دوستان عزیز همراه در برنامه پارسایان خدا همه ما رو اهل توازع قرار بده که توازع یکی از زیبا ترین رفتار هاییست که حضرات معصومین علیه سلوات الله هم خودشون این اخلاق زیبا رو داشتند و هم توصیه می کردن که مهمنین اهل توازع باشند خودشون رو نسبت به دیگران برتر ندونند در سیره پیانبر گرامی اسلام صلی اللہ علیه و آلیه و سلم همه رفتاراشون نشان از توازع داره البته در جمع معمولین بله در مقابل کفار آدم تکبر می کنه در مقابل کسانی که اهل تکبر هستند و می خوان برما برتری داشته باشند انسان محکم می ایسته ولی در مقابل دوستان خدا آدم باید متوازع باشه تمام رفتارهای پیانبر اینجوره ببینید برخیره از این صفات رو نقل بکنم با سروتمند با فقیر با کچک با بزرگ حضرت دست می دادن ابتدای به سلام می کردن وقتی که راه می رفتن اینجور نبود که گردن کش باشند و خودشون رو جور خاصی نشون بدن که مثلا من مقامی دارم در اینجا براحتی با سادگی حضرت راه می رفتن هر مرکبی که ممکن بود سوار می شدن اهل توازع بودن نمی گفتن مثلا این مرکب در شعن من شعن من نیست من باید مرکب بالاتری سوار بشم اگر قاتر بود اگر استر بود اگر اسب بود هرچه بود حضرت سوار می شدند و برای خودشون شعن اینگونه قائل نبودند بالاتر از اون خیلی زیباست نشانه توازع پیانبر گرامی اسلام حضرت گاهی سواره بر اولاقی می شدند و بعد یه قلامی رو هم پشت خودشون روی اون مرکب سوار می کردند و می بردند اصلا برای خودشون شعنی از این جهاد قائل نبودند و این توصیه کردند به ما که ما باید اهل توازع باشیم و این توازع رو باید انتخاب بکنیم پیانبر خدا صلی اللہ علیه و آلیه و سلم فرمودند که جبرئیل به من نگاه کرد و با دستش به من اشاره کرد که توازع بکن بعد حضرت فرمودند که من بندگی و توازع رو همراه با رسالت و نبوت انتخاب کردم توازع باعث می شه انسان بالا بره و رشد بکنه خدای متعال همه ایمارو اهل توازع قرار بده انشاءالله خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله الازمان بهجت رحمت الله علیه بسیار اهل توازع بودند هرچه علم ایشون بالاتر می رفت معنویت ایشون بالاتر می رفت افتادهالتر می شدند یه وقتی خود این آله وزرگوار نقف فرموده بود از علامه تبا تبایی رحمت الله علیه که اون اولی که من ازدواج کرده بودم خانواده همسرم به من یک امامهی هدیه دادند هجده متر طولش بود که حالا این امامه رو با یه شکل خاصی بچینن یک امامه بزرگ بسیار با جبروت خاصی شون می گفت بلا فاصله همون موقع من این امامه رو نصف کردم بعدها همون نصف رو هم نصف کردم برای خودشون شعنی در این عالم قائل نبودن که حالا باید امامهی که من به سر می گذارم چنین خصوصیتی داشته باشه این گونه باشه یا مثلا بزرگیش باید اون باشه خود این عالم بزرگوار مرحوم آیت الله بهجد رحمت الله علیه اهل توازع بودند به حدی که برخی از کسانی که ایشون رو نمی شناختند نمی تونستن تشخیص بدن که این آقایی که داره عبور می کنه آیت الله بهجده دعاون می کنن یه وقتی تو خیابون یه آقایی گفته که این آقای بهجد که می گن هر روز از اینجا رد می شه رو به من نشون بدید همون موقع آیت الله بهجد رحمت الله علیه از جلی این بنده خدا رد می شه و او اصلا فکر نمی کنه که با این لباس به این سادگی با این توازعی که این آله بزرگوار داره توی کوچه راه می ره همان آیت الله الازمه بهجد صاحب مقامات آلیه فقهی باشه آیت الله رحمانی همدانی یه خاطره نقل می کنه ایشون در تهران بودند و طلبه های مدرسه علمیه داشتند طلبه های نزده ایشون درس می خوندند ایشون نقل می کنه من برای بار اولی که می خواستم آیت الله بهجد رو ببینم از تهران آمدم قوم رفتم در خانه منحوم آیت الله الازمه بهجد رحمت الله علیه که در بزنم و با ایشون گفتگو بکنم بعد از نماز زهر بود در زدم یه پیره مردی با پیراهن سفید ساده آمدم در و گفت بفرمایید امری دارید گفتم بله با آقا کار دارم اون آقا گفت بفرمایید گفتم نه با خود آقا کار دارم دو مرتبه اون آقا گفت که خب امرتون رو بفرمایید گفتم ببخشید اگه می شه من با خودشون کار دارم ایشون فرمود همین اندازه مقدور ماست شما مختارید و خداحافظ خداحافظی کردیم و ایشون در رو بست و من هم رفتم شب رفتم مسجد آیت الله بهجد گفتم ایشون برای نماز میگید میاد و من ایشون رو میبینم همونجا منتظر بودم که ایشون تشریف بیارن یه دفعه دیدم که یه آقای لباس خیلی ساده تلبگی به تن کردن یه آقای پیره مردی که خیلی شبیه همون خادمیست که زهر در رو باز کرده بود با سرعت از کنار من رد شد و رفت تو محراب استاد برای نماز من به اطرافیان گفتم امروز آیت الله بهجد تشریف نمیارن اینا گفتن خب آقا تشریف او بردن ایشون همینن که در محراب هستن مات و مبهوت مونده بودم همینجور داشتم نگاه میکردم یعنی این آقایی که زهر در رو باز کرد با اون حیبت ساده که من فکر کردم خادم ایشون هست خودش بود هی من میگفتم با خود آقا کار دارم ایشون میگفت بفرمایید باز من میگفتم نه با خود آقا کار دارم باز ایشون میفرمایید خب بفرمایید آخر هم من باورم نمیشد که ایشون خود آیت الله بهجد باشن آقازاده مرحوم آیت الله بازم و بهجد رحمت الله نه این خاطره رو نقل میکنه یه اتفاقا همان روز موقع نهار بود ما داشتیم بساط نهار رو آماده میکردیم که آیت الله بهجد رو دعوت کنیم برای صفره قضا ایشون وضوع گرفته بودن در زدن من خواستم برم در رو باز کنم بعد از مدت کمی برگشتن من با آیت الله بهجد با پدرم گفتم که آقا کی بود چطور بود آیت الله بهجد فرماید درن آقای محترمی بود رفت گفتم چه کار داشت ایشون فرماید درن با خودش کار داشت گفتم با خودش کار داشت پس چرا در خانه ما رو زده بود آیت الله بهجد فرماید درن نه با خود آقا کار داشت هرچی من گفتم بفرمایید ایشون گفت من با خود آقا کار دارم دیگه تشریف بردن اینم یک مایه تنز و لبخندی شده بود برای طلاع بهجد و فرزندانشون اینجور متوازع بودن آدم یاد اون روایتی میفته که در مورد پیانبر گرامی اسلام فرمودن وقتی یه قریبهی وارد میشد هرچه نگاه میکد از ظاهر از محل نشستن از طرز صحبت کردن نمیفهمید که کدام یک از این افراد پیانبر هستن اینگونه متوازعانه رفتار میکردن خدای متعال همه ما رو اهل توازع قرار بده انشاءالله قضی شهر عشق و خون قضی شهر عشق و خون قضی شهر عشق و خون قضی شهر عشق و خون اینجا سرزمین زیتون و سفر هست خودکی خواب نان میبیند در آغوش مادری که لالایی هایش پامون شدند و لبخند نورسیدهی پشت مرزهایی که گردها ساختند پیر میشد برای زنده نگه داشتن دین و انسانیت همه ما ایرانیان همدلانه همراه مردم مظلوم غزه هست اون یش ایران همدل ادامه دارد و شما عزیزان از این دو طریق میتوانید به مردم مظلوم غزه کمک کنید از طریق شماره کارت و یا خود دستوری ستاره 14 مربع چشم این جهان امروز دابلاه بزرگ بشنان است چه بحونه ای برای بیتا رفتنم بیارم جاده روبروم نشسته پای برگشتن ندارم روایت عشق چجوری بگم که در این درسته ندارم چه جوری بگم که درسته ندارم نیستیم هم دل همیشه هم در جای خالیتا نمیشه با یه آم خاطر پرکرم به نام خدا و سلام با برنامه روایت عشق در خدمت شمایی برنامهی به یاد همه شهده و خانواده های عزیزشون به خصوص مادران و همسرانی که آشمایی باید باید برداریم دست در دست یک نگردانیم منتی نیست همچنان دادیم آیه این انقلاب اگر دادیم آیه این انقلاب اگر دادیم چند هفته یک مهمونه ی مادر شهیدیم مادر شهید مدافع حرم که آشقانه های زندگی فرزندشو با احساسی زیبا و مادرانه براون تعریف کرده و حالا باز هم میخواییم حرف های این مادر را بشنبیم ما مهمون خانم حسینی مادر شهید مدافع حرم سید محمد حسینی از شهده افغانستان هستیم و این مادر برامون گفت که چقدر دلبسته ی فرزندش بوده و آشقانه هم دیگر را دوست داشتند تا این که سید محمد به سوریه میره و به شهادت میرسه از خانم حسینی خواستیم برامون بگه چطور از شهادت فرزندش اطلاع پیدا کرد نوود و دو بود دو شنبه کلن همه خبر داشته بودم همون روز شهادت امام رزا محمد شهید شد بعد اینا دیگه دلشورم خیلی زیاد شد دیگه رفتم قصل حضرت زینب کردم قصل صبر کردم گفتم دیگه حتما خبرهایی هست پس بیا قصل کنم قصل صبر کنم که حضرت زینب شامل حالم بشه دیگه یعنی واقعا اون روز موجزه حضرت زینب اون روز اجام بلند شدم خونه رو مرتب کردم تمیز کردم ولی جارو نکشدم گفتم این جاروی محمده بذار بمونه اومدم نماز شکر به جا خوندم نماز صبر خوندم اومختم دیگه ایچی ولی دل تو دلم نیست یعنی لطف خدا اون روز شب عروسی ما که چنان برفی اومد اون روزم تا ساعت دوی بعد از زور هیچ هوا عبری این چیزا نشده بود ولی چنان بارونی گرفت یعنی چی بارونی شوهرم رفته بود سر کار و مقدرم ساعت یک اومد گفتم که این هیچ وقت وسط روز نمیاد پس یه خبرهایی هست خبرها شگفتم از اون عاشقایی که حاجت گرفتم سفر کرده ها رو سفید اومدن جوون ها دوباره شهید اومدن ببین قهرمان ها در این عاشقایی که از استفاده از این عاشقایی که از این عاشقایی که ندهد روزایی که خودتون از روزهایی دردناک میگه روزایی که تک تک لحظه هاش برای هر مادری سخت میگذره این مادر با یه احساس خاصی از اون لحظه ها برامون میگه این احساس مادرانه رو تحسین میکنیم و با این مادر و خاطراتش همراه میشیم دیگه قرآن گرفتم به همین سینم گذاشتم گفتم پناه میبرم از شعر شیطان به تو ای خدا ای قرآن پس کمکم کن محکم استوار باشم حالا باید بگردم دنبال لباس سفید جور کنم دیگه تا این که کم کم کم کم برقی فامیله اومدن گفتم چی شد شما اومدید حالا با این که خودم میدونم شبشم سید محمود پیامک فرست داد به باباش گفتش که سلام بابا من و محمد داریم برمیگردیم ایران بازم سربارتون هستیم گفتم به این زودی هیچ وقت اینا بر نمیگردن پس خبرهایی هست که این محمود انقدر زود برمیگرده باباش به امزنی زد گفتش که خانم یه خبر خوش گفتم چی شده گفت محمود پیامک کرده گفته ما داریم میعیم ایران فردا گفتم پس زودتر بیا گفت فردا از سری کار میام که بریم بدرقش گفتم باشه ولی قبل از این که محمود بیاد باباش اومد ساعتی یک بعد از زور بگه همه جوری دیگه کم کم فامیلا اومدن جمع شدم گفتن که خب حسین آقا دوتا پسراتو فرستدی سوریه هر لحظه کلامه که اونا میگه تپش قلب من شدیدتر میشه فرستدم آره محمود داره میاد خیلی خوشحال شدم اینا گفت که اه محمود داره میاد خب به سلامتی ایشالله اینا گفت آره پسرت محمد عمر شداد به شما همین که گفت گفتم که فدای سر امام زمان صدقه سر امام زمان فدای بدن قطع قطعه ی علی اکبر محمد من قابل ندارم چی میگید شما ولی همونجا دیگه با همون سختیی که داشتم که رفت خوابم پهم بود سر بلند شدم سجده کردم قربون امام حسین برم که با اون حالش رفت بالا سر بدن علی اکبر قطعه قطعه نمیتونست بلندش کنه که اون اشعارو میخوندن جوانان بنی هاشم بیایید علی را دادر خیمه رسانید حالا محمد من و محمود داره میاره پس بگو که چرا داره میاد یه ساعت چهار که به همون خبر دادن من که اون موقع چون ساعت قبلش ساعت ده یازده بود رفته بودم قص کرده بودم نماز خونده بودم لباس رنگی پوشیدم فامیلا اومدن لباس مشکی رو تنم بدن گفتم من لباس مشکی نمیپوشم پس خدا و حضرت زینب الان منو اولین قدم بلندم کرده اجام من نمیپوشم لباس سیاه دنبال لباس سفیدم تو بخشه ها میگردم لباس سفید رو پیدا کنم دیگه اینا رو میخواستم پاچه سیاه بزنه گفتم تو رو به حضرت زهر و پاچه سیاه نزنید در خونم پسرم راضی نیست هجله بیارید بره وچم بذارید بهترین اکسشو چاب کنید دیگه اومدن نزاشتم پاچه سیاه بزنن واقعا همینجوری اکس ها زده شد و نرزده شد ولی خودمم لباس سفید پوشیده بودم ولی واقعا دست های حضرت زینبو به قفص سینم و به پشتم حس میکردم که اینجوری منو بلندم کردم با برنامه روایت عشق از شبکه رادیای معارف در خدمت شماییم و در این برنامه مهمون خانم حسینی مادر شهید مدافع حرم سید محمد حسینی هستیم شهیدی از جوونای قیور افغانستان داریم آشقانه های این مادر و روایتش از روزای سخت زندگیش رو میشنبیم یعنی اون زمان من واقعا روی هوا را میرفتم الان من روی زمین را میشم من بیشترمیم نون خدا هستم اینا لطف خدا بود که معجزه شد اینجوری بر من نشون داد یعنی محمد وقتی که شعر شد بوم بی بود که منفجر شد بین فامیلان تمام دوستام تمام دوستام میامدن زدجه میزدن میگفت روغه یه تو بچه به این خوشکلی چجوری دست کشیدی گفتم امام حسین علی اکبر چجور دست کشید من مقابله به اونا میکردم آرامش میگرفتم ولی گریه نمیکردم گفتم اگه گریه کنم برای علی اکبر گریه میکردم چون نمیتونستم گریه کنم کمرم میگرفت همه میگفتن که تا لبه کچه میعیم تمام پاها من میلرزه قلب من به تپش میفته که بیاییم تو رو با چه حالی میبینیم ولی میعیم میبینیم این اینو عروسا نشستی رو سندلی رو مول داره خوش آمد میگی گفتم آخه خواسته پسرمه اگر پسرم خواسته پس خدا خواسته که اینو تو دل بچم انداخته آدم همینجوری نمیتونه حرف بزن قادر به حرف زدن نیست گفت اینجا میعیم حرف هست عروسی داره گفتم آخه عروسی محمد منه دیگه خوش اومدید عروسی محمد من یه اینجا دختر اماش گفتن که زنده ای صفره عقب بندازیم برای محمد گفتم آره بندازیم من لیستا رو مینویسم شما برید بخرید من نمیتونم مهمونه محمد رو بل کنم برم بر محمد خرید کنم اونجوری که صفره عقب تو گلخونه ها میگشتم الان برید بره تو قرنادی ها تنظینات بیارید بره محمد من گوشه خونه با غاب عکس صفره عقب و سش انداختم یعنی هرکی میومد میدید لباس استفید منو صفره عقب محمدو بیشتر زدجه میزدن یعنی میگفتم بره محمد من دست بزنید چرا داره گریه میکنید چرا داره ناله میکنید حالا مسئولین اومدن خبر بدن یک شب بعدش میگفت تا اومدیم وارد کوچه شدیم مونده بودیم چجوری بهتون خبر بدیم تا وارد کوچه شدیم دیدیم تمام برنره ها زده همه چی آماده میگفت وزیر پلاه خونه داشتیم میومدیم که خدایا جمعیت پره با ما چه برخوردی دارن ولی باباش واقعا مردونه با احترام سلامون علیک اووردن تو پذیرایی و اینا گفتن آقا حسینی ما همه جا رفتیم اما اینجا مجلس عروسیه چه حسیه گفتم آخه مجلس عروسیه پسر همه خوش آمدید دیگه احتیاجی هم نبود که مسئولین بیاد به ما خبر بدن مجلس محمد جلو جلو برگذار شده بود موسیقی و ما به لحظه های سختر میرسیم به روزی که قرار اینه این مادر و فرزند همدیگر رو ملاقات کنن این مادر میخواد فرزند شهیدشو ببینه و این آخرین دیداره دیداری که این مادر هیچ وقت فراموش نمی کنه آشقانه های اون لحظه دیدار رو از زبان این مادر بشنبید فردا بیاید بشمسومه دیدن محمد گفتم با جون و دل میام نغل گرفتم گلاب گرفتم لباس سیفید و پوشید قبلش رفتم قصد کردم قصد سبر که بتونم وایستم محمدم ناراحت نشه حالا که پیش خدا هست منم شرمندش نکنم رفتم قصد کردم اومدم نماز خوندم لباس سیفید و پوشیدم و رفتم گفتم محمد حرف مردم برام دیگه ملاک نیست حرف مردم دیگه برمن اهمیت نداره آیا تو راضی شدی؟ اینا لباس پوشیدنه خوشحال شدی؟ منم شدم اون مادر شهیدی که تعریفشو کرده بودی منم دوست داشتم مثل اون مادر باشم ولی خدا رو شکرم خدا اگر قبول کنه منم پوشیدم اومدم دیگه بعد از اون به پسرهای امنش دوستاش میگفت که صورت زخمی محمد رو دیده بودی؟ گفتم آره گفتش که اونا شب شهادت حضرت روغاییه انقدر زده بود به خودش که منو بذار بیام سوریه اونجا به باباش داشتم می نشون می دادم که بالا سرش رفته بودیم باباش هم گریه نمی کرد می گفت که کسی حق نداره بالا سر پسر من گریه کنه هرکی گریه می کرد بیرونش می کردن اومدم دیگه من گفتم حسن آقا می بینه اینجای سیای محمد رو گفت چی؟ من خوشبه حالش یه نشونی می بره پیش روغاییه بگه منم تو درست ازاداریت شرکت کردم تو سیلی خوردی من سیلی نخوردم بلی یه زخمی آوردم که از سوز دل و سه تا زخمی کردم بگو محمد چرا اون شب به من نگفت چون می خواسته که ریا نشه الان که فهمیدم محمد لو رفتی یا اینجا یه زخمی پیشانید اینجا شکایی نشون می دادم همجور فقط دارم سراخ میکنم می گم رو لو رفتی محمد فهمیدم که اینو واسه چی زخمی کرده بودی تو امیدوارم که شرمنده شهده نشیم امیدوارم که شرمنده خدا و حضرت زهران نشیم محمدم که اومد گریه کردیم دیدیم ساکش رو آوردن محمد گفت میگه من نگفتم گریه کن نکن گفتم الان دارم گریه میکنم که خدا من حقیر روسیه رو شما رو قبول کرده ولی خدا رو شکر الحمدلله بعد از مراسم محمد محمد دوباره رفت گفت مامان اجازه میدی برم گفتم برو فدای حضرت زینه فدای حضرت روغیه دو تا بچه دارم حضرت روغیه دو تا پا داره پاهاشم پرابله پس محمد یه پای مرحمشه تا هم یه پای مرحمش خدا کنه که این مرحم به دردش بخوره دوای دردش باشه یه محمد که رفت بعد از دو سال جانباز شد از یه قدم شهادت برگشت یعنی همه یعنی بعد از اون محمد چی کشیدم چی زخم زبونات شنیدم چی بستادها بود که اینا به خاطر پول فرستد اصلا پول چه عرضشی داره مهم اینه احلو بیت که همیشه تو این دنیا تو اون دنیا احتیاجش داریم قبول کنه امزا کنه دیگه گفتم بسه چی برخودم نگردارم برخودم هم که نمونه اگه شعید نشن میمیرن دیگه برخوره که میمیرن پس چرا رو سفید نمیرن یعنی ساکه محمودو خودم آماده میکردم ساکه محمودو یعنی محمود به یکی از دوستاش گفته بود آره مامانم ساکه مامانه کرده آجیل گذاشته خوراکی گذاشته گفت بچه واقعا مامانتو با این کلونگ شده داده گفت آره نمیدونم گفت چه مادری داری تو گفتم اصلا شوهر من هر لحظه میگفت من میرم سوریه دلم آتیش گرفته گفتم باباتو وردار ببر باباتو وردار ببر چون بابات الان به تو نیاز داره من که لیاغت ندارم خواه که پای حضرت زینب بشم خواه که پای حضرت روباب بشم ولی حتی اقل الان فهمیدم چه دردی در کشیدن اونا را اسیر کردن منو که اسیر نکردن اونا را کتک زدن منو که کتک نزدن اومدن با من هم دردیده کردن تمام دوست، آشنا، فامیل همه هم دردی کردن با من ولی حضرت زینب را هم دردی نکردن که تمام زندگی تمام آلام فدای یک آه حضرت زینب یک ناله حضرت زینب که چی کشید و کسی هم دردش نشد از این برنامه باید برنامه روایت عشق رسیدیم در این برنامه مهمون خانم حسینی مادر شهید مدافع حرم سید محمد حسینی از جونای قیور افغانستان بودیم از جونای قیور افغانستان بودیم و آشقانه های بیریاب و ساده این مادر رو شنیدیم این آشقانه ها باز هم ادامه داره تا یه روایت عشق دیگه خدا می دنید و از این برنامه باید برنامه روایت عشق رسیدیم مدافع حرم داد واسه مدد سدایی مندگار جلوی از جامعه دینی رادیو معارف یعنی چهی به جمهان روشنایی و معرفت رادیو معارف سدای فضیلت و فطرت رسیده و مکدن بریدن سوی رخایی برکه رسیدن بیا محاجرن لالا رسیده موسمه رسیدن رسیده موسمه