گفتم اونگاه ایده موارد برم پید کارم گو برو میگم اونجا دیگه میدونیم سه کنارتی حرف میزنیم با بلش کنیم با بلش کنیم رفتیم درقی شد ما نیسته بیدیم امای بله اون نیسته بقل ما که رو سرکم بودن گو بازم شب اید که بود همینطور خابیده بودن اینجا که نوام و بچه ها و یه رختن شارمده ها و ایدی ازم مخانیدن تو اینجا گفتن بلش کنیم و امار بگیرم اول سوه امار میگردن و میشماردن دید تیر آخر تامو زدی تو خب چه ایدی بعد پنج سال پنج سال مقصدیدی تو اونجا میگیرم اید موارد خب زهره بابا چرا بیشتون نبود؟ چند صفحه آلبوم و ورق زدم و رفتم جلو تا رسیدم به یه عکس ای بابامه احناد بازرگان سیر شده بود دست بسیار ارسان بازرگان تموم کرده بوده یه فقط منتظر بگه هوا روشن بشه یه موجزه بشه ده ماهماهاته ایچی نداشتیم مریم دست انداخ دور گردنم عزیزم اله قربونت برم نمیدونستم زهره نگفته بودی که چشمک زدم بهش عکسو رو بازم نشونش دادم ایجا بابام خیلی لاغر شده وقتی برگشته خب میدونی که سخت بوده کلن زندانهای رژیم از اراق هم کاملا یک شرایط غیر انسانی داشت از نظر تقضیه بسیار وضع ما خراب بود از نظر بهتاش فاجعامیز بود انواب اصلا بیماره های گوارشی پوستی میگرفتیم اصلا ما توی شرایطی بودیم که بسیار وحشدناک بود یعنی دشمنی که از نظر جسمی روحی روانی تقضیه بهتاش ما رو شدیدن تحت فشار قرار داده توی عکسو یه مرد نحیف بدون ریش و سیبیل روی دوش مردمون شسته بود و دستشو درست کرده بود تا منو بقل کنه یک از بچه ها بود پاستار بود یا بسیجی بود اینجا رونش تیر خورده بود یه ریش خودمون خوشکلی هم داشت از ای که شنیده بود که عراقیت پاستارو رو خودمون شهید میکنن ای پاستار هم به ما میگه یه فندک یه آتیشی چیزی نداره ریش من آتیش بزنید که ما نداشتیم گفتیم نه اشکال نداره منو آقای محمود دلاوری بچه جهرون بود ای رو بلندش کردیم همراه خودمون بردیم من هفت سال بود که بابامو ندیده بود چون اولی اصیر اینجا بودیم خیلی شلوه بود یادم نیست از اسفان یا از همه چیز بیمیدن پرسو بچه ها شما کردن خیلی شلوه بود اینو میبینی این دوست بابامه حبیب روستا اون لحظه که اینا رو اصیر کردن هر کسی تأخیل میکرد تو بلند شدنش عراقی ها میزدن یعنی بلا فاصله شلیک میکردن میزدن که کسی مثلا قیال میکردن حالا طرف داره نبشه بازیم کنه اینا حالا سه تیر خلاص میزدن میبنسونش رای با اونهی که جانباز چرا بودن تیر خورده بودن اگر نمیتونستن برن حدودن یه بیشمتری آیفای بودی باید میبینید سوار میشید رقم بودیم از بارشون که اینا برن پشت اگر نمیتونستی سوار بشی اونجا بکشن این کلوچه ها گفتن آخهی که من نمیتونم سوار شما بشه این کلوچه ها جرمی های خدا خیلی شویسته اید کشا گو بازن آرهد نباش من میبرم این اما خلاصه بلنکه رو برده نه تو آیفا اگر این این شارونه که مارا کل کنه مارا میکشن مردم آلبومو رو گذاشته بود روی پاش و دونه دونه خاطرات بابا معظم میپرسید میخواست با جزیات بدونه چه خبر بوده اون سالهایی که بابا نبوده و چه بلایی سر بابا آورده بودن خود عراق انظر آب و هوایی منطقی کبیری بسیار آزاردهنده است مخصوصا منطقی رومادیهی که ما بودیم که یعنی گرماهای وحشدناک و سرماهای وحشدناک عراق سه چارم خورمای جهانو تأمین میکنه همی الانشم ولی من خودم میتونم قسم بخورم پنج سال اصارت بودم یه دونه خورما من تو عراق ندیدم با چشمم حالا خوردنشی چی؟ ببین برگر من نیمی دونم تو چه تصوری از سهمیدارای کنکور داری اما من میدونم سهمیه حق بقیه رو ازشون نگرفته که اگرم نبود فرقی برا ما نداشت اونی که درس خونه میره جلو اونی اون که درس نمیخواد بخونه سهمیه براش فایده این نداره که نداره مثلا کلاسی که بیستا سندلی داره دوتا سندلی اضافه به عنوان سهمیه در نظر میگیرن و کلاسو میشه بیست و دونفر وای زهروجون ببین به خدا من من اصلا منظوره بدی نداشتم و یعنی اصلا منظورم تو نبودی یعنی راستش تصورم در روز تو کلا فرق کرد بعضی وقتا که من میرم خونه خوب و خیشمونم خانمو زن میزن که بزنی تعریف اصارت نکنه شب خواب میبینه جیغ میزنم خیلی مشکل اصاره بندرم واقعا خانمو خدا اجش بده دارم تعمل میکنم ایره مشکلاته مرگم ازم خواست اگه آلبوم دیگهیم از بابام دارم نشونش بدم مرگ سای جبه و جنگ بابا رو آوردم وسط وای نگاه کنید زهراج ببین اینو ببین مشاله اینجا بابا چقدر چارشونه و هیکلی بوده آخه توفنگره یه جوری دستش گرفته انگار چوب دستیه وای یکی رو ببین میگی زهراج میگن بابا اینجا مثل بوله هالک پریده روی تانک اصلا آدم الان احساس میخونه که این تانک میخواد لح بشه ما روز دوت نوم با اون میدنم یکی بره صوبانه یکی بره شام زورم هفته الا هشت را کاشاو بره میدادن برنجو هم خیلی کفیتش بد بود قطق هم نداشت برنجو هفته الا هشت را کاشاو بره میدادن قطق هم نداشت اولش که از چرچون سیر نمیشدیم ولی په شیش ماه که طول کشی گفتم باید چاین یک برنجو خواهیم په شیش ماه گیادتر نشتن ولی سیر اونو میشه گفته خب عادت گره میدنم کچی شده دیگه با همه سیر میشیدیم شلمشه هر سامه با وزور بردن اون خط مقدم ادودن هنه به نظرم ده رو دوازه روشته نبوده یه شب دستور داده همشب حمله شب حمله اینکه کنپوتی هر سامه با وزور لوبیایی بانده این کنسر لوبیایی که بخوریم اون پشت و سا خاکی رو زور که شب که میخواییم بریم گوشته نباشیم اما خود حبیبو خدا را حماسش کنه رحمان پدره هندسه میخواهده بازگر این کنپوتی این برد گوش چیه گفتم؟ مال ما گیلاسه کنپوتی گیلاسه او دیگه ایکه چهارت کنپوتی دونه گیلاسو به چا خوردن یک کم لوبیایی باید آمدن با یه قدر نون داشتن با نون ما خوردن من و مریم از خنده ولو شده بودیم کف زمین و مریم خانم هم برا هر کدوم از اکسای بابا یه داستان اسدورهی پیدا میکرد که در موردش حرف بزنه خیلی بد بود ما ما خیلی که میخواستیم بیاییم دلیمون نمیخواست های رفقه ما جدا بشیم خیلی با هم سمیمی بودیم خیلی با هم خوب بودیم زمان گذشته بود و مریم باید برمیگشت دورمون پر از خوراکی بود و اکسای قدیمی وقت نکرده بودیم در مورد رویاهامون و دانشگاه هایی که دوست داریم بریم با هم حرف بزنیم و خیال پردازی کنیم وی وی زهرا دیرم شده که دوختر اصلا حواسمون به ساعت نیستا مریم خیلی خوشحالم کردی ببین یعنی زهرا تو سحنیه بگیره فوق ندهی خستی دختر اجابا به بابات افتخار میکنم به دوستیمونم افتخار میکنم از دست تو مریم برو برو انقدر شیطونی نکن با این زبونت یه روز وکیل درجه یکی میشی خوشم برم که خیلی دیر شده ممنونم بابت از ایرایی بابت همه چی خواهش میکنم خوب دیگه با اجازت خوش آمدید خوش آمدید خواهش میکنم خوب دیگه با اجازت خوش آمدید خوب دیگه با اجازت خوش آمدید ایران ای مرز پرگوهد ای خاکت سر چشمه بند دورست و هم میشه یه بدان بایم دمانی و جا بدان روی موجه مهرمان صدای فضیلت و فترت جسمتان گرچه دربند زنجیر جان دشمن مسیر شما بود در شب قربت سرد زندان یارتان ذکر و یاد خدا بود دوه هفت پندرانون در منطقه قصر شیرین به سارت نیروهای بحثی دارم هیچی ایک از موارد قانونی که برای اصرا وز شده در مورد اصرای ایران با چوبای جبه مهمات میزدن نه پتوه خاصی بود نه آب خاصی بود که بخوان بچه ها رفتی خیلی خواند خیلی غصم شد نه از شهادت شهادت واقعیت برای خودم امامون لرزه افتخار بود اصلا از شهادت باید که نداشت از مذروبیت بچه ها حکایت آزادگی آقبت هم رزلمت سر آمد یوسف از غعر زندان بر آمد یوسف از غعر زندان بر آمد روز دیدار یخوب جان شد یوسف از جمعه آزادگی یوسف از جمعه آزادگی یوسف از جمعه آزادگی یوسف از جمعه آزادگی یوسف از جمعه آزادگی یوسف از جمعه آزادگی یوسف از جمعه آزادگی یوسف از جمعه آزادگی یوسف از جمعه آزادگی یوسف از جمعه آزادگی یوسف از جمعه آزادگی یوسف از جمعه آزادگی یوسف از جمعه آزادگی یوسف از جمعه آزادگی یوسف از جمعه آزادگی یوسف از جمعه آزادگی یوسف از جمعه آزادگی یوسف از جمعه آزادگی یوسف از جمعه آزادگی یوسف از جمعه آزادگی یوسف از جمعه آزادگی یaufenی né definit conscient و pione n b'ours fait qu' est' pasta st 써it nous sera pas dans l'hôtel. notamment une réponse à hmmu, mais une fois que je suis venais dans l'hôtel. et comme ça aburg combust linked to Eissac Dr. Gospel. اون بهداش که کاملا زیر صفر بوده تمامی بچه ها با اون بدنهای خونالودشون با اون بدنهای بسلا خاکی و بدن نظافتشون که در روزانه که 24 ساعت بوده دو وعد قضا می آوردن و هر وعد که می آوردن در داخل یک مجمع یا سینی قرار می دادن قضاها رو که هر 15-20 نفر دور مجمع یا سینی جمع می شدن و با همین دست گلالود و خونالود قضاشون رو صرف می گردن و سه روزی با این حالت گذشت اصارت تنها شامل سختی های عمومی نبود دشمن برای درهم شکستن اراده این شیرمردان از هیچ تلاشی فرو گذار نکرد بازجوی های طولانی بازجوی های طولانی تحدید ها، تحقیر ها و شکنجه های جسمی و روحی همه این ها هدف دشمن بود و هدف دیگه دشمن گرفتن اطلاعات، وادار کردن به مساهبه های تبلیغاتی و در نهایت شکستن روحی مقاومت بود اما اونها تن به زلت ندادن و پیام مقاومت رو در سکوت، در نگاه و در ایستادگیشون فریاد زدن آقای باقری، اگه مایل باشید بخشید این تجربه های سخت رو برای ما و دوستان عزیز شنونده بفرمایید و در هر حال ما رو بردن برای استخبارات، زمانی که به استخبارات رسیدیم همه ما رو گفتن که شما باعثی لباساتونو کاملا در بیرید ما کاملا لباساتونو در بیرید و اینا اومدن کاملا یک ترتیشی بدنی کردن از همه بچه ها و همه بچه ها رو در داخل یک سالون تقریبا سیدرشار وردن، او تا سیدرشار ورددن که این هفته دو نفر در اون لحظات بسیار هوای گرم تا بستن خیلی خست کننده و خیلی سخت و مشکل بوده برای بچه ها از همون لحظات اول ورود به استخبارات زربشتون شروع شد و هر روزی، اینجا هم هر روزی دوبعده برای ما غذا می آوردن و در تیه دوبعده شاید اون بچه ها برای بیرون برای رفاجت که می خواستن برن ست از اون دجبانهای خود استخبارات بودن که باید بردن با کابل بچه ها رو پذیران میکردن روی بدنهای لخت بچه ها بعد از سه روز بچه ها رو انتهاد دادن برای دجبان مرکزی موسیقی در این فرصت از برامه یه حکایت و آزادگی کتابی در حوزه دفاع مقدس خدمت شما بزرگ باران معرفی میکنیم کتاب اصرهای کریسکان به قلم کیانوش گلزار راقب خاطرات امیر سعیدزاده از رزمندگان جنگ ایران و اراق رو به تصویر میکشه سعیدزاده یکی از منحصر به فردترین رزمندگان دفاع مقدسه که مبارزات سخت و شدیدی با نیروهای زده انقلاب داشت در این اصر با سرنوشت قمناک و حسابیه و از نالود او همراه میشیم تا به امق فجایه زده انقلابیون پی ببریم کریسکان نام محدودهی در کوه سنجاق در کردستان اراقه که پایگاه اصلی نیروهای زده انقلاب بوده امیر سعیدزاده بالق بر شش سال در زندانهای این گروه شکنج شده به علت این که اقلب رخدادها در اون منطقه روی داده این نام برای این کتاب انتخاب شده انتشارات سوره مهر این کتاب رو منتشر کرده اگه به خوندن خاطرات دوران انقلاب و جنگ علاقه مند هستید این کتاب رو بخونید تا با عباد و گروه های مختلف اون دوران بیشتر آشنا بشید و اما در این بخش از برنامه یه حکایت آزادگی باز هم می شونیم پای خاطرات آقای ابراهیمی دیگر با مرکزی امتخاب خوده یکی از بسلا گوشه یا زاوی از خود شهر بغداد هست در روان نزدیک فرودگاه بین المللی خود بغداد بوده اونجا ما رو که بردن متاسفانه با ورود بچه ها که غروب بوده بچه همه لغت بیست از این دشمن ها دشمن ها رو معمولا از افراد قد بلند چارشونه تعین می کنن و عراق همین مخصوصا نیروهای عراقی اکثران با یک چنین ترکیب بودن بیست از این بچه های وصل دشمن های عراقی اومدن یک کانالی رو تشکیل دادن که بچه ها باید از وسط این ها می رفتن در دست هر یک از این دشمن ها یه دونه یا کابل بوده یا زنجیر بوده یا شاقه نقل خرما هر یک از بچه هایی که از جلوشون باید می رفتن پیش هر یکی که می رسیدن یه دونه برال با اون آلاتشون که تو دستشون بوده می نبختن بر سینه یا پشت بچه ها جدن یک سحنه هایی بسیار سختی بود تعمالش بعد نهایتا بچه ها رو بردن در داخل هر سلول پونزه الى بیس نفر لخت انداختن تو اون سلول ها بدونین که یه قطر آب هم در اختیار بچه ها بزنن بمونه یک چلاحه ساعتی هم اونجا موندیم و در طول این مدت هیچ قضایی رو برای در اختیار بچه ها نداشتن بلکه یک دو بعده یک آبهای گلالو دیره در داخل یک خوتیه هایی ده که رنگ ازش استفاده میکنه در داخل اونها رخته بودن و در اختیار بچه ها بزنشن و بعد از این زمزمه شد که بچه ها رو مخواهم ببرن برای اردوگاه موسیقی بعد از چلاحه ساعت تحمل در موسیقی موسیقی دشمان مرکزی بچه ها رو بردن برای اردوگا یعنی تو اردوگا رمادیه کمپ نه رمادیه در استان الانبار عراق قرار داره تقریبا هممز با اردان هست در ایک از مناطق کبیری هست و تهز خود سیستم حکومتی عراق این بوده که معمولا پادگان ها رو این کمپ ها رو در کنار پادگان های نظامش ها قرار داره اگر گاهن بچه ها قصد یا انگیزه فرار داشتن این ها معمولا به این وسیله پیشگیری میکردن برکیفیت بچه ها رو بردن برای اونجا هالا چه ساعتی هست ساعت سه بعد از زور حدودن هشتم محرم سال شست و پنج یعنی فردا میخواد تاسوا بشه پس فردا آشورا بچه ها ساعت سه بعد زور میگن در عراق دوتا فصل بیشتر نداره شش ماش فصل گرماش شش ماش هم سرما سرماش بسیار سوزنا و گرماش هم عجیب تفتیده هوایی بسیار داغ و سوزن فصلی که معروف هست به خورما بزن جایی که باید هوا اونقدر گرماشی که خورما باید بپزه برنامه بچه ها با اون بدن لغت روی وسیله سنگیریزه های تفتیده و داغه خود پادگان خود همون کمپ نو بچه ها رو روی زمین نشوندن رو زمین یک سنگ فرش بوده و یادم هست که وقتی بچه ها بلند شده بودن از روی زمین تمامی باسن هاشون تاول زده بود روش های چکنجه در دوران اصارت بسیار متنوه و آزاردهنده بود از ضرب و شتم شدید گرفته تا شکنجه های خلاقانه و سازمان یافته آقای باغری آیا میتونید باید بردنهای مرسوم و روشهای بکار رفتر رو برای ما و عزیزان شنونده مون بگین؟ باید بردنهای مرسوم و روشهای بکار رو برای ما و عزیزان شنونده مون بگین؟ باید بردنهای مرسوم و روشهای بکار رو برای ما و عزیزان شنونده مون بگین؟ باید بردنهای مرسوم و روشهای بکار رو برای ما و عزیزان شنونده مون بگین؟ باید بردنهای مرسوم و روشهای بکار رو برای ما و عزیزان شنونده مون بگین؟ باید بردنهای مرسوم و روشهای بکار رو برای ما و عزیزان شنونده مون بگین؟ باید بردنهای مرسوم و روشهای بکار رو برای ما و عزیزان شنونده مون بگین؟ باید بردنهای مرسوم و روشهای بکار رو برای ما و عزیزان شنونده مون بگین؟