حلزده رزا، باید جایی بشینم پاماد بزنم خیلی خوب باشه تا تو به پاد پاماد بزنی منم میرم چند تا عکس بگیرم محمد تقی کنار عمود 1255 نشست بعد پوتینا شو از پاشکن دوجورا باش و بیرون آورد نسیم میکی به پاش خورد حالشو جا آورد محمد تقی دست برد تو کلشو پامادی بیرون آورد و جای تاولها رو چرب کرد بعد تو فکر رفت و با خودش گفت خوبه تا رزا برمی گرده چند جمله بنویستم محمد تقی با این فکر دفتر و خودکارشو از کلش بیرون آورد و مشغول نوشتن شد دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کتاب سیدمن حسینی خدا نگهدار محمد تقی برمی گرده چند جمله بنویستم محمد تقی برمی گرده چند جمله بنویستم پار سایان حجت الاسلام وحیدی بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب رسول الله و سلالله علی محمد و آله تاهرین روایت معروفی از مولای ما امام صادق علیه السلام حضرت فرمودن اطلب العلم و تزینه معهو بالحلم والوقار علم بیاموزید و خودتون رو زیبا کنید همراه با علم به حلم به سبوری ووقار آدم نباید تند خوب باشه زود از کوره در بره بعد در ادامه حضرت فرمودن و تواضعو لمن تعلمونه العلم و تواضعو لمن طلبتون من حلعه هم در مقابل کسی که به او درس میدهید تواضع کنید خودتون رو بالاتر نبینید و هم در مقابل معلمتون استادتون تواضع کنید آدم باید اهل تواضع باشه روایت دیگری نقب بکنم حضرت فرمودن و لا تکونو علما اجبارین فیضه و باطل کن به حق کن مراقب باشید جزء علمایی که خودشون رو میگیرند اونایی که اهل تواضع نیستند نباشید که در این صورت این رفتار زشت رفتارهای خوب شما رو هم از بین میبره تواضع باید داشته باشه حتی اگر انسان در مقام بالای علمی قرار گرفته باشه خدا به هممون توفیق بده اهل تواضع در مقابل اساتید خودمون و تواضع در مقابل شایردهای خودمون باشیم انشاءالله موسیقی خدا رحمت کنه مرحوم آیتالله از ما بروجردی رحمت الله علیه در این قدرت علمی خدا بروجردی بیا منزل اونجا خدمتت هستم تقدیمت میکنم او آقا میگه باش آیت لازم بروجردی رحمت الله که میان سر درس اون آقای محترم هم میاد مینشین سر درس اشون شروع میکنن به درس گفتن این آقا یه نکته علمی به ذهنش میرسه و دستش رو بلند میکنه و نکته علمی خودش رو مطرح میکنه همین که نکته علمی خودش رو مطرح میکنه آیت لازم بروجردی رحمت الله گوششون سنگین بوده فکر میکنن که این آقا داره در باره همون بحث مالی و درخواست مالی حرف میزنه خب ناراحت میشن سر درسه یه دفعه میگن آقا جان من که گفتم بعد از درس بیایید منزل من در خدمت شما هستم آیون طلب های که نزدیکتر بودن به مرحوم آیت الله بروجردی رحمت الله ارز میکنن نه آقا ایشون بحث علمی داره مطرح میکنه سؤالش اینه ایشون بلا فاصله سؤال رو جواب میدن درس که تمام میشه از جایگاه خودشون که پایین میان از منبر که پایین میان میرن به طرف همون آقایی که اون وسط این سؤال رو مطرح کرده بود و حالا قبل از جلسه هم تغاظای کمک کرده بود دست خودشون رو دراز میکنن که با اون آقا دست بدن دست او رو که میگیرن خم میشن که دستش رو ببوسن توازه رو ببینید بله یه اشتباهی شده او یه سؤالی پرسیده استاد فکر کردن چیز دیگهی میگه جوابش دادند حالا فهمیدن اشتباه کردن بلا فاصله بعد از درس میرن اینجور متوازعانه از او عذر خواهی میکنن خیلی اخلاق اخلاق زیباییه این اخلاق رو مرحوم آیت الله از مابورو جدی رحمت الله علی از استادشون مرحوم آیت الله آخوند خراسانی یاد گرفتند اجازه بدید این قضیه رو نقل بکنم خدمتتون که مرحوم شهید متحری نقل میکنن از مرحوم آسد محمد باقر قزوینی که از علمای قوم بودند سر درس مرحوم آخوند خراسانی نشسته بودیم شاگردهای متعددی بودند هزار و دویس نفر میگن سر درس آخوند شرکت میکردند که پونست نفر از این هزار و دویس نفر مجتهد بودند با این حال آخوند خراسانی تسلط عجیب و قریبی بر بحث داره و داره به اونها درس میده یه دفعه آیت اللازم بروجردی رحمت الله که شاگرد آخوند خراسانی هستن یه اشکالی رو مطرح میکنند آخوند میگن یه بار دیگه بگو اشکال تو آیت الله بروجردی اشکال رو تکرار میکنند آخوند میگن حرف تو درسته و ایراد تو وارده الحمدلله که نمردم و از شاگرد خودم چیزی یاد گرفتم در مقابل شاگرد اینگونه توازع میکردن چقدر زیباز آدم خودش رو بالاتر نبینه همین احوالات در باره مرحوم آیت الله الازمابهجد رحمت الله علی نقل شده آزاده مرحوم آیت الله از مابهجد رحمت الله علی نقل میکنند که من با مرحوم آیت الله فیض گنابادی داشتم در باره یکی از دوستان آیت الله بهجد گفتگو میکردم آیت الله فیض گفتن این آقایی که تو داری اسمی بری شاگرد پدرت یعنی آیت الله بهجد بوده که من تحجب کردم گفتم اونقدر بابای ما پدر ما آیت الله بهجد به این آقایی که شما دارید میگید شاگرد پدر من بوده احترام میگذاره که ما فکر کردیم استادشه که اینجور داره در مقابل او توازع میکنه گفت نه سالها اون بنده خدا شاگردی پدر شما رو کرده این یعنی توازع در مقابل کسی که به او علم آموختی این همون رفتار انبیاز رفتاری که از سوی حضرات معصومین علیهم سلوات الله به ما یاد داده شده خدا هممون رو اهل عمل قرار بده انشاءالله آمیان راستی که از آن جسد و جوعای ددکاستی وزیشان تو را گرده یک خبر کمش نوز بد بوی و اندو مخب کمش نوز بد بوی و اندو مخب سیله و اخلاق علمه رو در برنامه پارسایان شدیم که توسط وجهت الاسلام و المسلمین وحیدی بیان شد سعد دونه دقیقه و بیست زنی از خست نباشید و خود و قوت میگیم به اون دست از عزیزانی که دارن از سفر اتباط آلیاد و از زیارت عربین از کشور عراق بر میگردن خواهش میکنم عزیزانی که صدای ما رو از نقاط صفر مرزی کشور میشنبن یه مقدار احتیاط کنن اگر خسته شدن حتما یه گوشه ای ماشین خودشون رو پارک کنن استراحت کنن دو سه ساعت استراحت کنن و بعد به ادامه مسیر ادامه بدم و انشالله به سلامت به مقصد برسم دوت میکنم در این لحظه داستان حق مسلمانی رو بشنوید داستان حق داستان حق داستان حق داستان حق داستان حق داستان حق داستان حق بسم الله الرحمن الرحیم همراهان گرامی سلام روز شما به خیر و سلامتی باشه انشاءالله من علی فرهناک توفیق دارم این هفته هم به اتفاق حسن توکلی زاده سردبیر تحیه کننده و نویسنده داستان هفته و علی اکبر شرفی صدا بردار در خدمت شما خوبان باشم حق مسلمانی اسم داستانیه که برای این هفته انتخاب شده لطفا بشنبیم صبح بود و اشعه هاگ نورانی خرشید از بین شاخ و برگ درختان میتابید زن همینطور که مشت مشت تو آسیا به دستی گند و میرید و از بین شاخ و برگ درختان میرید و از بین شاخ و برگ درختان میرید و از بین شاخ و برگ درختان میرید اگر سمور مسلمان است پس چرا به فرمان رسول خدا عمل نمی کند اگر او در برابر فرمانهای الهی تسلیم است چرا هر روز یک نخل خورما را بحانه می کند و بی ازن قدم به خانه ما می گذارد زید با لحن آرومی گفت چه بگویم هانیه بارها به او تذکر داده و از او خواستم که هر وقت می خواهد به درختش سیده دارم از اون گوش بیروند از ما که مالک خانه ایم ازن بگیرد و بعد وارد شود بارها به او گفتم برادر من عزیز من همدین من همینطور بیخبر به خانه من نیا شاید شاید همسر و دختر من پوششی نداشته باشند ولی به گوشش نمی رود هر چه می گویم مثل باد حواست از این گوش می گیرد از آن گوش بیروند اینگار نه انگار که با او هستم هانیه چند مشکن دوم برداشت و ریخ تو آسیا به دستی و گفت سمورت ابن جندب اگر ذریع آتفه و مردانگی داشت از این همه ملایمت و خلق نیکویت و سو استفاده نمی کرد نمی دانم چرا هر که سالم ترست باید تو سری خورتر باشد با شنیدن این حرف زید خودش و جنبه جمع جور کرد و با لحن محکمی گفت همینطور برای خودت می گویی و می بافی من تو سری خورم؟ به راستی چنین می پنداری که از زعف و ناتوانیم از که با سمورت مدارا می کنم؟ می پنداری نمی توانم از حریم خانه و خانواده هم دفاع کنم؟ هانیه گفت کردارت که اینگونه نشان می دهد هر کس ببیند گمان می کند که از سمورت واهمی دارد می داری؟ زید محکم تر از قبل گفت جواب سمورت را دادن مهم تر است یا شرکت در جنگ بدر و احد روبرو شدن با سمورت ابن جندب ترسناک تر است یا بودن میان انبوه دشمن هان؟ کدام؟ مرا به ترس و بی ارزگی متهم می کنی؟ تو الان خسته یا عصبانی؟ از همین رو این سخنان را بر زبان می رانی؟ هانیه یه لحظه دست از کار کشید و گفت در شکفتم زید تو همیشه در زندگی شجاع بوده ای و از یاران با وفای رسول خدا هرگز ندیدم که در هیچ نبردی روی برگردانی و شانه از وضایفت خالی کنی در شکفتم که چرا در مقابل سمورت این همه ملایم و مردد سخن می گویی زید تک صرفه ای کرد و گفت زید؟ زید؟ زید؟ ملایمت من نه از ترس است نه از زبونی و بیزبانی من نمی خواهم بر خلاف سخنان پیشوایم عمل کنم رسول خدا همیشه به ما سفارش می کنند که در رعایت حال مسلمانان تلاش کنیم و حقشان را پاس بداریم آیا سمورت ابن جندب جز این است که برادر دینی ماست؟ اگر من هم مثل سموره رفتار کنم که می شودم؟ شبیه او پانیه گفت یعنی بنشینیم و تا عبد صدایی من در نیاید تا سموره هر وقت لشخاست در خانه را باز خوند و وارد شبد؟ بگو بدانم زید اگر مسلمانی به حقوق دیگران تجاوز کرد چه باید کرد؟ باید نگاهش کرد و برویش خندید و ده ها بار از عمل بدش چشم پوشی کرد؟ ها؟ آیا سمورت برادر در خانه را باز خوند و وارد شبد؟ سکوت ما به معنی تعیید عمل اونیست؟ آیا ما با مدارای بیش از حد کار خلافش را درست جلوه نداده ایم؟ آیا رحم و شفقت همیشگی در باره هر خلافگاری او را جریتر نمی کند؟ مهربانی به مسلمان درست ولی کجا و چگونه؟ هر کس نام مسلمان برخود نهاد و خون دیگران را مکید شایسته مهربانی و مدارایی درست مدارایی درست؟ تو با این بیزبانیت عملا به ما می آموزی که در برابر هر گناهی باید گذشت کرد و به ظلم تنداد و هیچ اعتراضی هم نکرد آیا خدا چنین فرموده و رسولش این گونه دستور داده است؟ زید گفت هر چه باشد سموره مسلمان هستن می فهمی؟ آنیه گفت آری ولی متجاوز به حقوق دیگران و مردمازار است از خود رازیست و حق مسلمانی را مراعات نمی کند دیگران را به هیچ می گیرد و حقوقشان را زیر پا می گذارد این اخلاق مسلمانی نیست به چنین کسی نمی شود مسلمان گفت زید گفت زیاد روی می کنی هانیه مبالغه می کنی زن آنیه کلافه گفت کلافه هم کردی زید کلافه هم کردی این سکوت و مدارای تو بی جاست اینجا جای مدارا نیست مگر رسول خدا نفرموده است اگر پایت را محکم بر زمین بکوبی یا صدایت را چنان بلند کنی که کسی بترسد یا طوری به دیگران بنگری که آنان را بیازاری گناه کرده ای گویا سموره این سخنان را نشدید که کلافه هم کردی زید و اکنون از آن باق به جای فضای سبز خانه بیرون آمده و از هر چهار سو حریمی بالا رفته و راه آمد و شد را بسته است وانگهی از روز اول که ما این زمین را خریدیم و در گوشه ای از آن خانه ساختیم شرط سموره را پذیرفتیم که بتواند از حیات ما برای سرکشی به درختش استفاده کند پس دیگران دیگر نباید هر روز بحان بیاوریم و زندگیش را تلخ کنیم حانیه گفت چه میگویی زید؟ چه میگویی؟ او زندگی ما را تلخ کرده درست است که درخت از آن اوست ولی حیات و راه رسیدن به نقلش که مال اونیست من نمیگویم به درختش سر نزند و از خرمایش استفاده نکنه کند میگویم وقت ورود به خانه ازن بگیرد و در بکوبد نه این که بیخبر وارد خانه شود اینجا حریم ماست هیچ مؤمن خداشناسی بی ازن صاحب خانه قدم به حریم اون نمیگذارد بگو بدانم زید این تقاظای زیادیست؟ هن؟ این تقاظای زیادیست؟ زید فکر کنید زید فکر کرد و گفت نه تقاظای زیادی نیست حانیه جان تو تو تو تو بگو چه کنم بگو راه چاره چیست حانیه گفت برای این که بیش از حد به دیگران حق میدهی بار دیگر هم با سمورت ابن جندب سخن بگو و ازو بخوا هر زمان خواست به خانه شود بیاید و به درختش سر بزند ابتدا ازن بگیرد بعد وارد شبد همین اگر پذیرفت و عمل کرد که هیچ مسئله حل شده است و اگر گوش نداد مردانه جلویش بیست و با شمشیر از حریم خانواده دفا کن زید نیشخندی زد و گفت هه هجب راه چاره ای پس میخواهی بروی مسلمانی شمشیر بگشن یک باره بگو با یک ضربت شمشیر سرش رو بزن و خونش را بریز فقط به این گناه که ازن ورود نمیگیرد آنیه مطمئن گفت آری آری دقیقا همین کاریه کن که گفتی اگر مقاومت و اسرار کرد که بی ازن داخل شود شمشیر بکش مگر چه میشود پس دفاع یعنی چه تن به ستم ندادن یعنی چه مردانگی و شجاعتت را برای کجا زخیره کرده ای و این همه داد غیرت که میزنی برای چه زمانیست زید لحن صداشو عوض کرد و گفت خب بگذاریم باشد به فرمان فرمان روای بزرگ خانه بار دیگر با سموره سخن میگویم اگر پذیرفت که هیچ و اگر نپذیرفت به رویش شمشیر نمی کشم بهترین راه اینست که از رسول خدا کس به تکلیف کنم هرچه ایشان فرمود همان می کنم باشد آنیه که انگار مشکل و حل شده می دید با خوشحالی گفت باشد هیچ به یاد رسول بزرگوار ما نبودم چه خوب گفتی آری هرچه ایشان به فرمایند این عدالت و حق است باشه نیدن این حدودیمه از decreases مراقب هست waiting س خورمای سموره نگاه کرد که قد به آسمان برفراشته بود و برگای انبوهش زیر نور خرشید میدرخشید زید زلزد تو چشمای سموره و گفت هرچی میگویم به گوشت نمیرود که نمیرود حال که برعمل ناشایستت اصرار داری بیا نزد رسول خدا برویم و ایشان را حکم قرار دهیم هرچی فرمود عمل میکنیم سموره با لحن مطمئنی گفت من هیچ واهمه ای ندارم که نمیرود نزد پیامبر برویم چون مطمئنم ایشان به حد قضاوت قاعد کرد زید گفت با این اخلاقی که تو داری بیم دارم به فرمان رسول خدا هم توجه نکنی سموره نیشخنی زد و گفت ببینم زید تو میپنداری رسول خدا مرا محکوم میکند نه برادر یکیم اگین بدان که تو شرمنده از محضر ایشان بیرون خواهی آمد زید تو چشمای سموره خیره شد و گفت عجب آدم لجوجی هستی خودت هم میدانی خطاکاری ولی باز مدعی هستی سموره بادی به قبقه بشنداخت و گفت من بارها گفتم همکنون نیز میگویم ست سال دیگر هم باشیم بگذرت باز خواهم گفت که من برای سرکشی به انبالم از کسی اجازه نمیگیرم آن درخت از آن من است و حق دارم هر وقت دلم خواست و هر طور خواستم از راهی که به مالم میرسد بگذرم نیازی هم به ازن شما ندارم زید آهی کشید و گفت سخن گفتن با تو بیفایدست تنها یک راه چاره میماند آن همین است که رسول خدا را حکم قرار دهید سموره گفت باشد من هیچ واهمه ای ندارم حتی رسول خدا هم نمیتواند برای مالی که متعلق به من است تکلیف تعین کند با شنیدن این حرف لحن زید عوض شد و گفت داری بیشتر از دهنت سخن میگویی رسول خدا هرچه بگویند حق است و تو باید بپذیری هرچن به زیانت باشد آن بزرگوار منصوب از طرف خداست اگر این را قبول داری باید هرچه بفرمایند بپذیری حال میخواهد دلیل حکم را بفهمی یا نه سموره خندید و گفت اینها را تو میبافیزه زید زید گفت من میبافم؟ تو مسلمانی قرآن میفرماید او برمؤمنان ولایت دارد تویی که شیطان گمراهت کرده و میخواهد آخرتت را برباد دهد سموره گفت من فقط این را میدانم که رسول خدا حکم خلافی نمیدهد همین زید گفت اگر حکم خلافیه؟ خلافی نمیدهند باید به فرمانش گردن نهاد حتی اگر به نظر من و تو خلاف باشد سموره فکری کرد و گفت باشد کلافم کردی کافی ساکت شو نزده ایشان میروی زید گفت این تویی که با کارهای خلافت مرا وادار میکنی با تو سخن بگویم وگرنه من مشتاق حرف سویمیم با تو نیستم حال برخیز نزده رسول خدا برویم برخیز سموره گفت من حاضرم برویم و هر دو به سمت مسجد راه افتادن