در خدمتون هستیم تا لحظه دیگه پارسایان رو خواهید شنید مجدولسان وحیدی خلوش ده دقیقه از سیره و منش علمای بزرگوار برای ما خواهند گفت تا درس و روشی برای زندگیمون باشه ساعت 21 و 10 دقیقه روایت کتاب رو خواهیم شنید روایت کتاب در واقع سیدمن حسینی بله روایت کتاب سیدمن حسینی حالا اسم جالب و عجیبی هم داره این کتاب باید ببینیم داستانش چی هست خلوش ده دقیقه دیگه آیا میدانستید یه حکم شرعی کاربوردیه 9 و 25 دقیقه شب و حدیث افتاب بیانات حضرت امام خبه رحمت الله علی ساعت 9 و 50 انشالله پخش خواهد شد بریم با هم پارسایان رو بشنویم با اعلام ساعت 21 نه شب بریم با همه شب پارسایان حجت الاسلام وحیدی بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و سلالله علی محمد و آله تاهرین سلام علیکم و رحمت الله دوستان عزیز همراه در برنامه پارسایان خدا همه ما رو اهل توازع قرار بده که توازع یکی از زیبا ترین رفتارهاییست که هزارات معصومین علیهم سلوات الله هم خودشون این اخلاق زیبا رو داشتند و هم توصیه میکردن که مهمنین اهل توازع باشند خودشون رو نسبت به دیگران برتر ندونند در سیره پیانبر گرامی اسلام سلالله علیه و آله و سلم همه رفتاراشون نشان از توازع داره البته در جمع مهمنین بله در مقابل کفار آدم تکبر میکنه در مقابل کسانی که اهل تکبر هستند و میخوان برما برتری داشته باشند انسان محکم میسته ولی در مقابل دوستان خدا آدم باید متوازع باشه تمام رفتارهای پیانبر اینجوره ببینید برخی از این صفات رو نقب بکنم با سروتمند با فقیر با کچک با بزرگ حضرت دست میدادن ابتدای به سلام میکردن وقتی که راه میرفتن اینجور نبود که گردن کش باشند و خودشون رو جور خاص دینشون بدن که مثلا من مقامی دارم در اینجا براحتی با سادگی حضرت راه میرفتن هر مرکبی که ممکن بود سوار میشدن اهل توازع بودن نمیگفتن مثلا این مرکب در شعن من نیست من باید مرکب بالاتری سوار بشم اگر قاتر بود اگر استر بود اگر اسب بود هرچه بود حضرت سوار میشدن و برای خودشون شعن اینگونه قائل نبودن بالاتر از اون خیلی زیباست نشانه توازع پیانبر گرامی اسلام حضرت گاهی سوار بر اولاوی میشدن و بعد یه قلامی را هم پشت خودشون روی اون مرکب سوار میکردند و میبردند اصلا برای خودشون شعن از این جهات قائل نبودن و این توصیه کردن به ما که ما باید اهل توازع باشیم و این توازع را باید انتخاب بکنیم پیانبر خدا صلی اللہ علیه و آلیه و سلم فرمودن که جبرئیل به من نگاه کرد و با دستش به من اشاره کرد که توازع بکن بعد حضرت فرمودن که من بندگی و توازع را همراه با رسالت و نبوت انتخاب کردم توازع باعث میشه امسان بالا بره و رشد بکنه خدای متعال همه ایمار و اهل توازع قرار بده انشاءالله موسیقی خدا رحمت کنه مرحوم آیتالله الازمان بهجت رحمتالله علیه بسیار اهل توازع بودند هرچه علم ایشون بالاتر میرفت معنویت ایشون بالاتر میرفت افتاده حالتر میشدند یه وقتی خود این آله بزرگوار نقف فرموده بود از علامه تبا تبایی رحمتالله علیه که اون اولی که من ازدواج کردم خانواده همسرم به من یک امامهی هدیه دادند هجده متر طولش بود که حالا این امامه رو با یه شکل خاصی بچینن یک امامه بزرگه بسیار با جبروت خاصی شما میگفت بلا فاصله همون موقع من این امامه رو نصف کردم بعدها همون نصف رو هم نصف کردم برای خودشون شعنی در این آلم قائل نبودن که حالا باید امامهی که من به سر میگذارم چنین خصوصیتی داشته باشه اینگونه باشه یا مثلا بزرگیش باید اون باشه خود این آله بزرگوار من حمایت الله بهجد رحمت الله علیه اهل توازع بودند به حدی که برخی از کسانی که ایشون رو نمیشناختند نمیتونستن تشخیص بدن که این آقایی که داره عبور میکنه آیت الله بهجده درمو کنن یه وقتی تو خیابون یه آقایی گفته که این آقای بهجد که میگن هر روز از اینجا رد میشه رو به من نشون بدید همون موقع آیت الله بهجد رحمت الله علیه از جلوی این بنده خدا رد میشه و او اصلا فکر نمی کنه که با این لباس به این سادگی با این توازعی که این آله بزرگوار داره توی کوچه راه میره همان آیت الله الازمه بهجده صاحب مقامات آلیه فقهی باشه آیت الله رحمانی همدانی یه خاطره نقل میکنه ایشون در تهران بودند و طلبه های مدرسه علمیه داشتند طلبه های نزده ایشون درس میخوندند ایشون نقل میکنه من برای بار اولی که میخواستم آیت الله بهجد رو ببینم از تهران آمدم قوم رفتم در خانه مرحوم آیت الله با بهجد رحمت الله علیه که در بزنم و با ایشون گفتگو بکنم بعد از نماز زهر بود در زدم یه پیره مردی با پیراهن سفید ساده آمددم در و گفت بفرمایید امری دارید گفتم بله با آقا کار دارم اون آقا گفت بفرمایید گفتم نه با خود آقا کار دارم دو مرتبه اون آقا گفت که خب امرتون رو بفرمایید گفتم ببخشید اگه میشه من با خودشون کار دارم ایشون فرمود همین اندازه مقدور ماست شما مختارید و خداحافظ خداحافظی کردیم و ایشون در رو بست و من هم رفتم شب رفتم مسجد آیت الله بهجد گفتم ایشون برای نماز میاد و من ایشون رو میبینم همونجا منتظر بودم که ایشون تشریف بیارن یه دفعه دیدم که یه آقایی لباس خیلی ساده تلبگی به تن کردن یه آقای پیره مردی که خیلی شبیه همون خادمیست که زهر در رو باز کرده بود با سرعت از کنار من رد شد و رفت تو محراب استاد برای نماز من به اطرافیان گفتم امروز آیت الله بهجد تشریف نمیارن اینا گفتن خب آقا تشریف او بردن ایشون همینن که در محراب هستن مات و مبهوت مونده بودن همینجور داشتم نگاه میکردم خادم ایشون هست خودش بود هی من میگفتم با خود آقا کار دارم ایشون میگفت بفرمایید باز من میگفتم نه با خود آقا کار دارم باز ایشون میفرمایید خب بفرمایید آخر هم من باورم نمیشد که ایشون خود آیت الله بهجد باشن آقازاده مرحوم آیت الله با بحجد رحمت الله نه این خاطره رو نقل میکنه یه اتفاقا همان روز موقع نهار بود ما داشتیم بساطه نهار رو آماده میکردیم که آیت الله بهجد رو دعوت کنیم برای صفره قضا ایشون وضوع گرفته بودن در زدن من خواستم برم در رو باز کنم ایشون فرمودن نه من میرم در رو باز میکنم دیدیم بلا فاصله بعد از مدت کمی برگشتن من با آیت الله بهجد با پدرم گفتم که آقا کی بود چطور بود آیت الله بهجد فرمودن آقای محترمی بود رفت گفتم چه کار داشت ایشون فرمودن با خودش کار داشت گفتم با خودش کار داشت پس چرا در خانه ما رو زده بود آیت الله بهجد فرمودن نه با خود آقا کار داشت هرچی من گفتم بفرمایید ایشون گفت من با خود آقا کار دارم دیگه تشریف بردن اینم یک مایه تنز و لبخندی شده بود برای آیت الله بهجد و فرزندانشون اینجور متوازع بودن آدم یاد اون روایتی میفته که در مورد پیانبر گرامی اسلام فرمودن وقتی یه قریبهی وارد میشد هرچه نگاه میکد از ظاهر از محل نشستن از طرز صحبت کردن نمیفهمید که کدام یک از این افراد پیانبر هستن اینگونه متوازعانه رفتار میکردن خدای متعال همه ما رو اهل توازع قرار بده انشاءالله موسیقی نشاط و معنویت ایمان و مقرفت دین و حکمت صدای فضیلت و فطرت رادیو معارف موسیقی روایت کتاب بر اساس کتاب سیدمن حسینی نوشته یه تقیه شجاعی موسیقی نویسنده تیه کننده و کارگردان حسن توقیلی زاده راوی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی سداوردار رامین اریا شکر بنامه خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب و از رادیو معارف می شنن در این بررامه گذیده ی از کتاب سیدمن حسینی در ساختار روای نمویشی اقتباس و روایت می شه این کتاب روایت از پیاده راوی عربعین و فتح من در این مسیر آشقان است در بررامه های قبل تا جایی شنیدید که از طرف موسیقی فرهنگی پونزده نفر برای کار فرهنگی به سفر پیاد روی عربعین رفتن معلمی به اسم محمد تقیی که در یکی از شهرستان های استان زنجان دوره تعهد معلمیشو میگذروند به اصرار حاجه های حسینی به این گروه ملحق شد گروه بعد از برامرزی تو خونه یعبو علا در نجف به سمت کربلا راه افتادن قرار شد محمد تقیی و رزا برای انجام دادن مساهبه های جذاب و نوشتن موضوعات دلنشین کنار هم باشن هر دو بین جمعیت راه میرفتن که یک دفعه نگاه محمد تقیی به جوانی افتاد که تسبیح به دست و سربند به سر بین جمعیت پیش میرفت و حالا ادامه ی روایت کتاب سیدمن حسینی در قسمت ششم جمعیت کیپ در کیپ تو مسیر پیاد روی هر بین تیش میرفت محمد تقیی و رزا به سمت جوان تسبیح به دست رفتن محمد تقیی همینطور که تونتون قدم بر میداشت روبه رزا کرد و گفت رزا دستگاه زبط صدا آمده است؟ رزا دستو کل پشتیش کرد و دستگاه زبط صدا رو بیروزد اونا برد و روشن کرد کمی بعد محمد تقیی و رزا به جوان رسیدن محمد تقیی روبه اون کرد و گفت سلام برادر اهل کجایی؟ جوان استاد و اد لبخندی زد و گفت سلام خود آقا و برد من به چه سونم کارتون چیه برادر؟ طلبم زربازه آقای مام زمان البته اگه آقا قبولمون کند جوان شیرین حرف میزد محمد تقیی روبه اون کرد و پرسید به نظر شما وقتی امام زمانم تشریف بیارن همین جمعیت با همین شوق به استقبالشون میان؟ این پیاد روی اگه به قصد پیمان بستن با امام زمان باشو در طول سال این پیمان شکست نشد میتونه به اون شوق که شما ها میگین منجر بشه؟ محمد تقیی و رزا با طلبه جوان اسفهانی خداحافظی کردن و به مسیرشون ادامه دادن محمد تقیی روبه رزا کرد و گفت بعضی از این مددهی ها واقعا نجیب رزا نمیدونم چطور بعضی ها با این آهنگ ها میخوان شور ایجاد کنن واقعا با این آهنگ ها که بعضیشون از ترانه ها کوپی برداره شده میشه شور حسینی ایجاد کرد؟ هیچیش معلوم نیست نه محتواش نه ریتم و صدا انگار ترانه خونه های زیرزمینی که کارشون نگرفته اومدن نخونه که هم به مددهی بزنن و برن اینا تا همه آهنگ های ابتکاریشون رو تو گوش زایرا فرو نبرن دستوردار نیستن میدونی چیه محمد تقیی؟ بعضی وقتا فکر میکنم یه عده باقست و گرست میخوان فضای ازاداری رو با این آهنگ ها لس کنن حرفت من رو یاده وحید انداخت رزا چه حرفی محمد تقیی؟ چند وقت پیش وحید میگفت یه سال شبه آشورا و تو مسجد محل مددهی شروع کرد به خوندن نوهی باریت میدی که از ترانه های اون برابی وحید میگفت رفتم و آروم کنار گوشش گفتم عزیز لطفا ترکو عوض کن مدده نگذاشت و نبرداشت و پشت میکروفون داد زد بابا وله من کنین تو این شب آشورا رو راحتمون نمیذاری؟ خب وحید چی کار کرده بود؟ وحید میگفت میکروفون ازش گرفتم و گفتم اینی که داری میخونی اسمش نوهی نیست مشتی ترانه است خلاصه از اون شب به بعد قرار میشه هر کس میخواد مددهی کنه قبلش از فیلتر وحید رد بشه تازه حرف محمد تقیی تمام شده بود که رزا گفت به اون پرچم نگاه کن محمد تقیی اینجا پرچم زیاده رزا منظورت کدوم پرچمه؟ همون که از پرچمهای اطرافش بالاتره محمد تقیی و رزا به سمت پرچم رفتن گروهی سی نفره نشسته بودن محمد تقیی و رزا به سمت اونا رفتن تو گروه سی نفره یکی فارسی بلد بود محمد تقیی رو به اون کرد و پرسید شما با چه نیتی اومدین اینجا؟ مرد به زبان فارسی و با لحجه گفت ما از استرالیا اومدیم و هم میخواییم با این پرچم به همه اعلام کنیم که شیعه های اهل بیت همه جا هستن شما اولین باره که میان اینجا؟ بله اولین باره که میان اگه خدا به این پول بده هر سال هزاران نفر از مردم استرالیا رو به این سفر میارم و اونقدر هر سال این کار رو تکرار می کنم تا همه مردم استرالیا یه بارم که شده بیان اینجا رو ببینن ببینن که گشهد دستی سخابت و کرامت به پول زیاد نیست ببینن که گشهد دستی ببینن که مهم نیست که دستت پره یا خالی مهم اینه که دلت چقدر وسیع و پره بغز به گلوی جوان استرالیایی چنگ انداخت و نتونست حرفش رو ادامه بده محمد تقیی و رزا عشق در چشم با جوان استرالیایی خود آفزی کردن و به راهشون ادامه دادن محمد تقی و رزا عشق در چشم ادامه در چشم محمد تقی و رزا عشق در چشم محمد تقی و رزا عشق در چشم محمد تقی و رزا عشق در چشم محمد تقی و رزا عشق در چشم محمد تقی و رزا عشق در چشم محمد تقی و رزا عشق در چشم محمد تقی و رزا عشق در چشم محمد تقی و رزا عشق در چشم محمد تقی و رزا عشق در چشم محمد تقی و رزا عشق در چشم محمد تقی و رزا عشق در چشم محمد تقی و رزا عشق در چشم محمد تقی و رزا عشق در چشم محمد تقی و رزا عشق در چشم محمد تقی و رزا عشق در چشم محمد تقی و رزا عشق در چشم محمد تقی و رزا عشق در چشم محمد تقی و رزا عشق در چشم محمد تقی و رزا عشق در چشم محمد تقی و رزا عشق در چشم محمد تقی و رزا عشق در چشم محمد تقی و رزا عشق در چشم