محمد تقیی نفس راحتی کشید و دوباره خوابید حالا فقط محمد تقیی و رزا موند و بقیه اعضای گروه فرهنگی رفته بودن بعد از نماز صبح محمد تقیی رو به رزا کرد و گفت رزا آماده شو بریم رزا مثل سربازی که شب قبل نگهبانی داده باشه با چشمایی پف کرده زیر پتو رفت محمد تقیی تکونش داد و گفت برای چی دوباره خوابیدی رزا پاشو پاشو باید بریم کلی کار داریم نه محمد تقیی تو رو به جون هرکی دوست داری قسمت میدم بذار یک کمی دیگه بخوابم دیشب جام خوب نبود نتونستم درسته سایی بخوابم بلند شو بابا ما نمونیم که بیشتر از بقیه بخوابیم موندیم که کمتر بخوابیم نف نزن تو رو خدا بذار بخوابم کمی بعد محمد تقیی و رزا آماده شدن و از موکه بیرون رفتن جمعیت مثل رودخانه زلال پیش میرفت محمد تقیی و رزا گاهی اکس میگرفتن گاهی مساهبه میکردن و گاهی گوشه مینشستن و مینوشتن محمد تقیی گوشه نشسته بود و به جمعیت نگاه میکرد جوانی با پای برهنه تسبیح به دست و سربنده سر بین جمعیت پیش میرفت محمد تقیی رو به رزا کرد و گفت پاش آقا رزا پاش دنبال من بیا پاشه بریم محمد تقیی به سمت جوان راه افتاد رزا هم دنبالش رفت دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کتاب سیدمن حسینی خدا نگهدار محمد تقیی برهنه تسبیح به دست و سربنده سر جلوی از جامعی دینی سدای فضیلت و فطرت محمد تقیی به سمت جوان راه افتاد محمد تقیی به سمت جوان راه افتاد محمد تقیی به سمت جوان راه افتاد محمد تقیی به سمت جوان راه افتاد محمد تقیی به سمت جوان راه افتاد محمد تقیی به سمت جوان راه افتاد محمد تقیی به سمت جوان راه افتاد محمد تقیی به سمت جوان راه افتاد محمد تقیی به سمت جوان راه افتاد محمد تقیی به سمت جوان راه افتاد محمد تقیی به سمت جوان راه افتاد محمد تقیی به سمت جوان راه افتاد محمد تقیی به سمت جوان راه افتاد محمد تقیی به سمت جوان راه افتاد محمد تقیی به سمت جوان راه افتاد محمد تقیی به سمت جوان راه افتاد محمد تقیی به سمت جوان راه افتاد محمد تقیی به سمت جوان راه افتاد محمد تقیی به سمت جوان راه افتاد شاده شاده شاده شاده شاده شاده شاده شاده شاده شاده شاده او نماز نخونه مگر فقط بیدار موندن کافیه مگر می شود مناجات با خدا رو رها کنند کسی را بیدار کنند و او بگوید هوا سرد است برف می آید آب گرم نیست و دوباره بخوابد دوباره و چند باره بیدارش کنند او باز بخوابد حالا باید ببینیم تخصیر کیست تخصیر اون کسیست که او رو بیدار کرده یا تخصیر این بنده خداییست که دو مرتبه خوابیده خب این تذکر اخلاقی و عمومی رو دادن بعد از جلسه من به دوستانم گفتم که می دونی آقا با کی بود آیت الله بحثیت رحمت الله با کی بود گفتن نه خب تذکری بود برای همه ایشون گفت نه تذکرش به من بود دیشب من برای نماز شب بیدار شدم دیدم هوا سرده آب گرم کن کار نمی کنه گرفتم خوابیدم دو مرتبه بیدار شدم باز خوابیدم سه مرتبه بیدار شدم باز خوابیدم این تذکر و دلسوزی استاد ناظره به من بود حالا این که این آله بزرگوار از کجا این علم رو پیدا کرده یا خدای متعال به ذهن او انداخته که این دستگیر رو از یک بنده خدایی بکنه بحث دیگریست نکته اینجاست که علمای ما هم رابطه آتفی پیدا می کردن احوال پرسی می کردن مشکلات رو حل می کردن و هم اگر تذکری بود با ملاطفت و نرمی بدون این که اشاره به اون شخص بکنن اینجور زیبا تذکر می دادن خدا به هممون توفیق بده اهل عمل بشیم انشاءالله به فرداممان کار امروز را بره تخمن شان بدا موز را مجو از دل آمیان راستی که زنج و سجوع آیدت کاستی وزیشان تو را یه ردایت خبر کمش نوز بد بوی و اندو مخه کمش نوز بد بوی و اندو مخه صدای مندگاه جلوی از جامعه دینی رادیو معارف یعنی چه این به جمهانه روشنایی و معرفت رادیو معارف صدای فضیلت و فطرت چه بهونه این برای بیترفتنم بیارم جاده روبروم نشسته پای برگشتن ندارم روایت اشق چجوری بگم که نیستی هم دل همیشه هم در جای خالی تا نمیدیم با یه آم خاطر پرکم بنام خدا و سلام دفتر روایت اشق رو باز میکنیم و یه بار دیگه آشقانه های یه مادر شهید رو مرور میکنیم آشقانه هایی که از دل بر اومده و بر دل میشینه آشقانه هایی که یه مادر با همه وجود برامون روایت میکنه روایت اشق روایت زندگی شهدانه روایتی از زبان مادران و همسران عزیزشون از هفته گذشته مهمون خانوم حسینی مادر شهید مدافع حرم سید محمد حسینی هستیم و داریم با خاطره های این مادر از شهیدش برنامه رو متبرک میکنیم در برنامه گذشته شنیدیم که سید محمد جوون با ارادهی بود که با اشق و محبت احل بیت علیه مسلم زندگی میکرد و هر قدمی که بر میداشت نیتی خالص داشت تا این که تصمیم میگیره به سوریه بره قبل از رفتن توصیه هایی به مادرش میکنه که برای مادر خیلی سخته این که اگه شهید شد اصلا براش ازاداری نکنن و مادر لباس سفید بپوشه حالا بقیه ی خاطره رو از زبان خانوم حسینی میشنبیم آقا یه هفته مونده بود دیگه همین حرف ها رو میزد میگفت من برم اتاق رو جارو کنم مامانم دختر نداره برم آب بیارم مامانم دختر نداره یه آبچی نیبرد که اتاق رو بشوره گفتم محمد کاری میکنی که وسباسه به شما نزارم بری گفت میدونم تو اونجور مادری نیستی که نزاری من برم اینجوری میگم که همه شیط تو یادت بمونه گفتم حتی اون موقع جارو کردم بگم محمد این خانه رو جارو کرده اومده هم میگفت که آره من الان فیلن دختر تو هم هر کاری بگی من براد انجام میدم واقعا دوش به دوشم یعنی کلم بود دیگه ولی همونجور جارو کردنش یعنی بعد از این که اون جارو کرد دیگه اصلا نتونستم جارو کنم دیگه ما افغانیان دعای نوتبر رو میگیریم هر هفته خونه یکی اون سال 92 خونه ما افتاد دهه محرم سال 1192 خونه ما که افتاد یعنی همه چشاش مونده بودن به محمد دیگه اون روزی که دعای نوتبر داشتیم تمام شد و اینا و ما گفتن محمد رفت اسپندوت کرد گفت که آره من هیچوقت اسپندوت نمی کنم حالا هم بر مامان خوشگلم اسپندوت کنم هم بر خودم گفتن دروخ نگو کلک بگو خودم خوشگلم دیگه نکه مامان مامان کجا دیگه همجوری با هم شخیم می کردیم اینا تا این که هفته بعدش که دهه دوبوم رسید هر دوتا برادرها ازام شدن که برن گفتم نامرده یکی یکی برید چرا دوتاتون با هم میرید گفت ما اگه بریم خدا هست ما اگه بریم عبورفز هست بابا هست گفتن بابات که 24 ساعت فقط پیشه پدر بزرگته بنده خدا اونم محتاجی یه لیوان آب ما شده خدا هیچ وقت خانواده ای رو محتاج خانواده نکنه انشالله این محتاج یه لیوان آب نکنه اون مختم دیگه اینا که رفتن یعنی میخواستن برن سید مصطفى مصطفی پسرمشه اونم اومد در خونه من در خونه من اومد گفتم که ای مصطفى تو هم میخوایی بری گفت آرزنده میرم گفتم یعنی اون روز صبح زود صبونه رو آماده کردم اینا گفتم مصطفى بیا صبونه بخوریم صفره رو پنگ کردم گفتم مصطفى بیا صبونه بخور این کرپنیری که میبینی علکی نیست مال هفته قبلیه مال آقا امام زمانه آخرین بار رو میبینید یه لغا امام زمان بخورید که امام زمان پشت پناه تون باشه خدا پشت پناه تون عزیزت زینب پشت پناه تون جانم خدای زینب سید محمد از اون جوونای قیور افغانستان بود جوونی که همه ی موانع رو پشت سر گذاشت تا بتونه به هدف خودش برسه و حتی مادر هم در این زمینه به او کمک میکرد و مشکلاتی که من اومدم اون موقع داشتم عدیس که کمر به زمین گرفتار بودم ولی محمد اینا مانه نشد که بگه مادرم یعنی زمین گیره پس نرم ولی اون که میگفت مامان تو با این حال چی کار میکنی؟ میگفتم خدا بذارگه تو برو خدا من رو بلندم میکنه به خاطر همین بیشتر سربسترم میذاشت که زرفه رو بشورم مامانم دختر نداره یا جارو کنم مامانم دختر نداره یعنی دپه های آبو پر کرده بود گذاشته بود میگفت که بابام بعد از من عذیب نشد که رفتش یه وقتی که رفت گفتم که برو فدای پاهای پر آبله حضرت روغیه محمد واقعا اون جور که میخواستی شدی بازهایی که میخواستی شد سینه هایی که میخواستی جلو بیاد چقدر محکم اومد ولی برو برگشت گفت که آره میتونم راحت توفنگ رو دوشم بگیرم آرپیچی رو دوشم بگیرم مثل جبه ها اومدم یه چی دیگه همینجوری با هم دیگه شخه کردیم ولی دل تو دلم نیست قلبم انقدر تپش میزنه که یعنی داره مانع همه چی میشه واقعا اون موقع جدا شدن از فرزن اون لحظه فقط میگفتم یا امام حسین قربونت برم از علی اکبر چطور جدا شدی من که نبیبینم که اونجا چه خبره ولی تو میدیدی و علی اکبر رو فرستدی قربونت برم حضرت لیلا واقعا از علی اکبر چجور جدا شدی ولی خون بچه من رنگینتر از علی اکبر نیست خوشکلتر از علی اکبر نیست اون که شبیه پیغمبر بود همه احل وید به اون نگاه میکردن پسر من که شبیه نداره پس ارزش نداره فدای علی اکبر انشالله که قربونش برم قبولش کنه که یعنی محمد وقتی که من این رو بهش گفتم انقدر بقلم کد گریه کد گفتم محمد میگم پشت سر مسافر گریه نکن ولی من به خودم دارم میریزم گریه نمی کنم ولی خودم مسافر داره گریه میکنه چرا گفت مامان خوشحالم که تو واقعا اینجوری قبول کردی و اینجوری من رو داره راهی میکنی شنان همان سی بزرگ به یاد میسپارمت من از تو گرم میشم تو همیشه ماندنی اگرچه آتشی ولی به سینمی نگارمت با برنامه روایت عشق از شبکه رادیای معارف در خدمت شماییم و در این برنامه مهمون خانم حسینی مادر شهید مدافع حرم سید محمد حسینی هستیم از شهدای افغانستان و داریم روایت آشقانه زندگی این جوان رو از زبان مادرش میشنویم لحظه ای که سید محمد داره میره و از مادر میخواد جلای محمود بگیر محمود نره گفتم من همه رو بر خودم نمیخوام شما همه امانتی دستم هم فنای هر دوتاتون به خدا چرا جلاشو بگیرم فردای قیامت نمیتونم جواب حضرت زهره رو بدم اینجا گریه محمد زیادتر شد گفت مامان یعنی ممنونتم دوستای من که با من اسم نوشته بودن الان نمیذارم پدر مادراشون بیاد واقعا ممنونتم که تو اینجوری داره بدرغم میکنی دیگه قرآن گرفتم سرش گفتم محمد تا افتادتن میاما گفت نمیخواد با این حالت بیایی اگر اونجا بیایی من دیگه نمیتونم براما گفتم امام حسین علی اکبرش طرف میدون جنگ میرفت تونست من نمیتونم گفت نه مامان همین که بابا بیاد بسته دیگه باباش برد بدرغش کرد هر دوتاشون ولی اون شبیه که محمد و محمود رفتن یعنی اون خونه داشت منو میخورد به اون بزرگی گفتم حرسی محمد نیست پس این خونه چه به دردم میخورم اون آرازوهایی که داشتم پس اینکه کجا ببرم الان محمد و حی زنگ میزدم من گفت مامان انوز هم داره زنگ میزنی گفتم آرازوهایی تا گوشید مال ایرانه من زنگ میزنم واقعا ممنون نشستم لطف خدا بود محمد امانت بود بچه ها همه امانته انشالله که به حق ناله های حضرت زینب همه پدر و مادر ها امانتو به دست صاحبشون برسونه یعنی خیلی اون روز هم خوشحال بودم هم از تعمه مادرانه خودم یعنی دلگیر بودم وقتی که مصطفى و سید محمود که رفتن اول سید محمود رفت آخر نمازش هم محمد خونه خون گفتم مامان صبح نهارو که با هم خوردیم بیا نهارم با هم بخوریم گفت نه مامان دیگه دیر میشه یعنی ساعت دیگه واسه چنان شتابان میرفت اما برای من خیلی دردناک بود اما چون حضرت زینب بود اهل بیت بود واقعا خوشحال بودم گفت نه برم دیگه دیر میشه دیگه باباش که برده بود بدرقش کرده بودن اینا آخرین اکس هم محمد پیشنات داده بود به پسرمش مصوی میگفت که محمد بیا این اکسی دست جمعی بگیریم امکان داره یکی من نباشیم یادگاری بمونه خیلی تیکه من دارد و مختبا واقعا یادگاری من دیگه حرفاش کاراش اداد فالاش همش دیگه واقعا من حالا سید محمد به سوریه رفته و خاطرات سوریه رو دوستای سید برای مادرش تعریف میکنند خاطرهایی واقعا آشقانه مختی که رفت اونجا حرم ازت زینب تمام دوستاش میگفتش که محمد فقط یک ساعت واجستده بود گوشه حرم ازت زینب به هیچ که توجه نمیکرد که بچه ها دارن چیکار میکنن دیر شده باید برگردیم فقط همین جوری تو سرش میزد و گریه میکرد اون مختم وقتی که زن زد گفت که سلام مادر من دو ساعت پیش حرم ازت زینب بودم خیلی برات دعا کردم دعای محمد بود و لطف خدا بود که من از جان بلنشم دیسکم خیلی اود کرده بود که دکتر میگفت باید عمل بشی ولی من از ترسی که بدتر گرفتارش نشم عمل نمیکردم گفتم ممنونم عزیزم حرم ازت رقیه رفتی یا نگفت آره رفتم برات دعا کردم ولی مامان شنیده بودم حرم ازت رقیه عروسک داره که من بیارم که خدا به همون آبجی بده ولی رفتم عروسک ندیدم گفتم اشکال ندارم همقدر که تو خود دستت رسیده به حرم ازت زینب حضرت زینب خودش لطفی میکنه که خدا دختر بده زفارو بشوره تو نشوری دیگه اینجوری تیکه میدفتیم حتی از اونجا روز آخر سفر روز شهادت امام رزا دیگه محمد صبح شهید میشه سید محمد سوریه است و مثل همه مادران شهده شهادتش به مادر عزیزش الهام میشه که همه اینها نشعت گرفته از حس مادران است اون شب من خواب عجیبی دیدم استرابه از مادران شهده از مادران شهده از مادران شهده دلشوره تپش غرب نگرانی من شدید بود گفتم یا حضرت زینب دوتا بچه های من قابل تو رو ندارا کل زندگی من فدای تو جون منم فدای تو به اندازه یک نخود نخود که خیلی زیاده به اندازه یک عدس یا یه ذره گرد به من سبر بده که من بتونم سبر کنم دشمن شاد نشم اونجوری که بچم میخواد بشم آخه من چجوری لباس استفید بپوشم آخه من چجوری هجله بذارم که اونجوری سفارش کرده بود چجوری من رو در پاچه استفید بزنم که اونجوری که سفارش کرده بود پس سبرمو بده که من هم اینا رو انجام بدم کار به حرف هیچگی ندارم اینقدر مردم مردم میکردم پسرم میگفت مامان اگه به حرف مردم گوش کنی باید بیریم بمیریم پس ولش کن حرف مردم بس ببین خدا چی میخواد خدا چی میگه دیگه اونجا یعنی فقط من بودم زمزمه یکی یا حضرت زینب به اندازه یه گرد به من سبر بده که بتونم تحمل کنم گه اون شب خواب دیدم که باباش تیر خورده به قلبش شهید شده یه لحظه از جا پریدم دیدم ساعت یک شبه باباشم نبود خونه باباش بود چون شبه میمون اونجا دیگه من زنی زدم به این گفتم حسین حالت خوبه گفت آره خوبم چرا نخوابیدی گفتم هیچی همین جوری بیدار شدم دیگه به هیچ چیزی نگفتم دیگه بلند شدم نماز خوندم و توسط شدم به حضرت زینب که اگر بچه های من شهید بشه سجده شکر میکنم قابل ندارم ولی حضرت زینب خودت دیگه باید یاری کنی من سبرتو رو ندارم تا اینکه همین جوری اکسشونو گذاشته بودم جلی چشمم گفتم اینکه حالش خوبه من گفتم حتما خداون چون خدمت به پدر مادر میکنه درجه شهادته این اولین نفر که میخواست برش رویر من بود که میگفت من میرم سوریه بچه ها با هم دوام میوفتد گفتن بابا تو برو پیش پدر بزرگ بشین ما باید بریم سوریه گفتم که حسین آقا بذار بچه ها بران مرد بشن تو نمیخواد بری بابات مهمتر از اونه ست تا نفر که بود پدر شوهرم فقط اسم شوهر منو صدا میکرد حسین کجاست زنگ بزنید روغیه زنگ بزنید حسین فقط منو باباش بودیم گفتم همین خودش جهاته گه آخرشم گفتم درجه شهادته شوهر من میبرن نگو پسرم برده بوده خودم خبر نداشتم مرد بشن