همه شهر سخنه روزها فکر منی نه همه شهر سخنه که چرا با فلزه بار دلیل میشه نه که چرا با فلزه بار دلیل میشه نه بسم الله الرحمن الرحیم الحمد و سنال الله و سلاط و علا عبده و حبیبه عبل غاسم المصطفى محمد و علاله آل الله سیما بقیت الله فلعرزین روحی و عرواه من سواهم لطراب مقدمه الفدا بلا خوله بلا قوته الا بالله الالی الازیم قال مولان الرزا علیه افضل و سلوات المسلین ازا نزلت بکم شدیدتون فستعین و بنا روز شهادت امام علی ابن موسر رزاست من یه چند نکته از زندگانی امام نخل میکنم و بر یک حدیث از احادیث حضرت هم سخنم رو خاتمه میدم شما میدونید امام هشتم سلام الله علی با سه تا از حاکمان بن العباس معاصر بوده یکی خارون یکی امین یکی معمون با این سه نفر امام معاصر بود خارون که پدر امامه امین و معمون بود و همین جا هم دفنه خب خیلی قدرت افثانهی پیدا کرد به تعبیر اهل تاریخ زمان حارون زمان تلایی بکومت عباسی ها بود میگن اصر زهبی یعنی زمان تلایی اصر تلایی قدرت خیلی زیاده سیطره حکومت خیلی زیاد گاهی به عبرها خطاب میکرد که ببارید هر کجا ببارید به زیر سلطه من بارش انجام دادید این حارون قاتل مصبن جعفره چهار سال هفت سال کمتر بیشتر مصبن جعفر پدر امام رو در زندان قرار داده شاید بعد از حادثه ای آشورهیه برای اهل بیت هیچ مصیبتی سختر از مصیبت مصبن جعفر نبوده چهار سال هفت سال یک امام رو یک ولی خدا رو زندانی بکنن چیز سادهی نیست کربلا یه صبح و شب به پایان رسید اما هفت سال چهار سال یک امام معصوم در زندان باشه برای بشریت فاجه هسته فاجه دوم حارون یه تبلیغی کرد یه شایهی انداخ که مصبن جعفر همون قائمه همون کسیه که امامت تمام میشه با او و او ظهور میکنه جهان رو پر از عدل و داد میکنه این شایه جا افتاد یعنی ادهی فکر کردن مصبن جعفر آخرین امامه ادهی فکر کردن و بعد از او دیگه ما امامی نخواهیم داشت و او کسیست که جهان رو پر از عدل و داد میکنه بعد که امام رو به شهادت رسوند جنازه امام رو رو جسر بغداد گذاشت گفت حاضا امام رفضه یعنی اون قائمی هم که فکر میکردید مرد اما امامت دیگه تمام شد ما اینجا یه خسارت بزرگ پیدیده پیدا کردید یعنی شیعه یه ادهی پیدا شدن به نام واقفیه یعنی اینا از امیر مومنان شروع کردن تا مصبن جعفر دیگه متوقف شدن گفتن ما امام هشتم نداریم امام نهوم نداریم امام یازده هم نداریم متوقف شدن اینا رو استلاحن بهشون میگن واقفیه واقفیه از وقف و وقف یعنی توقف اینا توقف کردن اینا به امامت امام هشتم ایمان نهی بردن البته قبلشم اسمایلی ها که یه موقعی در مصر حاکم بودن علی از هر رو اینا ساختن اینا از امام صادق جدا شدن یعنی مصبن جعفر رو قبول نکردن اما حارون این شیطنت رو کرد جامعه شیعه رو متشنج و به همریخده کرد متفرق کرد ادهی گفتن آقا ما امام هشتم ندادیم که همون مصبن جعفره و بعدها زنده میشه قیام میکنه جهان رو پر از عدل و داد میکنه قب این خسارت بود شیطنت حارون بود شایعی بود که تو جامعه انداخت و اتفاقا گرفت کیا رفتن سمتش کسایی که جز بزرگان شیعه بودن مثل حسن ابن علی وششا مثلا مثل علی ابن عبی حمزه بطاینی اینا بزرگان شیعه بودن آدم های معمولی نبودن اینا رو مصبن جعفر استادن توقف کردن به امامت امام هشتم معتقد نشدن خیلی اصل سختی شکل گرفت این حسن ابن علی وششا پارچه فروشه بعضش هم خوبه از علم هم هست یعنی ما خیلی حدیث از این حسن ابن علی وششا داریم صدوق سندش به حسن ابن علی وششا سند سعیه یعنی اگر یه فقی یه مشتهد یه مرجع یه روایتی از صدوق متصله به حسن ابن علی وششا پیدا بکنه فتبه میده چون سند سعیه این میگه من پارچه آورده بودم از کوفه تو مرد همین خراسان بعد یه قلام سیاه اومد پیش من گفتش که حسن ابن علی وششا مولای من به من گفته که فلان پارچه رو به من بده برای کسی میخوام گفتم که من ندارم فلان پارچه رو چیزی رو از من میخوایی که من ندارم این رفت بار دوم برگشت گفت مولای من میگه این پارچه رو داری تو فلان بخشه فلان جا گذاشتی یعنی خبر از غیب خبر از نهان گفت من تحجم کردم گفتم من همچین پارچه ای ندارم گفت الان برو بگرم گفتم گشتم بخشه رو باز کردم دیدم بله این پارچه موجوده گفتم مولای تو کیه گفت مولای من علی ابن مصر رزاست اینم معتقد نیست به امام گفت من پارچه رو بهش ددم گفتم که پول نمیخوام اینو ببر بده به علی ابن مصر رزاست گفت غلام رفت بار سوام برگشت گفت حسن ابن علی بشیا مولای من میگه این که مال تو نیست شما مولای من برگشت شما مال خودتو میتونی ببخشی مال دیگران که معنی نداره کسی ببخشه که من مگه میتونم خانه شما رو به کسی ببخشم ماشین شما رو به کسی ببخشم من مال خودم رو میتونم ببخشم تو ملکه یعنی من مالک باشم بعد ببخشم به شما گفت این مال تو نیست این مال دخترته بهد داده بیاری مرده فروشی فیروزه برش ببری حسن حسن ابن علی وحشا میگه خب چند علامت داد من تحجب کردم که من که رو موسیب نجرفر متوقفم این کیه داره خبر از غیب میده خبر از نهان میده گفت صاحب ده پادشاه جسم هاست مال مولاوی صاحب ده پادشاه جسم هاست صاحب دل شاه دلهای شماست ما یه صاحب ده داریم یه صاحب دل داریم صاحب ده مثل خانهای قدیم صاحب ده بودن دیگه یا امروزه مثل دهدار مثلا مثل فرماندار مثل اصطاندار میگه صاحب ده پادشاه جسم هاست اون رو جسم ها منو شما میتونه کار بکنه دیدید دیگه الان راه نمایی رانندگی این خیابونو میبنده اون خیابونو میبنده برای اینکه امور منتصفه بزن بشه خب جسم ما رو داره پادشاهی میکنه آه از کجا برو از کجا برگرد تنظیم میکنه دیگه اینا پادشاه جسم هست اما شاه دل یا شاه دلها اون اولیاه خدا هست که رو دل ما حکومت میکنن سلطنتش رو دل ماست علی ابن مصررزا صاحب ده نیست صاحب دل شاه دل هست شاه دل هست رو دلها حکومت میکنه با یه نگاهش با یه نظرش با یه لطفش مسیر زندگی انسان رو امام عوض میکنه همونگونه که مسیر حسن ابن علی وشار رو عوض کرد گفت ای شاه دوست که سلطان سریر دسترائی همه ی خلق زل تو با تو زل خدایی ما زیر سایی امام هشتمیم امام هشتم زیر سایی خداوندیم اینا صاحب دلن اینا ولیگ خداون اینا قدرتمندن اینا ندیده خوندن ننوشته فهمیدن به درون نفوز دارن امام هشتم ابتدای که وارد میشیم سلام میدیم میگیم آقا من شهادت میدم شما کلام من رو میشنوی سلام من رو جواب میدید چون شاه دلان اینا اینا پادشاه جسم نیستن بلکه شاه و پادشاه دلان این خصوصیت اولیاء خداست لذا قدرتشون هم فراتر از قدرت هست گفت اولیاء را هست قدرت از اله تیر جسته باز آرندش براه شما تیری که رهامی کنی دیگه قادر نیستی برش کردونی میگن سخن هم این تیر میمونه وقتی گفتی دیگه تمام شد تا نگفتی میشه اون سیادی که تیر رهامی کنه به سمت آهو یا به سمت غزال تا زمانی که رهانه کرده اختیار تیر رو داره اما اگه رهان کرد دیگه اختیار نداره که این تیر که رهان شد دیگه کارش نمیشه کرد فقط اولیاء خدا هستن که میتونن تیرهای رهان شده رو برگردونن این قدرت در اختیار اولیاء خداست چون هم عالمن هم قادرن مظهر اسم و صفت علم غیب خدا علم خدا هرچی که بگید امام علی ابن مصر رزاست حسن ابن علی بحشان میگه که من یه خود تکون خوردم چند تا نشانه داده سوال هامو نوشتم سوال های علمی پیچیده اینا رو نوشتم گفتم برم ازش سوال بکنم اگر تونست شباب بده به امامتش معتقد میشم میگه اومدم در خانه ی علی ابن مصر رزا حالا اعتقادی هم به امام نده امام شده ولی احد میگه قلقله بود ازدهان بود مگه کسی به کسی توجه داشت من مونده بودم که این سوال ها رو چه کار بکنم من میخوام ببینم اگر جواب داد به امامت امام معتقد بشم میگه استاده بودم یه وقتی دم همون قلام سیاه اومد گفت حسن ابن علی بشا یه کاغذ دستشه گفت این جواب سوال های تو من هنوز نرفتم خدمت امام هنوز سوالم رو مطرح نکردم جواب سوال های نگفته من که پیش خودم هنوز محفوظه امام پاسخ داده فرمود این جواب سوال ها باز کردم دیدم همه سوال ها رو امام جواب دده این حسن ابن علی بشا برگشت اومد معتقد شد به امام هشتم ولی خیلی ها مثل علی ابن عبی همزه بطاینی مثل خیلی دیگه موندن رو امام هفتم امامت امام هشتم رو قبول نکردم اما این حسن خدا بهش توفیق داد برگشت اومد و انسان شریفی هم هست از بزرگان اصحاب روایت ماست یعنی توی سند حسن ابن علی بشا اگر باشه و سندهای قبلش هم درست باشه حسن ابن علی بشا جز وجوه طائفه است یعنی جز به کسانیست که بهش میشه اعتماد کرد من از همینجا میخوام استفاده بکنم چون نمیخوام زیاد صحبت بکنم ببینید من و شما معتقدیم به امامتش ما اهل وقت نیستیم ما امام قائم من رو هم امام قائم میدونیم موسن جرفر نمیدونیم ما شیعه دوازده امامی هستیم ما معتقدیم یکی از صفتها لغبهای خیلی زیبای امام هشتم الکافی للخلقه الکافی للخلقه الکافی للخلقه الکافی للخلقه از این هدیسی هم که اول خوندم خود امام هشتم فرمود فرمود ازان نزلت بکن شدیده اگر اتفاق بدی براتون افتاد اتفاق بدی براتون افتاد اتفاق بدی براتون افتاد اگر اتفاق بدی براتون افتاد فرمود فستعینو بنا بیایید پیش ما چون اینا قدرت دارن اینا آگاهن اینا میدونن یه زیارت امام هشتم گاهی گره هایی رو باز میکنه که اگر همه اقلای آلم هم بشینن قدرت باز کردن این گره رو ندارن فستعینو بنا یه مرجعه یه کمیه یه محفه یه پناهگاه علی امن و مصر رزا مشکل هست شدیده هست سختی هست ناملاعمات هست فرمود بیایید پیش ما فستعینو بنا امروز از امام هشتم بخواه که مشکلاتت رو حل بکنه مشکلات جهان رو حل بکنه مشکلات قزر رو حل بکنه مشکلات مسلمان رو حل بکنه خودشون به ما فرمودن فرمودن اگر نازله شدیدهی بر شما وارد شد به ما پناه بیارید من تو این دقائق پایانی سخنم یه خاطره رو میخوام نقل بکنم با سند نقل میکنم شاید تو فضای مجازی کموبی شنیده باشید اما با این روشی که من نقل میکنم بعید میدونم شنیده باشید چون سند ارزون کنم ما یه آلمی داشتیم در سوریه به نام چخ ابراهیم انساری اشون از شایدان آقای خویی بود و همبهز آیتولا سیستانی همین آیتولا سیستانی که در اراق وجود شریفشون هست و خداوند سلامتشون بداره اینا با هم همبهز بودن شیخ ابراهیم انساری اونم فازل بود اونم اتفاقا رسالم نوشت او آخر عمرش یعنی در حد مرجعیت بود اشون نقل میکنه میگه که من با آقای سیستانی شبهای جمعه از نجف میامدیم کربلا که به درس آیتولا میلانی شرکت بکنیم آیتولا میلانی تو این سرزمین اندار دنیا رفت خود منده پشترش خیلی نماز خونده بودن آیتولا میلانی رو اما قبل از این که آیتولا میلانی به مشهد بیاد در کربلا تدریس داشت درس داشت شاگه داشت من دوستانی نه کمپانی بود گو ما برای اینکه اصول و فقه آشفمدوسین اسفانی رو آیتولا رو از آقای میلانی بگیریم شبهای جمعه به اتفاق آقای سیستانی میامدیم هم زیارت کربلا هم پای درس آیتولا میلانی میشه گفت یه روز دوتا تاجر اومدن پیش آیتولا میلانی اینا از موریدهای آیتولا میلانی بودن اینا به آقای میلانی گفتن آقا ما هر شب جمعه از تهران بلند میشیم میریم زیارت امام عاشق هر شب جمعه من سوال کردم شما روایت دیدید که مثلا اینقدر ثابت قدمید آقا ما که روایت نیشیم ما تاجریم از ما از دولار حرف بزن از پوند حرف بزن از لیر حرف بزن ما به روایت چی کار داریم ما تاجریم از جنس با ما صحبت بکن ما روایت چیه چطور اینقدر مقیدید که هر هفته شب جمعه میریم زیارت من یه داستانی دارم اون داستانش اینه من بچم درس کن دانشگاه رفت دکترا گرفت هر کاریش کردم بمونه این قسم های هفتاد سال پیشه هشتاد سال پیشه و هر کاری کردم بمونه گفتم میخوام برم فرنگ میخوام برم غرب گفتم خب ازدواج بکن برو چون بالاخره آدم که ازدواج میکنه خیلی کنترول میشه دیگه گفتم ازدواج بکن گفت نه من میرم اوجه ازدواج میکنم هر چی بهش اصطلاح کردم قبول نمیکن دیدید دیگه ازدواج خیلی محسره باقر من نمیدونم طرف چهلو پنی سالشه میگه ازدواج نکردم یکیشون که ازدواج کرده بود میگفت آجی من زود ازدواج کردم گفتم چهلو پنی سال پیره مرده دیگه یعنی چی زود ازدواج کردی گفت نه اون موقع آزادتر بودم اینا تعهدم ندارن دیگه خب کسی که قبل از ازدواجش آزاده شما فکر میکنی بعد از ازدواج مثلا متعهد میشه عادت کرده به بیبندوبایی میگفت من زود ازدواج کردم گفت به پسرم گفتم همینجا ازدواج بکن گفت نه میخوام برام قهر بزن گفت من خیلی دلم شکست به لخره بچه رو من درست عربیت کردم چرا اینجوری شده نمیفهمم میگه توی این شبهایی که میامدم حرم یه شب مسادف شد با قبار روبی حرم منم بارد بودم اونجا حضور داشتم و دیدم خودم دارن داخل زریه رو گردگیری و قبار روبایی میکنن من به یکی اشاره کردم این خاکای که رو قبر نشسته اینا رو جمع کن تبرکن بده به من پیشم باش ولی خاک عرضشی نداره تلا هم عرضشی نداره به مجرون گفتن که چرا در و دیوار شهر لیلی رو میبوسی اقبل و زلجدال و زلجدارا این دیوار رو میبوسه بهش گفتن که یعنی آجور صلاحیتی نداره که تو ببوسیش گفت وماهو بودیار شقف نقلبی گفت بابا آجور که همه جا پیدا میشه آهنگ که همه جا پیدا میشه شما تا حالا جلو تلا فروشی تو بازار تهران یا شهر خودتون رفتی تلا بوسیدی تلا برای چی ببوس دادن؟ چوب برای چی آدم ببوسه؟ اما اگر همین تلا رو آوردن همین چوب رو آوردن در به زریع امام کردن این دیگه چوب مزرح نیست این خوب به اون امامه که اینجا مدفونه چوبش هم برای من مقدس خاکش هم برای من مقدس چرا به خاک کربلا سجده میکنی؟ خاک که خاکه اما نه خاکی که خون خدا توشریم تا خاکی که بر اثر گرت و خاک به لباس انسان یا وسیله انسان میشینه خیلی فرق میکنه اینا سخن اشقه سخن معرفته سخن فهمه در نیاود هر کسی این سخن رو مجنون گفت دیوار که دل منو پر نکرده که اونی که ساکنه این دیاره دل منو پر کرد به اشق اونه که این در و دیوار رو من میوزم گفتم یه خود خاک به من بدیم خاک یه مقدار جمع کرد یه کاغذ اون پایین افتاده بود کاغذه رو برداشت خاکه رو ریخ از همون شبکه یه زری زریه مشبک از اون شبکهش داد به من من این رو بودشتم تو جیبم اومدم تهران به پسرم گفتم حالا که میخوایی بری این تربت قبر علیه منو مصر رزاست همراهت باشه امیدوارم حافظت باشه امیدوارم دین و دیانتت حفظ بشه گفت یه روز دیدم پسرم اومد دره عشق میریزه عبر بحاری گفت من نمیخوام بیرون ازدواج بکنم همینجا میخوام ازدواج بکنم گفتم کسی رو دیدی؟ گفت ندیدم ولی آدرسی دارم گفتم چیه؟ گفت این خاکی که تو اون کاغذ به من دی من باز کردم این کاغذ رو باز کردم دیدم یه دختر خانومی اهل کمالات اهل فضائل با چشم گریان اومده خدمت امام هشتم یه نامه نوشته برای امام هشتم که آقا من تا الان خودم رو حفظ کردم دوچار گناه نشدم میخوام ازدواج بکنم ولی پدرم رفتگره تو شهردری کار میکنه کسی نمیاد بخاطر موقعیت پدر من رو من ازدواج بکنه آقا من دارم میبرم تو خودت برا من یه کاری بکن این نامه رو یه دل سخته یه مخلص نوشته تو حرم امام هشتم انداخته حرس کردم حالا هفتاد هشتاد سال پیش کسی نمیاد سراغ من بخاطر شغل پدرم کسی خواهان کار من میست گو من این نامه رو که خوندم به پدرم به پدرش گفتش که این آدرس هم داده چقدر اعتقاد عجیبه چقدر یقین عجیبه چقدر عجیبه یقین آدرس هم داده آقا منتظرم امام هشتم فرمود اگر مشکلی برات پیش اومد فستعینو بنا بیا پیش ما خالص بیا مخلص بیا میگی من بهش کنم تو که ندیدی این دختر رو گفت میبینیم این که وضعی نداره ما تاجر درجیه که تهرانیم ما که وضعی نداره خوبه ما خونه میخریم ما امکانات میخریم براشون میگه اومدیم توی ایکی از شهرستانهای اطراف در زدیم پدر دختر درو باز کرد گفتیم خونه فلانی گفت شما دختر دیدی پر نشستیم پدر باور نمیکرد فکر کرد ما رفتیم برای فیلم برداری این که مثلا قصه بسازیم افثانه بسازیم برای اینا به دخترش گفت دخترم بیا اینو مثل که اومدن فیلم بسازن نا اومدن فیلم برداری بکنن انگار گفتیم نه به خدا ما برای این کار نمیمدیم ما برای اززواج اومدیم گفت دختری که وارد شد پسر من برگشت گفت بابا الا للا من همین دخترمی با این میخوام اززواج بکنم شاه دل هاست گفت صاحب ده پادشاه جزم هاست صاحب دل شاه دل های شماست اون شاه نشین دل در اختیار علی ابن مصر رزاست انقدر عبر و باد و مه و خرشید و فلکه رو میچرخونه علی ابن مصر رزا که یه دختری که خالصانه اومده برا امام نامه نوشته و میگه این مشکل برا من شما برا من حل بکن به بهترین بچ حل کرده مشکل رو میگه دختری برگشت شما آدرس ما را کجا پیده کردی اصلا کجا فهمیدی چنین چیزیه گفت منم گریم گرفت گفتم همون نامهی که به علی ابن مصر رزا نوشتی اون نامه دست منه گفت انقدر گریه کرد انقدر گریه کرد این امام ماست همه زل او هستن او زل خداست دل حسن ابن علی وحشا رو میکنه این مال زمان خودشه الانم حکومتش سلطنتش قدرتش پادشاهیش شاهدلها بودنش الانم حاکمه آقا خیلی گایی سؤال میکنن من چندین بار از حرم گفتم بینون مادری کسی اومده من میگه آقا بچه هم داره دست هم میره من چی کار بکنم میگم خبابا کنار علی ابن مصر رزایی این شاه دلحاس این سلطان دلحاس ازش بخوا یه روزه یه زیارت یه کنار زریح بودن میتونه همه ی زندگی انسان رو تغییر بده امروز بخواییمی سخن خود امام هشتومه شیخ صدوق تو همین ایون اخبار نقل میکنه منم رو منبری نشستم که روبروی خود امام هشتومه این سخن مال امام هشتومه فهمود ازان نزلت بکن شدیده اگه مشکل برشکسته شدی مسیبت دیدی هر اتفاقی که افتاد فهمود فستعین و بنا بیاید از ما کمک بخوایی اخلاق رو رفتار رو کردار رو جوری تنظیم بکن از امام بتونی بهره ببری البته مراقبت لازمه گاهی ما زیارت می آییم اما با یه درشکستن همه رو از دست می دیم می ره حرفم رو تمام می کنم یه توصیه امام هشتوم داره من فرستوار می گم چون وسیعت امامه چند تو توصیه به شیعان کرده یکی این که شیطان رو برخودتو مسلط نکنید این که صادقانه حرف بزنید این که اداع امانت داشته باشید مرهم به سکوت امام هشتوم فهمود تمرین بکنید همش سخنرانی کردن مطلوب نیست همش حرف زدن مطلوب نیست یه جایی سکوت بکن چون یه حرفایی مقادم می زنه که یه دلی رو می شکنه و همه چیزا به هم می ریزه حرف سرطان می آده حرف تیغه حرف شمشیره امام هشتوم فهمود سکوت یه جایی حرف نزن برش کن سلالله و علک یا عبل حسن یا علی ابن موسر رزا این دبل ابن علی خزایی وقتی شعرش رو خون برای امام هشتوم امام هشتوم فهمود یه شعرم به شعرت اضافه بکنم و قبرون به توس یا لها من مصیبته عله هد علاله شا به زفراتی علاله هشت حتی یه بسال لاهقا اما یفر جوان نلهم بل کروباتی گفتم آقا تو خراسان من قبری نمی بینم فهمود دبر ان غریبین منو شهید می کنن من اینجا دفن می شن من همین رو به عنوان مصیبت براتون نقل می کنم ولی تا صبح قیامت می شه با این حرف دل رو زنده نگهد داشت امام فهمود دبل ابن علی خزایی علا من زارنی بعد وفاتی این مال شما هست فهمود هر کسی به زیارت من بیاد بعد از وفات و رهلت من فهمود کانمعی فی درجتی یومل قیامت اگه به زیارت من بیاد فردای قیامت با من همراه من در درجه من خواهد می دهید خدای به حق علی ابن مصر رزا مارو زائر حقیقیش قرار بده سلام على آل طاها و یاسین سلام على آل خیر نبی سلام على روغتن حل فیها امام یباهی به الملك و الدین سلام على روغتن حل فیها امام یباهی به الملك و الدین سلام على روغتن حل فیها امام یباهی به الملك و الدین سلام على روغتن حل فیها امام یباهی به الملك و الدین سلام على روغتن حل فیها امام یباهی به الملك و الدین