حضرت های طلاع جوادی آمولی در خصوص سوره مبارکه ماعده داشتن به پایان رسید و یه تتمهی داره این بحث تفسیر سوره مبارکه ماعده الان تقدیم شما خواهد شد مهربان باشین و شیشونین بشنوید گنج سادت که اخلاق توحیدی موضوعش اونم هفت و چهل دقیقه به امید خدا امیدوارم راضی باشید از این شروع و همراهی بفرمایید تا پایان موسیقی بر چراغی نور موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی مسمی الله وشبان و بخیم ایک از مسائلی که مربوطی به بحثای پایانی سوره مبارکه ماعده بود اینست که رقیت و بردگی در اسلام با آزادی و کرامت انسان سازگار نیست مسائلی در این زمینه گذشت و خلاصش این شد که اسلام یک وحدتی و اخوبتی بین آهاد مسلمین قائل است برابر اون که که در سوره مبارکه هجرات آمد که این نوال مؤمنون اخبه و از همون جامعه تر آیه سوره مبارکه آل امران است که وقت هستم و حبل الله جمیعا یک نوع وحدتی و همه هنگی بین آهاد مبحدان آلم و اهل قرآن و کتاب قائل است نظیر اون که که بین مسلمین و یهودی ها و مسیح ها قائل است و یک نوع ارتباط و برادری انسانی و نه اسلامی بین آهاد انسان ها قائل است اهم از مسلمان و یهودی و مسیحی و ملحد که اون را در سوره مبارکه ممتحنه مشخص کرد که فرمود اگر کافران و ملحدانی علیه اسلام و مسلمین تلاشه کوشش نکرده اند تبعید نکرده اند ردقتان این ها مبادره نکرده اند به محاصره مالی مبادره نکرده اند خداوند نه نمی کند از این که نسبت به این ها باقشت و عدل عمل بکنید بلکه زمنن اعمال کرده است تون در زیر فرمود انالله یوهب المقصدی مطلب دومان است که همون طوری که در داخله اسلامی هیچ کسی حق ندارد به خاطر مسلمان بودن یک برادر اون عرضش های اسلامی سرف نظر کند برای این که اون عرضش های اسلامی مایه کرامت جامعه اسلامی است و همچنین همون طوری که در اون رابطه مسلمان ها با اهل کتاب هیچ مسلمانی حق ندارد حکمی از قوانین قرآن و اتصال را کنار بگذارد زیرا روی اصول عرضشی اسلام است که این رابطه بین مسلمین و اهل کتاب برقرار شد همچنین هیچ مسلمانی و هیچ مباهدی حق ندارد در ارتباط با ملحدان حکمی از احکام الهی را نادیده بگیرد بلوان تسامح یا تساحل و مانند اون تسامح در تساحل در کارای شخصی هست البته وقتی نسبت به انسان حق شخصی که انسان دارد در اون حق شخصی احیانا ممکن است عرف کند اما حکمی از احکام خدا این حق الله هست حکمی از احکام خدا ندارد برای این که میخواهد با کافران زندگی مسالمت نمیز داشته باشد این چه این نیست این که برخلاف قسط و عدل هست این ظلم به دین هست و اگر مسئله مشورت و مانند اون مطرح هست مسئله مشورت و مانند اون را ذات عقدس اله در امور خود مردم تنظیم کرده هست نه در امر الله در سوره امبارکه شورا فرمود و امرهم شورا بینهم نه امر الله امر مردم برمیگردند اون را با مشورت انجام میدند امخواه برای احکام الهی قوانین الهی این را بشنن با مشورت مسئله سوم و سرات حل کنند مبتلات نماز را بشنن با مشورت حل کنند یا مسئله زکاة خمس را بشنن با مشورت حل کنند هرچه که امر الله هست حکم الله هست اون باید با وحی مشخص بشد که بسرات قرآن و سنت محسومین و اطرات تا هین بر آمده اما اینشی که مربوط به امر ناس هست نه امر الله چگونه شهرشون را بسازن چگونه خیابان کشی بکنن چگونه بیابونه ها را امن بکنن چگونه ترافیق حل کنن اینا امر ناس هست اینا را با مشورت حل میکنن این هم یه مطلب مطلب بعدیان هست که در باره اسلام گاهی از در حقوق بشر و مانندهان بهانه میگرن یکی مسئله بردگی در اسلام هست یکی هم حقوق بشری که الان اشاره خواهیم کرد در باره بردگی ملازه فرمودید به این که اسلام آمده عظمت انسان و حقیقت انسان را به جان او داد این یک به انسان را یه موجود عبدی میداند که هرگز از دین نمیرود این دو و برای رفاه آلم عبد یک وزیفهی در جهان طبیعت قائل هست این سه و اگر کسی به اون عبدیت انسان آسیب برساند یعنی به حقیقت روح انسان به دین انسان آسیب برساند این اول باید هدایت بشه و اگر هدایت پذیر نبود و جلو رشد دینی را چه در باره خود چه در باره دیگران گرفت اونگاه اسلام هست که او را از سر راه بر میدارد این یه مزاهمیست مزاهم فطرت خودش هست مزاهم فطرت دیگران هست او را از سر راه بر میدارد که روح جهادهای ابتدایی هم در حقیقت به دفاع بر میگردد دفاعی از حق انسانیت بر میگردد و روح دفاع هم به دفع بر میگردد که در دعای قرآن حکمت دفع را بیان کرد که لولا دفع الله ناس بعد هم ببازد فسادت الارض لولا دفع الله ناس بعد هم ببازد لهده و سوابه و ببیاد خب اگر جهاد نباشد دفع نباشد دفع نباشد مراکز مذهب از بین میرود و از معلوم میشد تمام این جنگ ها برای حفظ مراکز مذهب و اصل دین است نه برای کشورگوشایی یا کشورداری به مانند مطلع بعدیان است که اکنون که حقیقت انسان به همون روح اوست و حیات روح به عقیده و مکتب است اگر کسی بخواهد به روح و مکتب او تعدی کند این حق حیات ندارد و جنگ شروع میشود اگر چنون که دین مسلحت دید که حیات کسی رو از بین ببرد که خب او رو با جنگ از بین ببرد و اگر مسلحت دید که نه او رو حفظ بکند حیات او رو از بین نبرد حریت او رو از بین ببرد حریت او رو از بین میبرد برای اون مسلحت مهم البته این کار هم برای اسلام و مسلمین ارزان تعانی میشود با شهدائی رو تقدیم قرآن و اصرات بکنند تا بتوانند از حریم دین حمایت بکنند این چنین نیست که اگر یک کسی محاجم دین شد با یک تشر زدن او سر جاش می نشند و از بین می روید یه جنگ بدری لازم است یه جنگ احدی لازم است یه جگرد دریدنهای در پیش هست و مانندان و تقدیم بهترین شهداؤو سید شهداؤو این هاست این کار ارزان نیست که انسان بگوید خب حالا چی دائی داریم که ما اونها را اسیر بگیریم این کار با بزل بهترین نفس و نفسی به دست می آید حالا کسانی هستن که قصدشون احلاک هر سو نسل است و قصدشون حدم ثوابه و مساجد و مراکز مذهبی است اگر مسلمین با بزل جان و مال و دادن شهداؤ این ها را سر جاشو می شوندن دو تا کار هست اگر کسی به هیچ بشت قابل هدایت نیست که او را می کشن در جنگ ها و اگر چون که قابل هدایت هستن یا محتملن این ها را زنده نگه می دارن حیاتشون را حفظ می کنن ولی حرریتشون را می گرن این که حرریتی اونا گرفته شد برای آن از که مزاهمه با حرریت احرار نباشن حرریت اونا را کاملا می گرن که اونا به هیچ بشت استقلال نداشته باشن نه استقلال اجتماعی سیاسی داشته باشن نه استقلال مالی داشته باشن خواهد استقلال فکری دارن در استقلال فرهنگی آزادن هر اندازه بتوانن درس و بحث هر اندازه بتوانن بیندیشند و خردمند بشدن این راه آزاد است لذا درس و بحث و فکر و مواهس و مناظره علمی و این ها برای عبید و امام ممنونی است اما استقلال سیاسی ممنون است استقلال مالی ممنون است برای این ها خطر دارد اگر کسی استقلال سیاسی پیدا کرد استقلال مالی پیدا کرد باز همون احلاک هر سن نصر را تغیید می کند ولی وقتی دین مطمئن شد که چنین شخصی تربیت شده است دیگر در صدد احلاک هر سن نصر نیست اونگاه از راه های گناگون اتقاو را واجب می کند و از بوجه بیتونمان یه سهمی هم برای آزاد کردن این بردگان قرار می دهد به عنوان وفی الرغاب که ایک از مسارق هشتانی زکا دارد مطلع بعدیان است که خب حالا اگر اینا مسلمان شدن چرا آزاد نشن؟ چرا با اسلام آزاد نشن؟ اینم برای آنست که نقض غرز پیش نیاید خب اگر نصر فی اسلام باعث حرقیت این هم می شود خب اینا خیلی همون طریقه امر مسلمان می شدن و آزاد می شدن و اسلام منافق بونو داشتن که ما اسلمو بلیس تسلمو تو بیان نورانی استنبیر امومی سلام الله علیه هست که این دودمانه مرغانی و اموی اینا بعد جریان فتح مکه مسلمان نشدن بلیس تسلم شدن ما اسلمو بلیس تسلمو ازهرالاسلام و ابتنالکفر خب این می شود مثل اوستوفیان و مسال زاده و این که سودمند نیست لذا نظام اسلامی سعی می کند و این که اینا اگر مسلمان شدن کرامتشون محفوظ است سمتهای اسلامی بونها داده می شود بهش برای این هاست ولی تا اطمینان پیدا نکرده که این اسلامشون بحانه نیست بینا استقلال مالی نمی ده بینا استقلال سیاسی نمی ده خب استقلال عبادی دارن بخوان نماز شب بخونن به درجات آلیه برسن راه بازه بخوان علوم اسلامی را فرا بگیرن راه بازه بخوان کمالات انسانی را تحصیل کنن راه بازه بخوان استقلال سیاسی و مالی پیدا کنن چون در معرض خطره راه بسته است لذا عد مالک چیزی نمی شود می بینید تمام جهات را دین ملاحظه کرده است اولا هر کسی را برده نمی کند و حتی هم که برده کرده است برای آن است که این مزاهم مکتب است و برای این که کشته ها داد تا جلوه تحاجم اینها را بگیرن این را خلاصه نظرهای معنوی اسلام است که جز رحمت چیز دیگر نیست اما ببینید در قبال این حرف دیگران که به این اسلام نابتاختن چی که کردن ما الان کاری با اون جنگ های دسترس مانیست کار نداریم حتی نصر جنگ جهانی اولم کار نداریم این جنگ جهانی دوم که خیلی از معمرین آثارشی دیدن این را کار داریم و آثارش هم بود خب در جنگ جهانی دوم اینها اروپا خیلی ترقی کرد دائیه بردگی داشت میلیون ها نفر را اواره کردن اسیر گرفتن و بدتر از بردگی بردن و در زیل جنگ جهانی دوم و بعد از فراغ از اون جنگ جهانی اون که که بر ایران اسلامی آمده است که فرار رزاخان بود و روکار آبادن پسرش یعنی از شهریوره هزار سیزی و بیست به بعد این متفقین به عنوان دلسوزی آمدن ایران شمال و شوروی ها گرفتن قرب و جنوب را انگلیسی ها و امریکای ها گرفتن اینها به عنوان دوستی آمدن به عنوان سلح و برقراری امنیت آمدن اما قارت کردن فرهنگ را بردن مال را بردن نفت را بردن گاز را بردن چی را گذاشتن برای ایران؟ وگه بردگی چیه؟ به وقت انسان نظر لفظی دارد به تحبیر سیدن استاد یه وقتا نه یه استثماری بدتر از استعباد خب اینا دیگه تاریخ ناسخ و تبریک و بیحقی نیستی کسی در نستا بدلا شک کند که هنوز بودن کسی خود ما هم یادمونه دیگه خب این شمال تویول همه این کمانده های شوروی بود یعنی مردم شمال وقتی میخواستن صادره از اونا برنج بود وقتی میخواستن برنج رو بیارن به تهران پاسپورت میخواست گزرنایو نیخواست مرکز از شمال کابلان قط بود یعنی کاله هایی که در تهران و این وقت شگ puisquت وقتی میخواست بیاد به شمال پاسپورت و گزرنایو میخواست برنگ وقتی از شمال بخواست بیاد به تهران گزرنایو نیخواست مثل که دوتا کشور خب بردگی نگرد چیه به تعبیر ایشون الجزائر چه بردگی که از فرانسه نکشیده نکشید مگر بردگی غیر از آن است که هر کدر بخوان بکنشن بکنشن هر جای دستور بدم دستور بدم مال هر کدر بخوان ببرن ببرن هر جای بخوان منفجر بکنن بکنن میشه آباره یه دیگه این میشه بردگی این استثمار بدتر از اون استعباد بود در حالی که نظام اسلامی ده ها فضیلت در دریان عبدالمولا قرار داده است خب پس اون چی که در جنگ جهانه دوم گذشت و اون چی در الجزائر و فرانسه گذشت اون چی که در ایران اسلامی تازه به عنوان سلوه و دوستی آمدن ایرانی که فقط نگردن که ایران که لشکر کشی نگرده که مگر بردگی چیه همین های که داعی حقوق بشر دارن میگن اسلام بردگی داره در حالی اسلام عبدای همچه کاری نکرده اون روزی که ذات مقدسی پیغمبر اسلام صلی اللہ علیه وسلم فاتحانه وارد مکر شهر تامود ازهب و انتومو طلقا هر جمع که مسلمین با حجور اهل بید علیه السلام فتح کردن همین کرامت رسول اکرم رو اعمال میکردن ازهب و انتومو طلقا حضرت حمود هرکی فرار کرد فرار کرد کاری بود نداشته باشه هر کسی رفت تو خونه بزرگ قبیله اونجا متحسن شد با اونها امنیت بدید خانه ابو صفیان رو بست قرار داد هر کسی اونجا متحسن بود در امان بود هر این کار رو هم خود وجود بارکه امیر مؤمنی کرد امام حسن کرد بعدها افتاد دست هم اینا خب مروانی ها و اماوی ها و عباسی ها اینا جزه حلقات منحوسه سلسله شاهنشان شاهی هن این که بگن رژیم 2500 ساله از عصر فهلوی تا ساسانی و سامانی و عشقانی که همه شن سلاتین نبودن که ادیه زیادی همین خلاف های عباسی بودن بعد مروانی بودن درودتر اماوی بودن اینا جزه حلقات رژیم هم 2500 سالن دیگه ایران بر دیگه نظر اینها بود یه قدره که از یاریان فهلوی و قاجار و صفاوی گروت هر میرید میریسید به عباسی ها اینا هم جزه رژیم شاهنشانی بود در حقیقت خب بنابراین اگر کسی این معارف اسلامی بررسیه میکند اونها زرری و خلاق فسرت نیست سراسر قصد است و عدل قل عمر ربیب الغیست نسبت دشمن ها این طورت چرستد به دوستان این درباره خلاصه بست درباره بردگی و بندگی و استعبار و استثماری که اونا دارند و اسلام آوردست و اما چی که به حقوق بشر برمیگرده میگن به این که اسلام از جهتی دیگر با حقوق بشر سازدار نیست زیرا حقوق بشر مساوی است و این ها بین افراد بشر تفاوت قائدن یه بخشی از نقض حقوق بشر را به جریان قانون میدانن مجازات ها و تعذیرات امسار زارش میدانن این سخن هم ناتمام است اگر منظرشون این است که بشر در برابر قانون مساوی است البته این سخن ایست حق اسلام ای را آورده و حامی این هم است یعنی قانونی که وضع شده است همگان در برابر قانون مساوی است اما سخن اگر در این است منظورشون این است که قانون همه مساوی این میشه زر خب چرا قانون عالم و جاهل قانون تحصیل کرده و امی قانون بزرگ و کوشک قانون مبتکر و غیر مبتکدی که باشه خب این برخلاف عقل است برخلاف پیترت است یکیسی زحمت کشیده مبتکر است خب حالا چه اون نظام های عرضشی حساب دیگر است که این نقرمک و این دلالات قا کنه اما این نظام ها حالا یکیسی مبتکر است یکیسی کارگر ساده است هر دو باید یه اندازه حق بگیرن هر دو باید یه جور زندگی بکنن خب این چرا؟ دیگه کسی تشفیق نمیشه که یکیسی است که عرف شاهدن بیاری و درک نمی کنه یکیسی که یک نفر یک سانن این که صحیح نیست که پس دو تا مطلب است اگر منظور است که همه در برابر قانون مساوی هست این سخنیست حق اما قانون همه مساوی است این ظلم است این که عدل نیست و هیچ جای دنیا هم همینطور نیست کجا شما مستخدم دانشگاه را با استاد دانشگاه یه جا حقوق میدید شمایی که حامی حقوق بشری استاد دانشگاه با مستخدم دانشگاه کجا شرق عالم نه موله دین این کار رو میکنن نه اهل کتاب این کار رو میکنن نه مسیحی و یهودی این کار رو میکنن پس نمیشه گفت قانون همه یکی همه در برابر قانون یکی هست این سخن حق است اما قانون همه یکی این سخن تشویقی نیست این سخن بر اساس قسط و عدل نیست اسلام آمده گفته به این که همگان بشرن راه را برای همگان باید باز کنی هیچگاه نمیشه کسی رو از تکامل از تحصیل از ترقی باز داشت این راه برای همه بازه این سخن حق تلایه دار این حرف خودی دین است راه را برای همه باز کرده بر همگان تحصیل رو واجب کرده تکامل رو واجب کرده که کسی نمیتواند بگوید من تحصیل علم نمیکنم و منندان برای همگان رو باز بلکه بر همگان واجب است حالا هر کسی به اندازه استعداد خود بعضی وسطا مریض میشن بعضی میمیرن بعضی کشیش فکری ندارن بعضی موانع سرهشون بیاد بعضی انصراف های داخلی دارن این راه بازه تا اونایی که به قلعه برسن کیه؟ ذالک وزن الله یا تیمنی شد و این راه برای همکان بازه خب پس اگر منظور سه مطلب شد تا کنون اگر منظور آنست که همه در برابر قانون یک سانن این حق است و اسلام پلایی داری نرم اگر منظور آنست که قانون همه باید که باشد این سخنیست باطل چون ظلم است و اگر منظور آنست که همه گان حق ترقی تعالی تکامل و پیشرفتای علمی دارن این راه است که خود اسلام نه تنها جائز دانسته بلکه واجب کرده که همه گان به سمزه کمال برابر حالا هر کسی به اندازه استعداد خود پس این سمت نرم اما یه سؤالی در این زمینه هست که مربوط بحث برای تفقیه است که ولایت فقیه نسبت به اگر یه فقیه مرجع علال اطلاق بود خب هم والیست هم مرجع علال اطلاق بود اما اگر یه فقیه مرجع علال اطلاق نبود رابطه او با سائر مراجع چگون است اولا اگر هم کسی مرجع علال اطلاق بود ممکن است خیلی ها مرجع نباشن ولی بالاخره مشتهدن من فقیه جام و شرائط ست کار رسمی داشت یه کارش این بود که چون فقیه جام و شرائط بود فتوا میداد عمل به اون فتوا بر مغلدین او واجب است بر خود او هم واجب است بدون کمترین تفاوت نسبت به مراجع دیگر اعتباری ندارد چون نسبت مجتهدین دیگر هم اعتبار ندارد خب مجتهدین دیگر برو مرجع نباشن اینا که نباید به فتوایی یک فقیه دیگری برو ولی یه مسلمی نست عمل بکنن این مربوط به فتوا و مربوط به تقلید و مرجعیه میمونه اون دو سمتی دیگر یکی حکم قضا است یکی حکم ولا است حکم قضا آن است که اگر فقیه جام و شرائطی بر کرسی قضا نشسته است بین متخاصمین حالا متخاصمین یا شخصیت حقیقی هست یا شخصیت حقیقی هست یا مختلف هست یکی حقیقی دیگری حقیقی دو دستگاه به دو نهاد با هم اختلاف دارن یا دو شخص با هم اختلاف دارن یا یک شخص با یک نهاد اختلاف دارد در هر صورتی از این سوبرستگانه اگر اون فقیه جام و شرائط رو کرسی قضا نشسته بعد از شنیدن حرف متخاصمین بر اساس ایمان و بینات گفت حکم تو بذارک عمل به این قضا واجب است بر متخاصمین بر مردم دیگر چه مشتهد چه مرجع چه افراد آدی بر خود این قاضی هم واجب است نقض این قضا حرام است بر طرفن حرام است بر افراد دیگر حرام است بر مراجعه دیگر حرام است بر خود قاضی هم حرام است مگر خود قاضی میتواند خودش نقض بکنه مگر این که روشن بشد بیانرقی است اون از بحث خارجی پس عمل به حکم به قضای قاضی واجب است بر همگان حتی بر قاضی نقض قضا حرام است بر همگان حتی بر قاضی این سمت قضا قسمت سو چرا موضوع بلایی است؟ عمل به این حکم واجب است بر طوده مردم بر مشتهدین بر مراجع دیگر چنکه بر خود والی هم واجب است نقض این حکم حرام است بر دیگران بر مشتهدین بر مراجع دیگر چنکه بر خود والی هم حرام است چون بازگشت این به خود دین برمی گرده یه وقت از این طوری یقین برد این حکم اشتباه است خب او چه مقلد چه مشتهد چه غیر مشتهد چه مرگد چه غیر مرگد مکلف نیست بون عمل بکنه برای یقین دارد این اشتباه است نخیان بکنه اگر یقین ندارد بر اساس حجت شرعی فقیه جام و شرائطی حکم قضایی کرد یا حکم برایی کرد عمل به اون قضا عمل به اون بلا بر همه واجب است بر مراجع دیگر واجب است چنکه بر خود و هم واجب است اما اون که در بحث دیروز اشاره شد به این که ما مدیریت علمی در مقابل مدیریت دینی نخواهیم داشت خلاصه بحث این است که ما وقتی دین را برقرسی میکنیم باید که مبانی دین را بشنسیم یعنی قواعد و اصول دین را اصول نگنید در برابر فروع مجموعی اون قوانین و قواعد کلی هم از اصول دین و فروع دین بعد یقدر جروتر برویم ببینیم به این که این فروع دین را این مواد را ما از این مبانی نگیریم بابه میگیریم مثلا میگون فرونجان نماز را باید اعاده کرد فرونجان نماز نه باید اعاده کرد خب این دوتا مسئله رو ما از کجا میگیریم این فروعات جزئی را این را بکن از قاعده لطاعت میگیریم اون قاعده میشه مبنا یا مثلا از طبق استسحاب میگویم استسحاب میشه مبنا خب یه قدی جروتر میگیم که اون قاعده که مبناست اون استسحاب که مبناست اونها را از کجا میگیریم اونها را از منبع میگیریم منبع چیست عقب است و کتاب است و سنت است و اجماع اونها را میگن منابع و این اصول و قوانین را میگن مبانی این فروعات جزئی که زیر مجموع اونها است اینها را میگن مسائل و فروعات جزئیه خب اونها منابع دین هست در حقیقت منبع دین جز اراده ذات عقب دست ایلا چیز دیگر نیست منتظر ظاهر قرآن کشف از اراده حق میکند ظاهر نصوص به طبع قرآن کشف از اراده حق میکند دماننده ها عقل هم که عطیه خداست بر اثر فعل همه ها و فجور ها و تقواه ها و بر اثر فیصد الله لطیفه تر ناسا علیه ها اگر چیزی را عقل فهمیده است اینم کشف از اراده ذات عقب دست ایلا هم کنه اینم بیمدل مطلب دیگر اونست که حالا اگر یک حکمی رو عقل نفهمید و شارع مقدس برابر حجتی که اقامه کرده است از ظاهر آیه یا ظاهر روایت حجت اقامه کرده است عقل اگر برهان قطعی دارد خود این عقل میشه و دلیل لبی متسل که کنار این ظاهر آیه یا ظاهر روایت هست اگر ایجادید ید الله فوق ایدیهم یادید جا رب و که بر ملک و صفا و صفا فورا این دلیل لبی متسل این جا رب و که برمون و برمون یادید آن رحمان و عرشستو آن رحمان و عرشستو تفسیر میکند چون لبی متسل است اون خدایی که من شناختم و باور کردم و به اون سرسپردم جهست نیست دست ندارد آمد و رفت ندارد حتما این جا رب و که معنی دیگری دارد یادید الله معنی دیگری دارد عرشستو معنی دیگری دارد اما اگر نه یه مطلبی نیست که عقل به صورت جزم ریاضی فهمیده باشه شارع مقدس به صورت آیه یا روایتی یه مکتب رزیه کرده عقل هیچ وظیفهی ندارد مگرن که بگاد آمن نا و صدق نا چرا؟ برنگ خود عقل میگوید من چون خیلی از چیزها را نمیفهمم شارع میخواهم این بهترین دلیل نبوبت آمه همین است عقل میگاد من باید زندگی کنم تو عالم من معلوماتم نسبت مشهولاتم قابل ارزیابی نیست من با همه اشیا عالم در ارتباطم من یعنی انسان اون که تو دریا زندگی بکنه که با دریا مرتبطه اون که تو فضا زندگی میکنه با فضا مرتبطه اون که تو سهرا زندگی میکنه با سهرا مرتبطه انسان با همه موجودات عالم ارتباطه ولی از بسیار از موجودات عالم بخبره چیز شدمنده چیز یونباره چی آقابتش خوبه چی آقابتش بده چون انسان با همه موجودات در ارتباط است از یک سو و نسبت به بسیاری از امور جاهل است از سوی دیگر یه راه نما و راه بلد میخواهد که از طرف آفریدگار بیاید خود اقل در این بینش خود را معصوم میبیند بگید من کمتر این احتمالم نمیدم در معدمات این کار من میفهمم که نمیفهمم برای من مثل دوتا شرط دروشند همون طولی که در دوتا شرطا الکلو اعظمیت جز خود را معصوم میبیند در این که میفهمد که نمیفهمد میفهمد که محتاج راه بردست خود را معصوم میبیند ذری احتمال اشتباه نمیده ببیند من از آینده هیچ خبر ندارم من نمیدونم قبر چیه برزخ چیه قیامت چیه مواقف قیامت چیه یه کسی باید به راه نمایی بکند منو من مساخرم دارم میروم اما کجا میروم چیجور میروم با که سرمایی میروم نمیدونم یه خطوط کلی را میدونم من میفهمم که نمیفهمم و میفهمم اون خدای حکیم حتما برای مای راه نمایی میفرسته لذا به نحوه ضرورت میگوید بشر محتاجای پیغمبر است نه اینکه اگر پیغمبر بیاید خوب است این برهان نبوبت عامه که در حکمت و کلام مسرق است به نحوه ضروری است ان نبیو موجودون به ضروره نه به نحوه امکان خوب حالا عقلی که برهان قام میکند میگاد من چون میفهمم که نمیفهمم میفهمم که محتاجم یه پیغمبر باید بیاید حالا پیغمبر آمد وحی آمد معصومی آمدی دستوری داد چنین عقلی در برابر چنون وحی اوند میتواند از هر نظر بکند مگر این که به تعبیر مرمو عالی حکیم در اون پایان رساله هشش مگر کسی دیوانه شده باشد برای اینکه خودش فهمید که نمیفهمد خودش فهمید که محتاج است و بعد بگاد نه نظر من در برابر وحی این است این که نیست اینه مطلب دوم مطلب سه بوم اینه که مدیریت را ام اسلام آورده همه بخشار هم اسلام آورده منطق خطوط کلی را دین گفته در تعبودیات بسیاری از مسائل زیر مجموعه و ریزش هم زه کرده در تأسیسات بسیاری از فروعات را به استنباط خود عقل گذرنده همونطوری که اجتهاد در تعبودیات هست در عبادات هست تو معاملات هست تو عقود هست تو سیاسیات هست همه بخشای دین اجتهاد هست اجتهاد عبارت از آن است که یه روش خاصی با استفاده کردن از خطوط کلی انسان زیر مجموعه های ای رو به اون اصل کلی ارجاب بدهد والحمدلله ربا بحر ای زد مندان و کتاب بیداری