کفره کفر اینه که شما قبول نمی کنی خدا رو گفت ماده خرشید مدده خود است زن که چشمم سالم و نامرمد است اگر یک کسی تو روز روشن خرشید رو انکار بکنه خرشید مهر می شه؟ نه کسی که مده خرشید می کنه مده خودش رو می کنه یعنی چشمم می بینه دارم نگاه می کنم سالمم آدم نابینا خرشید رو نمی بینه یک کسی خدا رو نمی پذیره یک کسی خدا رو می پذیره اما کنارش یه آدم می زره کنارش یه سنگ می زره کنارش یه چوب می زره این خیلی زشت خدا کجا دیگران کجا؟ این جامی یه قصیده خیلی جانانهی داره می گه خلیل آسا در ملک یقین زن ندای لا احبال آفلین زن می گه مثل ابراهیم بیست خرشید رو دید ماه رو دید ستاره رو دید گفت این خداست این بزرگتره نه این خداست نه این خداست باید گفت لا احبال آفلین چیزی که غروب می کنه نابود می شه از بین میره که خدا نمی شه که خلیل آسا در ملک یقین زن ندای لا احبال آفلین زن بعد می رسه به این سخنش چقدر قشن اصلا توحید یعنی این می گه یکی بین یکی دان یکی گو یکی خان یکی جو این توحیده تو این عالم یکی رو ببین یکی بدان سخن از یک بگو اون که بیشتره او رو بخان او رو بخواه او رو بجور این توحیده خب ما همه مبهدیم ما کسی رو در مقابل خدا نمی زریم حتی پیغمبرش رو حتی امامش رو اینکه شرکه اگر کسی این کار رو بکنه نه ما اگر خدمت علی ابن موسر رزا می رسیم می گیم آقا تو شفیه ما باش پیش خدا تو وسیله ما باش پیش خدا ما کنارم خدا نزدیم که ما اینا رو مغرب می بینیم یکی بین یکی دان یکی گو یکی خان یکی جو یکی دان این توحیده انبیا حرف اولشون اینه برا خدا شریک قائل نشون دو و بالوالدینه احسان به پدر و مادر نیکی بکن عجیبه بابا عجیبه گو بچه ها نشنه گو بچه ها نشنه پدری که همه ی حسنیش رو داده برا بچهش سر نگهداریش دهباهه اون میگه من نمی کنم من نیستم اون میگه من گفت یه لحظه منقلب شدم رفتم کنار بستر بابام دیدم رو بستر بیماری افتده عشقم داره از این گوشه چشمش میریزه خیلی دردابره خیلی دردابره شما پدری میفهمید بچه بزرگ کردن یعنی چیهید گفتیدم داره قطرات عشق از کنار چشم بابام میریزه آفرین به این آدم آفرین به این جوان گفت رفتم صورتم رو بذاشتم کف پای بابام گفتم بابا تا زندم افتخار نگهداری تو دار تا زنده هیچ کسی هم نبود من هستم پدر منی اصل وجود من سر نگهداریش دعوه میکنی اون میگه نه اون میگه نه گفت صورتم رو گذاشتم کف پای بابا گفتم بابا هر عمری داشته باشی خودم انجام میدم تا لحظه ای هم که نفس دارم ازت مراقبت میکنم گفت عشق چشمش رو پاک کرد گفت بسر خیلی ببینی دنیا واخت گفت اتفاقا بعد از این مدتی هم بابا مرد نموند والا این قصده آدم رو میکشی بچه ها آدم رو نخان آدم رو ترد بکنن آدم رو میکشی گفت ولی خدا لطف کرد وضع من انقدر خوب شد اونا به بیچارگی افتادن به دریوزگی افتادن و بالوالد اینه احسان ها دنیا دنیا تو احسان پدرمانه آخرت تو احسان پدرمانه حرف پیغمبر اینه مشرک نشو به پدرمانه احسان بکن سریع میگذرم که آیه جمع بشه فرمود ولاتخت رو اولادکم من املاق نهنو نرزوکم ویام پیغمبر فرمود حرف من اینه اومدم به این بشریت بگم آقا نکشید بچه هاتونو نکشید دخترها رو نکشید خدا روزی میرسونه میکشتن دختر رو دیگه ولاتخت اومدم بگم سراغ کارای زشت نرید چه مخفی چه روشن کار زشت رو بلش کن تربیت پیامبر یعنی این نه فقط اونجایی که دوربین رو من زوم میکنه من کار زشت انجام ندم نه چه اونجایی که دوربین هست چه اونجایی که نیست ما زهرم نابمابتم تو خلوتترین خلوت هم اهل کار زشت نباش این تربیت پیامبره این ماهیت دعوت پیامبره فلا تغرب الفواهشم ما زهرم نابمابتم فلا تختل و نفس اللتی هر رمن لاه الا بالحق فهمون جان کسی رو نگیر خون کسی رو نریس حقوق بشر یعنی این دیگه حقوق بشر این چی آقا میگه دعوامو شد نفهمیدیم چاقو رفت و شکرمه ترف یعنی چی آدم انسان بشره خونش محترمه یه قطر خونش چبران نداره آدم کشتی به راحتی فلا تختل و نفس اللتی هر رمن لاه الا بالحق بله یه موقعی کسی کسی رو کشته قصاصش میخوان بکنن زالکم و ساکم به لالکم تغلون تو آیه بعد فرمود بلا تقربو مال الیتیم الا بالتی هیه احسن شیشومین نکته فرمود سراغ مال یتیم نرو مال یتیم خوردن نداره اصلا نزدیکش نشوند حتی یبلوغا اشده تا برسه خودش بزرگ بشه بیاد با تو معامله بکنه ولی سراغ مال یتیم مال یتیم یعنی آتش مال یتیم رو ظلمن خوردن یعنی جهنم رو در همین آلم هستیه دنیایی بلیدن مال یتیم خوردن نداره که فرمود بلا تقربو مال الیتیم الا بالتی هیه احسن حتی یبلوغا اشده و آفل کیلو بل میزانا بلقست اومدم بهتون بگم اگر ترازو دستتونه کیلو میزان دستتونه به ادالت کیلو میزان داشته باشی حق کسی رو زایه نکن من یادمه قدیما الان به ندرت پیدا میشه اون موقع این ترازوهای دیژیتالی نبود سنگ ها بود گاهی آجور میزاشتن سنگ میزاشتن بعدن این سنگ های کیلوی در اومد وقتی میخواست چایی بکشه یه پاکت هم میزاش زیر این سنگ که نکنه به اندازه یه پاکت چند دانه چایی کم کشیده بشه آفل کیلو بل میزانا بلقست اوشالله میری شیرنی میخری دیدید سنگ نمیشه پاره کرد اینجا برد پول شیرنی داره میگیره مقبا به شما میفروشه این سخن پیانوره این بازار مسلمان هست کیلو میزان رو بلقست فهمود آفل کیلو بل میزانا بلقست شما با ادالت و ازا گلتم فعدلو ولو کان ازا گل فهمود اگر حرف خواستی بزنی ادالتیمه ادالت را آیت بکن ولو نزدیکت باشه ولو رفیقت باشه ببین خدا چی میگه ببین عدل و ادالت چی میگه فهمود حرف میخوایی بزنی آدلانه حرف بزن فکر کن خودتی من اگر یه مشکلی داشته باشم دوست دارم مردم چجوری حرف بزنن خب منم راجع به دیگران درست حرف بزنم ازا گلتم فعدلو ولو کان ازا گلتم اگر مردم اگر حرف بزنید جانب حق را رایت بکنید لبهد الله اوفو به عهد خدا وفا بکنید این ده تا نکت هست از شرک شروع میشه میرسه به این که به عهد خدا وفا کنید شما این ده جمله را که یه نسخه هست مثل این که رفتی پیش پزشک باید یه نسخه میده که باید عمل بکنی اینم یه نسخه هست اگر آدم عمل بکنه ما دیگه مشکلیده تو بازار داریم ما دیگه زندان هامون اینقدر شلوغه ما دیگه اینقدر اختلاسگرد داریم من همین اخیرن قبل از محرم رفتم این زندان ایوین برای یه سخندانی بحث قرآنی بود ما ساده فکر کردیم که مثلا اینو ست تومند بیست تومند ملیون فکر کردیم به دکارم گفتیم خب آقا سام با کمیتی امداد خیلیم صحبت بکنیم اینا بیان بیرون زن و بچهش میگه گناه ندارن خب آقا این حرفات چی میزنی شما اینا هزار ملیاردی هن پونسد ملیاردی هن دیویس ملدادی هن اینا اینجوری مال مردم رو به هم زدن اینجوری مادن تو زندان اگه این نسخه عمل میشد پرمود به مال کسی ظلمن نزدیک نشو حرف میخوایی بزنی فکر بکن خواهی بگی تعمل بکن این صاحب تبریزی یه شعری داره من از این شعر خیلی استفاده کردم خیلی قدر شعرش میگه هیچ بیگناهی رو نباید زندان بود راستم میگه میگه نیست در آلم ایجاد به جز تیغ زبان تیغ زبان تیغ زبان نیست در آلم ایجاد به جز تیغ زبان بیگناهی که سزاوا به حفظ عبد است میگه فقط یه بیگناه رو باید زندانیش بکنی یه بیگناه رو اون بیگناه کیه؟ زبان هنوز آلوده نشده زندانیش بکن اصلا شما فیزیک زبان رو ببین چشم بیرونه گوش بیرونه دماغ بیرونه ولی زبان بیرون نیست زبان توی یک درخواهی محفظ است دندان ها اومده لبها اومده زبان توی کام ما محصوله اصلا فیزیکش اینه یعنی باید نگهش داری این وسط کار اگر این تیغ رو رها بکنی میزنه زخمی میکنه خونین میکنه فاجعه به وجود میاره کاری هم نمیتونی بکنه آقا یه حرفی زدی بیس سال طوان دارن بیرن برخی بابت این حرف بابت این حرفی زدی بیس سال زخم دل خوب نشده از اون حرفی که تو زدی با حرف ما بیاییم زیارت بیاییم خدمت امام هشتم گریه بکنیم اما باید اصلاح کرد باید معرفت پیدا کرد باید اهل محبت بود اهل طاعت بود من حرفم رو جمع کردم تمام شد فقط این تن تا آیه رو عرض کردم که بگم پیانبر طبیب روحه و ما باید این تبابت رو احساس بکنیم اگر نسخه پزشک داد شما عمل کردی دیدی خوب نشدی یا باید به پزشک شک بکنی یا به بیماری خودت شک بکنی اما کی میتونه تو پیغمبر شک بکنه پیغمبر نفس نفیسش آلی ترین مخلوق خداونده تو این عالم کی میتونه شک بکنه اگر نشدیم ملومه اشکال از بنده است اشکال از ماست و الا گو ببری مال مسلمانت چون مالت ببرن داد و فریاد براری که مسلمانی نیست صلی اللہ علیک یا رسول الله ببینید پیانبر پیانبر رحمت بود اونم رحمت للعالمین و ما ارسلناک الا رحمت للعالمین این صناعی غشنگ میگه میگه ای صناعی رومدجو از روان مصطفی مصطفی ما جا الا رحمت للعالمین اون برای رحمت اومد این رحمت داره از دست نیره مسیبت بزرگیه مسیبت بزرگیه دخترش رو خواست حسن اینش رو خواست علی ابن عبی طالب رو خواست دید دخترش خیلی گریه میکنه خیلی عشق میریزه گفت بابا من صبر ندارم از تو بگم باید فهمو تو اولین کسی هستی که به من ملحق میشیم و پیامبر شروع کرد به توضیح دادن با حسنم چه میکنن با حسینم چه میکنن حرفا رو زد موقعی جان دادن و نظر روح و احتضار علی ابن عبی طالب یه نگاه کرد دید حسن و حسین رو سینه پیامبرن اون لحظه آخر میگن حتی دکمه ها رو باس کن بذار راحت جان بده اومد اینها رو بردره پیامبر فرمود علی جان دست نزن اینا راحت جان منن اینا باشن من یه جمله میگم یا رسول الله کجا بودی کجا بودی با کعب نی بر سینه حسین اون شاعر عرب زبان قشنگ گفت گفت تمام جارهه بدنش تغییر کرده بود خدای اما رو به بحش و بیاموز آقات ما ختمه به خیل بگردان پیامبر رو پیامبر رحمت و ما رو متصف به این اصاف پیامبر رحمت بگردان شهده علماء مدفونین ما مردگان ما پدران مادران زیر خاکان همشون غریقه رحمت بیکران خودت و پیامبر بگردان به برکت سلبات بر محمد و آلوم و آل محمد عجیل فرج آل محمد اللهم صلی علی محمد و آل محمد عجیل فرج آل محمد شبکه معارف صدای جمهوری اسلامی ایران اینجا ایران است شبکه معارف صدای جمهوری اسلامی ایران ای ایران ای مرز پرگوهد ای خاکت سر چشمه بلد دورست و هم میشه یه بدان بایم دوانی و جامدان سیدان پذیرت و فطرت روایت کتاب بر اساس کتاب کهکشان نیستی نوشته محمد حادی اسفهانی ارحام پرتون منتشر کرده نویسنده در این اثر با بهرگیری از منابع تاریخی بخشایی از زندگی آیتالاخ قاضی تبا تبایی رو گیردابلی کرده و به اون چینش داستانی داده و به اقتضای فضایی داستانی از انصر خیال هم بهر گرفته شایان زکره که کتاب کهکشان نیستی رو به درخواست عدی زیادی از شما شنبندگان عزیز انتخاب کردیم و هر روز بخشایی از اون رو براتون روایت میکنیم لطفا اولین قسمت از روایت کتاب کهکشان نیستی رو بشنوید فروردین بود و نسیم بحاری میبزید نروز تبریز حال و هوای دیگه ای داشت تو خونه میرزا حسین قاضی جنب و جوش بود زنها در رفت آمد بودن کمی که گذشت صدای نوزادی توی خونه قدیمی و با صفای میرزا حسین پیچید با شنیدن صدای نوزاد لبخند رو لب میرزا حسین نشست اون دستاشو به سمت آسمون گرفت و خدا رو شکر کرد کمی بعد قابله از اتاق بیرون اومد و گفت میرزا چشمی روشنه بچه پیسری میرزا حسین قدم تو اتاق گذاشت و کنار همسرش نشست نوزاد با آرامش کنار مادرش خابیده بود میرزا حسین به صورت همسرش لبخندی زد و گفت خدا حفظت کنه زن اله خیر ببینی زن لبخند زد میرزا حسین نوزاد رو در آقوش گرفت و تو گوشش ازان و اقامه گفت بعد رو کرد به همسرش و گفت میخوام اسم نوزاد بذارم سید علی تا مقصدش حقیقت مسماش باشه و بشه پیروه زد دم امیر المؤمنین روز ها میگذرشت و سید علی مقابل چشم پدرش میرزا حسین قد می کشید کم کم بازی های بچگانش تبدیل شد به درنگ های حکیمانه تو مدرسه ها و مجامعه علمی تبریز سید علی زودتر از برادر سید احمد مرد شد و آماده ی هجرت از وطن مقصدش نجف بود کاربان دردشت پیش می رفت سید علی توی دستش افسار اسبود و توی دست دیگرش تسبیح یادگار پدر سید علی همینطور که به تسبیح یادگار پدرش نگاه می کرد توی فکر رفت سید علی توی فکر بود که نگاهش به دامنه ی تپهی افتاد کاربان سرای قدیمه ی تپهی افتاد سید علی از دور پیدا بود کم که گذشت صدای کاربان سالار بلند شد سید علی همینطور که به روبرو نگاه می کرد دوباره توی فکر رفت سید علی توی دستش افسار اسبود و توی دست دیگرش تسبیح ی دست دیگرش نگاه می کرد سید علی از دور پیدا بود کم که به دامنه ی تپهی افتاد سید علی همینطور که به همسرش لبخن می زد دوباره توی فکر رفت سید علی توی فکر بود که صدای فریاد کاربان سالار بلند تر از قبل تو سهره تنین انداخت کمی بعد کاربان توی کاربان سره توقف کرد سید علی دست همسرش رخشند سادات و دختر بچه ها شگرفت و از از پیادشون کرد صورت همشون آفتاب سخته شده بود با این حال رخشند سادات لبخند می زد و این لبخند قوت قلب سید علی بود وارد کاربان سره شدن کاربان سره قدیمی در و دیواری تکیده و پرترک داشت که برای استراحت شبانه و مبقد مناسب بود همین که وارد شدن کاربان سالار مثل همیشه احالی کاربان رو رها کرد و اسباب و شطراشون رو به استعبل برد و علوفه تازه و آب مقابلشون گذاشت احالی کاربان که از این کار اون کلافه شده بودن به سراخش رفتن و یکی گفت مرد استعبی اهل کاربان گرستن و تیش نراها کردی آمدی به اسباشو تراب می دی؟ کاربان سالار همینطور که خم شده بود و سطل که هجولوی اسباب می زاشت سرشو برگردوند و گفت اگه من به این زبان بسته ها خوب نرسم تیمارشون نکنم رسیدن به اراق محاله باید به حیوان برسید ها تورو به مقصد برسانه نتیجه این رسیدگی رو به زودی می فهمید با شنیدن این حرف چشم سید علی برقی زد و با خودش گفت روح راکب بدن و سوار برونه اگه در این دنیا می خوای روح رو به مقصد برسونی باید بدن رو تیمار کنی تا زمین گیر نشه و تورو از راه دور نکنه سید علی با این فکر به کاربان سالار لبخند زد هوا تاریک شده بود سکوت بیابون بوی خاک آفتاب خوردهی سهرا و قرار گرفتن در مداری به سمت شهر آرزوها تراوت روح سید علی رو دوچندان کرده بود ماه آروم آروم پیدا می شد و ستاره ها دورش جمع می شدن سید علی وضوع گرفت و تو سجاده دشت به نماز اصداد ماه می درخشید از دریچه اتاقک کاربان سرای نزدیک بین الحرمین نور محتاب صورت رخشند سادات رو نوازش می کرد اون هنوز خسته بود کم که گذشت رو کرد به سید علی و گفت بابرم نمی شه که کربلا و حضرت سید شهده و علم دارش حضرت عباس رو زیارت کرده باشم زیارت قبول رخشند سادات زیارت قبول من کجا؟ کربلا کجا؟ تبریز کجا سید؟ آقا ما رو تلبیدی رخشند سادات کرم آقاست فردا قربم راهی دیار سلطان نزده می شیم اونم بعد از هشتاد یک روز سفر پرفراز نشید رخشند سادات به سه دختر بچه ای قدانیم قدش نگاه کرد که رو زمین خابیده بودن بعد تو فکر رفت و با خودش گفت خوشحالم که مردم به مراد دیلش رسیده اما خب چی را ناراحته؟ چی را نگرانه؟ چی را آدم همیشه نیمی تونن خوشحال باشن؟ تو این مدت اشتیاغ نجف بیتابش کرده تو خودش و وقت و بیوقت در حال ترمسون آی خدای فردا انشالله به مراد دیلش می رسید سید علی گوشه اتاقه که کاربان سرا به نماز استاده بود رخشند سادات همینطور که به قدقامت سید علی نگاه می کرد تو فکر فرو رفت محبت خوبه ما تا آدمش کی باش؟ یه زمان دلی تو رو دوست داره که قد خواستهاش به اندازه همین دنیا سب یه زمانم قلب تو رو دوست داره که زنال آسمانی شده برای من مبدع اشق و منشه ترابوش اون مهم بود هر کسی رو به خونه یه دل راه ندادم و منتظری کسی بودم که خدا اونو برام بخواد تا این که قضای روزگار دسته ما تو دستی سید دلی آقای گازی گذاشت با خودم عد کردم کمک کارش باشم و کنارش بمونه هرچند در راه تصمیماتش آواره بشم مگه یه زن از مردش جز اشق و باکی و محبت چی میخواد؟ رخشند ساداد نفس بلندی کشید و به گنبد حرم امام حسایی نگاه کرد و دوباره تو فکر رفت خدای خاکی کربل و عجیب از طرف این کاری این کار وسطی بهش نشستی و از طرف دیگه این کار کوه گم رو شونه ها زنگی نمی کنه اما شنیدم نجف یه جوری دیگیه سبوک آرام این کار تو خونه پیدریت نشستی و تو خونکای نسیم محبت آرام میشی رخشند ساداد تو فکر بود که با صدای سید علی به خودش مند رخشند ساداد بیداری؟ نخوابیدی؟ رخشند ساداد به سید علی نگاه کرده که نمازش تموم شده و نور محتاب رو سورتش افتاده بود خواب بودم اما بیدار شدم دلشوره دارم سید علی چرا عزیز من؟ ذرا دلشوره داری؟ سید علی چیزی شده رخشند ساداد؟ شما مگه دلیت نیمی خواست بیاییم این زفر؟ مگه صبح تا شبت به این نگذشته بود که راهی زیارت احرام امام علی علیه سلام بشه؟ پس چرا خانست دلت قمگینه؟ چرا؟ کم حرف میزنی؟ چرا گست داری؟ یه هرانی قوم به من بگو سید علی به سمت رخشند ساداد برگشت سرشو پایین انداخت و مدتی سکوت کرد کمی که گذشت سرشو بالا گرفت و به رخشند ساداد نگاه گرد چشاش پر از عشق شده بود سید علی به خدا من نمیخواستم نارا حجت کنم سید علی دست رخشند ساداد رو گرفت و گفت رخشند ساداد راستی شد وقتی راهی این زفر شدیم هر گطر از تبریز دور میشدیم