یا ایو هر رسول خون گریه می کند در ماتمت به طول آرام جان من سلام و سربات خداوند بر محمد و آل محمد دوستان گرامی همراه بودیم با سخنرانی شهید محراب آیتالله سید عبدالحسین دستقیب در برنامه یه بر بال سخن انشاءالله که مورد توجه شما باقش شده باشه تشکر میکنم که با بخش اول برنامه ها تا این لحظه همراه بودید برنامه ها در پایگاه ترالستانی رادی موارف به نشانی رادی موارف نقطه آی آر برای شما بارگزاری میشه تا انشاءالله هرچی بیشتر بیختر بتونید از برنامه های خودتون بحرمند بشید درود میفرستیم به روی متحره تمامی شهده ازیزمون روایت اشق گفتگو با مادران و همسران شهده وزرگوارون هست تقدیمتون میکنیم و شما گرامیان رو به خدای وزرگ و مهربان میسپالیم هدواند یارو نگهدار شما چه بحونه ای برای بیترفتنم بیارم جده روبروم نشسته آیه برگشتن ندارم روایت اشق چجوری بگم که نیستی هم دل همیشه هم در جای خالی تو نمیشه با یه آم خاطر پرکرم به نام خدا و سلام دفتر روایت اشق رو به پاس احترام به همه مادران و همسران شهدا باز میکنیم روایتی آشقانه از زندگی شهدا روایتی از فداکاری و ایسار و از خودگذشتگی مادران و همسران شهدا دست همه ی این زنان فداکار رو میبوسیم و احترام میذاریم به بزرگی و عظمت ایسارشون اما به دست بی بی بی سرار بی بی درون کنه بشه مدافع هره حسین آقام این هفته در خونه یه دوست رو زدیم یه همدل یه همراه که هم وطن ما نبود اما همدل ما بود وطن یار ما بود ما با اشق به پیامبر و اولادش همدل شده بودم این هفته مهمون خانوم یعقوبی مادر شهید مهدی سابری از مدافعان حرم هستیم از شهدای افغان بسم الله الرحمن الرحیم من مرزه یعقوبی مادر مهدی سابری هستم مهدی سابری سال 68 مشهد به دنیا آمدن 14 فروردن 68 پنجاه روزش بود که آمدیم قوم چون من قوم کسی رو بودم نداشتم اینا تنها بودم دستانها بودم برای دنیا آمدن مهدی رفتیم مشهد رفتیم مشهد مهدی پنجاه روزش شد اومدیم قوم اومدیم قوم تو سنه چار سالگی مهدی بود که مشهد و مهدی چار سالش نامون نشده بود هنوز من چون بیکار بودم با هاش مثلا قرآن کار میکردم حفظیت قرآن اینا سرهایی کچیک و خیلی خوب حفظ شده مهدی خیلی زننگ بود الحمدلله قرآنش خیلی خوب بود یعنی بابر کنه دون بچه اون کچکی بابای افغانی رو نامی دیدن مثلا قرآنش انگه خوبه قراعتش نخوبه اصلا افتخار میکرد ما الان حاجقان جاتی داریم الان حاجقان جاتی شده اون زمان کچیک بود شاید 25 سالی نداشتهش الان دیگه از اون موقع 20 سال گذشته بعد میگم من افتخار میگرم به مهدی که مثلا میاد اینجا تو حیات ما هست دیگه الحمدلله اونجا مددهی و قرآن و دیگه وحروس هایی که مثلا بچه ها حاجقان نبودن حیاتشون مثلا منحل میشود نبود مهدی چی کار میکرد یه زب داشت زب داشت این به میکروفون هم داشت بعد این روی موجه اف امینا میزه سدا پخش میکرد بیرفت این بلنگور میگرد با این رادیو با این زب یا خونه ما یا خونه که 7-8-10 ده بچه ها با هم شروع میکردن همون برنامه هایی که داشتن با مثلا حیاتشون خودشون مثلا قرآنشونو میخوندن مددهشونو میکردن ایاد بود شهادت بود این ها همه رو انجام میدن خب بعد این بزرگترون ها همه مهدی بود یعنی مهدی این ها رو مشوق بود و اینکه رزا الان رزا هست رزا رمزانی خدا انشالله حفظش کنه با ایشون و غیر همه رو مرتب میکرد کلاس چهارم بود اینا رو برده بودن همین سدوسیما نوجوانان اومده به مدده خونده بود بعد یه روز همسایی دیدم زنگ زدن در حیاتمون گفتن که گفتن مرزی مرزی بود و داره مهدی روشن میده اینا منم تلویزیون روشنگ کردم اخبار روستان دیدم بله آقا مهدی داره نوهه میخونه اینا و خیلی حال کردم حقیقتن اینه صدای خیلی قشنگی داشت دیگه خلاص این اولین بار بود که به صدا صداش پخش شد توی صدوسیما خب آخرین بارشم صداش با کجا پخش شد با شهادتش اول آخرش گوچیکی و جوونشی را خب اینایی باقی خوشحال میشم از این بابت هایی که به صدا چین خدافرزندی به من داده هم اولش با صدای خوب بود هم آخرش با صدای خوب بود موسیقی حرف های شیرین این مادر شهید رو شنیدیم مادری که با عشق از دوران کدکی فرزندش برای ما حرف میزنه مادر شهیدی که دل سپرده به عشق فرزندش حالا باز هم از زندگی عزیزش میشنویم سال اول اینا ها رو نمیدونم چجور شد یه موضوعی بود که اطباع و دانشگاه را نمیدادن یعنی نمیذاشن کنکور بدن و دانشگاه اینا بخونن سال بعدی زن زد از دانشگاه گفت که تشریف بیارید اینا رشدی زمین شناسی کار بردی دیرفه فنها خیلی دوست داشت که نمره همه آورده بود اینی به اسم نمره های بالایی آورده بود میتونست بزنه ولی باز هم چون اطباع رو مثل دانشگاه را نمیدادن دیگه نتونست بزنه همین رشدی زمین شناسی رفتن رشدی زمین شناسی رو میخوندن بعد بهشون گفتم آمان ایشالا بخون بیر معادن افغانستان رو به حساب استخراش کنی و اینا اورانیام و تلاو و فلانا بعد میخندید میگفت مایه ای مامان امریکا هر جا برسه هیچی نمیذاره برای اون کشور گفت همه رو قبل از اینکه من بخوام برم امریکایی در آوردن و بردن اینا تا اینکه تموم شد سال آخرش بود دیگه دانشگاه سال آخر بود این جنگ منگام که شروع شد دیگه هی میگفت مامانی مامانی بعد میگفت مامانی آقا من بچه دوران دفاع مقدس هم میدونم همه چیزای جنگ و جهاد میدونم نه برمیداشم گفتم چار دو چیز آیدت میشی بری شهادت اصارت مفقودیت جانبازی اینا بعد میگفتم هر کدوم شما دوست داری من همونو میشم خب من گفتم خب بهتر از همه شهادت دیگه راحت دیگه همون دنیا همین دنیا هم من راحت اصلا تفلیل میخندیدم گو شما اجازه بده من شهید بشم خلصه یه سال و نمیتون کشید که مهدی من رازی کرد بره یکی دیگه میگفت چی جوری مثلا مهدی راهی شد خب اولا که خب اوزای سوریه رو چی میکرد دنبال میکرد اون چی هست چی جوری هست اینا وقت قبل حجری بن اودعیب رو تخریب کردن دیگه مهدی بیقرارش سیاه شد بیقرارش سیاه شد میگفت مامون ببین پیکر یاران آقا امیر المامانین هنوز تازه هست ها ببین پیکرشو در آوردن ملموس کجا کردن اگه اینا دستشون به قبر حضرت بیبی زینب و حضرت بیبی روغاییه برسه همین ها میگفتن که حضرت بیبی زینب پسر برادرش هست آقای مامو زمان کمک میکنه بگفت مامو سرباز میخواد یا نه وسیله میخواد ما اینقدر خوب نیستیم که آقای مامو زمان بخاطر دید ما بیاد مثلا مواظبت کنه ما باید وسیله باشیم سرباز لازم داریم نه وقتی اینا رو فکر میکردم نگاه میکردم خب واقعا راست میگه دیگه این آخر کاری هم خیلی چی میکردش میگفت خب روز قرامت چی جا باید حضرت زهرارو میدی وقتی ما زیارت آشورارو میخونیم میگم ای کاش ما مثلا اونجا بودیم پدر و مادرم فداد بشه ای کاش ما اونجا بودیم کمکت میکردیم الان همون روزی رسیده اینا تو آخرین سین زمین هات تو خلوت دلت چی گفتیم به ما بگو از اون دمی که صدای ارما بشنو سلام عزیز پرپرم سلام عزیز برادرم سلام فدائی حسین سلام مدافع هرم اشق به خانوم حضرت زینب سلام الله علیها فقط برای فرزندان ایران نیست هر جا محبت مولامون امام حسین علیه سلام در قلب آشق شعله کشیده باشه اشق به امجانمون زیران زیران برینف سلام الله علیها هم در اونجا موج میزنه حالا ببینیم خانوم یعقوبی چطور رازی شد که مهدی عزیزش مدافع هرم بشه دیگه خلصه هر جا هر کاری میکردیم بهترین جاها بودیم تو تفریه ها بودیم یه ها میامد میزد تو پر من میگو مامان برم مامان برم دیگه خلصه تا این که من حقیقتا همه فکرار کردم اما نگه بگی خب نه همجور یه ها ایلالایی سهلا نه یه ها مثلا فرستادم بره نه همه فکرار میکردم فکر بیس سال بعدشو سی سال بعدشو شاید میگودم مثلا عمری نباشو تا اون موقع ازدواجشو بچه دار شدن و نشودن مشکلات همه و همار فکر کردم آخر بهترین چیزی برش انتخاب کردم گفتم پس بزار برم سعادت برسه که انشالله اون دنیا نمن شرمنده حضرت زهرابشم هم خودش سربلن باشه انشالله همین بود که دیگه اجازه دادم و یکم به قول خودش که میگفت که همه دعاها جز دعای مادر فوری قبول میشه گفت دعای مادر خیلی قبول میشه این محکم قویه دعای مستاد نماز میخوند بعد که مهدی نمازش نماشد من بیامدم سرسجدش نماز میخوندم بعد میامد میگفت مامان یه دعا برم بکن خب من نمیدونستم چه دعای میخواد میگفتم خدای جوونه هرچی میخواد خدای بش بده آقابت به خیری زن زندگی هرچی میخواد میگفتم خدای بش بده بعد میگفتم خدای هرچه نیت قلبی مهدیه براورده برخیر کن یکی تا اینکه من راضی شدم و اجازه دادم بشم باباشون موقعی رفته با تبلیغ آخه طلب همش میرن تبلیغ دیگه مال ماها که نیستن بعد راضی شدم مهدی رفت و شبیه که میخواد اعضام بشه ورداش گفت که مامان بخواد تهه تهه تهه دلت راضی بشه چون گفت من اگه برم محسیته یعنی جوون بدون اجازه پدر مادر فرزن محسیت هر کار رو بکنه اینا گفت بس یه جور راضی بشه که من دیگه قدمی که ور میدارم دیگه حسابی مثلا راحت باشم دیگه شب تا صبح این نخوابیدم منم نخوابیدم و منتقل علک خودم رو به خواب زده بودم شب تا صبح نخوابید و کاراشو میکرد ساکیشو بست و وسیلهاشو آماده میکرد دیگه تا صبح بیدار بود نماز صبح نماز که خوندیم دوباره من باز دوباره رفتم خوابیدم یعنی خودم رو زدم به خواب یک ساعته شش و هفت که شد گفتش که آبجی منو میبری بعد باباش گفت نه چرا آبجیت ببره گفت پس زنگ بزن آجانس بیاد منو ببره گفت نه چرا آجانس زنگ بزنه گفت پس من با کی برم گفت من خودم ببرم یعنی باباش خودش برده موسیقی آرو آروم قلبم طرق بغزیدی هد شد چشمام به در خونمون نگرم قلبم شده بود پرخون نگرم نگرم خودم رازی کنم که نرم ولی دلم نزدشت گفت نتونستم بسا خودم رازی کنم چون من یه خورده نارتی حساب اینجور زنم قبلن داشتم بعد میگفت نتونستم نرم نمیتونم هر کاری کردم نتونستم بخاطر مادر نرم ولی هوای مادر داشته باش دیگه رفته بود اینجا باباش امزای کتبی داده بود امزای کتبی داده بود رزدنامر امزای کرده بود و خواست بود بسا خم شده بود که بسا پای باباشو ببوسه دیگه باباش اجازه ندارد گفتون نبا من تا این حد هنوز نرستم که شما بخوای پای منو ببوسینا دیگه باباش اومد خونه ساعت نو به من زن زدن گفتن که مادر مهدی گفتن بله گفت مهدی میخواد بره شما بعد گفتن من رازی هستم گفت مهدی یه دونه هست گفتن باشه یه دونه باشه رازی هستم اینا دیگه خلصه اینا گوشور گذاشتن گوشور گذاشتن بعد از بیس روز مهدی دوباره زن زد مهدی زن زد شب و ساعت دو شب بود زن زد گفت ما مالا تو فرودگاه هستیم یعنی من بیس روز بود صدای مهدی رو نشنده بودم مهدی که مثلا من پند دقیقه از دانشگاه از جایی کاری چیزی میرفت ندیر میکرد دیگه دلم استراب داشت و همش میرفتم دم در یا به گوشی زنگ میزده بنا بیس روز من صدای مهدی رو نشنده آرام آرام بودم خلصه تا اینکه بعد از بیس روز مهدی زنگ زد گفت ما ما الان فرودگاه هستیم اینشاله میخواییم بریم گوشی رو بزرگت بدید به بابا که بایشون خداوزی کنم که بچه ها مندازرن همه میخواییم باید گوشی زنگ بزنم به خونه هاش دیگه مهدی رفت من همونجا چون اون روز عرفه بود ما شام عرفه اون روز مسجد بودیم شبش بود که به حساب یعنی شب ایده قربان بشد دیگه اونجا من از مهدی دل بریدم گفت مهدی با کاروان آقای ماوسین همراه شد موسیقی خانم یعقوبی این مادر شهید این عزیز دل همه ما خانم یعقوبی خیلی شیرین و دوست داشتنی برامون حرف میزنه و اونقدر آشقانه این خاطره ها رو برامون تعریف میکنه که دوست داریم ساعت ها مهمون خاطره های شیرینش باشیم دیگه مهدی رفت و از اینجا زنگ میزد همیشه زنگ میزد گوشی ها بودن خودش گوشی نگرده بود چون خیلی مقاید بود از اینجا زنگ میزدن مامان به شرطی میام که شما دوباره اجازه بیدیم من برگردم بگفتم چشماما شما بیا من اجازه میدم با هم برگردیم من میام آشمازی میکنم میخندید مامان اینجا جای شما نیست دیگه تو همین دوران قیام محرم بود دیگه مهدی که سوریه بود محرم بود و بعد من شبا که مسجد بودیم میامدیم سمت زیر زمین برای قضا خوریم اونجا اصلا شهده و رزمنده اینا بود به زهرامی گفتم گفتم مامان گفتاره گفتم اگه خدا به من نشون بده جای مهدی رو من همین الان از مهدی میگذرم ولی مهدی خب چند سال توی مسجد خدمت کرده بود تو آشبازخونه بود من که نگاه میکردم سمت آشبازخونه خب نمیدیدمش گه گداری میومد مثل یه نگاهی مینداختینا میدیدمش اینا تو دستبای خوهران نمیومد قضا توزه نمیکرد فقط تو آشبازخونه بود ولی دوران بزرگی سال اولم بود که رفتم کربلا حقیقتن رفتیم کنار تل زینبیه نشستیم ما رو که بردن حاجه خواهینا تقریبا هشت نو نفر بودیم رفتیم کنار تل زینبیه که نشستم دست چپم تل زینبیه و دست راستم خیمه گا بود بس سحنه روز آشبازخونه و روز آشبازخونه که در نظرم میومد این واقعا خیلی به این سخخوزش هر چی بخوای گریه کردم این واقعا نتایدل زیاد گریه کردم برای حضرت بیبی زینب سختی هایی که کشیده بود چه همه از اونجا تا اینجا دویده بود اومده بود خورده بود زمین اینار که یادم میومد اونجا گفتم بیبی جون مهدیم فدای سر بچه های برادرد تقدیم شماست قبولش برما تقدیم شماست قبولش برما قدر وصف ما قدر وصف ما قدر وصف ما قدی روایت عشق خدا نگرد قدر وصف ما قدر وصف ما قدر وصف ما قدر وصف ما قدر وصف ما قدر وصف ما قدر وصف ما قدر وصف ما قدر وصف ما قدر وصف ما قدر وصفز KD قدر وصف ما قدر رام قدر وصف ما قدر وصف ما قدر وصف ما قدر وصف ما قدر وصف ما قدر وصف ما قدر وصف ما قدر وصف ما قدر وصف ما قدر وصف ما قدر وصف ما قدر وصف ما قدر وصف ما قدر وصف ما قدر وصف ما قدر وصف ما محمد و حلی روح خدا نور دلگو خامنه ای رهبر ما نور دلگو خامنه ای رهبر ما اولین مسئله اهمیت و قد مسجد است این ابتکاری که اسلام در آغاز ولادت خود برگذرید و محل تجمع مردم را برمهور زکر و دعا و توجه به خدای متحال قرار داد اجتماعات مردم به طور طبیعی دارای تأثیراتی است خب یه دیدوره هم جمع میشن میگوین میشنون تصمیم میگیرن ارتباطات فکری برقرار میکنن داده ها و گرفته های فکری بین خودشون دارن این در کجا اتفاق بیفته در باشگاه ها اتفاق بیفته که در قرب معموله باشگاه های اشرافی و اعیانی و برای کارهای مختلف مثلا در قهوه خانه ها تشکیل بشه در روم باستان در هممه ها اون وقت یه چنین اجتماعاتی تشکیل میشد دوره هم مردم جمع میشدن رفتن همم باحانه بود برای این که بگن و بشنبن یا در جایی تشکیل بشود که مهور اون اقامه سلات هست خیلی فرامو کنه وقتی اجتماع بر مهور نماز و ذکر به وجود آمد و وقتی یک معنای دیگری پیدا میکند یک جهت دیگری پیدا میکند دلها رو به سمت دیگری میکشاند این ارتکار اسلام بود بله معبد در همه درخواهی در همه درخواهی در محل سلات برای چی؟ برای این که راجع به مسئله جنگ مشورت کنیم یا خبر بدیم یا همکاری کنیم یا بسیج کنیم امکانات را و بقیه چیزها و شما در تاریخ اسلام مشاهده میکنید مساجد مرکزی برای تعلیم بود میشنبین تو روایات میخونیم که در مسجد هرام یا مسجد نبی حلقه درس زید و عمر و بکر از نهله های مختلف فکری و مذهبی وجود داشت این معناش خیلی متفابط است با کلیسیا یا با کنیسه یهودی که فقط بیرن اونجا یک عبادتی میکنند و میاندید مسجد پایگاه هست و این پایگاه برمهور زکر و نماز اینجا اهمیت نماز هم معلوم میشود ما خودمون به اشخاصنا احتیاج داریم به این که به نماز با یک نگاه دیگری نگاه کنیم البته خب به همدلله شما همه برخوردارید از فکر از منطق از آشنایی با معارف الهی و دینی منده برای تذکر به خودم عرض میکنم ما ها عموم مردم همچنان قدر نماز رو نمیدانیم اونچنان که باید و شاید نماز به معنای واقعی کلمه عمود دین است ممنون