غیرت و شرف بر زمین عاشقان خودکی خواب نان میبیند در آهوش مادری که لالایی هایش خاموش شدند و لبخند نورسیدهی پشت مرزهایی که گردها ساختهند پیر شدند برای زنده نگه داشتن دین و انسانیت همه ما ایرانیان همدلانه همراه مردم مظلوم غزه هستیم بویش ایران همدل ادامه دارد و شما عزیزان از این مردم این دو طریق میتوانید به مردم مظلوم غزه کمک کنید خود دستوری ستاره 14 مربع خدایی از جانبی دینی رای در این جهان امروز دادلاه بزرگ بجدان است صدایی مندگاه جلوی از جامعه دینی رادیو معارف دریجهی به جهان روشنایی و معرفت رادیو معارف صدای فضیلت و فتحه سادسpath دستوری ستاره 14 کلترbar ماروز استورد ها افراد من سال mimar موسیقی موسیقی علامه سید محسن امینه لطفا اولین داستان رو با نام ماه در کشتی بشنوید سدای بوغ کشتی ها تو بندر اسکندریه مصر تنین انداخته بود آخرین روزهای سال 1948 میلادی بود کشتی بزرگ مسافر بری کنار بندر لنگر انداخته بود و مسافرها یکی یکی قدم تو کشتی میزاشتن تا راهی امریکا بشن سید قطب آخرین مسافری بود که چمدون به دست قدم به عرشه کشتی گذاشت کمی بعد سدای سوت کشتی تو فضا پیچید مسافرها رو عرشه ایستاده بودن تا حرکت کشتی و جدا شدنش از بندر اسکندریه رو تماشا کنن بدرق کننده ها هم تو اسکله جم شده بودن کشتی آروم آروم از بندر فاصله گرفت و به راه افتاد کشتی آب و میشه گافت و پیش میرفت بندر اسکندریه پیچه چشم مسافرها لحظه به لحظه کچیک و کچیکه کچیک تر میشود مسافرها کم کم از عرشه دل کندن و به اتاقشون رفتن اما سید قطر نرفت روی عرشه موند و محو دریای با عزمت شد خرشی دارو ماروم تو دل دریای مدیتران فرو رفت قروب دریا زیبا و شگفتنگیز بود سید همینطور که به آبهای مواج نگاه میکرد با خودش گفت تسخیر دریا برای انسانها و امکان حرکت کشتیها روی آب یکی از تهای بزرگ خداونده از اینجا بهتر میشه بزرگی دریا و عزمت خداوند رو حس کرد کشتی مواجه دریا و محو دریا با خودش گفتنگیز بود کشتی مسافرارو سوار بر دوش خودش گرفته بود و مثل نقطهی کچیک تو دل دریای پهناور پیش میرفت همواج دریا متلاتم بود و اطراف کشتی مسافربری کشتیهای دیگهی در حرکت بودن سید قطر در حالی که داشت به قروب سهرنگیز دریا نگاه میکرد زیر لب گفت حقیقتن که جز قدرت خدا و لطف و انایتش و جز قانون طبیعی مقررش که این کشتی رو تو سینه امواج خروشان و هلنا کمل میکنه هیچ آمل دیگه ای نمیتونه در کار باشه سید قطر همینطور به امواج خروشان آب نگاه میکرد و تو فکر بوده حالا ادهه دیگه ای از مسافرا هم روی عرشه برگشته و محوه دریا و امواج خروشان اون چوده بودن هوا کم کم داشت تاریک میشد با تاریک شدن هوا مسافرانی که روی عرشه بودن به اتاقاشون رفتن سید قطر هنوزی استاده بود با دیدن این پدیده هایش گفت ایمانه های امواج خروشان بودن ایمانه های امواج خروشان و اتمینانش به خداوند بیشتر شده بود کشتی خیلی نرم روی امواج پیش میرفت تون لحظه های روحانی و شاعرانه سید حسه حال عجیبی پیدا کرده بود باز تو فکر رفت و با خودش گفت واقعا الان برای چی دارم میرم امریکا یا دارم میرم که مثل اعظام های عادی به خواب و خور اكتفا کنم یا این که اسلامو تبلیغ کنم سید با این فکر چمدونشو برداشت و به اتاقش رفت تصمیمشو گرفته بود میخواست دو سالی که توی امریکا میموند اسلامو تبلیغ کنه قدم که تو اتاق گذاشت چمدونو گوشهی گذشت اتاق這是ایی بيای امتحانی از این؟ با تختی کچیک و پنجری دایری شکل که از پشت شیشه زخیم اون می شد دریا رو دید کنار تخت کماده چوبی بود و آینهی که به دیوار زده بودن لحظه ها می گذشت و سید قرغ فکر بود که چند ضربه به در خورد با شنیدن صدا سگیت بلند شد و به سمت در رفت دستگیره رو گرفت و سمت خودش کشید در که باز شد سگیت سر جا خشکش زد فکر کرد خواب می بینه سحنهی که می دید براش باور کردنی نبود زن جوانی با چهره زیبا و قدقامه باید برخواهند روبروش ایستاده بود از لحن صداش معلوم بود که مسته زن از سید می خواست که اون شب و مهمونش باشه سید وقتی درخواست زن رو شنید تو چارچوب در ایستاد و قاتع گفت از می خوام اتاق فقط یه تخت داره اونم یه نفر است قدم تو اتاق بذاره سید قطب صدای افتادن و رفتنشو شنید در را قفل کرد و برگشت و رو تخت نشست بعد دستاشو رو صورتش گذاشت و شونهاش لرزید میخواست تو غربت به اسلام پایبند باشه و خدا چه زود با زنی زیبا امتحانش کرده بود تا ببینه به عهدش پایبنده یا حرفش لقلقه ی زبونشه سید به سجده رفت و خدا رو شکر کرد که از این امتحان سربلند بیرون اومده سبه روز بعد سید قطب به عرشه یه کشتی رفت نسیم میوزید و روح و جسم و نوازش میکرد جمعه بود و سید خودشو سرشار از نیروی ایمان میدید مبلغی مسیحی ادهی از مسلمونا رو دور خودش جم کرده و مشخول تبلیغ آین مسیحیت بود لحظه ها میگذشت و خرشید داشت آروم آروم به وسط آسمونیدید و از این درخواستان نزدیک میشد با دیدن مبلغ مسیحی احساسات دینی سید به جوش اومد یه دفعه فکری به ذهنش رسید به سمت اتاق ناخدای کشتی رفت بعد اجازه گرفت و قدم تو اتاق گذاشت و سلام کرد ناخدا همینطور که سکان کشتی تو دستش بود گفت بله آقا کاری داشتین؟ سید قطب گفت اگه اجازه بدین میخوام رو عرشه کشتی برای مسلمان نماز جمعه بخونم ناخدا گفت ایرادی نداره آقا هرکس در انجام دادن فرایز دینیش آزاده شما هم مثل بقیه آزادین فکر نمی کنم برای اقامه یه عمر دینی نیازی به اجازه من باشه سید قطب از ناخدا تشکر کرد و به سمت جمعی رفت که اطراف کشیش مسیحی جم شده بودن همه مسلمان بودن سید به اونا گفت که میخواد نماز جمعه رو رو عرشه کشتی بخونه همه قبول کردن وضوع گرفتن و صفحای نماز رو عرشه کشتی تشکیل شد سید قطب از ناخدا تشکر کرده باشه ناماز جمعه رو عرشه کشتی بخونه سحنه باشکویی شده بود مسافرهای دیگه که این سحنه رو به قصد تفریح میدیدن تعجب کرده بودن سید قطب جلو ایستاد و مشغول خوندن خطبه شد بعد از خطبه ها و نماز زنی جلو رفت و به سید گفت من مسیحیم و اهل یوگسلاوی سخنرانی و قرآن خوندن شما منو خیلی تحریم داریم بی تحت تحصیر قرار داد سید گفت آموزه های دینی ما همش جذاب و اثر گذاره هر کس دل به این دین و آین بده خدا هدایتش میکنه زن مسیحی کنار عرشه کشتی ایستاد و به آبهای خروشان خیره شد عرفای سید اونو به فکر فرو برده بود موسیقی کشتی همچنان تو آبهای پهناور پیش میدهد تا اینکه به تنگه جبل و تارق رسید یه سمت اروپا بود و سمت دیگه آفریقا برنها پیش مسلمان با عبور از این تنگه اسلامو به اروپا برده بودن و حالا سید قطب سوار بر کشتی با عبور از تنگه جبل و تارق وارد اوگیانوس اطلست میشد تا به امریکا بره و سلامو ترویج کنه حالا شب از راه رسیده بود شبی آروم و محتابی نسیمی وزید و ماه عبشه کشتی رو پر از نور کرده بود حس خوبی وجود سیدو پر کرده بود دوستان عزیز اولین داستان رو با نام ماه در کشتی شنیدین حالا لطفا دومین داستان رو با نام فقط برای خدا بشنوید اداره پست دمشق تو خیابونی بود که به میدون مرکزی شهر وصل میشد پسچی بسته های پستی و نامه ها رو تحویل گرفت و گذاشت تو خرجینه دوچرخش و از اداره بیرون رفت بعد به سمت میدون رمزیده بود رکاب زد و یه راست رفت سمت مدرسه علویه نسیمی وزید و پسچیو که رو دوچرخ نشسته بود و رکاب میزد سرحال میابرد به مدرسه علویه که رسید از دوچرخ پیاده شد بعد با دست به دانشاموزی که تو حیات مدرسه بود اشاره کرد دانشاموز به پسچی نزدیک شده و گفت سلام آقا با من کاری داشتین؟ پسچی جواب به سلام دانشاموز و داد و در حالی که داشت نامه ها رو از خرجینش بیرون میاورد گفت ببینم پسرم آقای امین تشریف دارن؟ دانشاموز گفت بله آقا تشریف دارن لطفا برین دفتر مدرسه پسچی گفت از خارج نامه دارن من عجله دارم این نامه رو ببر و بهشون بده دانشاموز نامه رو گرفت پسچی سوار دوچرخه شد و رکاب زنان رفت دانشاموز در حالی که نامه تو دستش بود به سمت دفتر مدرسه رفت به اونجا که رسید در زد و قدم تو دفتر گذاشت و سلام کرد آقا سید محسن امین که مشغول مطالب بود سرش رو از رو کتاب برداشت و با گرمی جواب سلام دانشاموز رو داد و گفت علیکم و سلام و رحمت الله آقای علی قزمانی اسم تو که درست گفتن بله دانشاموز گفت بله آقا سید محسن امین گفت شنیدم معذن مدرسه شدی علی گفت بله دو هفتهی هست که معذن شدم سید گفت تبریک میگم تبریک میگم حالا بگو ببینم با من کاری داری؟ علی به سمت میز سید رفت و گفت آقا این نامه برای شماست بسیع اجله داشت رفت از من خواست این نامه رو برای شما بیارم سید نامه رو گرفت و گفت ممنونم پسرم شما برو به درس و مشخد برس علی گرفت سید نگاهی به پشت روی نامه انداخت از امریکا پوست شده بود تاریخ ارسال اول نوامر بود با دیدن نشونی فرستنده لبخند به لبش نشست نامه رو بسام حسین نوشته بود دانش آموز شیعه مدرسه علویه که سالها قبل برای ادامه تحصیل به امریکا رفته بود سید پاکت نامه رو باز و شروع کرد به خوندن نامه آقا جان سلام امیدوارم حالتون خوب باشه میخواستم زودتر از اینا براتون نامه بنویسم از این که نوشتن اون به تأخیر افتاد محضرت میخوام هنوز خاطرات شیرین دوران تحصیل در مدرسه علویه تو زهن من باقی مونده افسوس که اون دوران به سرعت برقبات گذشت هرچند من برای ادامه تحصیل ناچار شدم به امریکا سفر کنم قلبم تو دمشق و مدرسه علویه جا مونده و هنوز چهره نورانی و سخنانه دلنشینتون رو فراموش نکردم وضعیت فرهنگی و اجتماعی اینجا خیلی متفاوته طوری که در بدو ورود به نیویورک متعجب شدم اینجا آزادی بیغید و بندی در کاره اما من سعی کردم مفید باشم فرایز دینی رو تو خونه به جا میارم درسم و با دقت و منظم میخونم توی یه خوابگاه دانشجوی اقامت دارم که تا دانشگاه فاصله زیادی نداره آقا جان زیاد وقت شما رو نمیگیرم نامر رو با ذکر خاطرهی به پایان میبرم و منتظر پاسخ شما و زیارت خط مبارکتون هستم سید به اینجای نامه که رسید مکسی کرد و بعد ادامه نامر رو خوند من بعد از ورود به نیویورک تو دانشگاه بزرگ این شهر و رشته مهندسی ساختمان نام نویسی کردم همون رشتهی که بهش علاقه داشتم و شما به ادامه تحصیل در اون تشفیق کردین اما خاطرهی که میخوام براتون بگم اینه دو هفته قبل امتحانات سالیانه دانشگاه بود اون روز عصر همه دانشجوها به محل امتحان اومده بودن البته امتحان به صورت فردی بود حیط ممتحنه توی ایکی از اتاقای کنار محل برگزاری امتحان مستخر شدن دانشجوها تک تک برای امتحان به اونجا میرفتن سوالات شفاهی و مددی امتحان هر دانشجو حدود ده دقیقه بود من در فهرست جزو آخرین ها بودم غیر از من دانشجوی مسلمان دیگه ای هم تو دانشگاه بود اون لبنانی و اهل ترابلوس بود اون روز من نماز زهر رو تو خونه خونده بودم محل برگزاری امتحان کم کم خلبت شد اما هنوز نوبت من و دوستم نرسیده بود بلند شدم و از پنجه در امتحان بودم پنجره به بیرون نگاه کردم آفتاب داشت قروب میکرد به یاد نماز عصر افتادم به سمت در خروجی رفتم دوستم گفت کجا میری؟ گفتم میرم نماز بخونم دوستم گفت چیزی نمونده که نوبت ما بشه گفتم وقت نماز میگذره دوستم گفت امتحانم وقتش میگذره و برای جلسه خصوصی نمیذرن گفتم هرچه باداباده من از تکلیف دینی خودم سرف نظر نمی کنم و از محل امتحان بیرون رفتم و خودمو به محبتی بزرگ دانشگاه رسوندم بزرگ گرفتم و تو جای خلوتی زیر درختا مشغول نماز شدم وقتی برگشتم به جز دوست لبنانیم هیچ دانشجوی نبود اون منو که دید با خوشحالی به سمتم اومد و گفت باورت نمیشه حیط ممتحنه میخواست برات قیبت رد کنه گفتم رفتی نماز بخونی میدونی چی گفتن؟ گفتن چون این دانشجو در انجام وظیفه دینیش جدیه روا نیست براش قیبت رد کنیم حالا هم برات جلسه خصوصی گذاشتن زود باش برو از این مدرسه دیدنی برات سید محسن امین نامه رو که خوند اونو تو پاکت گذاشت بعد در حالی که عشق تو چشماش هلقه زده بود زیر لب گفت الحمدلله بچه های مدرسه علویه مقید به ادای فرایض دینی هستن حتی تو بلاد قربت بچه های مدرسه علویه مقید به ادای فرایض دینی هستن بچه هایی که اگه تو دریا بندازیشون بچه هایی که اگه تو دریا بندازیشون دامنشون تر نمیشه دامنشون تر نمیشه دامنشون تر نمیشه دامنشون تر نمیشه داستان عرجمند داستان فقط برای خدا رو هم شنیدین امیدوارم از دو داستان ماه در کشتی و فقط برای خدا که این هفته براتون تعریف کردم بهره کافی برده باشین شما خوبان رو تا هفته و داستانی دیگه به خدای یگانه میسپرم خدا نگهدار سربلند باشین موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی کمالی نصوب است خیش را در خیش پیدا کن کمالی نصوب است سنگ دل را سرمه کن در آسیای رنج و درم سنگ دل را سرمه کن در آسیای رنج و درم دیده را زین سرمه بینا کن بینا کن کمالی نصوب است کمالی نصوب است سنگ دل را سرمه کن در درون اهل دل جا کن در درون اهل دل جا کن کمالی نصوب است پند من بشنو به جز با نفس شومه بطرشت با همم عالم مدارا کن کمالی نصوب است با همه طول جمله کن کمالی نصوب است چون به دست خوِّشتان guitar بستی پو پای خویشتان هم به دست خویشتان باکن ت ت ت هم به دست خویشت أن باکن اک سنر بانperson موسیقی توس را سرمه چشمان ملائک کردند این چونین است خراسام شما مشهور است السلام علیک یا عبل حسن یا علی ابن موسر رزد مرپزا در ایام پایانی ماه سفر و ازای آل الله با رادیو معارف از مشهد و رضا همراه باشید