مطرح نکردم جواب سالهای نگفته من که پیش خودم هنوز محفوظه امام فاسخ داده فرمود این جواب سالها باز کردم دیدم همه سالها رو امام جواب دده این حسن ابن علی وشا برگشت اومد معتقد شد به امام هشتم ولی خیلی ها مثل علی ابن عبی همزه بطاینی مثل خیلی دیگه موندن رو امام هفتم امامت امام هشتم رو قبول نکردم اما این حسن خدا بهش توفیق داد برگشت اومد و انسان شریفی هم هست از بزرگان اصحاب روایت ماست یعنی توی سند حسن ابن علی وشا اگر باشه و سندهای قبلش هم درست باشه حسن ابن علی وشا جز وجوه تا افاست یعنی جز به کسانیست که بهش میشه اعتماد کرد من از همینجا استفاده بکنم چون نمیخوام زیاد صحبت بکنم ببینید من و شما معتقدیم به امامتش ما اهل وقف نیستیم ما امام قائم مونرم امام قائم میدونیم موسن جعفر نمیدونیم ما شیعه دوازده امامی هستیم ما معتقدیم یکی از صفتها لغبهای خیلی زیبای امام هشتم الکافی للخلقه امام هشتم شاید متجابز از سی تا لغبهای داره شهر تا لغب داره خیلی هاشم معروف نیست این معروف الکافی للخلق یعنی کسی که نیاز خلائق رو کفایت میکنه براورده میکنه همین حدیثی هم که اول خوندم خود امام هشتم فرمود فرمود ازان نزلت بکن شدیده اگر اتفاق بدی براتون افتاد همین کاری که شما میکنید اگر یه اتفاق سختی براتون افتاد فرمود فستعینو بنا بیایی پیش ما چون اینا قدرت دارن اینا آگاهن اینا میدونن یه زیارت امام هشتم گاهی گره هایی رو باز میکنه که اگر همه اغلای آلم هم بشینن قدرت باز کردن این گره رو ندارن فستعینو بنا یه مرجعه یه کهفه یه پناهگاهه علیه رو بشینن مشکل هست شدیده هست سختی هست ناملاعمات هست فرمود بیایی پیش ما فستعینو بنا امروز از امام هشتم بخوا که مشکلاتت رو حل بکنه مشکلات جهان رو حل بکنه مشکلات قزر رو حل بکنه مشکلات مسلمان رو حل بکنه خودشون به ما فرمودن فرمودن اگر نازله شدیدهی بر شما وارد شد به ما پناه بیارید من تو این دقائق پایانی سخنم یه خاطره رو میخوام نقل بکنم با سند نقل میکنم شاید تو فضای مجازی کم و بیش شنیده باشید اما با این روشی که من نقل میکنم بعید میدونم شنیده باشید چون سند عرض میکنم ما یه عالمی داشتیم در سوریه به نام چخ ابراهیم انساری ایشون از شایدان آقای خویی بود و همبحث آیتولا سیستانی همین آیتولا سیستانی که در اراق وجود شریفشون هست و خداوند سلامتشون بداره اینا با هم همبحث بودن شیخ ابراهیم انساری اونم فازل بود اونم اتفاقا رسالم نبشت اواخر امرش یعنی در حد مرجعیت بود ایشون نقل میکنه میگه که من با آقای سیستانی شبهای جمعه از نجف میامدیم کربلا که به درس آیتولا میلاد ملانی شرکت بکنیم آیتولا ملانی توی این سرزمین از دار دنیا رفت خود منده پشترش خیلی نماز خونده بودن آیتولا ملانی رو اما قبل از اینکه آیتولا ملانی به مشهد بیاد در کربلا تدریس داشت درس داشت شاگد آشماندوسین کمپانی بود گو ما برای اینکه اصول و فقه آشماندوسین اسفانی رو آیتولا رو از آهای ملانی بگیریم شبهای جمعه به اتفاق آهای سیستانی می آمدیم هم زیارت کربلا هم پای درس آیتولا ملانی می شست گفت یه روز دوتا تاجر اومدن پیش آیتولا ملانی اینا از مریدای آیتولا ملانی بودن اینا به آهای ملانی گفتن آقا ما هر شب جمعه از تهران بلند می شیم میریم زیارت امام عاشق هر شب جمعه من سوال کردم شما روایت دیدید که مثلا اینقدر ثابت قدمی گفت آقا ما که روایت نیستیم ما تاجریم از ما از دولار حرف بزن از پوند حرف بزن از لیر حرف بزن ما به روایت چه کار داریم ما تاجریم از جنس رو ما صحبت بکن ما روایت چیه گفت چطور اینقدر مقیدید که هر هفته شب جمعه میریم زیارت گفت من یه داستانی دارم اون داستانش اینه گفت من بچم درس کن دانشگاه رفت دکترا گرفت هر کاریش کردم بمونه این قسم ها ده هفتاد ساله پیش هشتاد ساله پیش و هر کاری کردم بمونه گفتن میخوام برم فرنگ میخوام برم غرب گفتم خوب ازدواج بکن برو چون بالاخره آدم که ازدواج میکنه خیلی کنترول میشه دیگه گفتم ازدواج بکن گفت نه من میرم اوجا ازدواج میکنم هرچی بهش اصطلاح کردم قبول نمیکن دیدید دیگه ازدواج خیلی محسر باقر من نمیدونم طرف چلو پنی سالش میگه ازدواج نکردن یکیشون که ازدواج کرده بود میگفت آجی من زود ازدواج کردم گفتم چلو پنی سال پیره مرده دیگه یعنی چی زود ازدواج کردی گفت نه اون موقع آزادتر بودم اینا تههودم ندارن دیگه خب کسی که قبل از ازدواجش آزاده شما فکر میکنی بعد از ازدواج مثلا متعهد میشه آدت کرده به بیبندوبایی میگفت من زود ازدواج کرده گفت به پسرم گفتم همینجا ازدواج بکن گفت نه میخوام برام غرب زود گفت من خیلی دلم شکست بالاخره بچه رو من درست عربیت کردم چلو اینجوری شده نمیفهمم میگه تو این شبهایی که میامدم حرم یه شب مسادف شد با قبار روبی حرم منم بارد بودم درست داشتم و دیدم خودم دارن داخل زریه رو گردگیری و قبار روبایی میکنن من به یکی اشاره کردم این خاکایی که رو قبر نشسته اینا رو جمع کن تبرکن بده به من پیشم باش ولی خاک عرضشی نداره تلا هم عرضشی نداره به مجنون گفتن که چرا در و دیوار شهر لیلی رو میبوزی اقبل و زلجدال و زلجدارا این دیوار رو میبوزه بهش گفتن که یعنی آجور صلاحیتی نداره که تو ببوزیش گفت و ما هبو دیار شقف نقلبی گفت بابا آجور که همه جا پیدا میشه آهنگ که همه جا پیدا میشه شما ها تا حالا جلو تلا فروشی تو بازار تهران یا شهر خودتون رفتید تلا بوزیدید تلا برای چی ببوزده آدم چوب برای چی آدم ببوزده اما اگر همین تلا رو آبوردن همین چوب رو آبوردن در به زریع امام کردن این دیگه چوب مزرح نیست این خوب به اون امامه که اینجا مدفونه چوبش هم برای من مقدس خاکش هم برای من مقدس چرا به خاک کربلا سجده میکنی؟ خاک که خاکه اما نه خاکی که خون خدا تو شریف تا خاکی که بر اثر گرت و خاک به لباس انسان یا وسیله انسان میشینه خیلی فرق میکنه اینا سخن عشقه سخن معرفت سخن معرفت سخن فهمه در نیابد هر کسی این سخن رو مجنون گفت دیوار که دل منو پر نکرده که اونی که ساکن این دیاره دل منو پر کرد به عشق اونه که این در و دیوار رو من میبوزه گفتم یه خود خاک به من بدی خاک یه مقدار جم کرد یه کاغذ اون پایین افتاده بود کاغذه رو برداشت خاکه رو ریخ از همون شبکه یه زریح زریح مشبک از اون شبکه شبکه اش داد به من من این رو بودشتم تو جیبم اومدم تهران به پسرم گفتم حالا که میخوایی بری این توربت قبر علیه نموستر رزاست همراهت باشه امیدوارم حافظت باشه امیدوارم دین و دیانتت حفظ بشه گفت یه روز دیدم پسرم اومد داره عشق میریزه عبر بحاری گفت من نمیخوام بیرون ازدواج بکنم همینجا میخوام ازدواج بکنم گفتم کسی رو دیدی؟ گفت ندیدم ولی آدرسی دارم گفتم چیه؟ گفت این خاکی که تو اون کاغذ به من دی من باز کردم این کاغذ رو باز کردم دیدم یه دختر خانومی اهل کمالات اهل فضائل با چشم گریان اومده خدمت امام هشتوم یه نامه نوشته برای امام هشتوم که آقا من تا الان خودم رو حفظ کردم دوچار گناه نشدم میخوام ازدواج بکنم ولی پدرم رفتگره تو شهرداری کار میکنه کسی نمیاد به خاطر موقعیت پدر من به من ازدواج بکنه آقا من دارم میبرم تو خودت برا من یه کاری بکن این نامه رو یه دل سخته یه مخلص نوشته تو حرم امام هشتوم انتخبه حرف کردم مال هفتاد هشتاد سال پیش کسی نمیاد سراغ من به خاطر شغل پدرم کسی خواهان کار من نیست گو من این نامه رو که خوندم به پدرم به پدرش گفتش که این آدرس هم داده چقدر اعتقاد عجیبه چقدر یقین عجیبه چقدر عجیبه یقین آدرس هم داده آقا منتظرم امام هشتوم فهمود اگر مشکلی برات پیش اومد فستعینو بنا بیا پیش ما خالص بیا مخلص بیا میگی من بهش کنم تو که ندیدی این دختر رو گو خب میدیم میبینی این که وضعی نداره ما تاجر درجیه که تهرانیم ما که وضعی خوبه ما خونه میخریم ما امکانات میخریم براشون میگه اومدیم تو یکی از شهرستانهای اطراف در زدی پدر دختر در رو باز کرد گفتیم خونه فلانی گفت بله شما دختر داری بله نشستید پدر بابر نمیکرد فکر کرد ما رفتیم برای فیلم برداری و این که مثلا قصه بسازیم افثانه بسازیم برای اینا به دخترش گفت دخترم بیا اینو مثل که اومدن فیلم بسازن نا اومدن فیلم برداری بکنن انگار گفتیم نه به خدا ما برای این کارو نمیمدیم ما برای ازدواج اومدیم گفت دختری که وارد شد پسر من برگشت گفت بابا الا للا من همین دخترم با این میخوام ازدواج بکنم شاه دل هاست گفت صاحب ده پادشاه جسم هاست صاحب دل شاه دل های شماست اون شاه نشین دل در اختیار علی ابن مصر رزا هست اینقدر عبر و باد و مه و خرشید و فلک رو میچرخونه علی ابن مصر رزا که یه دختری که خالصانه اومده برای امام نامه نمیشته و میگه این مشکل برا منه شما برا من حل بکن به بهترین بچ حل کرده مشکل رو میگه دختره برگشت شما عادل سماره از کجا پیده کردید از کجا فهمیدی چنین چیزیه گفت منم گریم گرفت گفتم همون نامهی که به علی ابن مصر رزا نمیشتی اون نامه دست منه گفت اینقدر گریه کرد اینقدر گریه کرد این امام ماست همه زل او هستن او زل خداست دل حسن ابن علی وحشا رو میکنه این مال زمان خودشه الان هم حکومتش سلطنتش قدرتش پادشاهیش شاهدلها بودنش الان هم حاکمه خیلی گایی سوال میکنن من چندین بار از حرم رفتم بین اون مادری کسی اومده من میگه بچم در دستم میره من چی کار بکنم میگم خب بابا کنار علی ابن مصر رزایی این شاهدلهایی دلهاست این سلطان دلهاست ازش بخوا یه روزه یه زیارت یه کنار زریح بودن میتونه همه زندگی انسان رو تغییر بده امروز بخواهیم این سخن خود امام هشتومه شیخ صدوخ تو همین ایون اخبار نقل میکنه منم رو منبری نشستم که روبروی خود امام هشتومه این سخن مال امام هشتومه فرمود ازا نزلت بکن شدیده اگه مشکل برشکسته شدید مسیبت دیدی هر اتفاقی که افتاد فرمود فستعین و بنا بیاید از ما کمک بخوایید اخلاق رو رفتار رو کردار رو جوری تنظیم بکن از امام بتونی بهره ببری البته مراقبت لازمه گاهی ما زیارت می آییم اما با یه دل شکستن همه رو از دست می دیم می ره حرفم رو تمام میکنم یه توصیه امام هشتوم داره من فرستوار می گم چون وسیعت امامه چند تو توصیه به شیعان کرده یکی این که شیطان رو برخوه تو مسلط نکنید این که صادقانه حرف بزنید این که عدا امانت داشته باشید مرهم به سکوت امام هشتوم فرمود تمرین بکنید همش سخندانی کردن مطلوب نیست همش حرف زدن مطلوب نیست یه جایی سکوت بکن چون یه حرفایی مقادم می زنه که یه دلی رو می شکنه و همه چیزا به هم می ریزه حرف سرطان میاره حرف تیغه حرف شمشیره امام هشتوم فرمود سکوت یه جایی حرف نزن بلش کن سلالله و علک یا عبل حسن یا علی ابن موسر رزا این دبل ابن علی خزایی وقتی شعرش رو خون برای امام هشتوم امام هشتوم فرمود یه شعرم به شعرت اضافه بکنم و قبرون به توس یا لحامن مصیبته اله هد الاله شا به زفراتی الاله هشت حتی یب اصل لاوقا ما یفر جوان الهم بلکروباتی گفتم آقا تو خراسان من قبری نمی بینم فرمود دبل ان غریبین منو شهید می کنن من اینجا دفن می شم من همین رو با عنوان مصیبت براتون نقل می کنم بلی تا صبح قیامت می شه با این حرف دل رو زنده نگهد داشت امام فرمود دبل ابن علی خزایی اله من زارنی بعد وفاتی این مال شما هست فرمود هر کسی به زیارت من بیاد بعد از وفات و رهلت من فرمود کانمعی فی درجتی یوم القیامت اگه به زیارت من بیاد فردای قیامت با من همراه من در درجه من خواهد بود خدای به حق علی ابن مصر رزا ما رو ظاهر حقیقیش قرار بده یا زین سلامون علی خیر نبی سلامون برامه بربال سخن رو از رادیو مارف شنید سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین کازرونی و آثار دل سپردن به امام رزا علیه السلام که انشالله مورد توجهتون قرار گرفته باشه از راه دور عرض سلام و ارادت میکنیم به صحه مقدس نگین انگشتری ایران اسلامی امام رعوف حضرت امام رزا علیه السلام روایت کتاب رو دوت میکنم در فرصت پیش رو بشنوید روایت کتاب کهکشان نیستی هنگام ازان صبح و افق قوم ساعت چهار و شش دقیقه و طل و افتا پنج و سی و چهار دقیقه خواهد بود میشه crochet کهکشان نیستی برای احساس کتاب کهکشان نیستی روایت کتاب رو دوت میکنم در این برنامه گذیده ی از که که درخونه نیستی روایت کتاب رو دوت میکنیم از که که درخونه نیستی کتاب کهکشانه نیستی در ساختار روای نماییچی اختباس و روایت میشه این کتاب بر اساس زندگی آیت الله سید علیه غازی تبا تبایی نوشته شده در قسمت قبل شنیدید که آخون ملا حسین قولی همدانی در بستر بیماری به هر کدوم از شاگرداش شیخ محمد بحاری میرزا جواد ملکی تبریزی و سید احمد کربلایی سفارش های لازم رو کرد و به سید احمد کربلایی گفت که به زودی سید علیه غازی تبا تبایی شاگرد اون میشه و حالا ادامه ی روایت کتاب کهکشانه نیستی در قسمت پنجم چهل و نه روز از حضور سید علیه غازی و خانوادش در نجف گذشته بود سید علی نزدیک شارع رسول خونه یکوچیکی اجاره کرده بود کاروان تجار تبریزی که با اون اومده بودن ره سپار تبریز شده بود اما سید علی و خانوادش مونده بودن سید علی نامهی برای پدرش نوشت و اجازه خواست چند ماه بیشتر بمونه تا بتونه از برکات همجباری با حرم حضرت علی و دروس حوزری نجف بیشتر استفاده کنه تا رسیدن جواب نامه منتظر موند رخشند ساداد همسر سید علی روزها رو با سه دختر بچه قدن ام قدش روغیه فاطمه و زینب میگذرون از آخرین باری که به حرم رفته بود مدت زیادی میگذشت و دلش بیتا به زیارت بود یه روز رخشند ساداد رو کرد به سید علی و گفت سید دلم بیتا به زیارت خیلی وقت حرم نرفتم میشه منو ببری حرم؟ بروی تشم خانم زن بچه ها رو آماده کن بریم زیارت تشم رخشند ساداد زود بچه ها رو آماده کرد سید علی رو غیر و بغل کرد و دست فاطمه رو گرفت و گفت اسم الله رخشند ساداد بریم زیارت رخشند ساداد لبخندی زد بعد پوشیه یه روی صورتش رو محکم کرد دست زینب رو گرفت و دنبال سید علی راه افتاد گوچه ها تنگ و باریک بود از در و دیوار شهر معلوم بود که مردم نجفت روزگار سختی و میگذرونن بیشتره تیرهای چوبی خونه ها پوسیده بود سید علی پیش میرفت و رخشند ساداد تو کوچه های تنگ و تاریک همراهش قدم برمیداشت کمی بعد از کوچه بیرون رفتن سمت چپ حرم حضرت علی بود همین که چشم رخشند ساداد به گنبت حرم افتاد زیر لب گفت سید علی هم دست روی سینش گذاشت و سلام داد چشماش پر از عشق شده بود دو طرف شارع و رسول که به بابل قبله منتحیمی شد مغازه بود روی زمینم پر از دست فروش بود از سبزی و میبه گرفته تا پنیر و دوغ و ماست محلی همه چی میفروختن ایرانی ها تو نجفت زیاد بودن برای همین فروشنده ها یه جمعه عربی میگفتن یه جمعه فارسی بعضی هاشون هم که ایرانی بودن و ساکن نجفت سید علی و خانوادش به سمت در ورودی حرم رفتن و به ورودی بابل قبله نزدیک شدن سید علی روغیه رو به همسرش رخشند ساداد داد بعد خم شد و پاشنه یه درها رو بوسید بعد بلند شد و با دست اشاره کرد راه بیفتن کمی جلوتر سید علی کنار مغبره ای ایز داد انگار با همه ی وجودش با صاحب اون قبر حرف میزد رخشند ساداد رو کرد به اونو پرسید سید علی این مزاری کیه؟ مزار شیخ مرتزا انساری بعد مزار دیگه یونشون داد و گفت اونم مغبره سید علی شوشتریه هر دو انسانهای کامل و بزرگواری بودن برایشون فاتحه بخون رخشند ساداد زیر لب فاتحه خون کمی که گذشت سید علی دست روی سینش گذاشت و به سمت ایوون تلار راه افتاد بعد از زیارت و دعا از ایوون تلا بیرون رفتن روغیه فاتحه و زینب میدویدن و بازی میکردن دو ساعتی به زوح مونده بود که یه دفعه صدای مردی از گلستهای حرم بلند شد سید علی با دقت گوش کرد تا ببینه مرد چه خبری رو اعلام میکنه با شنیدن خبر مات و مبهود به گلستهای حرم خیره شد مرد خبر رهلت آیت الله ملاحوسین قولی همدانی رو اعلام کرده بود رخشنده سادات جلو رفت و به شوهر سید علی نگاه کرد و پرسید ملاحوسین قولی همون آلیه میگی قدار بود بری سراغشو درباره امور باش مشبرت کنی خدا رحمتشونه خودش بود این میدونی سیدت شوخ داشتم خدمتش برسم و با اون مشبرت کنم میدونم خیلی گستداری منم کناره سبو دعا میکنم خدا به حق جد جفتمون راهی پیش پاسه خدا باید بزاره تا به چیزی که میخوای برسی ممنونم رخشنده سادات باید خودمو به خدا و مولا علی بسپرم نزدیک یک سال از حضور سید علی و خانوادش در نجف میگذشت سید علی روزها بعد از برسیده بین و طول و این توی مدرسه قوام با سید عبالحسن اسفهانی مباحثه فقهی داشت سید عبالحسن یک سال از سید علی بزرگتر بود و چند سالی زودتر به نجف اومده بود دقیقت و درایت سید عبالحسن در استنباط فقهی کم نزیر بود کم تر کسی پیدا میشد که بتونه از نظر علمی اونو قانع کنه اما سید علی با بقیه فرق داشت امقه نگرش اصولیش و استنباط فقهی و اشراف امیغی که به مبانی داشت باعث شده بود ایکی از بهترین همبحث های سید عبالحسن بشه سید عبالحسن نفقت برای خود سید علی بلکه به خاطر از دست ندادن چنین دوستی دعا میکرد ماجرای موندن اون تو نجف حل بشه سید عبالحسن خیلی وقتا که سهرها میرفت هرم برای راز و نیاز و شب زنده داری سید علی امیدید که در حال عبادت و ذکر و زیارته سید علی بین و طول و این به سمت وادی و سلام میرفت و بعد از اون برای مباحثه به سمت شارعه شیخ تونسی و مدرسه قوام میرفت سید علی همیشه سر وقت میرفت مدرسه اما اون روز کمی دیرتر از همیشه رسید سید عبالحسن نشسته و منتظر بود که سید علی وارد شد و سلام کرد شادی تو چهرش موج میزد سید عبالحسن به احترام رفاقت و سیادتش استاد و جواب سلامش رو داد و گفت حضرتی آقا دیرتر شفا وردین سلام سید عبالحسن حلالم کن مادزرای شگفتی رو گذرندم چی شده سید علی؟ بلخره ازنی موندن در نزف برام سادر شد موسیقی موسیقی اولین پسر سید علی و رخشند سادات به دنیا اومده و اسمشو سید مهدی گذاشته بودن روغیه و فاطمه و زینب خوشحال بودن و مثل پروانه دورش میچرخیدن سید علی هم خوشحال بود که خدا بعد از سه دختر پسری بهش داده البته براش دختر و پسر فرقی نداشت و متقد بود که خدا براش دختر و پسر فرقی نداشت هرچی خدا بده همون خوبه سید علی مشغول درس و بحث و عبادت بود سید مرتزا کشمیری استاد جدیدی بود که سید علی شیفته اون شده بود سید مرتزا 17 سال از سید علی بزرگتر بود سجده های طولانی و زهد و تقبای عجیبی داشت برای همین سید علی شیفته اون شده بود درس ها و رفت آمد های علمی سید علی اونقدر زیاد بود که به اون فرصت نمیداد امور معیشتی رو بیشتر از اوضاع طلبگی پیگیری کنه همسرش رخشند سادات هم شکایتی نداشت راهی بود که خودش انتخاب کرده بود اما چون از خانواده ی سروتمند بود دنبال فرصتی بود تا دارائیشو به نجفت برسونه تا شاید بتونه برای بچه هاش کاری انجام بده مدتی که گذشت از تبریز خبر رسید که میرزا حسین پدر سید علی از دنیا رفته شنیدن این خبر غمی بزرگ به جون سید علی انداخت چند روزی که گذشت سید علی رو کرد به همسرش رخشند سادات و گفت رخشند سادات؟ رخشند سادات گوری رو از روی اوجاق نفتی برداشت و گفت شانم سید علی؟ سید علی به دیوار تکیه داد بعد پاهاشو جمع کرد و در حالی که با روغیب و زینب بازی میکرد گفت بیا بشین رخشند خانم میخوام چیزی بگم الان میرم ریزا چایه بیارم؟ رخشند سادات گوری و کتری رو برداشت و تو سینی مصی گذاشت و با کمی غن به سمت سید علی رفت بیا بشین ناسلامتی علویه به خانم آوردم چیه درد کار میکنی؟ با شنیدن این حرف رخشند سادات دلش غنج رفت و با خودش گفت اصلا مال و هموال و راحتی به چی کار میاد؟ مرد خانه اگه مرد باشه با محبتش دلیزنش رو بی دست میاره اونم با نداری و کم و گسا و هر رنز دردی مردش میسازی رخشند سادات با این فکر رو کرد به سید علی و گفت برای مرد به این خوبه که خودشم سیده و عالمه و ایشالله به امید خدا از نزدیکان و یاران امام سمانه چی را کار میکنم ها؟ رخشند سادات شما پای من خیلی سبوری کردی ممنونتم اگه درسی دارم یا عبادتی یا ترسیدیم توسطی پشتم به زحمت هایی که شما میکشی برای من و بطه ها گرمه سید علی زانم زانم من زندگیم رو دوست دارم تو رو دوست دارم بطه ها رو دوست دارم از همه مهمتر امیر المومنین رو دوست دارم همیشه یاد حرف های شما هستم که گفتی اگه کمک کنم درس بخونی و به امور معنویت برسی من در اونها شریکم چی بهتر از این سید علی زانم؟ سید علی سرشو پایین انداخت و با ناک انگشتاش موهای روغیر رو نوازش کرد چیزی شده که به من نگفتی؟ دلم خیلی برات میسوزه نمیخواد دلت بره من بسوزه دل سختن ندارم چه چرا باید دلت بسوزه ها؟ منم مثل همه زنهای طلبه های دیگه که از کشورهای دیگه بارشون رو بستن و اومدن نجفزه زندگی میکنم دیگه تو خیلی فرق داری با خیلی ها چی فرقی دارم؟ تو خونباتت سروتمن بودن چندین دیه به اسم تو بود و چندین خاستگار از من بهتر داشتی و حالا من تو رو برداشتم آوردم تو این شهر گریب و این گوشه صبح و شب مشغول بطسداری و پخت و پس هستی اونم تو این آل و نکی که به اندازه یه اتاق خونت تو تبرزم نمیشه رخشند ساده چایی و اصدینی مصی برداشت و به سید علی و گفت من با کسی فرقی ندارم تازه شما منو به خونه پیجریم اووردی و بخاطر شما توفیق همتواری با امیر المؤمنی روزیم شده اگه هزار مرد دیگم خواستگار من بودم لحظه به زندگی با غیر شما فکر نمی کردم همه رخشنده؟ دیگه رخشنده نداره هستم چیزی بگم بگو عزیز جانا ببین من میدونم که این حرف ممکنه ناراحتیت کنی اما من میگم تا پیش مولا حدزت تموم کرده باشم بگو راخات باش سید علی نفس عمیقی کشید رخشنده سادات دلشوره گرفته بود و نمیدونست شوهرش چی میخواد بگه از این حرف ممکنه نداره از این حرف ممکنه نداره