خیلی هم بهشون گفتن آقا معاویه بجنگید فرمود نه به احترام برادرم من این همین سولنامه رو رعایت میکنم خب چار سد و هشتاد درهمم عبدالله جعفر داد این دیگه از اون دیه بالاتر رفت دیهش هزار تا نیاز بود رفت بالاتر اومد پیش همین آقایی که دم مسجد نشسته بود گفت خوب جایی ما رو معرفی کردی یا دست درد نکنه گفت من که بهت گفتم حالا عبارتش اینه گفت هاولا الفتیه فتمو علیل اینها جوانمردند اینها از شیر علم و از شیر کرامت نوشیدند معلومه دیگه مادر امام حسن امام حسن اون کسیه که نانشو به یتیم و مسکین و اسیر داد خودش به آب افتار کرد لباس عروسیشو داد خوب اینا درسه برای ما آقایون من روایت دیدم امام مشتبه قرض میکرد قرض میکرد بعد به فقره میداد میامد چیزی بخرد چانه میزد چون اون زمان بازارها مثل الان نبوده مثلا یه هم گفتن آقا یه کاروان تجاری از شام اومده جنسو برده تقریبا حالت مثلا دو روز سه روز ده روز میمدن توی مدینه کاله هاشونو پخش میکرده که سوره جمعه هم داره دیگه و ازاره او تجارتن او لحوانن فزو علیه مردم میرفتن خرید میکردن آقا میرفت تو این بازار موقعتی که میومدن طرف میگه من دیدم آقا هی داره چانه میزنه میشه مثلا پنج تا از این بدی شیش تعجب کردن که مام حسن چرا چانه میزنه بعد اومد این طرف دیدم همه رو داد به فقره فرمود من اگر چانه میزنم برای اینکه میخوام بیشتر چیزگیر فقیر بیاد مثل که شما رفتیم مثلا سه تا یخچال برای عروس بخری هیچونه میزنی میگی ببین بلکه میشه چار تا بده بلکه میشه پنج تا بده برای خودت که نمیزنی نه فقط امام حسن نسبت به فقره اینم قابل توجه عزیزانی که ماملتون تو بستگانتون اولویت با بستگانه دیگه اول ببینید خاله ای امه ای اموی دایی اگر فقیر دارید یه وقت فقیرم که میگم نه الان اون شب مهداش باشه گایی بچش دانشگاه میخواد بره هزینه میخواد گایی دختر میخواد شوهر بده گایی دو سال دچش اقبسته هست اینا ها به ما چیز یاد میده این داستان رو خوب دقت کنید خیلی عجیبه این داستان من اینو برای شما حرس کنم و بعد یه نکتهی میخوام بگم یه ادهی رفتن حج آدمی که حج میره که فقیر نیست که حاجی باید پولدار باشه اصلا حج مال آدمی که پولداره توانمنده یه ادهی رفتن حج مثل الان که ما میریم حج برمیگردیم میرمیم مدینه زیارت قبر پیانبر و ایمه اون زمانم رسم بود از حج شیعه ها میگشتن میمدن مدینه امامشون رو زیارت میکرده روایتم داریم که تمام حج با زیارت امامه اینا رسم بود یه گروهی رفتن حج سروتمند از حج برگشتن و اومدن مدینه و رفتن منزل امام حسن مشتبه عرض ارادت کنن عرض سلام کنن آقا رو زیارت کنن نشستن خدمت آقا و با آقا صحبت کردن وقتی بلند شدن از دربیان بیرون امام به تک تک اینا چار ست درهم پول داد امام حسن میدونید خب هم موقوفات پدرش پیشش بوده حضرت علی باغ زیاد داشت این باغا به ایشون رسیده بود خود حضرت زهرا غیر از فدک فدکو خب گرفتن اما حضرت زهرا هفتا باغ داشت که پیغمبر سال هفتم به ایشون بخشیده بود اینا درامت داشت امام حسن حسن کریم اهل بیته وقتی پول داد دست اینا یعنی مثلا همیانی کیسهی من عبارتو بخونم اینا رو کردن به امام حسن گفتن یبن رسول الله اینا اقنیه ما پول داریم ما نیاز نداریم وعظمون خوبه و لیسه بناهاجه ما نیازی به کمک نداریم اما شما محبت کردید ما هدیه دادید فیلنیه بدای این آقابشم ببینید چی فرمود فرمود هدیه منو رد نکنید من دوست ندارم کسی از تو خونم دست خالی بره حالا کار ندارم شما پول دارید یا فقیرید من دوست ندارم کسی از تو خونم دست خالی بره بذارید این روش من آدت من ترک نشه تو زیارت جامعه هم میگیدید دیگه میگید آدت و کمول احسان وقتی کسی آدتش احسان شد به غنی هم کمک میکنه اینطور نیست که به فقیر کمک کنه و من یه چیز بالاتر به شما بگم از امام حسن با یه حدیث و اون اینه که شما یه وقت میتونی بار از دوش یکی برداریم آقا یکی اون وقت پیش شما میگه گرفتارم میتونی یه وام برا من بنویسیم میگی بله من میتونم میتونی یه قرض من بدیم میگی بله میتونم یه وقت میبینی نه این مراجعه کنندهیه به شما کارش دست شما نیست شما اعتبار وام نداری شما قرض نمیتونی بدی شما از می کنم که نمیتونید مشکلشو حل کنی ولی یکیو میشناسی اینو خوب دقت کنید چی میگم یکیو میشناسی که میتونه مشکل اینو حل کنید یه نامه مینویسی یا بهش آدرس میدین من شنیدم نماینده فلان شهر پنجاتا اعتبار وام از دولت گرفتیم شنیدم فلان بانک پنجاتا غرضالحسنه قراره بده برو اونجا اسم منو بیار مثلا یه چیزی بشید آقایان حدیث داریم ادال و علال خیر کفائله کسی مردمو به کار خیر راه نمایی کنه مثل خودش اون کارو انجام داره یعنی فرض کنید میاد میگه آقای شما من یه پسر خوب دارم شما دختر داریم میگی نه ولی من میدونم فلانی دختر خوبی داره برو خاستداریش مثل اینکه شما دختر خودتو بهش دادید سوابشو میبرید دقیقه ای چی میشه حالا یه نمونه بگم یعنی دوتا نمونه براتون بگم یه بند خدای اومد پیش امام حسن حالا اون روز امام حسن چیزی پیشش نبود پیش میاد یه گاهی برای پیغمبرم پیش امام حسن بیش امام حسن بیش امام حسن آقا فرماندن من چیزی پیشم نیست ولی یه چیزی به دیاد میدم خلیفه یعنی حاکم مدینه فرماندار مدینه دخترش از دنیا رفته خیری به هم ریده ناراهته برو پیشش من یه متن تسلیت به دیاد میدم این متنو بهش بگو دیدی بعضی ها چقدر تسلیت های قشنگ می نویسن تبریک قشنگ می نویسن یه جمله های تأثیر گذاری من حالا اون جمله رو نوشتم اینجا دیگه بگم طول می کشه آقا بهش فرمود برو پیش فرماندار مدینه که داغ دختر دیده این تسلیتو بهش بگو الحمدلله لذیر سترها به جلوسه که علا قبرها حالا معناش چیه باید کاری ندارم باشه یه وقت دیگه ولی متن قشنگیه گفت چشم آقا رفت پیش فرماندارو سلام کرد و دیشون خیلی ناراحته یکی یکی مردم این میان گریه می کنن ناله می کنن ایشون این متن تسلیتو که امام حسن بهش یاد داده بود گفت فرمانداری نگاهی کرد گفت عجب حرفی زدی آروم کردی ما رو خیلی قشنگه این حرف حسن آبی که رو آتیش بریزید چی بهت یاد داده اینو گفت آقا راستش ما رفتیم خدمت امام حسن ما که از این حرفا بلد نیستیم بزنیم ایشون به من یاد داده یکیسه از اون حالا صد دینار چقدر نمی دونم چقدر بوده کمکش ببین آقا راه نماییش کرد یه وقتی خود امام حسن در حال تواف بود در مسجد در حال اعتکاف در مسجد الحرام آقا عزیزان می دونید که اعتکاف یه عمل بزرگیه کسی که معتکفه نمیتونه از مسجد بیاد بیرون یه بند خدای اومد در مسجد الحرام گفت آقا آقا آقا هم چه کار داریم گفت یک کسی پولی از ما میخواد ما هم نداریم بهش بدیم میگه باید بدیم به هیچ وجه محلت نمیده محلت نمیده من قابل توجه کسایی که سابخونن خونه دارن راه بیایید با مستجر من میدونم شما خونت میارزه میدونم شما خرج داره خونه بلاخره مستجر که بیرون بره معادل همون باید خرج اما بلاخره این بند خدا نمیتونه پنجاملن و دیویس ملیون کنه از کجا بیاره الان بعضی از سابخونه ها سد درصد دیویس درصد روی اجاره ها گذاشت خدا با شما راه میاد راه بیاد خدا با تون راه میاد رحم کنید خدا به شما رحم میکن خدا دو قرآن میفرماید نمیخوای خدا به شما رحم کنه به مردم رحم کن نمیخوای خدا شما رو ببخشه به مردم ببخش قولن میسورا آسون بگیر سخت نگیر خدا از یه جایدگی به شما لطف میکنه اینو میگم که سابخونه ها نراحت نشن میدونم حق داری اما اینم مستجر از کجا بیاره هشتو من دهتو من دوازدهتو من یه حقوقی میگیره شما یه مرتبه میگی اگه این اجاره باید بشه دو برابر این رحم باید بشه سه برابر نمیتونن واقعا بعضی ها توان ندارن گفت آقا این طلبکار ما رو ول نمی کنه اگه شما بیایی بهش بگی شاید کتابیاد آقا امام اصن معتکف بود کفشش رو برداشت و دنبال این آقا رفت کارش رو انداخت اون آقا قبول کرد آقا امام اصن تا اینجا اومده من قبول میکنم وقتی برگشت ابن عباس اومد جلو گفت آقا شما معتکف بودی معتکف نمیتونه از مسجد بیرون بره البته من اگه جا ابن عباس بودم این سآل رو نمی کردم برای اینکه امام اصن خودش حجت خداست بلده میدونه حکمش چیه نمیخواد تو سآل کنی ولی خب والا پرسید اشکال نداره پرسشگری اشکال نداره آقا فرمودن یبن عباس من میدونستم معتکفم معتکفم نباید بره بیرون اما از جدم رسول خدا حضرت محمد صلی اللہ علیه و آله شنیدم فرمودن رفع نیاز مردم از یک ماه اعتکاف بلاتره حالا من دو رو اعتکاف یک ماه اعتکاف تو بعضی روایات داریم از دو هزار رکعت نماز مستحبی چقدر وقت میگیره دو هزار رکعت ؟ لذا اولین نکته که من میخواستم خدمت شما عرض کنم همه ی عزیزان کارو گردنه هم نندازیم بگیر به تو داره میگه اون میگه به شما داره میگه نه به همه دارم میگم به خودمم میگم هر کسی در میزانی که توان داره من همیشه عرض کردم عمی جماعات مسجد نباید نماز بخونن برن باید مسجد یک ساعت قبل یک ساعت بعد عمی جمعه خطیب جمعه نماز بخانه بره من دیدم تو بعضی از شهرها میز خدمت میذارن بعد نماز جمعه آقایی یه هفته اعلام میکنن مثلا قوه قضاییه یه هفته بهزیستی یه هفته اداره کار آقا تا سه چهاره هم نماز جمعهشو لغدر میشه این بابا با این مدیر کل کار داره اونجا پیداش میکنه نماز جمعه غیر از نماز باید امام جمعه باید مسئولین اون شهر آقا شهردار هر شهری هر شب یه مسجد تو شهر داره چه اشکال داره شما میخونید نمازتو بخونید امشب اعلام کنن این محل شهردار منطقه فلان اومده بعدشم یک ساعت میشینه به خدا از نماز مستحبی بالاتره از تواف بالاتره از اعتکاف بالاتره روایت اینو میگه یسارعون فل خیرات این زندگی امام حسن مشتبه علیه السلام بود من یه جمله از اشون بگم وقت منم سه چار دقیقه بیشتر نمونده از امام حسن مشتبه پرسیدن سیاست یعنی چی دین ما دین سیاسیه دیگه اگر کسی بگه دین ما سیاسی نیست دین رو نشناخته پیغمبر حکومت تشکیل داده عمیر علمان حکومت تشکیل داده نامه به مالک اشتر نوشته پیغمبر نامه به سران دنیا نوشته سیاست یعنی چی یعنی همین این این روایته سعله شخصون انرعیهی فسیاسه یه نفر از امام حسن مشتبه فرمود به نظر شما سیاست یعنی چی آقایان مسئولین بیشتر اینو دقت کنن دولت مرده دقت کنن سیاسیون احزاب گروه ها آقا فرمودن سیاست سه چیزه هر کسی این ستار را رعایت کرد این سیاست ما داره و الا نه فرمود هیه این سیاست ما داره این سیاست ما داره انترعا حقوق الله و حقوق الاحیاء و حقوق الاموات سیاست مدار کسیه که ستا حق رعایت کن یک حق خدا دو حق زنده ها سه حق مرده ها بعد البته من دیگه وقت نیست بخونم شما تو فضای مجازی هم بزنین حدیث میاد که سیاست از نظر امام حسن مشتبه چیه بعد توضیح دار فرمود حق خدا اینه که وقت نیست بخونم واجبات رو انجام بده هیچ مسئولی حق نداره به اسم مسئولیت یا اداره یک مجموعه واجبات مردم رو تحتیل کنه نه نماز روزه حج اینها باید بله مگر ضرورتی باشه حالا تو حج یه بحث دیگریست ولی یک سیاست مدار کسیه که اهمیت بده به حقوق خدا دروغ نگه خیانت نکنه اختلاس نکنه این اول بعد حقوق زندگان مردم حقوق دارن همسایه حقوق داره شهرون حقوق داره بعد حقوق مرده ها مرده ها مرده ها حقوق دارن حالا من فخصت ندارم بخونم این ستارو براتون امام اصن برمید سیاست رعایت ستا حقه حق خدا حق مردم زنده ها و حق عموات به هر حال شهادت ایشون ستا روایت داره آخر سفر بیست و هشت سفر هفتم سفر ولی روایت آخر سفر سندش محکم تره گرچه هفتم سفرم بعضی ها مثل شهید مثل کف امی نقل کردن اونچه که مسلمه امام مشتبه تو همین ماه سفر مسموم شده و به شهادت رسیده در چلو هشت سالگی در حالی که بیشتر بچه هاشم سقیر بودن ایشون یه پسر بزرگی داره به نام زید اون بزرگ بوده و اون پسر عمر طولانی هم کرده ست سال تقریبا عمر کرد بیشتر سیدای حسنی هم از نسل همین زیدن از جمله حضرت عبدالعظیم حسنی که در شهر ریه ایشون از نسل زیده پسر امام حسن ولی بقیه بچه هایشون کچیک بودن عبدالله حسن شیرخاره بوده قاسم ابن حسن سه سالش بوده باجدری نسل بودن بدهشون دخترون سقیر بودن درمیان این بچه های کچک ایشون در چلو هش سالگی به شهادت رسید لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم اللهم صلی علی محمد و عالی محمد عجیل فرج عالی محمد اللهم صلی علی محمد و عالی محمد محمد شهدی مانی کن شهدی که دفعه بود محمد و آل محمد و عجل فرج آل محمد روایت کتاب بر اساس کتاب کهکشان نیستی نوشته محمد حادی اسفهانی نوشته محمد حادی اسفهانی نوشته محمد حادی اسفهانی نوشته محمد حادی اسفهانی نوشته محمد حادی اسفهانی نوشته محمد حادی اسفهانی نوشته محمد حادی اسفهانی نوشته محمد حادی اسفهانی نوشته محمد حادی اسفهانی نوشته محمد حادی اسفهانی نوشته محمد حادی اسفهانی نوشته محمد حادی اسفهانی نوشته محمد حادی اسفهانی نوشته محمد حادی اسفهانی دست گذشتی چرا مهمی توی شیligaسیم گفت دندر این وقت؟ نوشته محمد حادی اسفهانی نوشته محمد حادی اسفهانی نوشته محمد حادی اسفهانی بازی بازی کنه من بلد هم شعر بخونم رخصت هست بخونم هاچه تو بخون ما هم سرزه چه میزنیم آخون ملاحوسین قولی صداشو صاف کرد و با زرباهنگ خاصی اشعار ناغوسیه منصوب به حضرت علی رو براشون خون ترکیب زرباهنگ اون شعر با نفس الهی ملاحوسین قولی اثری به جان جوانای اگیاش گذاشت که دست از سازدن کشیدن و صدای حیخه غریهشون بلند شد صدای آهو ناله سخف قهوه خونه رو به لرزه انداخته بود قغنوس توبه از خاکستر جانهای جوانا سر بیرون آورده و زیر و روشون کرده بود آخون ملاحوسین قولی به تک تک جوانا نگاه کرد و از قهوه خونه بیرون رفت شاگردانش هم بیرون رفتن هنوز صدای گریه و ناله از قهوه خونه بلند بود صدای گریه و ناله جوانایی که با دست ولی الهی و با چند خدشهر منصوب به حضرت علی متحبل شده بودن حالا چند سال از اون ماجره گذشته و آخون ملاحوسین قولی در بستر بیماری افتاده بود و شاگردش سید احمد کربلایی خاطرات گذشته رو در ذهنش مرور می کرد سید احمد و عده ای از شاگردان آخون در بیرونی خونه نشسته و منتظر خبری از اندرونی بودن هرکس اون استبود اومده بود سید احمد کربلایی شیخ محمد بهاری سید سعید حبوبی عری زاهد غمی سید حسن صدردین آملی میرزا جواد ملکی تبریزی میرزا حسن ناینی سید محسن امین و عملا محمد کازم خراسانی همه منتظر بودن تا خبر خوشی از حال آخون ملاحوسین قولی همه دانی بشنرن کمی که گذشت خادم آخون بیرون اومد و گفت شیخ محمد کجاست آقا اونو طلب کردن شیخ محمد بهاری با تومنینه و چاباکی همیشگی بلند شد طلبه یه حدودن چهل و شش ساله بود شیخ محمد قدم توی اندرونی گذاشت کمی که گذشت خادم دوباره بیرون اومد و گفت آقا سید احمد کربلایی و میرزا جواد ملکی رو طلبیدن میرزا جواد ملکی تبریزی سرش رو پایین انداخته و غقف فکر بود وقتی خادم اون و سید احمد کربلایی رو صدا زد میرزا جواد رو کرد به سید احمد و اشاره کرد بلند بشه سید احمد عباش رو جمع کرد و همراه میرزا جواد واردن درونی شد آخون ملاحوسنگولی همدانی شیخ محمد بهاری رو وسیع خودش کرده بود کمی که گذاشت سید احمد کربلایی و میرزا جواد ملکی تبریزی وارد شدن آخون سر کرد از جا بلند بشه و بشینه میرزا جواد بلند شد و به آخون کمک کرد بنشینه آخون سرش رو پایین انداخت و در سکوتی امیر فرو رفت سید احمد و میرزا جواد به شیخ محمد بهاری نگاه میکردن کمی که گذاشت آخون ملاحوسنگولی سرش رو بلند کرد و گفت نه میخوام قضای خدا حافظی رو بخوانم با شنیدن این حرف قم به چهره سید احمد شیخ محمد و میرزا جواد نشست سید احمد گفت آقا سرتون سلامت انشالله مزاجتون تدیل میشه و سایی پرخیرتون سالها رو سر ما و شاگردانتون مستدامه چه کنم سید احمد از اون طرف میخان و منم میکشن عمر در اختیار من نیست فرصت کده میرزا جواد در حالی که به آخون ملاحوسنگولی نگاه میکرد آروم عشق میریخ آخون رو کرد به اون و گفت میرزا جواد آینده ای درخشان در پیش رو داری گریه نکن عشقات نگهدار برای اون سهرهای پرسوسی که در پیش داری آخون هزنگولی دستش روی سینش گذاشت و ادامه داد من با شما هستم این بدنه که کنار بذارم قوت روحم به طور کامل معتوف به آلم ملاکوت میشه این بدنه که کنار بذارم بعد از مرگ دست تصرف برای یاری شما بیشتر از حال هست الان گرفتار تدبیر این بدن هستم وقتی رحم کنه آزاد میشم پر میکشم و تا وقت ملخش شدن شما به آلم بعد با شما هستم آخون ملاحوسنگولی تک صرفه کرد و باز در سکوتی امیق پرو رفت کمی که گذشت آخون دوباره سر بلند کرد و گفت خدا در جات سیده این شیخ مرتزای انساری رو با دستورهاش به آتش کشید و من رو هم از عشق بی بهر نزاشت من هم به اراده و مشیط حق تعالی این عشق به هر یک از شاگردانم به اندازه بسشان دادم هر کدام از شاگردانم دادم از اونها که به این راه ملتزم بودن به آسمانهای از ادراکات توحیدی میرسن اما این راه و این طریقت همیشه باید گنار تعبد محض به فقه اهل بیت و شریعت باشه آخون ملاحوسنگولی دوباره سرشو پایین انداخت و ساکت شد میرزا جواد با احترام گفت جناب آخون ملاحوسنگولی جواب نداد و همچنان ساکت بود میرزا هم ساکت شد و منتظر مندتاییم کمی که گذشت آخون ملاحوسنگولی همدانی سرشو بلند کرد و گفت شیخ جواد یادت میاد اولین روزی که آمدیم مدلس ما چه اتفاقی افتاد؟ بله جناب آخون خوب یادمه بله خود دبدبه و کبکبهی داشتی از ملکی های تبریز بودی مشتهد بودی و مرید داشتی آمده بودی و میخواستی من تعییده کنم اما مگر میشه کسیده که هنوز من داره تعیید کرد میرزا جواد سرشو پایین انداخت و تو فکر رفت لازم دیدم بایی که مشتهد و سروتمند و اهل فضل و کمال بودی تو جم دستور بدم برام قلیان آمده کنی تا این خود خیالیی که برای خودت ساخته بودی در وجودت بشکنم چی کار باید میکردم؟ چی کار باید میکردم؟ هر آدمی بودی داره و کسی باید اونو بشکنه اگه این بود شکست نشه هر ذکری بگه و هر عبادتی بکنه این بود و این من متورم در میشه چهارده سال سبر و تلاش کردی میرزا خود و باقی منده های خودت شکستی انوزم راه مجاهدت در تو ادامه داره اما بدان آخون ملاسنگاه بلی مکسی کرد و بعد ادامه داد بدان که به دست تو کتاب های از حقیقت طریق معرفت و نفس و لوازم اون بر صفحات تاریخ نوشته میشه و مردمان زیادی از گوشه و کنار جهان کتاب های تو رو میخونن و دریچه های وسال و قلم تو بروشان باز میشه میرزا سرابا گوش شده بود و حرفای آخون ملاسنگاه همه دانی رو میشنید آخون رو کرد به شیخ محمد بحاری و گفت اما تو شیخ محمد همونطور که پیش از حضور سید و میرزا جواد گفتم تو رو وسیع امور سلوکی خودم قرار میدم و دلائل مختلف