به خیری برسونه جا از شر بازه الا العمل عمل عمل عمل عمل خودت میدانی اعلان عام کرد همش نغل عمل است تا عملت چه باشه بعدش بودم این معنا را به عبارت دیگر تکرار کرد فرمود والذی بعثنی بالحق نبیه لایدعی مدعی ولایتمنامتمنن لایونجی لایونجی احدن الا العمل و مع الرحمه قسم به خدایی که مرا به پیغمبری فرستاده است نجاتی نیست مگر به عمل ای خیال کنی با دست خالی بیوی نجاتی داری نه وای اگر با گناه بیایی خیال کنی نجاتی داری ای خیال خام است اما انا رومنبر گفتا مسلمانا منی که پیغمبرتونم منم اگر گناه کردم میرم پجی هوایی تو میرم تو هاویه علو بلندی مولا عمل است گناه سقوط است گناه اگر از سر زد بترس از گناه بتر توبه بکن نیجه همراه خودت ببری منی که پیغمبرتونم اگر گناهی کنم منم حلاک میشم وقت بر سه مرتبه گفت الله محل بلغتو خدای رسندم سه مرتبه خدای را جباه گرفت فرمود بعد از من کسی نیاد حرف دیگه بزنه کسی نیاد بگوید که مثل فرض کنید هر کاری میخوای بکن برو زیارت مثل استغفرالله کی همچی غلطی کرده است هر کاری میخوای بکن یه عشقی بیریز خوب میشه نیست اینجور نه امام فرموده نه پیغمبرش فرموده او روایات یه معانی دیگری دارد لایدعی مدعی پس از من کسی نگوید نه ادعای کند نه حوثی بدانید همش نقل عمل است منم که پیغمبرم اگر گناه کنم منم سقوط میکنم وقت و خدای رسندم به این مردم و اومد منزل بسه از حال پیغمبرم سخت شد دو سه روز آخری از امیر المؤمنین است که تبگاه چنان شدید میشد که دست نزدیک بدن نمیشد ببرید از شدت حرارت تب دست نزدیک بدن که میرد احساس حرارت میکرد یه انداز شدید بود اینجا از امیر المؤمنین علیه صلاة و سلام است راجع به احوال پرسی رب العالمین به تبگاه چنان شدید ببرید توسط جبرئیل امین قبلنم خود امیر المؤمنین تو نهجور بلاغ قطبه ها دارد که گاهی وحی هایی که پیغمبر میرسید در اثر اتصالی که روح علی با روح رسول خدا داشت میشنید وحی ها رو علی میشنید فرمود این رو باید از امیر المؤمنین است فرمود در این اوقات مرس جبرئیل دو دفعه شبان روز میمد احوال پرسی روز یک دقیق شبان یک دقیق او وقت کیفیت احوال پرسی رو خیلی لطیف است گش بگیرید آه میفرماد جبرئیل که میامد میگو یا محمد این ربک یقراو که سلام و یقول کیف تجدوک و کیف حالوک و هو اعلم و بک منک لیکن اراد لکه کرامتن و شرفا ولیکون فی امت کسون نه یعنی خدای آلم مرو فرستاده برای احوال پرسی حبیب ما حال چگونست در حالتی که خدای آلم تو رو بهتر میدونه خبر دارد یعنی احوال پرسی نه این که چیز رو نمیدونه میخواد بداند نه این فقط برای تشریف تو هست برای احترام تو عظمت شعنتو خدایتو احوالت را میپرسی و یه نکته دیگم آن که خدا میخواهد این ایادت احوال پرسی از مریض سنتی شود در امت اسلام یادتون باشه مسلمان ها مریضی اگر باشد بیرید ایادت به قدر ایادت مریض مطلوب است اندالله محبوب است که هر کس رفت ایادت مریضی خواهش کند از مریض که برش دعا کند که مستجاب است تنجاب بود که امیر المومنین با پای بره نمیرفت یکی از مواقعش ایادت مریض بود خلاصه گفت خدا میخواهد ایادت مریض سنت گردد ازامرا فرستاد است احوال پرسی ای شد اگر رسول خدا صلی اللہ علیه و علیه وسلم حالش سخت بود تب شدید بود جبراییر که میگفت که آقا حالتون که تو رد حال هستید میفرمود از جدنی وجه هست میفرمود جبراییر حالم سخت است درد است درد ناکن وقتی این گفت درد ناکن جبراییر هم یک جوابوی میداد گشت بگیرید آه ام نربک لم یشدد علیك الله اکن ام نکه احب خلقه لده ولکه احب صورت من یسمع دعاک لطل قارب بکه مستحقن لطواب و درجه قبیب ما نخواست خدا به تو سخت بگذارد این سختی میدونه برای چی چیه این آله تو این هنه آهی که میکشی یا الله که میگی این مرزو ها این خدا این آله رو دوست میدارد مریض یه خصوصیتی دارد از این ایمانه در حال مرض خیلی عجیب است چون در حال مرض نفس به کلی میره عقب تو مرضا نفس خیلی تو سریع خورده خودیزیت میره عقب غرور میره عقب فطرت طلوع میکند و خودش را چنون آجز زلیل به درگاه رب جلیل و یک کار زلطی نگه یا الله و قیمت دارد عجیب است به فرمات خدا میخواد تو رو بگیر میگیم تو رو به درجه برساند تو را به ثوابها برساند ای درد ای سختی برای اوها ناله ناله آی قربان کسی که ناله ی جانگدازی داشته باشد به این درگاه در هر حالی بعض حسن در حال مرض اون حال پیدومی کند قربان اون کسی که کاری به مرض نداشته باشد چطور همین علان به خاطر رسول مکرم بجای تو امت این پیغمبر از گناهانتون ناله ی جانگداز کنی نفس بره اقب غرور بره اقب خیال کن شب آخر عمرت افعه متت فهم الخالدون آیا محمد تو میبیری اینا زنده میمونن کل نفس زائقت قتل موت همه میمیرن مسلمان ها مرگ من و فهم نزدیک است میتونی امشب بگی شاید شب آخر عمرمه میتوانی یک جوری خودیزتت رو بزنی اقب یاد کنی وقتی که روچت مریز خانه تنها داری جون میکنی هیچ کاری هم از طبیب نمی آید او حال را عیبو تونی مجسم کنی اگرچه سخت است من میذاره آمان حوص ها مگر میگذار خودیزت ها من میگذارم مگر واداریده خودتون را و از بزرگان قبر درست می کردن می رفتن تو گورشون میخوابیدن که بلی که یه خوده یه دل بیدار کرد نفس بره اقب زلت خودش را بفهمد ولو الانم زلیلی متونمی فهمی الانت با شب اول قبرت فرقی ندارد به خدا الانت با روکت مریز خانه ات فرقی ندارد الانم یک لحظه خودت با گذارت کرد افتادی همین نفس نیام خلاسی چی چی هست یه آدمی این غرور اطمانه چیز مسلمان باشو دیگه نه تسلیم خدا شو مسلمانن تسلیم خدا خودت را بنده بدان غرور علو خودیزت خودخواهی را بیزه کنار در اصول کافی داره درواب یادت مریز امام صادق اصحاب رفتن یادت مریزی از دوستانشون وقتی که نشستن این مریز خیلی دردناک بود پایین گو آه آه ای که رفیق امام بود بهش گفت صدا نده امامه تایی رو گفت فرمی چه کارش داری بهش این نالهی بکند بدر خانه خدا این نالهش بیمت دارن ناله چه آدن از دل بگه یا الله زبانه آن کار ازش نمی آید امین المزنبی احب و علی من تسبیه مسبهی اگر بنده دلش بیدار گردم خودش را آجز و بیچار و دست خالی و حیران سرگردان مرگم که نزدیکه خدایا چطور میشه چطور میشه ندانم یعنی من با اسلام میمیرم ندانم قرآن فرمودی وَلَا تَمُوتُنَّا اِلَّا وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ مسلمون للحق بنده باشی تا ندان آیا با بندگی میمیرم یا نه وقتیم میمیرم با گناه میمیرم یا پاک میمیرم آیا دلی هست به سوزد یه داغی تیدو کنم نتیجه بگیرم اگر دل سختهی داریدن یا الان به حق محمدن یا الان یا الان یا الان یا الان یا الان یا الان دلیل وفات پیغمبر ما اولا سلام ما را به پیغمبرت برسن ابا تر ودگار به شرف این محمد به شعن این پیغمبر به محبتی که به پیغمبر داره ما را به این پیغمبرت ببخش یا الان هرچرا خلاف اسلام یعنی خلاف بندگی هرچی خلاف اسلام تسلیم حق هرچی خلاف سنت این پیغمبر مکرر از ما سرزده خدایا توفیق توبه بده پیش از مرد توفیق توبه بده پاک کن ما را ما را پیش پیغمبرت رو سفید قرار بده یا الله وای وای وای بدانید سنی و شیعه گفتن پیغمبر از جمله حرفا که زدی بود فرمود فرداست داره حوز کورسر جماعتی میان جماعتی دیگهی که میخوان بیان ملائکه نمیذارن اشون بیان پیش من نمیذارن از مسلمانها ردشون میکنن من صدا میزنم آخه این آمت منن چه تو شده چر نمیگنم بزرگ یا محمد خبر نداری که بعد از تو اینا چه کردن چه کردن آها آها من میترسیم والا نداری یا الله یا الله به حق حبیبت محمد خدایا هر گناهی هر خلاف اسلامی هر خلاف بندگی خلاف تقبه از ما سرزده خدایا توفیق توبه از آن قبل از مرگ به همه ما خودت انایت فرمد ما رو با اسلام ببرد با اسلام لا تموتن نه الا و انتو مسلمون خلاسه فاید گویی رسول الله هر وقت حال پیغمبر بهتر بود میفرمود اجدونی مریحن آه جبرایل امشب حالم بهتر است تا میفرمود راحتم جبرایل میگو احبربو کنیرا کشاکرا روز که اون قسم سخت بهت نیزشت برای ای بود که خدا صدای ناله تو را بشنود خدا را بخانید حالی که امشب حالت بهتره برای اینه که خدا شکر تو را دوست داره که وقتی بهتر میشی بیگه الحمدلله وقتی ناراحتی یالله وقتی خوب شدی اله شور مطلوبه این درگاه هست این مدت مرزه این پیغمبر مکرم صلی اللہ علیه و سلم همینجا شما رو منقلب کنم به آنچرا که این پیغمبر را ساعت آخر عام رو منقلب کنم در جده ششم بحاره امی طوری که پیغمبر افتاده در حار سکراته سختیه ناگا حسن و حسین آمده بی اختیاریمه بی اختیاریمه بی اختیار خودشون را بروی سینه پیغمبر گذاردن می کشدم آه این غصه جانکا دوری تو ایما یا رسول الله بنگر غم ما همرا تنهای فاطمه را منفصم нетồngی را پpell فاطمه را تنهای فاطمه را مشنوز نفست نفیسم این زمزم را بارانی شد این شبها و چشمان ظهرا به را کردن با ش вы مرد زهرا بابا بابا دنیا بدون تو آوار ماتم هست دنیا بدون تو آوار ماتم هست هرچه بگریم ها از دوریت کم هست آرام جان من یا ای و هر رسول خون گریه می کند در ماتمت بطول آرام جان من یا ای و هر رسول آرام جان من یا ای و هر رسول رسان دینی صدا رادیو معرف صدای فزیلت و فطرت روایت کتاب بر اساس کتاب کهکشان نیستی نوشته محمد حادی اسفهانی نوشته محمد حادی اسفهانی نوشته محمد حسن توکلی زاده راوی امیر زنددلان بازیگران محمد سعید سلطانی حمید یزدانی ابیانه و امیر زنددلان صدا بردار پرهام پرتون به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب را از راژیو معرف می شنوید در این برامه گذیده ای از کتاب کهکشان نیستی در ساختار روای نمایشی اختباس و روایت می شه این کتاب بر اساس زندگی آیت الله سید علی قاضی تبا تبایی نوشته شده در قسمت قبل شنیدید که سید علی آقای قاضی در جوانی همراه همسرش رخشند سادات و سه دختر بچه قدون این قدش در پاروانی راهی کربلا و نجف شد و حالا ادامی روایت کتاب کهکشان نیستی در قسمت دوبون چهل روز از اومدن سید علی آقای قاضی و خونوادش به نجف گذشته بود سید دلش میخواست تو نجف بمونه اما نگران پدرش بود نگران رضایتش صبح و شب به حرم حضرت علی میرده و از اون بزرگوار میخواست کاری کنه که بتونه تو نجف موندگار بشه مدام به وادی و سلام میرفت و نماز میخوند یک روز در ورودی باب شیخ توسی جوانی رو دید که نشسته بود و گردائی میکرد زیر انداز پارهی زیر پاش بود و لباسی که نه تنش بود سید علی کنارش نشست و با لبخند گفت سلام برادر ازازه هست کنارت بشینم؟ با شنیدن این حرف مرد فقیش کمی جا به جا شده با خودش گفت حالا هیچ که ززو من برای کاری جازه نگرفته یه داتی فکر بود که سید علی گفت چطوری مزاور حریم مولا؟ بد نیستم شکر خدا وفی چطور میشه در اراده مولا فانی شد؟ سید گرهند من حرف بزن بفهمم چه میگی من که آخوند شیخ نیستم چه میدونم چی میگی سید علی دستاشو به سمت حرم امام علی گرفت و با خنده گفت منظورم اینه که چطور میشه آدم یاد بگیره به چیزی که این آقا برای آدم میخواد راضی باشه مثلا خودش برای خودش فکر نکنه تصمیم نگیره و کار و آگذار کنه به اونو بشینه تماشا کنه سال هست قرم نشستن و بسات داشتن اینجا دهنه ندیده بودم ات علی کجایی؟ ایرانیم اهل تبریزم چند مقصد آمدی نجر؟ سیه روزی میشه مرد فقیر حس خوبی داشت اولین بار بود که کسی ساده و بی تکلف باش حرف میزد اون در حالی که به کاسه گدایش نگاه میکرد که هنوز بر نشده بود گفت اسمت چیه؟ سید علی میتونم از لقبت سآل کنم؟ بله قاضی تبادبایی سید علی قاضی تبادبایی؟ تبادبایی؟ لقب خوبی دهدی خیر خوبی از طرف خداست اهلن و سحلن برای زیارت اومدی و برمیگردی مثل تلبایی اینجا میمانی با شنیدن این حرف چهره سید علی پر از غم شد و عشق توی چشماش حلق زد بعد آه بلندی کشید و دستشو به سمت حرم گرفت میخوام بمونم اما نمیدونم خواسته این آقا چیه؟ با شنیدن این حرف گدا تو فکر رفت چرا این حرف حرامه؟ من میگه یا بمون یا برو یه حرف ها دیگه چیه؟ مرد گدا تو فکر بود که با صدای سید علی به خودش اومد حاضی تو که اینزا میشینی امیدت به چیه؟ از کارت خسته نمیشی؟ خب میدنی دیگه همینه که هست سال هایی از که همینه سید راستش من باور کردم که بی چیز و گدا همین باعث شده اینجا بمونم و منتظر مردم باشم از وقت اینو قبول کردم برام راحت تر شده روز و شب رو میگذرونم و چشمم به آدم هست که میان و نمیان سید علی خیره خیره به گدا نگاه کرد و لبخن زد چرا میخنده؟ زباب سؤالم رو دادیم خب معلومه پرسیدی منم جواب دادم نه زباب سؤالم اولم رو دادیم با شنیدن این حرف گدا تو فکر رفت گید شدم این تنهابه جوان منو به بازی گرفته به چهره پرمحبت و صورت ریاضت کشیدش نمیاد که بخواد منو دست بندازه گدا سید علی خیره خیره خیره نمیشم سید چی پرسیدی که من جواب تو دادم؟ سید علی خواست حرفی بزنه که طلبه جوانی با جسده لاغر به اون نزدیک شد و با تشر گفت سید خجالت بکش از کنار بسط این گدا بلند شو سید علی به سمت طلبه جوان چرخید و گفت علیکم السلام چرا باید از کنار رفیقم بلند بشم؟ طلبه جوان گفت شعن لباس روحانیت رو حفظ نمیکنی سید نمیدونی نباید این طور روزمین بشینی؟ شعن لباس روحانیت دیگه چیه؟ لباس رسول خدا رو پوشیدی نمیدونی شعنش چیه؟ این لباس علمه است لباس بزرگنه با این سروباز خاکی کنار گدای نشستن زیبنده این لباس نیست اگه شعن لباس روحانیت اینه که من نتونم کنار این برادرم بشینم همون بهتر که حفظش نکنم طلبه جوان چشقوری به سید علی رفت و در حالی که عباش رو تکوم میداد از تغفر الله گویان دور شد بعد از رفتن طلبه جوان سید علی خم شد و صورت گدا رو بوسید و گفت برادر من برای این حرف از شما اصخای میکنم برای کدوم حفظه یه؟ برای حرف اون شیخ زبان مگه چی گفت؟ واقعا گفته مخورم اونقدر بابر امیگی داری که دیگه رو کلمات و رفتار آدم ها حساسیت نداری سید بعضی از آدم ها عالمشان کوچیکه کاری نمیشی کرد اما تو کنار این وساط کوچیک برای خودت عالم بزرگی داریم سید علی اینو گفت و عباش رو تکون گدا که از حرف زادن با سید علی لذت میبرد پرسید کجا بودی که عبات اینقدر خاکیه؟ وادی و سلام تو وادی و سلام ؟ مرده داری؟ نه ویتاقی؟ نه برای چی رفته بودی؟ استادم در تبریز دستور داده که دست کم هفته یک بار به مکبره ها سرکشی کنم که چی بشه؟ که یادم بیاد منم بناس بیمیرم یادت اومد؟ امروز چیزی دیگه یادم اومد چی؟ یادم اومد که منم مولا دارم و باید عبد اون باشم البته پیرمرد این حرفو یادم آبورد وادی و سلام پشت دیوارای شهر و قطر نه مراقب باش و بزه هوا روشن بشه بعد برونجه سید علی به حرم نگاه کرد و گفت مراقبم آزی من مهمون این آقام خودش مراقب فرزندش هست گدا ساکت شد و دیگه حرفی نزد سید علی در حالی که دستاشو به همیمالید گفت حضی نیت کردم به شما عدگی بدم در همین وقت صدای سکهی که آبری تو کاسه گدا انداخت لحن کلام گدا رو عوض کرد چشم از کاسه برداشت و با تردید به سید علی نگاه کرد و گفت حدیه؟ میبینی که آدم ها میان و سکه هاشونو میندازن و میرن کسی به من حدیه نمیده بیشتر برای خودشون تجارت میکنن تا صدقی داده باشن و از بلا نجات پیدا کنن اما من کاری با آدم ها ندارم من میخوام برای جوابی که دادی حدیه بید بدم آخه من چه جوابی دادم؟ این که گفتی باور کرده که کارت همینه اوزایت همینه و این باور آسودت کرده خب این حدیه دادن داره؟ سید علی دستی به پیشونش کشید و شرمنده گفت حاطی من هنوز باور نکردم باور نکردی که چی؟ سید علی در حالی که سعی میکرد حرفو عوض کنه گفت حالا دوتا انتخاب داریم حدیه اول مقدار پوله و حدیه دوبم نقد یک داستان با شنیدن این حرف گدا تو فکر رفت و با خودش گفت بعیده چنین آدمی نفهمه که یک گدا چرا باید بین گرفتن پول و شنیدن داستان از پول بگذره؟ گدا تو فکر بود که با صدایی سید علی به خودشون اما توصیه میکنم نقل داستان رو انتخاب کنیم گدا دوباره تو فکر رفت عمریه که از هر دستی پول گرفتی این دفعه که فرصد انتخاب داری پول نخواه شاید این طلب یه جذبت از وارد حرفی برای گفتن داشته باشه که تو رو از این فلاکت نجات بده گدا با این فکر رو کرد به سید علی و گفت داستان رو بگو سید سید علی امومنش رو رو سرش جاب جا کرد و آماده یه گفتن داستان شد موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کتاب کهکشان نیستی خدا نگرد موسیقی شهر غیرت و شرم بر زمین عاشق ملت ها نسبت به مسئله قذر حساسن مسئله اول دنیا از این مسئله نباید بگذاریم این مسئله از نگاه عمومی بینور بلالی منحوم نمیار خارج بشه از این مسئله اول بودن خارج بشه اینجا