و ما ما ارسلنا من قبلك الا رجالا نوحی اليهم فاسألو اهل ذکر این کنتم لا تعلمون بر چراغی نور بالبینات و الظهر و انزل ما الی کلدک آدید بین من ناسی ما نزدید الیهم و لعلهم یتفکرون شامل این بار وقت خدم همان و histó ni تفکران نزدیک کنن گوش خ weary هست کندی بحث مطرح است و اونها که حیات اختیاری و فکری ندارن دارای عبودیت تکفینی هستند که این کل منحسن آباده برهد الا آتر رحمان عبد مسئله بعدی که سیدن رستا رزوان داره مسجد شدن آن است که انسان گرچه فطرتا مباهد است و عبودیت ذات اقلس اله را میپذیرد ولی طبیعتا مستخدم است چون انسان هم از جهت اینی خالق و بشر منتین داره سبره طبیعی است و هم از جهت و نفخت و فیه منروحی داره سبره فطری است بر اساس فطرت یک موجود آلم عارف اهل قسط و عدل است که علست و بربکن را با بلا پاسخت داد ولی بر اساس اینی خالق و بشر منتین که طبیعتی دارد از اون جهت استخدام دارد و بحر جوب است و چون ارتبادش به آلم طبیعت محسوس و نزدیک است و اونسش به آلم فطرت معقول است و تقریبا دور اگر انسان را رها بکنند بر اساس طبیعت خود روی استخدام حرکت می کند یعنی نیازهای فراوانی دارد و به تنهایی قادر نیست که خواستهای خود را تأمین کند لذا از هر شی و از هر شخصی کمک می گرده دستش در نظام طبیعت به هر آب و خاکی که رسیده است بهره می گرد مگر اون آب و خاکی که مقدور اونקه باشد در دست رستی اونه باشد از هر معدیمی که دهره می گیرد مگر اون معادلی که در دست رست اونه باشد از هر پرندهی و طائروی استفاده می کند مگر اینکه در دست رستش نباشد از هر ماهی دریایی کمک می گیرد مگر اینکه در دست رستش نباشد از هر حیوان زمینی کمک میگرد مگره که در دست ازش نماشه انسان طبعا چیزی است اون قسمت فطرت همواره قال و بلا دارد این قسمت که قسمت طبیعت است همواره در صدد حزم و دقیق دیگران است بیش از پنجاه مورد شاید نزدیک شست مورد ذات اغدس اله از انسان به زشتی یاد کرده است مربوط به همین طبیعت او است چون جنبه فتسی او معمول است و کم هست کمتر قرآن کریم به اون قسمت پرداخت چون جنبه طبیعت او محسوس است و آثار زیونبارشن مشهود است بسیار به این قسمت پرداخت تا او را تعدیل کند تعلیمش کند خب اگر چنون که این انسان دستش برمیرد بیاید این امربکم الاعلا را اظهار قاعد کرد اگر مقدورش نباشد رو مکتون می کند در درون خود چنین انسانی براخره باید درست تربیت بشد و راه تربیت شدنش هم اینه که همون خدایی که او را آفریده است قانونی برای چنین جامعی تدبیم بکند و حافظ این قانون مبین این قانون مفسر این قانون و مجی این قانون را تعیین کند و تعیینه این قانون را تدبیم کند این چنین کسی به عنوان تعیین والی است گاهی گفته می شود که ولایت با حکومت حاکمیت سیاست اصلا سازدار نیست برای این که ولایت به معنای قیم بودن همواره نسبت به شخص است و نسبت به کشور و جامعه اصلا ولایت به معنای قیم و میگرد حتما همواره نسبت به شخص است نسبت به جامعه و کشور و جامعه کشور و آین کشورداری هرگز چنین چیزی نیست پاسخ این سوال آن است که البته ولایت به معنای قیم محجور بودن که در خصوص کتاب حجر فقه آمده است این با حاکمیت و سیاست سازدار نیست اون چیز دیگر است چنین که ولایتی که نسبت به مرده است که وارس اولاد المیت است در تجهیز او در اصل او در کف نرون او تو نماز و دخن او این با حاکمیت سازدار نیست این ولایتی که در سوره اسره آمده است من قطر مذلوم من فقط جعل نال ولیهی سلطانا این ولایت به معنای ولیه دم است که یعنی قصاص میکنند یا دیه میگرند یا عفو میکنند یا تخفیش میندند همه این امور چارگانه در اختیار بازموندگان است هیچ کدام از اینها کاری با انما ولیكم الله و رسوله و لذین آمل ولذین یقیمون استلاهی و تون از ذکاب همراهی که اون ندارند این ولایت به معنای سرپرستی و حکومت است خب اگر انما ولیكم الله پیامش این است که سرپرست شما خدا است پیغمبر صلی اللہ و علیه و سلیم است و امیر المامی علیه السلام این ولایت خطاب فرزانگان و مؤمنان و علماء و زبال اقول و علی الالباب است این که مربوط به دیوانه ها نیست و این که در سوره امبارکه احزاب آمده است ان نبی و اولاب المؤمنین این اولاست یعنی همون طوری که انسان نسبت به مال خود ولایت دارد و ولی مال خودش هست وکیل مال خود نیست بلکه ولی مال خود هست صاحب اختیار هست مالک هست پیغمبر صلی اللہ و علیه و سلیم نسبت به جامعه اسلامی این چیلین است این که فرمود ان نبی و اولاب المؤمنین نه برای آنت که پیغمبر رحبر مؤمنین است بلکه برای آنت که مؤمنین رحبری او را قبول دارد مثل این که قرآن کریم برای مؤمنین یا برای متقیان بحث نیامده این هدن لناس است همون شهر رمزان امو چون متقیان از این کتاب بحری میبنند فمود هدن للمتقین وگرنه این موعزتن لناس است این که در سور احزا فرمود ان نبی و اولاب المؤمنین نه این که او فقط بلایتش نسبت و مؤمنین است بلکه نسبت به همین کتاب بحری میبنند به همه انسان هست تا اونجا که رحمتون للعالمین است تا اونجا که محرصدناک الا کافتن لناس است تا اونجا اولاب ناس من الناس است منتها دیگران نمیپذیرن مؤمنین میپذیرن این دو وصف هم برای قرآن است هم برای پیغمبر اون دو وصف این است که قرآن کتاب هدایت امومی است و دیخ خواست از او استفاده میکنند پیغمبرم رحبر کافتون لناس است رحمتون للعالمین است رحمتون للعالمین است نزیرن للبشر است اما مؤمنان از او به هر این برنامه رحبری اونو میپذیرند پس معنای النبی اولاب المؤمنین نیست که او فقط رحبر مؤمنان است او رحبر همه مردم است منتها مؤمنان رحبری اونو میپذیرند خب پس ولایت به معنای سرپرستی چه در نظام تکبین چه در نظام تشریح اولا به ذات مال خدا است که فهموند دلاله و ولولی در سور اماره که ردن فهموند ماله من دونهی من وال این والی به سرپرست تکبینی در سور رد مخصوص ذات اقبس اله است اگر خطری بیاید ازای بیاید هیچ کسی توان اون را ندارد خطر زدایی کند و عذاب زدایی کند مگر خدا چون والی تکبینی حقیقتا خدا است و بلهو هول ولی این حسر ولای مطلق است در ذات اقبس اله تکبینن به تشریح اینه اله حکمه الا لله حسر حکم تکبینی به تشریح است مال ذات اقبس اله بعدها انبیا و ولی و ایمه رفت سلام آیات چینی ولایتن و مظهر چینی ولایتن پس اگر کسی بگوید ما اصلا ولایت به معنی سرپرستی نداریم این سخن ثواب نیست و اگر بگوید ولایت به معنی قیم بودن با محجورین این مال جامعه نیست خب البته سخنیست حق اما این چیز روشنیست اونا که قالب ولایت فقیهن نمیگوین این ولایت که دعب حج را ما در قانون اصاسی داریم که یا ولایت شست شوی انباس را ما در قانون اصاسی داریم که یا ولایت قصاص و حدود و دیاتی که من قتل مزلومن فقط جانالر ولیهی سلطانم را ما داریم که هیچ کدام از اونها مربوط به منی سرپرستی جامعه نیست اونا میگوین این ولایتی که در انما ولی یکم الله و رسولوه است که معنای ولایت و سرپرستی جامعه هست ما داریم و در بیانات نورانی هست تعنیر سلام و لاله این تعبیرات زیاد است چین که در روایات وسائل هم این مسائل زیاد بود حتما این بیش از سی روایتی که در همون کتاب وسائل هست ملازم فرمودید در بعضی از این نصوص باب اول از عباب معدمات عبادات وسائل داشت که طبقا سعیه زراره ولایت از همه اونها افزایل افزایل است برای این که نفتاه اونها است و والی دلیل اونها است سعیه زراره که حدیث دوم باب اول از عباب معدمات عبادات بود این بود که بنی الاسلام و علاقه همسه ترشیح خلص سرات و زکات و الحدی و سمی و ولایت اونگاه زراره میپرسد که و ایوشی این منظال که افزایل فقال الولایت افزایل انسان خیال میکند که این ولایت این اعتقاد به ولایت امهلیم و سلام اعتقاد به مقامات مهنویی نام در حالی که حضرت استدلال میکند فهمد که لعنها یعنی ولایت نفتاه و هنه کلید این مبانی اسلام دست اوست ولوالی هوت دلیل و علیه هده تا مبادر خیال بشود که اینجا ولایت امهلی محبت است ولایت امهلی نسرت است یا ولایت همون ولایت تکبینی محض است همه اونها رو اون زباط مقدس دارن و همون چی که اینجا مطرح است ولایت ارمانی سرپرستی است یعنی والی بودن خب ممکن از گفته بشود که ولوالی هوت دلیل و علیه نم این نشون میدهد که این والی دلیل بر همین پنشتاست کار به کشورداری ندارد برانی که دلیل بر سلات است و زکات است و حج است و سن کار به کشورداری ندارد خب ولی وقتی که اینها مبانی اسلام هست و سائر بخش ها به این مبانی برمیگرده اگر مبانی اسلام به دست والی باشد خب فروعاتی دیگر هم یقینا به دست والی است الان حج یه امر عبادی سیاسی است یا نظیع عبادی مهز است نمازی جمعه جز اسلات است و والی است خب بخش مهم منبکت را زکات اگر بگن اداره می کند و در بعضی از نصوص منصور از این زکات جامعه بین زکات مستلح و خمس است که خمس را زیر مجموع زکات بردن این زکات یه عمل اقتصادی عبادی است جمعه این زکوات به احده کی است والی دلیل بر زکات است خب باید زکات بگیرد کارگزار انتخاب بکند آملین انتخاب بکند سهم از این را به معلفت قلوبهم بدهد دیون مردم را پردازد بردگان را آزاد بکند فی سبیل الله را تحمیم بکند و ماننده خب این حکومت میخواد یا نمیخواد اگر والی دلیل بر زکات است قسمت مهم مال در بختیاره است دلیل بر حج است خب الان شما که بچه مشرف شدید جریان حج در شراع در هر اصلی این طور بود حالا هایی که به صورت روشن معلوم است بدون حکومت بدون سیاست بدون کشورداری مگه میشه هر کسی را از هر کشوری به کشور دیگر بود یه پاسپورد میخواد یه اجازه ورود میخواد یه اجازه خروج میخواد یه جای مشخص میخواد زمان معین میخواد وگرنه میشه په همفی امر المریج هر جمرج که با دین سازگار نیست دیرم که با هر جمرج سازگار نیست اگر حج به دست بالی است میشه سیاست اگر زکات به دست بالی است میشه سیاست و روایت سی و پنجوم همین باب این است که به صورت باستر زک میکنند میفرمد دین که وعلا هازه الفرائزه فرائز فرهان زک میکنند بونیال اسلامه فجعل سبحانهو لکل فریزت نلحاظه الفرائزه اربعت حدود لا یسع احدا جهلها اولها سلا ثم الزکا ثم سیام ثم الحج ثم الولایه و یه خاتمتها ولحافظتو لجمیع الفرائزه و سنن خب نفرمود حافظ همین کار پنج داست یکی از بخشای مهم فرائز الهی حدوده حدود الهی را کی باید اجرا کند محارب را کی باید تنبیه کند سارق را کی باید تنبیه کند به زهگاران دامند را کی باید تنبیه کند حافظ حدود الهی مجری حدود الهی بالی است و این مبنای اسلام است پس میشه برد کاملا ولایتی که در کتاب تارتمتره هست در کتاب حجمتره هست در کتاب اولیای دم با عنوان قصاص یا تخفیف یا دیه یا احمد ره است همه اینا یه طرف ولایت معنی حاکمیت سرپرستی یه طرف این چیز دیگر است قیر از اون پس اگر کسی بگوید در تاریخ اسلام یا فقه اسلام سابقه ندارد ولایت معنی حاکمیت باشد ولایت معنی کشورداری و آین کشورداری باشد این سخن نتاباست پس آیات که فراوان داشت از آین نموالی کمالا النوی اولاو المؤمنین و مانندان روایات نهج البلاغه هم که بسیاری از این موارد را به عنوان والی ولایت یاد کرده است هستامیر سلام مولایه اهل بیت را به عنوان این که این اقدارهای خصائص ولایتن یاد میکند که خصائص ولایت مارین هست نه یعنی ولایت حکمی اون ولایت حکمی که یک مقام است اون نه در غدیر نصب شده است نه در سقیف قصب اون که قابل نصب قصب نیست اون فیض خاص ولایی است که نمیشه از که تو کسی گرفت این مقام که این که در سقیف قصب نشد این ولایت تکوینی که بتوانند مورد را زنده کنند رومانندان که قصب نشد مروم کلینی رزمان الله تعالی نقل بکند که وجود امبارک امام مشتوا سلامون لاله که پیاده از مکدینه به مکه میرفتند و نجای بهوت و قادمعه کسی در خدمت حضرت بود دیدن آمدن زیر درخت خورمای خوشی اونجا بارنداز کردن و حضرت ارزکت که اگه دعا میکدی این درخت خورما سمر میداد ما استفاده میکردیم خوب بود حضرت دعاو کرد و تلم لبت شفتاه بعد این درخت سرسحب شد و میوه داد و اون ساربانی که کنار استاد و گفت سهر اب نور نبی پسر پیغمبر سیر کرده حضرت امود نسه نیست ولكن دعوت اب نور نبیین مستجابه خب همون وقتی که وجود امبارک امام حسن را معذوم کردن این سلط را برای اون تحمیل کردن حکومت را از اون قسم کردن این ولایه تکوینیش بود که درخت خوشگیراز مصمر کند اینا که قابل قسم نیست و اینا در خطبه شقشقی و مانند اون که نگفتن این مقام را از ما گرفتن حکومت بود و اداره شعون مردم بود در خطبه دوگم نهجان براغ بعد این که در بار احل بید علیه و سلام فرماد این هم هم موضع و سردهی و لجع و انبهی و عیبت و علمهی و موئل و حکمهی و کهوف و قطبهی و جبال و دینهی به هم اقام منهنان دهرهی و از هبر فعاد فرائسه اونگاه بعد چند ست میفرماد به این که به وسیله آل پیانبر علیهم آلاف و تحید بستنه که اساس دینن بسیار از مساحه الحل میشه برد و لهم خسائصو حق الولاد و فیهمو وسیله و الوراسه اختصاصات ولایت مال این هست در خطبه دویس و شونزده که در سفیل ایراد کردن فمود اما بعد فقط جعل الله سبحانه و تعالی لی علیکم حقا به ولایت امرکن در همون خطبه در بندهای شش و هفت دارد به این که و اعزا و مفتر از سبحانه من تلک الهقوق حق الوالی علی الرعایه و حق الراعیه عللوالی فریضتن تو رازحالله سبحانهو لکل‌ان علا کلن اونگاه فرموند لیس تسله الراعیتو الا بسلاه الولاد ولا تسله الولادو الا با استغامه الرعید اینجا سخن از iform ولاد و ولیان هم که ناظر به مسعله سرپرستی در بخشهایی که مربوطه به اون نامون هستند می خدافرستی هستند نامه رسمی مالک هست اونجا مکرره در مکرره مسئله ولایت را مطرح کرده است که همون مالک منت را والی مردم قرار دادم دست حدر شب همین است این اهد اهدیست که علی ابن عبی طالب برای مالک اشتر تنظیم کرد اون وقتی که هینه والله و مصر در تعبیرات دیگری که در نامه چهل و دو آمده این چنین است در نامه چهل و دو وقتی حضرت میخواست به طرف دشمن ها حرکت کند اون والی و آمل بهرینش رو اعضام کرد دیگری را به جای او فرستاد فرمود به این که من که تور از بهرین آوردم دیگری را به جای تو آورد فرستادم نه برای این که اونجا بد کار کردی یا خوب کار نکدی و مانندون بلکه الان من در یه سفر مهمی هستم که تو در این سفر مهم کار نظامی را بهتر انجام میدی در نامه چهل و دو این است اما بعد فی اینی قد ولیتو نؤمانب نعیدان از زورقی علال بهرین و نزعتو یدکه ای رو برای امر ابن عبی سلمه مخزومی می نویسد منغم می فرماید که فی اینی قد ولیتو نؤمانب نعیدان از زورقی علال بهرین و نزعتو یدکه بلا زمن لکه ولا تقریبن علیک فلغد احسنت الولایه و عدیت الامانه مادرون اگر در این جریان جنگ با من باشی اثرت بیشتر از تا این که ولی بهرین باشی اگر در این جریان جنگ با من باشی خب این تعبیرات چه باره خودشون چه در باره دیگران به عنوان والی در نهج البلاغه فرابان است در همون نامه پنجاوسه نهج البلاغه که اهدنامه معروف است این است که لما ولله علامه است که البته اینها سخنان خود سید رزی است اما تعبیر وجود مالک استعمیر در همون عوائل اون اهدنامه این است که فرمود خینک فوقها و وال الامر علیک فوقکا ولله فوقکا فوق من وللاک فمود تو که از آن رفتی و اونجا والی اونها استی باید مبازیم اونها باشی و کسی که والی توست به ترا به این سمت منصوب کرده است ما فوق توست به نازره به کارهای توست و خداوندم نازره به کارهای همه ماست باز در بخشهای دیگر همون نامه سخن از والی است فن فن ناسعیوبن الوالی احق من سطرها فلا تکشفن ما قابعن که منها مردم اگر یه نقط زرفهایی دارن فرمود شایست ترین افرادی که باید اون ایو مردم را بپوشنن و علیه نکنن اون ولات امرد باز در همون نامه آمده است که ولات تسیح و نصیحت هم الا بهیتت هم الا ولات الابوره و غلط استصدال دوله هم کلمه والی ولایت امثال زالک در این نامه فراوان است خب پس اگر کسی بگوید ولایت منحسیر است در مسئله قیمه محجور بودن این درست نیست اگر بگوید ولایته به معنای قیمه محجور بودن این با حکومت و سیاست سازگانیست این درسته و اما ولایت که منحسیره در اون معنا نیست خب مطلعه بعدیان است که در اثر همون حسر گاهی گفته می شود که ولایت فقیه جز اممه های لاینحل جمهوری اسلامی است که از وجودش عدم لازم می آید می گن اگر ولایت فقیه هست ولایت فقیه نیست اگر ولایت فقیه نیست ولایت فقیه هست می گن اینجور ممه هاست به غیر قابل اثبات غیر قابل درکه مردم ولی تعین کردن حالا یا برا واسطه یا مل واسطه یا واسطه خبرگان یا غیر خبرگان خب اگر مردم حق رعی دارن پس محجور نیستن پس ولی نمی خواهن اگر اون شخص که فقیه هست ولی است پس مردم حق رعی ندارن اونبه جمعه بین ولایت با پذیرش مردم با انتخاب مردم با رعی مردم این اصلا معممای لاینحل و مقالتیست که گفتن احدی تا کنون به او پی نبرده است که ولایت با رعی مردم سازگاه نیست اگر مردم حق رعی دارن پس فقیه ولی نیست اگر فقیه ولی است پس مردم حق رعی ندارن این یکی از اشکالاتشون این اشکالم از اونجا نشعت می گیرد که ایشون ولایت را منحصر کرد در همون ولایت کتاب حج اما وقتی که ولایت معنی سرپرستی بود و سرپرستی فرزانگان و خیردمندان و اولالالباب بود نزیر اونچه که در آیه این نما ولی اکمالله هست نزیر اونچه که در جریان قدیر هست من کنتم مولا فهازا علی مولا نزیر النبی اولاب المؤمین هست حالا در جریان قدیر ولایت استعمیر سلام مولاده به عنوان قیم محجوری نصف شد استعمیر یا به عنوان سرپرست و غلاب و اولالباب والی که معنای قیم محجوری نیست و معنای مسئول امور فرزانگان یک جامعه هست اونگاه گاهی چنین ولی روشن هست و از اشبار ها معلوم هست یه وقت هست که نه روشن نیست مردم آشنا نیستن به چنین ولی مثل همه امور به اهل خبره مراجع میکنن اون اهل خبره کسی که این سمس را دارد یعنی از طرف شارع مقدس به نحوه آم نصف شده است او را به مردم معرفی میکنن مردم هم میپذیرن مثل این که بجود امبارک پیغمبر صلی اللہ علیه و سلم اول از مردم تصدیق گره فهمود به این که آیا من اون که بر اهده من بود باید ابلاغ میکردم ابلاغ کردم یا نکردم عرض کردن آره فهمود من اولا بکم من انفسکم هستم یا نه عرض کردن آره فهمود من کنت مولا فعالیون مولا اونم پذیرفتم خالا ما بگیم از وجودش عدم لازم میاد از عدمش وجود لازم میاد اگر ولایت منحصر باشد منای غیم مجانیم جمع بین ولایت با رعی مردم جمع ناسازگار است برای اینکه اگر مردم حق رعی دارن پس اولو الالبابن پس زبال اغورن پس غیم نمیخواهن پس ولایت فقیه منتفیست اگر ولایت فقیه حق است و مصبت است پس مردم حق رعی ندارن محجورن صفیهن نادانن دیوانن و مانندن جمع بین ولایت فقیه با رعی مردم میگن جزی معمه های لاینحل جمهوری اسلامیست قافل از اینکه ولایت به معنای سهرپرستی با رعی مردم سازگار است معنای پذیرش با رعی مردم سازگار است با معنای قبول خود پیغمبر صلی اللہ علیه و سلم آمده جمهوری اسلامی و تحرک کرده فمود اسلامی بودن این روی وحی است اما مردمی بودن این روی پذیرش شما است فمود منان چهل سال برام امتحان بیدم مگر نبودم که لقد لبست صوفیکم عمرن افلا تغلون خب یه عمری من به شما امتحان ددم مگر شما خردمند نیستی اگر خردمندی تو حرف مرا که امینم بپذیرید دیگر این که فمود لبست صوفیکم عمرن این راجب جمهوری بودن دین است یعنی قبول کنی از طرف خدا همه کارها تمنیش یعنی وحیش آمده رسمت من را تعین کرده رسالت و نبوبت را تحمیل کرده ولایت و سرفرستی را تحمیل کرده الان شما بپذیرید مونده پذیرش شما یعنی اسلام تحمیل است کمبولی ندارد اسلام ولایت را رحبری را نبوبت و رسالت را در درون خود دارد و به این نساب رسیده است نیازی ندارد که شما رحبر انتخاب بکنید فقط شما باید بپذیرید و عمل بکنید فمود لبست صوفیکم عمرن بعد فمود بگی شما استدلال کنید این موجزه من است ود او شهده اکم مندون الله اگر مثل این توانستید بیارید من دست دعوا و ادعایم برمیدارم فلم تفعلو ولم تفعلو فتقون نارالتی و غدوه ناسو الهجاره اگر همه جنگاینس جمع شدید همه صاحب نظران جمع شدید همه سرایندگان مصابعه معلقه و امثال جمع شدید و نتوانستید یک سوره کوشک مثل این بیارید خب از قیامت بدرسید پس چنین چیزی در درون خود هیچ تناغذی ندارد یعنی این دین اون که که مربوط به قوانین است تأمین است اون که که مربوط به مفسر قوانین است تأمین است که خود اهل بیدن اون که که به عنوان مبین و معلم کتاب و حکمت و مزکی است تأمین کرده اون که به عنوان مجری حدود است تأمین کرده موجب مونده پذیرش مردم مردم اخردمن میپذیرند این پذیرش مربوط به تولیه مردم است نه توکیر مردم بنابراین مردم حق رعی دارن یعنی حق قبول دارن رعی مردم برای اینه که بیندیشن گونه حق را انتخاب بکنن اگر خبرگان هست اگر رعی مردم هست بازگشش به تولیه است نه این که رعی مردم با ولایت فقیه جمع نمیشود تا گفته بشود اگر ولایت فقیه هست ولایت فقیه نیست اگر ولایت فقیه نیست ولایت فقیه هست کشورداری مسلط بودن بر انفال خب این انفال اینا مال کیه در اسلام مال مردمه سرمایه مملکت مال مردمه هست که مردم وکیل بگیرن به رهبر بگوین تو از طرف ما نمایندهی وکیل مایی که این مال را حفظ بکنی الان معدن نخد که جزء مهمترین انفال هست این نمال اشخاص هست نمال جامعی اسلامی هست بلکه مال امامت هست یسألونه که عن انفال قول انفالو را الله و رسول الحمدلله را برالمی برین آبای روح افزای دین همواج نفذ زندگی آیات قرآن مبین آیات مرآن مبین