خواسمون به مصرف انرژیمونم هست طبیعتا خب داریم به ساعت 18 نزدیک میشیم و زمان پخش داستان هفته داستان حق مسلمانی که قراره به جا بیاریم و آدم یاد شعر آی رزایی برای مولانا هست این شعر که مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی و الان باید بگیم برای مردم قذر که مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی گول این زرق و برقی که نمیدونم فلان چیز و فلان شرکت امریکایی میاد توی کشورتون رو نمیدونم فلان مسابقه برگذار میکنید فلان ورزشکار رو میخرید و اینا نخورید مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی و پشیمانی از این آین بیدینان که بعضی ها گرفتارش شدن خب داستان هفته رو خواهیم شنید بیست و شیش هفت دقیقه بعدش ساعت هجده و سی دقیقه زمزم احکام رو تقدیمتون میکنیم پاسخویی به سؤالات شرعی شماست راستی اگه سؤال شرعی دارید که دوست دارید مطرح کنید و جواب بگیرید میتونید به 025 329 10 551 و 552 زنگ بزنید و سؤال شرعی خودتون رو مطرح کنید اگه از در واقع زمان اداری زنگ بزنید که دوستان پاسخوی شماستن قید از اون هم در واقع میتونن صدای شما رو زفت بکنن دستگاه های ارتباطی ما و در خدمتون خواهیم بود توی برنامه زمزم احکام انشالله همکاران من به سؤالات شرعی شما جواب خواهند داد. بعدش هم که 18 و 50 دقیقه خانه دوست رو خواهیم شنید ویژه برنامه یه ازان مقرب خب لحظه قروب آفتاب 18 و 54 دقیقه و لحظه ازان مقرب بوفق شهر مقدس قوم 19 و 13 دقیقه خواهد بود این نکترم داشته باشیم این شعر مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی ظاهرم برای سنایی بوده و مولوی به یه شکل دیگری همین شعر رو درواقعی سروده و اینا خیلی ظاهرن شباهت هم به هم دارن خلاصه امروز باید خیلی برای کشورهای اسلامی اینو به نظرم بخونیم و هی تکرارش بکنیم به یاد مردم قضه مردم مظلومی که تشنند گشنند و خاک میخورند خاک میخورند و خیلی باید مراقب باشیم خب بریم همراه بشیم با داستان هفته بیست و شش دقیقه و سی و سه ثانیه داستان حق مسلمانی داستان هفته داستان هفته من علی فرهناک توفیق دارم این هفته هم به اتفاق حسن توکلی زاده سردبیر تحیه کننده و نویسنده داستان هفته و علی اکبر شرفی صدا بردار در خدمت شما خوبان باشم حق مسلمانی اسم داستانیه که برای این هفته انتخاب شده لطفاً بشنبیم سب بود و اشعه هاگه نورانی خرشید از بین شاخ و برگ درختان میتابید زن همینطور که مشت مشت تو آسیا به دستی گندوم میریخت گفت مگر تو قیرت نداری زید کاری بکن کار این مهمان ناخانده کلافم کرده است زید کمی جا به جا شد و گفت این چنو سخن گفتنیست حانیه قیرت نداری یعنی چه حانیه گفت چگونه بگویم که خوشت بیاید زید چگونه بگویم که خوشت بیاید و کاری کنی مگر نمیبینی هر روز این سموره نانجیب نخل را بحانه می کند و مزاهم ما می شود تو هم مثل این که زنده نیستی یا زبان در دهانت نیست هیچ اعتراضی به اون نمی کنی زید دستی به محاسن بلندش کشید و گفت لا اله الا الله کمتر قرب زنزن او هم مسلمان است و مسلمان لازم است به مسلمان دیگر مهربانی کند و گذشت داشته باشد هانی گندمای آرد شده رو تو زرفی که کنارش بود ریخت و گفت مگر ما مسلمان نیستیم پس چرا سموره هر روز آزار من می دهد مگر رسول خدا هر روز در مسجد مسلمانان را به رعایت حال یک دیگر سفارش نمی کند اگر سموره مسلمان است پس چرا به فرمان رسول خدا عمل نمی کند اگر او در برابر فرمانهای الهی تسلیم است چرا هر روز یک نخل خورما را بحانه می کند و بی ازن قدم به خانه ما می گذارد زید با لحن آرومی گفت چه بگویم هانیه بارها به او تذکر داده و از او خواستم که هر وقت می خواهد به درختش سر بزند اول از ما که مالک خانه ایم ازن بگیرم و بعد وارد شبد بارها به او گفتم برادر من عزیز من همدین من همینطور بی خبر به خانه من نیا شاید شاید همسر و دختر من پوششی نداشته باشند ولی به گوشش نمی رود هر چه می گویم مثل باد حواست از این گوش می گیرد از آن گوش بیرون می دهد انگار نه انگار که با او هستم چند مشکن دوم برداشت و ریخت و آسیا به دستی و گفت سمورت ابن جندب اگر ذریع آتفه و مردانگی داشت از این همه ملایمت و خلق نیکوی تو سو استفاده نمی کرد نمی دانم چرا هر که سالم ترست باید تو سری خورتر باشد با شنیدن این حرف زید خودشو جمع جور کرد و با لحن محکمی گفت همینطور برای خودترمی داشت خودت میگویی و میبافی من تو سری خورم؟ براستی چنین میپنداری که از زعف و ناتوانی هم است که با سمورت مدارا می کنم؟ میپنداری نمیتوانم از حریم خانه و خانواده هم دفاع کنم؟ آنیه گفت کردارت که اینگونه نشان میدهد هر کس ببیند گمان میکند که از سمورت واهمه داری زید محکمتر از قبل گفت جوابیده جواب سمورت را دادن مهمتر است یا شرکت در جنگ بدر و اهود روبرو شدن با سمورت ابن جندب ترسناکتر است یا بودن میان انبوه دشمن هان؟ کدام؟ مرا به ترس و بی ارزگی متهم می کنی؟ تو الان خسته یا عصبانی؟ از همین رو این سخنان را بر زبان می رانی؟ آنیه یه لحظه دست از کار کشید و گفت در شگفتم زید تو همیشه در زندگی شجاع بوده ای و از یاران با وفای رسول خدا هرگز ندیدم که در هیچ نبردی روی برگردانی و شانه از وضایفت خالی کنی در شگفتم که چرا در مقابل سموره این همه ملایم و مردد سخن می گویی زید تک صرفه ای کرد و گفت ملایمت من نه از ترس است بیزبانی من نمیخواهم بر خلاف سخنان پیشوایم عمل کنم رسول خدا همیشه به ما سفارش می کنند که در رعایت حال مسلمانان تلاش کنیم و حقشان را پاس بداریم آیا سمورت ابن جندب جز این است که برادر دینی ماست اگر من هم مثل سموره رفتار کنم که می شدم شبیه او پانیه گفت یعنی بنشینیم و تا عبد صدای من در نیاید تا سموره هر وقت لشخاست در خانه را باز خوند و وارد شبد بگو بدانم زید اگر مسلمانی به حقوق دیگران تجاوز کرد چه باید کرد باید نگاهش کرد و برویش خندید و ده ها بار از عمل بدش چشم پوشی کرد آیا سکوت ما به معنی تعیید عمل اونیست آیا ما با مدارای بیش از حد کار خلافش را درست جلوه نداده ایم آیا رحم و شفقت همیشگی در باره هر خلافگاری او را جریتر نمی کند مهربانی به مسلمان درست ولی کجا و چگونه هر کس نام مسلمان برخود نهاد و خون دیگران را مکید شایسته مهربانی و مداراست تو با این بیزبانیت عملا به ما میاموزی که در برابر هر گناهی باید گذشت کرد و به ظلم تنداد و هیچ اعتراضی هم نکرد آیا خدا چنین فرموده و رسولش اینگونه دستور داده است؟ زید گفت هرچه باشد سموره مسلمان هستن میفهمی؟ آنیه گفت آری آریه متجاوز به حقوق دیگران و مردمازار است از خود رازیست و حق مسلمانی را مراعات نمی کند دیگران را به هیچ میگیرد و حقوقشان را زیر پا میگذارد این اخلاق مسلمانی نیست به چنین کسی نمی شود مسلمان گفت زید گفت زیاد روی می کنی هانیه مبالغه می کنی زن آنیه کلافه گفت کلافه هم کردی زید کلافه هم کردی این سکوت و مدارای تو بی جاست اینجا جای مدارا نیست مگر رسول خدا نفرموده است اگر پایت را محکم بر زمین بکوبی یا صدایت را چنان بلند کنی که کسی بترست یا طوری به دیگران بنگری که آنان را بی آزاری گناه کرده ای گویا سموره این سخنان را نشنیده است آریه مسلمان گفت زید گفت زید گفت زید آروم گفت تو ناراهتی هانیه از نادانی سموره کلافه شده ای و احساسات زنانت بر تعقلت چیره شده ببین عزیز من سموره صاحب نخل است او چه تخصیری دارد که مالک قبلی باق چهار سمت آن درخت را تقسیم کرده و فروخت است و اکنون از آن باق به جای فضای سبز خانه بیرون آمده و از هر چهار سو حریمی بالا رفته و راه آمد و شد را بسته است وانگهی از روز اول که ما این زمین را خریدیم و در گوشه ای از آن خانه ساختیم شرط سموره را پذیرفتیم که بتواند از حیات ما برای سرکشی به درختش استفاده کند پس دیگر نباید هر روزیمی درست کنیم و درست کنیم بر این روز بحان بیاوریم و زندگیش را تلخ کنیم حانیه گفت چه میگویی زید؟ چه میگویی؟ او زندگی ما را تلخ کرده درست است که درخت از آن اوست ولی حیات و راه رسیدن به نقلش که مال او نیست من نمیگویم به درختش سر نزند و از خورمایش استفاده نکند میگویم وقت ورود به خانه ازن بگیرد و در بکوبد نه اینکه بیخبر وارد خانه شبد اینجا حریم ماست هیچ مؤمن خداشناسی بی ازن صاحب خانه قدم به حریم اون نمیگذارد بگو بدانم زید این تقاظای زیادیست؟ هن؟ این تقاظای زیادیست؟ زید فکر کرد و گفت نه تقاظای زیادی نیست هانیه جان تو تو تو تو بگو چه کنم؟ بگو راه چاره چیست؟ هانیه گفت برای این که بیش از حد به دیگران حق میدهی بار دیگر هم با سمورت ابن جندب سخن بگو و از او بخوا هر زمان خواست به خانه ما بیاید و به درختش سر بزند ابتدا ازن بگیرد بعد وارد شبد همین اگر پذیرفت و عمل کرد که هیچ مسئله حل شده است و اگر گوش نداد مردانه جلویش بیست و با شمشیر از حریم خانواده دفا کن زید نیشخندی زد و گفت هه ههههه هجب راه چاره ای هه پس میخواهی بروی مسلمانی شمشیر بگشم یک باره بگو با یک ضربت شمشیر سرش را بزن و خونش را بریز فقط به این گناه که ازن ورود نمیگیرد آنیه مطمئن گفت آری آری دقیقا همین کن که گفتی اگر مقاومت و اسرار کرد که بی ازن داخل شبد شمشیر بکش مگر چه میشود پس دفاع یعنی چه تن به ستم ندادن یعنی چه مردانگی و شجاعتت را برای کجا زخیره کرده ای و این همه داد غیرت که میزنی برای چه زمانیست زید لحن صداشو عوض کرد و گفت آری دقیقا همین که برای چه زمانیست آری دقیقا همین که میزنی برای چه زمانیست خب بگذاریم باشد به فرمان فرمان روای بزرگ خانه بار دیگر با سموره سخن میگویم اگر پذیرفت که هیچ و اگر نپذیرفت به رویش شمشیر نمی کشم بهترین راه این است که از رسول خدا کس به تکلیف کنم هرچه ایشان فرمود همان می کنم باشد آنیه که انگار مشکل رو حل شده می دید با خوشحالی گفت باشد هیچ به یاد رسول بزرگوار ما نبودم چه خوب گفتی آری هرچه ایشان بفرمایند این عدالت و حق است باشه نیدن این حدودیمه باید برگاه در این حرف لبخندی رو لبهای زید نشست خوشحال بود که اسیر احساس و غضب نشده و همسرشو هم رازی کرده به درخت خورمای سماره نگاه کرد که قد به آسمان برفراشته بود و برگاه انبوهش زیر نور خرشید می درخشید زید زل زد تو چشمای سماره و گفت هرچه می گویم به گوشت نمی رود که نمی رود حال که بر عمل ناشایستت اصرار داری بیا نزده رسول خدا برویم و ایشان را حکم قرار دهیم هرچه فرمود عمل می کنیم سماره با لحن مطمئنی گفت من هیچ واهمه ای ندارم که نزده پیامبر برویم چون مطمئنم ایشان به حق قضاوت قاعد کرد زید گفت با این اخلاقی که تو داری بیم دارم به فرمان رسول خدا هم ترمیم و جه نکنیم سماره نیشخندی زد و گفت ببینم زید تو می پنداری رسول خدا مرا محکوم می کند؟ نه برادر یقین بدان که تو شرمنده از محضر ایشان بیرون خواهی آمد زید تو چشمای سماره خیره شد و گفت عجب آدم لجوجی هستی خودت هم می دانی خطاکاری ولی باز مدعی هستی سماره بادی به قب قبش انداخت و گفت من بارها گفتم همکنون نیز می گویم صد سال دیگر هم بگذرت باز خواهم گفت که من برای سرکشی به انبالم از کسی اجازه نمی گیرم آن درخت از آن من است و حق دارم هر وقت دلم خواست و هر طور خواستم از راهی که به مالم می رسد بگذرم نیازی هم به اذن شما ندارم زید آهی کشید و گفت سخن گفتن با تو بیفاید است تنها یک راه چاره می ماند آن همین است که رسول خدا را حکم قرار دهید سماره گفت باشد من هیچ واهمه ای ندارم حتی فکرمانی باشد که من خدا را حکم قرار دهیم اما رسول خدا هم نمی تواند برای مالی که متعلق به من است خکلیف تعین کند با شنیدن این حرف لحن زید عوض شد و گفت داری بیشتر از دهنت سخن می گویی نادان رسول خدا هر چه بگویند حق است و تو باید بپذیری هر چه اند به زیانت باشد آن بزرگوار منصوب از طرف خدا است اگر این را قبول داری باید هر چه بفرمایند بپذیری حال می خواهد دلیل حکم را بفهمی یا نه؟ سماره خندید و گفت ههههه اینها را تو می بافی زید زید گفت من می بافم؟ تو مسلمانی قرآن می فرماید او بر مؤمنان ولایت دارد تویی که شیطان گمراهت کرده و می خواهد آخرتت را برباد دهد سماره گفت من فقط این را می دانم که رسول خدا حکم خلافی نمی دهد همین زید گفت اگر حکم خلافی نمی دهند باید به فرمانش گردن نهاد حتی اگر به نظر من و تو خلاف باشد سماره فکری کرد و گفت باشد، کلافم کردی، کافی ساکت شو نزد ایشان می روی زید گفت این تویی که با کارهای خلافت مرا وادر می کنی با تو سخن بگویم وگرنه من مشتاق حرف زدن با تو نیستم حال برخیز نزد رسول خدا برویم، برخیز سماره گفت سماره گفت من حاضرم برویم و هر دو به سمت مسجد راه افتادن رسول خدا در حلقه اصحاب نشسته بودن و حرفای زید و سماره رو می شنیدن کمیگه گذشت حضرت رو کردن به سماره و فرمودن بسیار خوب انگام سرکشی به نخل از صاحب خانه ازن بگیر و بعد وارد شو سماره خندید و گفت ازن بگیرم؟ چرا باید؟ انگام عبور از راهی که متعلق به من است و به درختم ختم می شود ازن بگیرم من اصلا چنین کاری نمی کنم پیانبرگ فرمودند پس درختت را بفروش من ان را به قیمت خوبی می خرم سماره باز لجبازی کرد و گفت از درختت را بفروش نه پیانبر فرمودند ای پسر جندب تو از درختی که در خانه این مرد داری سرف نظر کن در عوض من در جای دیگر درختی به تو خواهم داد سماره با لجبازی گفت درختی که در خانه زیده است مال من است من فقط این درخت را می خواهم نه درختی که در خانه زیده است درخت دیگری را پیانبر مکزی کردن و فرمودند من به جای یک نخل ده نخل در جای دیگری به تو خواهم داد تا رازی شوی سماره گفت اگر ست نخل هم بدهید رازی نمی شبم من نخل خودم را دارم و هر وقت بخواهم به آن سر می زنم پیانبر مکزی کردن و فرمودند پیانبر فرمودند اگر درخت را به فروشی درختی در بهشت برایت زمانت می کنم سماره بازم رازی نشد پیانبر که اسرار و لجبازی سماره رو دیدن فرمودند معلوم می شود نمی خواهی به حقت رازی باشی تو مردی زرر زنندهی و خداوند زرری را برای مسلمانی رواندهید و از روی ازهابی در آن را نمی داند حضرت اینو گفتن بعد روبه اصحاب کردن و فرمودند همینک بروید و درخت سماره را قط کنید اصحاب رفتن و ساعتی نگذشته بود که برگشتن و یکی گفت درخت سماره را از ریشه در آوردیم و انرا در کوچه انداختیم حضرت روبه سماره کردن و فرمودند اکنون برو درختت را هر جا می خواهی بکار سماره با شنیدن این حرف رنگش پرید یه دفعه صدای کسی از جم بلند شد آقبت از خود رازی بودن غیر از این نیست حالا برو درختت را جایی بکار که به مسلمانی زرر نرساند و رفت و آمدت برایشان مزاهمتی ایجاد نکند زید هم که بین جم نشسته بود زیر لب کلام پیامبر را تکرار کرد خداوند زرری را بر مسلمانی نمی پسندد و روا نمی دارد بعد بلند شد و مثل این که باری از شونش برداشته پاشند به سمت خونش را افتاده دوستان گرامی داستان حق مسلمانی را شنیدین امیدوارم که درستانی را برمی دارید و درستانی را برمی داریم از اون بحره کافی برده باشین از خدای بزرگ میخواییم که به ما توفیق بده حقوق دیگران را رعایت کنیم و از جاده انصاف خارج نشیم توفیق بده که به دستورهای دین و آینمون عمل کنیم و از بیروان واقعی پیامبر اکرم سلالله علیه و آلهی وسلم باشیم با این امید شما عزیزان را تا هفته و داستانی دیگه به خدای بزرگ میسبرم خدا نگهدار سربلند باشین تو آخرین پیام آور برای نسل انسانی تنین واجه اشقی تلای دار دورانی اگه ابلیس این روزا پیه تزویر و توحینه ولی چشم جهان داره حقیقت ها روی بینه کلامت چشم یه وحیه تو شور زار خاموشی که حسی تازه میبخشه به قرن خود فراموشی رسول مهر و آزادی روح آینم از این تکرار بی مهری از این حادث قمگینم صدای اعتراض من صدای نسل خرشیده همین آهنگ بیداری دلارا آشتی میده اگه ابلیس این روزا پیه تزویر و توحینه ولی چشم جهان داره حقیقت ها روی بینه کلامت چشم یه وحیه تو شور زار خاموشی که حسی تازه میبخشه به قرن خود فراموشی راسیب جدید fibreelive.com مشتاق شنیدن صدای شما amazed یک و proprioکترونی چشم جدید !!! شکر کنید نزدیک شما به سرکرمن سuden که آرانلاستای سودانیه کنيس؟ خریدانعرال آبیدي ، پ art ڈرادشanim ڈندنشه اگر آپ اordinate بروید. نامده دارید ابلیس انشئواد کال lists actors