه دیگه خب اونجا بفرمد بشینید الان من با شما صحبت میکنم چطور شد؟ چون گل پر شد پیرانم بلغزد چطور شد؟ پنج ملیون ها جز فروندن میکنی پنجا ملیون چطور؟ اگه راست میگی پنجا ملیون نم بگو نه کلت اومده در اختیار شده شیطان رجیب تو میتونی کلت بلکا نمیدی نه؟ با پنج ملیون میشه بگی نه با پنجا ملیون نمیشه بگی نه الان من و شما گرفتاری این گونه حالات نشد اونجایی که امتحان میشه زینب سرشا گذاشت کف دستش بلند سر تو اون مجلس ای تو گفت هیچ فرقه نداره با حرکت شمشیر آبدار حضرت عبدالفضل عباس کنار نهر القمه اینجا شمشیر آهنگی را کشید عبدالفضل اینجا شمشیر زبان را کشید زینب فدای هر دوتا شون برند ایناهیم ما اینا داریم برم این کربلا رفتن و قیاده رفتن اینا یه میلیمتریشه بیش از این آمادباد ازار ارادت کنیم بیش از این آمادباد خرد کنیم اینا کلمه تیبه هست ریشهش در زمینه شاقه هاش در فضاست حلم ترکیفالوالاو مطلع کلمه تن تیبه تن کشید خود روی در این آمادباد شمشیر زبان را کشید زینب سرشا گذارد شمشیر زبان را کشید من سرشان صبت من من سرشا غرب عشر دو روی دورahaha پر آحمد فرامون منots Bin C Tun A مرده باشه نمیگذاریم هم نزدشتیم نباید بذارم تمام اوب به حد به سولت شیعه زیر این کلمه ها غدیر آشورا مهدویت به بنیه هم باید ابراز بشه آشورا خوب رسیدیم ولی بیرون دوتش هم باید برسیم به الله یادش اومده دنیا فراموش مکنه عمر اینا کمتر از عمر قربلانی غدیر آشورا مهدویت بر شما دروت سلام سلامتی الاخره این راه پرخطر پردستندار پر رنج ولی پرگنج این چند نفر اداره کردن به صفحه زرینی بر کتاب کربلا اضافه کردن بنابراین نبوستی نابیان کربلا راه هم اون طرف نیست به بشیر که فرمونده گروه در خدمت این و سرارا داشت امام زینال آباده این فرمودن اگر میشه ما را از راه کربلا عبور بده لذا از راه کربلا عبورشون دادن وقتی نزدیک کربلا اومدن شیعه اینطوره اون وقت اینا اینطور نیستن شامه معنویش سکینه این طرف کجابه بود کجابه بود که روی چطور بود زینه اون طرف صدا زد ام شمیم جانفضای کوی بابم مرا اندر مشام جان برای گوه بوی کربلا به مشامم رسید سکینه گمانم کربلا شده ام من از دی که بوی مشک نزدیک ناب و انبرایت به گوشم امه از گهواره گور صدای گریه های اسغرایت اینا آمدن وقتی قبرها را دیدن قبر عبی عبدالله دیگه روشن بود از همه قبر قبرها نیست یه قبر بزرگیه که قبر شاهده هداست یه قبر ها قبریه که روش با انگشت زین العابدی نوشته هازا قبر اله حسین اله دی قتلو از شانا زینب آمد کنار این قبر پیاده شده خودش را انداخ روی قبر زینب اینجا قبر را میبینه منقلب میشه قبر آقا ولی بدن حسین را که دید چه حالی پیدا کرد وقتی آمد نگاه کرد دید این بدن بی سر بی لباس افتاده روی خواب یه جمله گفت و بلند شد گفت برادر دو روز تو را با چشم خودم دیدم یه روز دیدم سر بر سینه پیغمبر داری امروزم میبینم بدنت بی سر بی لباس بی سر روی خواب افتاده یه رب آل حسین یه رب آل حسین عشقی صدر من حسین تا گذاران رو شنیدید سخنرانی حجت الاسلام والمسلمین راشد یزدی انشالله که مورد استفادتان قرار گرفته باشه در ادامه پخش برام را دیمارف روایت کتاب را میشتفیم روایت کتاب بر اساس کتاب سیدمن حسینی نوشته ی تقی شجاعی نوشته ی تقی شجاعی نوشته ی تقی شجاعی نوشته ی تقی شجاعی نوشته ی تقی شجاعی نوشته ی تقی شجاعی نوشته ی تقی شجاعی نوشته ی تقی شجاعی نوشته ی تقی شجاعی نوشته ی تقی شجاعی نوشته ی تقی شجاعی دیگه نمیتونم اینجا بمونم باید به گروه ملحق بشم هرچن میدونم احتمالش خیلی زعیفه که پای گروه به کوفه برسه خوشم میاد که سید چطور با یه جمله از این رو به اون رود کرد محمد تقیی با شیخ مهدی و علی خداحافظی کرد و گفت به جای من از ابو آمر و اسخایی خداحافظی کنین خونه نیست که باش خداحافظی کنم محمد تقیی اینو گفت و از خونه تو خونه میبورد با شک به محمد تقیی نگاه کرد محمد تقیی به گوشی همراهش ور رفت و نگاهش به چشم جوان نیفته بعد وارده خیابون شد و به سمت عمود سی سد و پنج و پنج راه افتاد وقتی رسید به دوروبرش نگاه کرد و با خودش گفت پس کجان اگه پیداشو نکنم تنهای تنها میشم پیش شیخ مهدی و علیم دیگه روم نمیشه برگردم محمد تقیی تو فکر بود که با صدایی به خودش اومد به سمت صدا چرخید و نگاهش تو نگاه رجب یکی از اعضای گروه گره خود رجب به سمت محمد تقیی رفت و اونو در آقوش گرفت و قبل از این که محمد تقیی اعتراضی بکنه گفت وقتی از قوم به سمت مرز مهران راه افتادیم تو راه ماشین حاجقا حسینی تصبه پاره کرد کلی معتل شدیم تا ماشین درست شد یه ساعت بعد ترموز ماشین مشکل پیدا کرد بازم دو ساعت معتل شدیم تا درست بشه وقتی به مرز رسیدیم قیامت بود بعد از پخش برگه های فرهنگی مسابقه هنری تو مرز وقتی خواستیم رد بشیم مرز رو بستن وقتی مرز باز شد چیزی به نوبتمون نمونده بود که رضا و گزرامارو تو ماشین رو قابضه اینی جاگاز شدیم تارف گزرامارو از تو ماشین بیاره کلی طول کشید خلاصه بعد کلی مکافه ها از مرز رد شدیم و دیدیم هیچ ماشینی نیست که با اون بریم نجف فاصله امین مجبور شدیم در پونزه کلومت پیاده بریم تا برکه به جایی برسیم اما به ایجا نرسیدیم با یه کامیون هم به مرز برگشتیم و منتظر مودیم تا یه ماشینی پیدا شد و بتونیم بریم نجف تو این مادت اناکاری که تونستیم بکنیم پیدا شد و ما را به کوت و بعدم به نجف رسند چرا تو عمود 318 نموندیم؟ مگه قرار ما اونجا نبود؟ تو عمود 318 ای که دو سبت منتظرت موندیم تلفون آنتر نمیداد وقتی خبری ازدنشد اومدیم اینجا که میزبان سفر سال قبل حاجه آسینی و خانوادهش بود و امسال هم به اصرار و ارتماع هاجه ها را به اینجا کشونده خیلی خوب حالا بریم کمه منتظرتم محمد تقیی همراه رجب به سمت موکب را افتاد همین که وارد شد صدای سلوات همه جا پیچید همه ی اعضای گروه فرهنگی به احترام محمد تقیی بلند شدن حاجه آسینی اونو بغل کرد و گفت چطوری کربلایی؟ عشق شغ تو چشم محمد تقیی حلق زده بود محمد تقیی محمد تقی محمد تقی محمد تقی محمد تقی محمد تقی محمد تقی محمد تقی محمد تقی محمد تقی محمد تقی محمد تقی محمد تقی محمد تقی محمد تقی محمد تقی محمد تقی محمد تقی محمد تقی محمد تقی محمد تقی محمد تقی محمد تقی محمد تقی این کاری خوشت و پناهی دارد؟ محمد تقیی محمد تقیی