من بقزت اهل شنعان المحبه و عبدلنی من بقزت اهل شنعان المحبه یعنی خدایی به من توفیق بده که بغز و کینه و دشمنی افرادی که از سر جهالت و نادانی با من دشمنی میکنن من بغز و کینه اونا رو با محبت جواب بدم که بعد از محبت خارها گل میشود قرآن میفرماید لَا تَسْتَوِلَ حَسَنَ وَلَا سَيَّعَ اِدْفَأْ بِاللَّتِهِ اَحْسَانِ فَاِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ وَعَدَابَكَ اَنَّهُ وَلِيُّ وَنَحَمِينَ البته خوبی و بدی اکسان نیست شما میتونی بدی دیگران رو با بدی جواب بدیم ولی ای آیه میفرماید ادفَا بِاللَّتِهِ اَحْسَانِ بدی رو با خوبی جواب بده ای مکارم اخلاقه ارز کردم منتا طرف هم طرفی که شایستگی غزیه رو داره وَعَبْدِلْنِی مِن بِغْزَةَ اَهْلِ شَنَآَانِ الْمَحَبْدِ وَمِنْ حَسَدَ اَهْلِ الْبَغِيِ الْمَوَدَّةِ با من حسادت میکنن من بوناد دوستی بکنم وَمِنْ زِنَّةَ اَهْلِ الصَّلَا عَسْتِقَ وَمَنْ بَدْگَمَانَن مَنْ خُشْگَمَان باشم وَمِنْ عَدَاوَةِ الْعَدْنِينِ الْوَلَایَ دوستان من فامیل من نزدیکان من همکاران من با من دشمنی میکنن من بوناد دوستی بکنم وَمِنْ اَقُوْغِ زَوِ الْأَرْحَامِ الْمَبَرَّ این رحم منه برادر منه خوهر منه قوم خیش سلی زوی الارحام منه او قط کرده او قهر کرده امام سجاد میگن خدای من توفیق بده من وصل کنم من به جای آق رحم آق والدین مثلا اقوق و زایه کردن حق خیشابندی از طرف خیشابندم من به اون نزدیکان نیکی و خیر برسونم و به اون محبت داشته باشم و من خزلان اقربین ان نصره قوم خیش من توقع دارم در گرفتاری ها منو کمک بکنن کمک نکردن ولی اگر اونا گرفتار شده من کمکشون بکنم خب اینا ببینید اخلاق اجتماعیست بعد دارم وَسَدِّدْنِی لِأَنْ اُعَارِزَ مَنْ غَشْشَنِی بِن نُسْخ خب این اخلاقه این کرامت اخلاقه خدایام منو یاری کن تسلید یعنی تعییدم کن یاریم کن که اگر کسی به من غش وارد میکنه من خیرخواهش باشم من نصیحتگرش باشم غش شعورو با غش جواب ندم و اجزی من حجرنی بلبیر کسی من با من قهر کرده منو ترک کرده منو منزوی کرده من به اون بر و نیکوی احسان داشته باشم و اثی به من حرم انی بالبذل کسی که من رو محرومم کرده از حقم من پاداش بدن به اون با بذل و بخشش این حالا مکارم اخلاقی اینی پس ما روی مسئله اف و گذشت و ششکوشی و اخلاق اجتماعی رو امام دارن بیان می کنن ما بهش توجه کنیم تو عملشونم گویه شخصی مقابل امام سجاد قرار گرف و تا تونست به امام گسارت کرد به امام سجاد احانت کرد دشنام داد نوزوالله امام و یارانشونم بودن کنارشون ولی سکوت کردن بعد که هرچی به دهانش آمد گفت و امام اکسالعملشون ندادن راشو گرف رفت امام به یارانشون فرمودن که خب دیدیدی آقا جسارت کرد احانت کرد حالا میخواد جواب منو بشنوید گفتن آقا دوست داریم جواب دندان شکنشون بره بشنوید اصلا شما اگر اجازه میدادید و اشتاری میکردید ما پدری آدم گستاخ جسور رو در میوردیم که به شما ایقد توحین کرد امام اون هرکس میخواد جواب منو بشنوید با من بیاد میه حرکت کردن امام در بین راکی میرفتن این آیه را میخوندن بهش مال کسانیست که تقوی دارن متقین کیا اصلا بعضی از نشانه های تقوی اینه قرآن میفهم میاد کسی که کزم قیز میکنه خشمش و فرون بره اهل اف و گذشته نیکوکاره خیرندیشه و خدا نیکوکارانو دوست داره فهمیدن که امام نمیخواد مثل او برخورد بکنه آمدن در خونه طرف در زدن یارو نگاه کردید امام استجاد با دار و دستشون آمدن داره فخرج متوثبن لشر یعنی آماده درگیری حتما یک چوبی چماقی کارد آشپسخونهی زن چیزی با خودش برداشت که بیاد درگیر بشه تا آمد بیرون امام فهم بوده یا اخی شاید اول سلام کردن یا اخی برادر من قد وقفت علی آنفن و قلت و قلت لحظاتی قبل مقابل ما استادی و گفتی و گفتی هرچی به دهان نمید گفتی حالا جواب من اینه این کنت قلتم مافیه فغفرالله لی اگر این حرفوی که زدی به من تو این که کردی ناسدا که گفتی من واقعا همینجوری هم که تو قضاوت کردی خدا منو بیامرزه و این کنت قلتم مالهی صفیه اما اگر این چیزی گفتی در من نیست و شما بی جهد بندی خدا جسارت کردی فغفرالله لک خدا تو رو بیامرزه من آمده بینو بهت بگم اگر راست میگی خدا منو بیامرزه اگر اشتباه میکنه خدا تو رو بیامرزه خب آمده بینو بیامرزه اگر راست میگی خدا تو رو بیامرزه بلاخره در مقام ستمگری و استکبار و سلطه طلبی و این مسائل نیست در برابر ستمگران و مستکبرین اونجا دیگه گفت تره هم بر پلنگ تیزدندان ستمکاری بود بر گوزفندان امام سجاد بر این مطلبم بر این قسمتم اخلاق اشتباهی دارم میفرمایم که دعا میکنم که خدایم وج علی یدن علامن زلمنی و لسانن علامن خاسمنی خدایم به من یک مشت محکم یک دست توانمند اطا بکن که کسی که ستم میکنه ظلم میکند بطوریم اینکه از اینجا از اینجا از اینجا با دست قوی مشت محکم ظالم را سر جاش بینشونم امروز رژیم اشقالگر قطع این بند خبیس تروریستی سحیونیستی ظالم و ستمگری است که به تعبیر شهید متحریف فهمود شمر زمانت را بشناس عمر صد و ابن زیاد زمان را بشناس اینجا ایمام سجاد بشناسید بسیاریم امام سجاد منطق را مشخص میکنه وَجْعَلیَّدًا عَلَى مَنْ ظَلَمَنِينَ یعنی انتظار از خون این مظلومان بالاخره دیر یا زود گریبانی ستمگران را خواهد گرفت این را خاک مذلت انشالله خواهد نشون وَجْعَلیَّدًا عَلَى مَنْ ظَلَمَنِينَ وَلِسَانًا عَلَى مَنْ خَاسَمَنِينَ وَوَزَّفَرًا عَلَى مَنْ آنَدَنِينَ امام سجاد این را هم می فرمایید خدای من یک دست قدرتمن یک مشت محکم بده که اون کسانی که در جبهه ظلم و ستم و استقبارن بتونم با دست قوی و پنجه و مشت محکم بر فرق ظالم و ستمگر بکنم و زبان برانی بده بتونم با منطقه قدرتمندانه با ستمگران برخورد بکنن و زفرن علامن آنَدَنِينَ خدایا جبهه مقاومت رو مزفر و منصور بدار خدایا این ستمگران و سحینستای تروریست ددمنه شروع که همه وجودشون به خون بیگناهان و کودکانشون و شیرخوار غزه آلوده است خدایا اینها رو از صفی روزگار برانداز السلام علیک یا ابا عبدالله مکرر شنیدید وقتی از امام سجاد سآل میشه آقا در سفر کربلا کجا از همه به شما بیشتر سخت گذشت؟ سه بار فرمودن از شام یعنی از همه جا در شام به ما بیشتر سخت گذشت به خصوص وقتی که اهل بیت امام حسین رو وارده دروازه شام کردن خب میبینه سرهای متحر شهدا بالای نیزه این نوامیس پیغمبر محارم رسول الله اماهاشون خوهراشون همسرشون امام باقر سه چهار ساله بودن دامن مادرشون مادرشون همسر امام سجاد علیه السلام این خانم میخواد بچه رو نگه داره نمیتونه صورتشو خوب بگیره میخواد صورتشو بگیره بچه ممکنه بیفته خواهی سه نهارو امام میبینه اینکه سهل ساعدی آمد با آقا من سهل ساعدی هم صحابه پیغمبر جد شما امری فرمایشیم به حسب نقل امام فرموده باشن اگه پولی داری برو با این نیزه دارا پولی بده نیزه ها رو از میان محمله ها بیرون ببرن برای اینکه مردم به سرها نگاه کنن کمتر به نوامیس پیغمبر چشم دوزن کمتر به دختران علی و فاطمه نگاه کنن میگه اینکارو کردم برگشتم آقا فرمایش دیگری فرموده اگه پارچه ای همراد هست بیار این قل و زنجیر گردن منو آسیب زده هوای داغ گرم آهن گردن امام میگه پارچه رو اردم تا امام این زنجیر رو برداشتن یه وقتیم از رد دارم از اینکه از درانه های زنجیر خون جاری شد و این پارچه رو گذاشتم و بعد خرابه شام مجلس یزید در شام اما امام سجاد و زینب و کبرام شام رو دگرگون کردن شام رو متحول کردن و یزید رو مغزکوب کردن با خطبه های قراع خودشون صلی اللہ علیک یا ابا عبدالله صلی اللہ علیک یابن رسوله صلی اللہ علیک یا زین العابدین یا علی ابن الهسین خدایا پروردگاه را فرج امام زمانمون رو معجل و نزدیک بگردان قلب مقدسشون رو از ما راضی و خوشنود فرمان کشور ما ملت ما نظام اسلامی ما رحبر عزیز ما در پناه امام زمان حفظ فرمان خدای جبهه مقاومت رو پیروز گردان سهیونستا و حامیانشون رو منکوب و مخزول بفرما شهدای عزیز امام راهل همه شهدای مقاومت رو با سالار شهیدان محشور فرما مرمدیون خون شهدا قرار مده آقابت امرمون و نسل جوانمون به خیر و سعادت ختم بفرما به برکت صلوات بر محمد و آل محمد حدک همم در جانب گیره آسلامی دستید و ادیار برکت لم bliver tahun تقید میخورم که بعد این آخر perch دری این ساتی امروز réprenisan و esta . محمد و عجیل فرجه ادی محمد محمد و عجیل فرجه محمد و عجیل فرجه محمد و عجیل فرجه محمد و عجیل فرجه آریا شکر آریا شکر آریا شکر آریا شکر آریا شکر آریا شکر آریا شکر آریا شکر آریا شکر فاطمه نشست و با اشتیاق منتظر شنیدن حرفای شوهر شد محمد تقی گفت تو پیاد روی عربین من و دوستم رزا همراه هم بودیم و چنار هم کار فرهنگی می کردیم آجقای حسینی از همون روز اول به من و رزا گفت شما دو نفر با هم باشین یه روز نزدیک قلوب اتفاق جالبی افتاد محمد تقی اینو گفت و تو فکر رفت نزدیک قلوب بود محمد تقی و دوستش رزا پیاده پیش می رفتن کمی که گذشت محمد تقی رو به رزا کرد و گفت می دونی رزا از مهمونوازی عراقی ها زیاد شنیدم اما راستش تا حالا تجربه نکردم آخه اولین بار اومدم راه پیمایی عربین اما من تجربه کردم محمد تقی تو هم عجله نکن می بینی چند قدم جلوتر محمد تقی و دوستش رزا پیاده پیش می رفتن محمد تقی و رزا به پیره مردی رسیدن که با اصرار زائره رو به خونش دعوت می کرد محمد تقی رو به رزا کرد و گفت رزا این بندی خدا داره با التماس می گه بریم خونش خب بریم دیگه باشه من حرفی ندارم بریم محمد تقی و رزا دنبال پیره مرد راه افتادن پیره مرد مدام دستاشو بالا می برد و برای این که میزبان زائره شده بود خدا رو شکر می کرد پیره مرد از کوچه پس کوچه ها رد شد و به خونه کاهکلی رسید بعد مهموناشو به خونش دعوت کرد محمد تقی و رزا قدم تو خونه گذاشتن محمد تقی با دیدن خونه پیره مرد گفت این بندی خدا ورز درست درمونی نداره رزا ای کاش نمی اومدی آقا محمد تقی آدم های شبیه این پیره مرد تو مسیر راپی مایی عرباین زیادن با این که خودشون به قول تو ورز درست درمونی ندارن هر چی دارن از مهمانانشون تریخ نمی کنن پیره مرد استاده بود و خوشحال به محمد تقی و رزا نگاه می کرد محمد تقی گفت اینجا شبیه خرابه هایی که ما تو بچهگیمون تو رستای بابا همین و قایم و شک بازی می کردیم حیات خونه کچیک بود وقتی محمد تقی و رزا راه می رفتن موازه بودن تا تو چاله چوله های حیات نیفتن و زمین نخورن هر بار که به در و دیوار خونه نگاه می کردن جلوه یه بدتری از اونا می دیدن اما چاره این نبود باید می رفتن تا دل پیره مرد نشکنه محمد تقی گفت ای کاش نمی اومدیم رزا این پیره مرد بیچاره با این وضع خونه و زندگیش با چی می خواد از ما پذیرای کن آره کاش نمی اومدیم محمد تقی این بنده خدا پول نداشته برا خودش فرش بخره کف خونه شو با موکت وصلدار پوشنده ای کاش مزاهمش نمی شدیم محمد تقی به موکت های رنگ رو رفته نگاه کرد و گفت حالا که اومدیم بنده خدا زیاد اصرار کرد دلش به همین خوشی که دوتا زاهر رو آورده تو خونه ش پذیرایی کنن خونه پیره مرد فقط یک اتاق داشت بدون آشپس خونه و پذیرایی فقط چند قلم جنس زروری توی اومد پیره مرد یه تلویزیون سیاه و سفید قدمی داشته برای محمد تقی و رزا خاطر انگیز بود و برای پیره مرد سینمای خونوادگی میزه تلویزیون بشکه خالی نف بود و روی دیوار آینه ای با قاب پلاستیکی قرمز و پرچمه بزرگ یا حسین نسج شده بود پنجره یه چوبی خونه با پرده ی آبی رنگ پوشیده شده بود یخشال هم برای این که اتاقو تنگ نکنه تو حیات بود محمد تقی و رزا رو مکد نشسته بودن که پیره مرد چند جمله به عربی گفت محمد تقی رو کرد به رزا و گفت من که از عربی کسی سر در نمیارم تو که بلدی بگو چی میگه میگه همم آماده هست بگید آبی به سر و بدنتون بزنی به مگه این خونه هموم هم داره پیره مرد با اشاره جایی رو نشونداد رزا گفت اونجاست محمد تقی کنار دستجوی تو حیات محمد تقی به در همم نگاه کرد اونقدر فوسیده بود که هر آن ممکن بود از جا کنده بشه محمد تقی و رزا نوبتی همم رفتن بعد از همم محمد تقی رو به رزا کرد و گفت این بنده خدا با این خونه و سر و هست به نون شبشم محتاج فکر کنم موقعی رفتن یه چیزی هم باید بهش بدی هنوز حرف محمد تقی تمام نشده بود که پیره مرد با قد خمیده سینی بزرگی پر از غذا آورد و جلی اونا گذاشت محمد تقی و رزا نمیدونستن به سینی نگاه کنن یا به پیره مرد سینی پر بود از غذاهای رنگین با میوه ها و آب میوه ها و دسترهای مختلف محمد تقی و رزا با تحجیب به سینی زلزده بودن پیره مرد سینی رو گذاشت و بیرون رفت محمد تقی و رزا با اشتها غذا خوردن بعد به سمت حیات رفتن توی حیات رزا رو کرد به پیره مرد و بعد از تشکر شغل و کار اونو پرسید پیره مرد چند جملهی به زبان عربی گفت محمد تقی رو به رزا کرد و گفت چی میگه رزا؟ میگه من و دوتا بسرم تو مزرعه کار میکنیم تو مزرعه کچیک همین اطراف پیره مرد چند جملهی دیگه گفت و رزا با بغز ترجمه کرد میگه درامدی که از مزرعه به دست میاریم کنار میذاریم مخصوص این ایام که مردم میان برا عربه این اضافه شم هرچیمون تو روزایی دیگه یه سال برا خودمون و مخارجمون از اینه میکنیم که الحمدلله و به لطف امام حسین همیشه هم اضافه میان اضافه تر از اونجه که فکرشو بکنیم محمد تقی و رزا مبهوت مهمان نوازی و سخاوت پیره مرد شده بودن که خودشو زندگی فقیرانشو وقف زائران کربلا کرده بود پیره مرد گوشه ای استاده بود و با رزایت لبخند میزد محمد تقی بعد از تعریف ماجرای پیره مرد به پنجره خیره شد و گفت چه سوال خوبی پیدا کردی فاطمه بذار یه خاطری دیگه برا تعریف کنم فاطمه عشق در چشم به شوهرش خیره شد محمد تقی گفت تو مسیر پیاد روی یه روز من و رزا به سربرچه ای رو دیدیم که اصرار میکرد بریم خونه شون اون مدام به پرچمی که سربرچه ای رو دیدیم که اصرار میکرد بریم خونه شون پیره زن بردر خونه شون نصب شده بود اشاره میکرد و با التماس از ما میخواست همراهش بریم رفتیم امیدوارد حیط خونه شون شده این پیره زنیو دیدیم که با کمری خمیده و عصاب دست گوشه ای نشسته بود اون دو دست چروکیده شون رو چوب دستیش بذاشته بود و به من و رزا نگاه میکرد پیره زن همین که ما رو دید به سختی بلند شد و چند قدم به سمت من اومد و چند جمعه به عربی گفت رو به رزا کردم و پرسیدم چی میگه رزا؟ رزا حرفای پیره زنو برام ترجمه کرد محمد تقیی نگفت و ساکت شد فاطمه بی سبرانه منتظر ادامه حرفای شوهرش بود محمد تقیی گفت رزا گفت پیره زن میگه خونمو با اومدن تون بیمه گردیم خدا زندگی و کشورتونو بیمه کنه و خونبادتونو به سلامت نگهد داره محمد تقیی مکسی کرد و بعد ادامه داد اون روز پیره زن بعد از کلی دعا گفت من چیزی تو خونم ندارم که از شما پذیرای کنم فقط ازتون میخوا مهنت بذارین و چند قدم تو حیات خونه من راه برید تا امسالم خونه من به قدمهای زائران خسین متبرک بشه بغز به گلوی محمد تقیی چنگ انداخته بود همسرش فاطمه هم از پشت پرده اشک به محتاب خیره شده بود کمی که گذشت محمد تقیی نفس بلندی کشید و گفت فاطمه جان بهت قول میدم در اولین فرصت ببرم ات کر بلا از خدا آقای مام خسین و عزت اول فز خواستم که دفعه بعد دو نفری بریم پاوزشون تا به سون همون سال دعای محمد تقیی مستجاب شد و همراه همسرش فاطمه مسافر کربلا شدن موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی