از دشم عباس و عبا عبدالله آماز تیرهای دشم و تیر باران پکرش باویلا کنار قبر مادرش باویلا خدایا خدایا به قربت من در زمین بنگر خدایا به قربت من در زمین بنگر از درک محزر پرخیر رسولت محروم منده این دلهای من در اتش یک قطر از زلال حیات بخش نگاهش خوشگیده است و دست هامان سالها از دامان پرمهرش فاصله گرفته است خدایا خدایا به هرمان من بنگر و نسیم حضور آخرین گل بوستان ولایتش را به تسلای من بفرست خداونده تو آلم پیدا و نهانی خداونده ظهور معود و منجی بشریت را حضرت مهدی محروم منده این درسته ایمانی محروم منده ایمانی در درسته ایمانی با خیالت زنده هستم در هوایت بی فرارم خیر بردر منده چشمم ای گل من ای بهارم در دعایم روز و شبه نام تو گویرمم موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی در دویم روز و شبا نام تو موسیقی گویم گلستان نشانم موسیقی موسیقی در تب و تابم تابیایی در بره من ای تو چون بارم قطره آبم قطره ای تنها سرد و بیتابم کشمه اشکن روب پایانم موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجه هم موسیقی اللهم عجل ولی کل فرهج دوستان شنونده ساعت 18 و 5 دقیقه هست و در این لحظه داستان هفته داستانهای ماه در کشتی و فقط برای خدا به مدت حدود انسی دقیقه تقدیمتون میشه بعدش هم 18 و 40 لقیقه خانه دوست ویژه برنامه اعزان مغرب به افق شهر مقدس قوم رو خواهیم شنید قروب آفتاب 18 و جلو 6 دقیقه اعزان مغرب ساعت 19 و 4 دقیقه خواهد بود در شهر مقدس قوم اما داستان هفته تقدیم شما شنوندگان نازنید داستان هفته یارم یاریم یاریم یاریم به نام خداگی بزرگ همراهان گرامی سلام من علی فرهناک توفیق دارم به اتفاق حسن توکلیزاده سردبیر تحیی کننده و نویسنده داستان هفته و مهدی سلیمی صدا بردار در خدمت شما عزیزان باشم برای این هفته دو داستان انتخاب شده به نامهای ماه در کشتی و فقط برای خدا این داستان هفته داستان هفته تو بندر اسکندریه مصر تنین انداخته بود آخرین روزهای سال هزار و نه سد و چهل و هشت ميلادی بود کشتی بزرگ مسافر بری کنار بندر لنگر انداخته بود و مسافرها یکی یکی قدم تو کشتی میذاشتن تا راهی امریکا بشن سید قطب آخرین مسافری بود که چمدون به دست قدم به عرشه کشتی گذاشت کمی بعد صدای سوت کشتی تو فضا پیچید مسافرها رو عرشه ایستاده بودن تا حرکت کشتی و جدا شدنش از بندر اسکندریه رو تماشا کنن بدرق کننده ها هم تو اسکله جم شده بودن کشتی آروم آروم از بندر فاصله گرفت و به راه افتاد کشتی آب و میشه کافت و پیش میرفت بندر اسکندریه پیچه چشم مسافرها لحظه به لحظه کچیک و کچیکتر میشود مسافرها کم کم از عرشه دل کندن و به اتاقشون رفتن اما سید قطب نرفت روی عرشه موند و محوه دریای محوه دریایی با عظمت شد خرشی دارو ماروم تو دل دریای مدیترانه فرو رفت قروب دریا زیبا و شگفتنگیز بود سید همینطور که به آبهای مواج نگاه میکرد با خودش گفت تسخیر دریا برای انسانها و امکان حرکت کشتیها روی آب یکی از ه درمتهای بزرگ خداونده از اینجا بهتر میشه بزرگی دریا و عظمت خداوند رو حس کرد کشتی مسافرها رو سوار بر دوش خودش گرفته بود و مثل نقطهی کچیک تو دل دریای پهناور پیش میرفت همواج دریا متلاتم بود و اطراف کشتی مسافربری کشتی های دیگه ای در حرکت بودن سید قطب در حالی که داشت به قروب سهرنگیز دریا نگاه میکرد زیر لب گفت حقیقتن که جز قدرت خدا و لطف و انایتش و جز قانون طبیعی مقررش که این کشتی رو تو سینه امواج خروشان و هلنا کمل میکنه هیچ آمل دیگه ای نمیتونه در کار باشه سید قطب همینطور به امواج خروشان آب نگاه میکرد و تو فکر بود حالا ادهه دیگه ای از مسافرا هم روی عرشه برگشته و مهوه دریا و امواج خروشان اون چوده بودن هبا کم کم داشت تاریک میشد با تاریک شدن همینطور که دریا بودن هبا مسافرانی که روی عرشه بودن به اتاقاشون رفتن سید قطب هنوزی استاده بود با دیدن این پدیده های شگفت ایمان و اتمینانش به خداوند بیشتر شده بود کشتی خیلی نرم روی امواج پیش میرفت تون لحظه های روحانی و شاعرانه سید حسحال امواج خروشان بودن هجیبی پیدا کرده بود باز تو فکر رفت و با خودش گفت واقعا الان برای چی دارم میرم امریکا؟ آیا دارم میرم که مثل اعظامهای عادی به خواب و خور اکتفا کنم یا این که اسلام رو تبلیغ کنم؟ سید با این فکر چمدونش رو برداشت و به اتاقش رفت تصمیمش رو گرفته بودن میخواست دو سالی که توی امریکا میموند اسلام رو تبلیغ کنه قدم که تو اتاق گذاشت چمدون و گوشهی گذاشت اتاق ساده بود با تختی کچیک و پنجرهی دایرهی شکل که از پشت شیشه زخیم اون میشد دریا رو دید کنار تخت کماده چوبی بود و آینهی که به دیوار زده بود با شنیدن صدا سید بلند شد و به سمت در رفت دستگیره رو گرفت و سمت خودش کشید در که باز شد سید سر جا خوشگیزد فکر کرد خواب میبینه سهرموندیده لحنهی که میدید براش باور کردنی نبود زن جوانی با چهری زیبا و قدقامتی بلند روبروش ایستاده بود از لحن صداش معلوم بود که مسته زن از سید میخواست که اون شب و مهمونش باشه سید وقتی درخواست زنو شنید تو چارچوب در ایستاد و قاطع گفت ازر میخوام اتاق فقط یه تخت داره اونم یه نفر است زن تلاش میکرد قدم تو اتاق بذاره سید قطب در مقابل تلاش زن برای ورود اجباری مجبور شد در اتاق و بروش فشار بده بر اثر این فشار زن جوان رو کف چوبی راه رو افتاد کمی بعد بلند شد و افتان و خیزان برگشت به اتاقش سید قطب صدای افتادن و رفتنشو شنید در رو قفل کرد و برگشت و رو تخت نشست بعد دستاشو رو صورتش گذاشت و شونهاش لرزید میخواست تو قربت به اسلام پای بند باشه و خدا چه زود با زنی زیبا امتحانش کرده بود تا ببینه به عهدش پای بنده یا حرفش لقلقه ی زبونشه سید به سجده رفت و خدا رو شکر کرد که از این امتحان سربلند بیرون وده سبه روز بعد سید قطب به عرشه کشتی رفت نسیم میوزید و روح و جسم و نوازش میکرد جمعه بود و سید خودشو سرشار از نیروی ایمان میدید مبلغی مسیحی اده از مسلمونا رو دور خودش جمع کرده و مشخول تبلیغیه بوده اده از مسلمونا رو دور خودش داشت و سلام کرد ناخدا همینطور که سکان کشتی تو دستش بود گفت بله آقا کاری داشتین؟ سید قطب گفت اگه اجازه بدین میخوام رو عرشه کشتی برای مسلمونا نماز جمعه بخونم ناخدا گفت ایرادی نداره آقا هرکس در انجام دادن فرایز دینیش آزاده شما هم مثل بقیه آزادین فکر نمی کنم برای اقامه یه عمر دینی نیازی به اجازه من باشه سید قطب از ناخدا تشکر کرد و به سمت جمعی رفت که اطراف کشیش مسیحی جمع شده بودن همه مسلمان بودن سید به اونا گفت که میخواد نماز جمعه رو رو عرشه کشتی بخونه همه قبول کردن وضوع گرفتن و صفحه نماز رو عرشه کشتی تشکیل شد سحنه باشکوهی شده بود مسافرهای دیگه که این سحنه رو به قصد تفریح میدیدن تعجب کرده بودن سید قطب جلو استاد و مشغول خوندن خطبه شد بعد از خطبه ها و نماز زنی جلو رفت و به سید گفت من مسیحیم و اهل یوگسلاوی سخنرانی و قرآن خوندن شما منو خیلی تحت تحصیل خرار داد سید گفت آموزه های دینی ما همش جذاب و اثر گذاره هر کس دل به این دین و آین بده خدا هدایتش میکنه زن مسیحی کنار عرشه کشتی ایستاد و به آبهای خروشه زن مسیحی کنار عرشه کشتی ایستاد و به آبهای خروشه زن مسیحی کنار عرشه کشتی ایستاد و زن مسیحی کنار عرشه کشتی ایستاد و عبور از تنگه جبل و تارق وارد اوگیانوس اطلاس میشد تا به امریکا بره و اسلامون ترویج کنه حالا شب از راه رسیده بود شبی آروم و محتابی نسیمی و زید و ماه عرشه کشتی رو پر از نور کرده بود حس خوبی وجود سید و پر کرده بود حس خوبی وجود سید و پر کرده بود حس خوبی وجود سید و پر کرده بود حس خوبی وجود سید و پر کرده بود حس خوبی وجود سید و پر کرده بود حس خوبی وجود سید و پر کرده بود حس خوبی وجود سید و پر کرده بود حس خوبی وجود سید و پر کرده بود حس خوبی وجود سید و پر کرده بود حس خوبی وجود سید و پر کرده بود حس خوبی وجود سید و پر کرده بود حس خوبی وجود سید و پر کرده بود حس خوبی وجود سید و پر کرده بود حس خوبی وجود سید و پر کرده بود حس خوبی وجود سید و پر کرده بود حس خوبی وجود سید و پر کرده بود حس خوبی وجود سید و پر کرده بود حس خوبی وجود سید و پر کرده بود حس خوبی وجود سید و پر کرده بود حس خوبی وجود سید و پر کرده بود حس خوبی وجود سید و پر کرده بود حس خوبی وجود سید و پر کرده بود