خیشه از ته دل باشه براشون همون سنگری که بوده نشسته نگاه کردم به سمتیشون دیدم خلید در چه حاله نیست همینجوری خلید جور نشسته دستشن روی زانوهاش سرش رفته یعنی از این چونه به بالا رفته بود از این چونه به بالا رفته بود دسترسی به پشت سحنه برنامه ها دسترسی به آباها، نباها و میان برنامه ها دریافت برنامه های جدید و پرمخاطب دسترسی به آخرین اخبار و اطلاعات معارفی همه با همه همه با همه در ایتای راژیو معارف برای ازویت در کانال راژیو معارف در پیام رسان ایتا فقط کافی عدد 96 رو به سرشماری 3,000 پانزده پانزده ارسال کنید تا براحتی ازوی خانوادی بزرگ راژیو معارف بشید پس اجلکن همین الان عدد 96 رو بفرست به شماره 3,000 پانزده پانزده اکساین راژیو معارف سرگشتگان کویه پروای سر نداند سرگشتگان کویه پروای سر نداند آشفتگان موید از خود خبر ندارد آشفتگان موید از خود خبر ندارد پار سایان بر درگه تو بهریست از آب چشم اوشان خلق جهان از آن رو در رد گذر ندارد حجت الاسلام وحیدی در رد گذر ندارد بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی اللہ علی محمد و آله تاهرین بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله الرحیم بسم الله الرحمن الرحیم بین ده و نیم یازده صبح بود مادرم به من گفت برو به پدرت به آقا بگو برای نهار چیزی نداری منم رفتم خدمت پدر رو گفتم که حاج آقا برای نهار هیچی نداری ایشون مشغول فکر علمی بودن جواب به من ندن من دوباره تکرار کردم گفتم برای نهار چیزی نداری نه سیبزمینی داریم بپذیم بخوریم نه نان داریم هیچی نداریم ایشون سرش رو از کتاب بلند کرد فرمود خدا کریم هست این رو گفتند و دو مرتبه مشغول فکر و کار علمی خودشون شدند شون میگه من نوجوان بودم خیلی برام عجیب بود و حالا چی میخواد بشه یه مقداری که گذشت نزدیک زهر که شد رفتن برای نماز وضوع بگیرند به من فرمودن برو از فلان بقال دوتا تکتومانی قرض بکن و بیا من هم اطاعت کردم رفتم دوتا تکتومانی قرض کردم یه تکتومانی رو نان خریدم و بعد یه تکتومانی دیگری رو هم وسیله دیگری تیه کردیم و اون روز نهار خوردیم اون آقای بقال گفته بود که به آقا بگو خب هر دو سه روز یه بار شما میایی یکتومان دوتومان دوتومان از من قرض میگیری یه باره بیستومان قرض بگیر من حرفی ندارم من به شما قرض میدم بیستومان قرض بگیر برای بیست روزت بعدن بیا به من پس بده سیتومان قرض بگیر برای سی روزت بعدن بیا به من پس بده من وقتی این رو به آیتاللازمه بهجد رحمتاللالای گفتم ایشون فرمود وقتی بگم بیستومان قرض بده یعنی تا ده روز دیگر هم از خدا سلب امید کردم نه من امیدم به خداست امروز اسباب رسیدن روزی من از سوی خدای متعال این قرضه فردا ممکنه چیز دیگری باشه مشکلاتی که براشون پیش میومد با آرامش ازش عبور میکردن مثلا انوالی ایشون داشتن در فومن در اختیار کسانی بوده که اونها کار بکنن و حق ایشون رو برایشون بفردازن خب اون زمان قضایی خان و کسانی که اونجا مسلط بودن بعد هم اصلاحات عرضی زمین های ایشون رو اده قصب کرده بودند و حق ایشون رو نمیدادند گاهی میدادند گاهی نمیدادند بگم تو این اوضاع احوال حتی یک بار ایشون به خانوادش نگفته بود که این پول میرسد یا نمیرسد با آرامش از این قضیه عبور کرده بود یادم میاد در همین برنامه پارسایان خدمت شما نقل کردم در باره پدر آیت الله الازمان صبحانی رحمت الله علی که فرموده بودن پدر ما اهل علم بود در تبریز صدای تیر و توفنگ میومد و ما برای خوردن چیزی نداشتیم ولی ایشون آرامش داشت کار علمی خودش رو انجام میداد و میگفت به رحمت خدا و فضل خدا امیدوار هستم یه وقتی عصر بود دم قروب بود یه قضایی برای خوردن نداشتیم گفتیم آقا پس چی میشه چی کار میکنیم فرموده بود خدا بزرگه همون موقع درزده بودن و یه کسی یه مقداری پولی رو آورده بود باید به ایشون میرسود فرموده بود خدا بزرگه خدا متعال بنده خودش رو رها نمیکنه این یعنی اون آرامشی که بر اثر تقوی به انسان داده میشه وظیفه خودش رو انجام میده اسباب مادی رو فراهم میکنه اما دیگه خودش رو به در و دیوار نمیزنه که واو ایلا چه شد چه کار باید بکنم خدا به هممون توفیق بده اهل عمل باشیم و اهل ایمان تا دل همون پرست آرامش بشه انشاءالله قد بوی و اند و مخب قز شهر اشخفون قز شهر لاله ها شهر غیرت و شرف پر زمین عاشنا ملت ها مثل باید مصاری قز حساسا مصاری اول دنیا از این مصاری نباید بگذاریم این مصاری از نیمانی نگاه عمومی بینون بلالی مرحوم نمیاد خارج بشید از این مسئله اول بودن خارج بشید اینجا سرزمین زیتون و سفر است خودکی خواب نان میبیند در آغوش مادری که لالایی هایش پامون شدند و لپند نورسیدهی پشت مرزهایی که گردها ساختند پیر شدند برای زنده نگاهی داشتن دین و انسانیت همه ما ایرانیان همدلانه همراه مردم مظلوم قضه هستیم اون یش ایران همدل ادامه دارد و شما عزیزان از این دو طریق میتوانید به مردم مظلوم قضه کمک کنید از طریق شماره کارت شست سی و هفت نوود و نو هشت و دو دو هفت و سفر هفت و یا خود دستوری ستاره چهارده مربع رست و پا میزنن هر مله ها ام به این ظلم روب پایان هست هست در چشم این جهان امروز دابلاه بزرگ بجدان هست هست در چشم این جهان امروز دابلاه بزرگ بجدان هست هست در چشم امروز دابلاه بزرگ بجدان هست هست دابلاه بزرگ بجدان هست هست دابلاه بزرگ بزرگ بجدان هست هست دابلاه بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بجدان هست هست دابلاه بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ و سلوات به خونش بردن همسر و خانواده محمد تقیی بیرون خونه استاد و منتظر زائری بودن که برای اولین بار به کربلا رفته بود وقتی محمد تقیی نزدیک خونش رسید و استقبال خانواده شو مردمو دید عشق تو چشمش حلقه زد و بغز به گلوش چنگ انداخت اون علت محبوبیتشو فقط به خاطر امام حسین علیه السلام میدونست و حالا ادامه ی روایت کتاب سیدمن حسینی ما همه جارو روشن کرده بود محمد تقیی دفترچهی خاطراتشو باز کرد و مشغول خوندن شد اون تو حال و هوای خودش بود که همسرش با دو فنجان چای وارد اتاق شد محمد تقیی رو به اون کرد و گفت بشین فاطم خانون بشین میخوام یکی از موجرهای سفر اربعینو برا تحریف کنم فاطمه نشست و با اشتیاغ منتظر شنیدن حرفای شوهر شد محمد تقیی گفت تو پیاد روی اربعین من و دوستم رزا همراه هم بودیم و چنار هم کار فرهنگی میکردیم آجقای حسینی از همون روز اول به من و رزا گفت شما دو نفر با هم باشین یه روز نزدیک قروب اتفاق جالبی افتاد محمد تقیی اینو گفت و تو فکر رفت نزدیک قروب بود محمد تقیی و دوستش رزا پیاد پیش میرفتن کمی که گذشت محمد تقیی رو به رزا کرد و گفت میدونی رزا از مهمونوازی عراقی ها زیاد شنیدم اما راستش تا حالا تجربه نکردم آخه اولین بار اومدم راه پیمایی اربعین اما من تجربه کردم محمد تقیی تو هم عجله نکن میبینی چند قدم جلوتر محمد تقیی و رزا به پیره مردی رسیدن که با اسرار زائره رو به خونش دور میکرد محمد تقیی رو به رزا کرد و گفت رزا این بندی خدا داره با التماس میگه بریم خونش خب بریم دیگه باشه من حرفی ندارم بریم محمد تقیی و رزا دنبال پیره مرد راه افتادن پیره مرد مدام دستاشو بالا میبرد و برای این که میزبان زائره شده بود خدا رو شکر میکرد پیره مرد از کوچه پس کوچه ها رد شد و به خونه یک هاکلی رسید بعد مهموناشو به خونش دعوت کرد محمد تقیی و رزا قدم تو خونه گذاشتن محمد تقیی با دیدن خونه پیره مرد گفت این بندی خدا وز درست درمونی نداره رزا ای کاش نمی اومدی آقا محمد تقیی آدم های شبیه این پیره مرد تو مسیر راپی مایی عربه این زیادن با این که خودشون به قول تو وز درست درمونی ندارن هرچی دارن از مهمانانشون تریخ نمی کنن پیره مرد استاده بود و خوشحال به محمد تقیی و رزا نگاه می کرد محمد تقیی گفت اینجا شبیه خرابه هایی که ما تو بچه جمون تو رسته بابا همینه قایم و شک بازی می کردیم حیات خونه کچیک بود وقتی محمد تقیی و رزا راه می رفتن موازه بودن تا تو چاله چوله های حیات نیفتن و زمین نخورن هر بار که به در و دیوار خونه نگاه می کردن جلوه برتری از اونا می دیدن اما چاره نبود باید می رفتن تا دل پیره مرد نشکنه محمد تقیی گفت ای کاش نمی آمدیم رزا این پیره مرد بیچاره با این وضع خونه و زندگیش با چی می خواد از ما پیزی رای کنه آره کاش نمی آمدیم محمد تقیی این بنده خدا پول نداشته برا خودش فرش بخره کف خونه شو با موکت وصلدار پوشنده ای کاش مزاهمش نمی شدیم محمد تقیی به موکتهای رنگ رو رفته نگاه کرد و گفت حالا که اومدیم بنده خدا زیاد اصرار کرد دلش به همین خوشی که دوتا زاهر رو آورده تو خونه ش پذیرایی کنه خونه پیره مرد فقط یک اتاق داشت بدون آشپس خونه و پذیرایی فقط چند قلم جنس زروری توی اون بود پیره مرد یه تلویزیون سیاه و سفید قدیمی داشته برای محمد تقیی و رزا خاطر انگیز بود و برای پیره مرد سینمای خونه بادگی میزه تلویزیون بشکه خالی نف بود و روی دیوار آینه ای با قاب پلاستیکی قرمز و پرچمه بزرگ یاسه نزد شده بود پنجره چوبی خونه با پرده آبیرنگ پوشیده شده بود یخشال هم برای این که اتاقو تنگ نکنه تو حیات بود محمد تقیی و رزا رو مکهد نشسته بودن که پیره مرد چند جمله به عربی گفت محمد تقیی رو کرد به رزا و گفت من که از عربی کسی سر در نمی آرم تو که بلدی بگو چی میگه میگه هممام آماده هست بید آبی به سر و بدنتون بزنین اه مگه این خونه هممم داره پیره مرد با اشاره جایی رو نشون داد رزا گفت اونجاست محمد تقیی کنار دستشوی تو حیات محمد تقیی به در هممام نگاه کرد اونقدر فوسیده بود که هر آن ممکن بود از جا کنده بشه محمد تقیی و رزا نوبتی هممام رفتن بعد از هممام محمد تقیی رو به رزا کرد و گفت این بنده خدا با این خونه و سر و هست به نون شبشم محتاج فکر کنن موقعی رفتن یک چیزی هم باید بهش بدی هنوز حرف محمد تقیی تمام نشده بود که پیره مرد با قد خمیده سینی بزرگی پر از قضا آورد و جلی اونا گذاشت محمد تقیی و رزا نمیدونستن به سینی نگاه کنن یا به پیره مرد سینی پر بود از قضاهای رنگین با میوه ها و آب میوه ها و دسرهای مختلف محمد تقیی و رزا با تحجیب سینی زر زده بودن پیره مرد سینی رو گذاشت و بیرون رفت محمد تقیی و رزا با اشتها قضا خوردن بعد به سمت حیات رفتن توی حیات رزا رو کرد به پیره مرد و بعد از تشکر شغل و کار اونو پرسید پیره مرد چند جملهی به زبان عربی گفت محمد تقیی رو به رزا کرد و گفت چی میگه رزا؟ میگه من و دوتا بسرم تو مزرعه کار میکنیم تو مزرعه کچیک همین اطراف پیره مرد چند جملهی دیگه گفت و رزا با بغز ترجمه کرد میگه درامدی که از مزرعه به دست میاریم کنار میذاریم مخصوص این ایام که مردم میان برا عربه این اضافه شم هرچیمون تو روزایی دیگه یه سال برا خودمونو مخارجمون از اینه میکنیم که الحمدلله و به لطف امام حسین همیشه هم اضافه میرن اضافه تر از اونچه که فکرشو بکنیم محمد تقیی و رزا مبهوت مهمان نوازی و سخاوت پیره مرد شده بودن که خودشو زندگی فقیرانشو وقف زائران کربلا کرده بود پیره مرد گوشه ای استاده بود و با رزایت لبخند میزد محمد تقیی بعد از تعریف ماجرای پیره مرد به پنجره خیره شد و گفت محمد تقیی بعد از تعریف ماجرای پیره مرد به پنجره خیره شد و گفت چه سوال خوبی پیدا کردی فاطمه بذار یه خاطری دیگه برای تحریف کنم فاطمه عشق در چشم به شوهرش خیره شد محمد تقیی گفت تو مسیر پیاد روی یه روز من و رزا پسر بچه ای رو دیدیم که اصرار میکرد بریم خونشون اون مدام به پرچمی که سردر خونشون نصب شده بود اشاره میکرد و با التماس از نام میخواست همراهش بریم رفتیم امیدوارد حیط خونشون شده این پیرزن یادیدیم که با کمری خمیده و اصابه دست گوشهی نشسته بود اون دو دست چروکیده شو رو چوب دستیش بذاشته بود و به من و رزا نگاه میکرد پیرزن همین که ما رو دید به سختی بلند شد و چند قدم به سمت من اومد و چند جمعه به عربی گفت رو به رزا کردم و پرسیدم چی میگه رزا؟ رزا حرفای پیرزن رو برام ترجمه کرد محمد تقیی نگفت و ساکت شد فاطمه بی سبرانه منتظر ادامه حرفای شوهرش بود محمد تقیی گفت رزا گفت پیرزن میگه خونمو با اومدنتون بیمه کردین خدا زندگی و کشورتونو بیمه کنه و خونوادتونو به سلامت نگهد داره محمد تقیی مکسی کرد و بعد ادامه داد اون روز پیرزن بعد از کلی دعا گفت من چیزی تو خونم ندارم که از روز شما پذیره کنم فقط ازتون میخوا مهنت بذارین و چند قدم تو حیات خونه من راه برید تا امسالم خونه من به قدمهای زائران خسین متبرک بشه بغز به گلوی محمد تقیی چند گنداخته بود همسرش فاطمه هم از پشت پرده اشق به محتاب خیره شده بود کمی که گذاشت محمد تقیی نفس بلندی کشید و گفت فاطمه جان بهه تا به سون همون سال دعای محمد تقیی مستجاب شد و همراه همسرش فاطمه مسافر کربلا شدن موسیقی دوستان عزیز آخرین قسمت از روایت کتاب سیدمن حسینه رو شنیدید لطفا هر نظری در باره این برامه دارید با شماره تلفون 162 روابط عمومی سازمان صدا و سیما مترح کنید تا برامه بعد و روایت کتابی دیگه خدا نگهدار موسیقی در برامه دیگه موسیقی در برامه دیگه موسیقی در برامه دیگه موسیقی در برامه دیگه موسیقی در برامه دیگه موسیقی در برامه دیگه نوه مقرفت موسیقی در برامه دیگه نوه مقرفت نوه مقرفت نوه ا輪 Chad نوه ا magica نوه ا magica نوه قصد نوه قصد نوه قصد روزیدpf روزیدف روزیدف روزیدف روزیدف روزیدف این پیشنهاد در حوضه آب ایسرایل در کنار مردم ایران میرسه به خیابونها بیر آیندهی بهتر برای خانواده هاتون و همه ایرانی هم بسازید الان زمان مبارزه برای آب ایران برای ایرانی بابا این نتانیه هم خیلی متوهمه برو و فکر خودت باش یکی نیست به این بگه که تو آبرو نداری برای ایران که آبرو داره ما سرمونو بدیم جنومونو بدیم نمیذاریم پای اینا به ایران باز بشه موسیقی به نام خدا سلام آقا سر کوچه ما یه لباس شویی هست که گایی وقتا لباسا رو میبرم پیشش برای شستن هفته پیش که رفته بودم کتوشلوارم رو ازش بگیرم گفت آی سوری راستی ایرانی همه بازشویی هست بعضی از لباسهایی که برای ما میارن طرف میگه که آقا مثلا این قسمتش نجست شده و از امون میخوال که لباس رو براشون بخارشویی بکنیم حالا سؤالم اینه که اگه بخارشویی بکنیم این لباسهایی که نجست شدن پاک میشن میدونی فتوى و نظر رحبری در این مورد چیه؟ آیا شستن به روش بخارشویی نجاست رو از بین میبره؟ گفتم آقا محمد جان به فتوى رحبری برای تدهیر و پاک شدن چیز نجست باید بعد از برطرف کردن این نجاست دو بار با آب قلیل یا یک بار با آب کر شسته بشه و بخارشویی نجاست رو پاک نمی کنه یه بار دیگه بگم به فتوى ازرت آقا بخارشویی نجاست رو تدهیر نمی کنه بلکه شما اول باید این نجاست رو از بین ببرید بعدش یا دو بار با آب قلیل اون رو بشورید یا یک بار با آب کر اون رو قشنگ بشورید تا تدهیر و پاک بشه ارادت من برای کاهش مصرف آب نیاز به انجام کارای عجیب و غریب نیست رایت چند تا ترفند ساده و دمدستی توی آشپسخونه میتونه روزانه از هدر رفت چندین لیتر آب در منزل جلو گیری کنه با بست کردن یه سرشیره کم مصرف به شیر آشپسخونه تا پنجاه درصد آب کمتری مصرف میشه به جای شستن میبه و سبزی به صورت مستقیم زیر شیر اونا رو توی یه کاسه یا سینک پر از آب بشورید کتری رو به اندازه که لازم دارید آب کنید آبی که توش برنج جوشندین رو دور نریزین چون میشه با هاش سوپ دارست کرد ویتامین های برنج هم حروم نمیشه به جای یخزدائی مواد غذایی با آب جوش اونا رو از شب قبل از فریزر در بیارید و توی یخچال بذارید قابلمه ها و زرفایی که غذا بهشون چسبیده رو قبل از شستن توی آب خیست کنید اگه زرفا رو با ماشین زرفشوی میشورید به جای استفاده از پیش شست و شو اونا رو با یه دستمال یا اسفنج تمیز کنید اگر هم زرفا رو با دست میشورید اونا رو توسین که پر از آب با مقدار کمی مایه زرفشوی بشورید و بعد آب کشی کنید مقدار زیاد مایه زرفشوی زرفا رو تمیزتر نمی کنه فقط برای پاک کردنش آب بیشتری هدر میره برای شستن آشپسخونه هم اول با جارو آشقالا رو جمع کنید بعد به جای تی با یه دستمال نمدار لکه های کف آشپسخونه رو پاک کنید شب شما هم روحان عزیز و عرجمند رادیو معارف به خیر و نیکی باشه انشالله ممنونم و چکرم از همراهی گرم و سمیمانتون با شبکه رادیو معارف و مجبور برنامه های بخش دوم در سشنبه 28 رومین روز از مرداد ماه 1404 آرزو مند لحظات ناب شبانگایی استم برای تک تک شما همراهان عزیز و خواهش بکنم که همراهی به فرمای داخلی برنامه نوبت برنامه برکرانه نور و تفسیر سوره مبارکه ماهده آیه 120 سوره مبارکه از لسان گرم دانشمند فرزانه از دتات الله جوادی آمونی