سرف راه است سرف راه است سرف راه است سرف راه است از آب چشم اوشان خلق جهان از آن رو در ره گذر ندارن حجت الاسلام وحیدی بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمين و صل الله علی محمد و آله تاهرین سلام علیکم و رحمت الله دوستان عزیز همراه در برنامه پارساله خدا به هممون توفیق بده اهل عمل به دستورات حضرات معصومین علیهم سلوات الله باشیم یکی از دستورهایی که به ما دادن اینه که با خانواده خودمون با همسر خودمون خوشرفتار باشیم مولا امیر المؤمنین علیه السلام فرمودن احسن صحبت لها فیصف و عیشت با همسر خودت خوشرفتار باش تا زندگیت با صفا بشه اگه میخوای حال زندگیتون خوب بشه باید خوش اخلاق باشه انسان باید رفتار خوب داشته باشه حال روز خانوم خودش رو درک بکنه و با او همراه بشه روایتی از حضرت امام صادق علیه السلام حضرت فرمودن لا ایشه احنا اومن حسن الخور هیچ زندگی گواراتر از خوش اخلاقی نیست یا روایت دیگری از مولا امیر المؤمنین علیه السلام حضرت فرمودن نیک خلقی منشه هر نیکیه ما اگر میخواییم زندگی همون پر از معنویت باشه آباد باشه باید خوش اخلاق باشیم باید هوای خانواده خودمون رو داشته باشیم خدا به همه من توفیق بده اهل عمل باشیم انشاءالله نسیم اونس نی آید دل باید به دوست فرست ده زنگار قفلت را باید سدو نسیم اونس خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله از ما بحجد رحمت الله علیه هم خودشون نسبت به خانوادشون بسیار خوش اخلاق بودن و با ملایمت و ملاتفت برخوردن با خانوادشون با خانوادشون بسیار خوش اخلاق بودن و هم نسبت به اطرافیان و شاگردانشون توصیه جدی داشتن که نسبت به خانواده خودشون خوش اخلاق باشن آزاده ایشون نقل میکنن یه وقتی در منزل رو زدن ایشون رفتن خودشون در رو باز کردن چیزی نگذشت که ما تعجب کردیم دیدیم آیت الله بحجد با صدای بلند و اتاب دارن با کسی حرف میزنن خیلی تعجب کردن که کیه که ایشون دارن با او دعوا میکنن من خواستم ببینم چه کسی هست رفتم از اتاق بالا نگاه کنم دم در رو ببینم دیدم عجب یکی از شاگردان ایشونه و آیت الله بحجد رحمت الله علیه دارن هی بهش میگن مگر نگفتم لبها را بدوز مگر نگفتم لبها را بدوز مگر نگفتم حرف نزن اینجور داشتن به شاگردشون اتاب میکردن دعوا میکردن او هم ازخایی کرد و رفت مدتی بعد من اون بنده خدا را دیدم گفتم ببخشید اون روز که شما در منزل ما اومده بودید من متوجه شدم که شما بود دو آقای بحجد رحمت الله علیه پدر ما داشتن با شما اینجور خطاب میکردن دعوا میکردن مگر نگفتم لبت را بدوز چی بود قضیه براتون میگم حالا که متوجه شدید من در خانه بودم با خانومم بحثم شد حرف زدیم او چیزی گفت من جوابش ددم آخر سر من یک حرف تلخی زدم از خانه زدم بیرون از خانه زدم بیرون گفتم برم پیش استادم آیت الله بحجد آمدم دم در ایشون خطاب کردن مگه نگفتم دهنت را بدوز هر حرفی را نزن دل اون خانوم را نشکن تو خونه آدم باید مراقبت بکنه باید حال همسر خودش را بشناسه این دو طرف هست البته هم خانوم باید حال آقا را بشناسه هم آقا باید حال خانوم را بشناسه یکی از کسانی که در نماز آیت الله بحجد چرکت میکنه نقل میکنه ما خانمون پشت باغ های بود که در قم بودن باید از توی این کوچه باغ ها میومدم تا به نماز آیت الله بحجد برسم خب صبح ها تاریک بود شب موقع نماز مغربه شاد تاریک بود یه وقتی بعد از این که نماز تمام شد آیت الله بحجد به جای این که هم مثل همیشه از مسجد خارج بشن آمدن وسط صفها به من که رسیدن به من فرمودن آقا جان صبح و شب که هوا تاریکه خانوم خودت رو تنها نگذار ممکنه عذیب بشه چون که گفتم چشم آقا خونه رفتم به خانومم گفتم من صبح که میرم نماز جماعت هوا تاریکه خونه ما حالا وسط باغ هاست تنهاست خانومم صبح ها که میرم نماز جماعت شب ها که میرم نماز جماعت سختت میشه خانومم گفت اگه میشه نری بهتره تقاظای اینجور داشت که نرم دقیقه در این که باید مراعات حال خانواده رو داشته باشه یکی از شاگردان ایشون نقل میکنه که در اوائل زندگی ما یه خونهی داشتیم که اون کولری که بود کانالکشی نداشت خب این دهانه کولر در اتاق بود و خانوم من گرمایی بود میخواست کولر روشن باشه من سرمایی بودم میخواستم کولر خاموش باشه خب منم مرد خونم هی کولر رو خاموش میکردم او عذیب میشد یه وقتی آیتاللازم و بهجد رحمتالله به من فرمودن شال اگر به دور سرد به پیچی و لباس گرم به پوشی میتونی کولر رو روشن بکنی هوای خانواده رو باید آدم داشته باشه این سیره هزارات معصومین علیهم سلوات الله و مورد توصیه اونهاست و اینجور داریم میبینیم در خانه و خانواده علمای ما هم مورد توجه قرار میگیره خدا هممون رو اهل عمل قرار بده انشاءالله یک خدا کمش نوز بد بوی و اندو مخا کمش نوز بد بوی و اندو مخا کمش نوز بد بوی و اندو مخا راژیو اربعین همراه زائران و دلباختگان حسینی موج افئم ردیف 95 ممیز 15 مگاهرد راژیو اربعین را میتوانید از طریق اپلیکیشن تلفون همراه راژیو به نشانی ایران صدا دک آی آم و نیز گیرنده های درسته دیژیتال دریافت نمایی راهای ارتباط با راژیو اربعین از طریق پیامک به شماره 3955 پیام رسان سروش به نشانی راژیو اربعین و سایت راژیو اربعین دات آی آر میباشد راژیو اربعین راژیو اربعین دات آی آر میباشد راژیو اربعین دات آی آر میباشد راژیو اربعین دات آی آر میباشد راژیو اربعین دات آی آر میباشد راژیو اربعین دات آی آر میباشد راژیو اربعین دات آی آر میباشد راژیو اربعین دات آی آر میباشد راژیو اربعین دات آی آر میباشد راژیو معارف موج اف ام ردیف 96 مگه هرتز موج ای ام ردیف 1071 کیلو هرتز روایت کتاب بر اساس کتاب سیدمن حسینی نوشته ی تقی شجاعی موسیقی به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب از راژیو معارف میشه نوید در این برنامه گذیده ی از کتاب سیدمن حسینی در ساختار روای نمایشی اقتباس و روایت میشه این کتاب روایتی از پیاد روی اربعین و فتح من در این مسیر آشغان است در برنامه های قبل شنیدید که از طرف مؤسسه فرهنگی 15 نفر برای کار فرهنگی به سفر کربلا رفتن معلم جوانی به اسم محمد تقی که در یکی از شهرستان های استان زنجان دوره تأخد معلمشو میگذروند به اصرار حاجه های حسینی به این گروه ملحق شد گروه بعد از برام رزی تو خونه یعب و علا در نجف به سمت کربلا راه افتادن اعضای گروه و امودی نزدیک کربلا رفتن اونجا مستقر شدن اما محمد تقی و رزا برای انجام دادن مساهبه های جذاب و نوشتن موضوعات دلنشین کنار هم پیاده به راه افتادن اونا بعد از چند روز بیاد روی و ضبط مساهبه ها و ضبط خاطرات جذاب به موکبی رفتن که اعضای گروه فرهنگی در اونجا مستقر شده بودن در برامه قبل تا جایی شندید که اعضای گروه فرهنگی بعد از زیارت حرم امام حسین و حضرت عباس سوار ون اعراقی شدن و به سمت مرز مهران برگشتن و حالا ادامه روایت کتاب سیدمن حسینی در قسمت ده هم جاده شلوغ بود ون اعراقی به سمت مرز مهران میرفت اعضای گروه فرهنگی نشسته بودن و به مسیر شلوغ خیر شده بودن هر نیم ساعت کمی جلو میرفتن گروه فرهنگی مثل بقیه مردم به اجبار از ماشین پیاده شدن و باراننده خودحافظی کردن جمعیت تو بیاده شدن و بابونی خیس و پر از گل و لای پیش میرفتن ماشین ها از مسافر خالی شده بودن نمیتونستن جلو برن ندور بزنن کمی جلو تر محمد تقیی پیره مردی رو دید که شونه به شونه ی حاج آقای حسینی راه میرفت و حرف میزد محمد تقیی به اونا نزدیک شد پیره مرد همینطور که قدم بر میداشت حرف میزد حاج آقا وقتی میخواستم بیان کربلا کربلا خانمم گفت تو با این پا کجا میخوای بری؟ گفتم پیر تر و علیل تر از منم رفتن مگه من از اونا چی کم دارم حاج خانم میخواسته با آد بیاد کربلا واسه همین به هونه میگرد بله حاج آقا بله چون بعد این شریف گفت تو که این همه کلو پشتی برای سفر یه هفته آماده کردی برای سفر آخرتت چطور چی برداشتی؟ منم که دیدم راست میگه نصف کنم و خالی رو سعی کردم بیشتر به فکر کلی آخرتم باشم تا دوردست بیابون بود و گل و شل پیر مرد همینطور که راه میرفت گفت حاج آقا جونم برایت به یک امسال قرار رود با یکی از رفقام بیام کربلا اما نزدیک سفر که باید برد دنبال گزرنامه سنگ کلیش اوت کرد وقتی میخواستم بیام پا بغز رو به من کرد و گفت هر کسی رو به کربلا را نمیدن انشالله سال بعد قسمتش بشه همین امسال قسمتش شد حاجی مگه نگفتی سنگ کلیش اوت کرد و نتونست بیام چند روز پیش تو پیاد روی دیدمش گفت سنگ کلیه رو دفت کرد و تونسته راهی بشه خب خدا رو شو انشالله این سفر قسمت همه بشه میدونین حاج آقا جان حاج آقا این جمعیت اردنیت اردنیت اردنیت دست کمی از حاج نداره پیاد روی اردنیت یه جور تمرین و آمادگی برای ظهور آقا امام زمان بله جمعیت به سمت مرز مهران پیش میرفت کمی که گذشت پیر مردی استاد بعد دست شو سایبون چشماش کرد و گفت به نظرم ده پونزه کلومتری بیشتر تا مرز نمونده جلوتر دیگه از راه بندون و ماشین خبری نبود گاهی کامیون نیرد میشد و ادهی رو سوار میکرد پیر مرد روب جوون ها کرد و گفت اجازه بدین خانوما و بچه ها سوار بشن آروم آروم کامیونا زیاد شدن حالا دیگه همه سوار ماشین شده بودن پیر مرد هم سوار شد اعضای گروه فرهنگی کنار بقیه مردم پشت کامیونی سوار شدن ادهی چفیه شنو تو هوا میچرخوندن تا خونه کشون بشه به هر سختی بود ماشین ها به مرز مهران رسیدن اغربه های ساعت دوازده زهر نشون میداد نزدیک مرز نگاه محمد تقیی به تابلوی افتاد که روی اون جملهی نوشته شده بود محمد تقیی زیر لب جمله تابلو رو خوند کربلا رفتن خیال نیست با خوندن این جمله عشق تو چشم محمد تقیی حلق زد موسیقی گروه فرهنگی تا از تو مرز مهران موندن کار پخش کردن برگاه فرهنگی تا ازان مغرب طول کشید یکی از بچه های گروه فرهنگی روی بلندی رفت و با صدای بلند مردم رو به شرکت تو مسابقه واقع نگاری عربینیه این دعوت کرد محمد تقیی و دو نفر دیگه کنار اون ایستادن و اعلامیه ی مسابقه رو پخش کردن هر کس واقع نشین نشون داد یه دفعه محمد تقیی بین جمعیت مرد آشنایی رو دید اونو شناخت کارشناس هراست ادارشون بود محمد تقیی به سمتش رفت و برگه مسابقه رو به اون داد همکار محمد تقیی برگه رو گرفت و بعد از کمی خوشبش رفت مدتی گذشته و هنوز برگه های مسابقه فرهنگی کاملا پخش نشده بود حاج آقای حسینی رو به اعضای گروه فرهنگی کرد و گفت باید را بیفتیم و بقیه برگه های فرهنگی رو سر را به موکبای احتمالی و راننده و توبوس ها و مغازدار ها بدیم اول باید وسیله پیدا کنیم که ما رو داخل شهر ببره از مرز تا شهر حدود هشت کلومتر راه بود گروه فرهنگی کمی منتظر شدن تا وسیله گیرشون بیاد اما خبری از ماشین نبود بناچار پیاد راه افتادن آسمون نبری بود کمی بعد صدای رد و بر بلند شد و بارون نم نم شروع به باریدن کرد مدتی گذشت بارون تونتر شد رزا همینطور که تونتون قدم بر میداشت روبه محمد تقیی کرد و گفت فرشت های مسئول بارون فلکه رو تا آخر باز کرده محمد تقیی گاهی هم با سائقه هایی که میزنن از جمعیت فیلم میگیرن محمد تقیی و رزا و اعضای گروه فرهنگی دویدن سمت تکوتوک چادر موکبایی که هنوز جمع نشده بود همه منتظر بودن بارون بند بیاد کمی که گذشت شدت بارون کمتر شد آج آقای حسینی روبه اعضای گروه کرد و گفت دیگه باید راه بیفتیم اعضای گروه فرهنگی راه افتادن همینطور پیاده پیش میرفتن که اوتوبوسی از راه رسید و اعضای گروه فرهنگی همراه مردم سوار شدن مدتی بعد اوتوبوس تو شهر مهران ایستاد از اونجا تا توقفگاه ماشین زائرا بیش از پونسد متر راه نبود هنوز بارون قد نشده بود اعضای گروه فرهنگی به سمت توقفگاه ماشین رفتن اعضای گروه مجاهدان فرهنگی تا نیمه شب تو ماشین ها استراحت کردن تا اونایی که قرار بود رانندگی کنن تو جده خواب نمونن نیمه شب بود که ماشین ها راه رفتادن محمد تقیی بیدار بود و نگاهش به جدهی که خیال خلبت شدن نداشت محمد تقیی همینطور پیش میرفتن همراه پنج نفر از دوستانش به سمت زنجان بیرفتن نزدیک زهر بود که محمد تقیی روب دوستانش کرد و گفت امروز میخوام به ترقید از همه موکبایی که ما رو مهمون کردن بهتون نهار بدن اینم نزدیک من در راه آقای ماموسه همه سلوات فرستادن بعد از نماز دوستان محمد تقیی مهمان سفری حسینی شدن ماشین به سمت زنجان پیش میرفت از زنجان تا شهرستان محل زنگی محمد تقیی چیزی حدود 120 کلومتر فاصله بود راننده بعد از رسیدن به زنجان به سمت شهرستان راه افتاد محمد تقیی و رزا کناره هم نشسته بودن گوشی محمد تقیی خاموش بود نزدیک شهرستان محمد تقیی لحظه گوشی شروع شنگ کرد کلی پیامک سرازیر شد رزا رو کرده محمد تقیی و گفت چقدر پیامک بنده های خدا میخوام بدونن کجام تا بیان استقبالم آخه من اولین باری که رفتم کردم خب بگو کجایی چرا گوشی تو خاموش کرده بودی آخه یه درست بیشتر شارج نداره بیا با گوشی من زنگ بزن نزدیک اولی میدون شهر که رسیدیم زنگ بزنم ماشین جادر رو میشکافت و پیش میرفت نزدیک اولین میدون شهر محمد تقیی گوشی رزا رو گرفت و به ایکی از دوستانش زنگ زد همین که ماشین وارد اولی میدون شهر شد محمد تقیی چند نفر از دوستانش رو دید که به استقبالش اومده بودن اونا محمد تقیی رو به سمت خونش بردن محمد تقیی با دیدن دیوار خونه با خودش گفت چقدر بنر زدن یکی دوتا هم نیست شیش هفته هست قرار نبود این کار رو بکنن همین که محمد تقیی از ماشین پیاده شد خونواده خودش و همسرش به استقبالش رفتن بوی اسپند و صدای سلوات همه جا پیچیده بود کمی که گذشت پیره مرد چاوش خونه محل شروع کرد به چاوشی کوچه پرستفا و سمیمیت شده و اطره کربلا همه جا پیچیده بود محمد تقیی با خودش گفت شبه حروسی من اونقدر محبوب نشده بودم که حرام شدم خیلی قربونت برم اقا اینا همش به خاطر اینه که ظاهر تو بودم محمد تقیی با این فکر و همسرش نگاه کرد که عشق در چشم به اون خیل شده بود نگاهش پر از حرف محمد تقیی با این فکر و همسرش نگاه کرد خدا نگهدار خدا نگهدار خدا نگهدار خدا نگهدار خدا نگهدار خدا نگهدار خدا نگهدار خدا نگهدار خدا نگهدار خدا نگهدار خدا نگهدار خدا نگهدار و