ادجل فرجه ادی محمد پیام ولایت گذیده فرمایش های رحبر معظم انقلاب من رزا ملایی به اتفاق عزیزان دلم آقایان رولا اسمایلی تحیه کننده آقا رزای رزایی صداوردار و آقای اکبر شاه باروغی همه انگه پخش از ساعت شش صبح خدمت گذاری محضر شما خوبان را آغاز کردیم و تا این لحظه هم محضرتون بوده این سی دقیقه دیگه از نوبت اول برنامه های چهار شنبه پنجام شهری ورماه با همین دو برنامهی که عرض کردم تقدیم شما خواهد شد ممنون از حسن توجهتون نکته اگر در مورد این بخش از برنامه ها داشتید به سی هزار پونسد و پنجام و سه بفرمایید و به سی سد و بیست و نو ده پونسد و پنجام و یک یا دو با پیش شماره سفر بیست و پنج ممنون و سپاسگذارم همیشه آرزومونینی که بهترین های روزگار نصیب شما خوبانش نبنده باشه و ماه رویال اول براتون ماه برکت و نور یا علی چه بحونه برای بیترفتنم بیارم جاده روبروم نشسته پای برگشتن ندارم روایت اشق چجوری بگم که نیستیم همدل همیشه همدر جای خالیتا نمیشه با یه آم خاطر پرکرم به نام خدا و سلام باز هم برنامه روایت اشق و روایت زندگی شهده باز هم خاطره هایی از زنان فداکار و ایسارگرانی که پا به پای همسران و فرزندانشون آشقانه استادگی کردن دست همه این زنان فداکار رو میبوسیم و به پاس احترام به همه مادران و همسران شهده دفتر روایت اشق رو باز میکنیم موجی موصل ما از خود بریدن است ساحل بحانه است رفتن رسیدن است رفتن رسیدن است بارها من این رو گفتم در زیارت خانواده های شهده اقلب و اوقات مادران شهید رو شجاعتر و مقاومتر یافتم از پدران شهید مگر محبت مادر رو میشه با محبت پدر مقایسه کرد روح لطیف زنانه اون هم نسبت به جگرگوشه این رو پرورش بده بزرگ کنه مثل دسته گل بعد رازی بشه که او بره میدان جنگ و به شهادت برسه زن مگو مردافرین روزگار اینان زنهای ما اینه امتحان خوبی دودن تاشون در سری پروان اخگری شمیم و عشق ما در خود چکیدن است شمیم و عشق ما در خود چکیدن است از هفتهی گذشته مهمون خانم یعقوبی مادر شهید سابری از شهده یعقوبی افغان هستیم که یکی از شهده مدافع حرم هستن و خوشا به سعادتشون این مادر عزیز خیلی سبورانه و آشغانه از فرزند شهیدشون گفتن و این که فرزندشون رو به آقا امام حسین علیه السلام سپردن و با دلی آروم روانه سوریه کردن و حالا مهدی سابری بعد از اجازه مادر به سفر سوریه رفته و باز پیش مادرش برگشته خاطرات اون دوران رو میشنویم مهدی اومد و ما رفتیم مشهد یه هفته مشهد بودیم من پدر مادر مشهده یه هفته مشهد بودیم دو سه بار زیارت کردیم بار آخر دیدم داره میخنده داره میاد من تو سند زودتر ازشون اومدم دیدم داره میخنده گفت ماما چی میخندینا گفت ماما اجازه شهادتم و از آقای مامرزا گرفتم گفت ماما من چی گفت شما نباشی من چی من کسی نیست اینجا بیارینا گفت ماما خدا هست همیشه میگفت خدا هست یه خلاصه ما اومدیم قوم اومدیم اومدیم قوم یه سه چار روز بعدش دیگه ماشینو به اسم باباش کرد کارهای اقب موندشو انجام داد لوازم بهداشتی شو مثل لیف سابونو لوازم بهداشتی اونجور چیزاشو براش آماده کردم آوردم گوشم تو کیفش ولی خب دیگه حالا متاسفانه بگم خوشبختانه بگم داشتیاشون رو که گرفته بود دوتو گذشته بودم تو ساگشنا این رو دوباره همه رو بعد شهادتش چون یه ماه و پن روز مون این سیری بعدی که رفتهش دیگه نسیباده نشده با آوردن خب حالا خودمون همه رو اسفاده کردن با خیال جمع با خیال راحت خب شد بعضی اسفاده کنن گریه کنن ناراتی کنن نه من همه رو با دل جمع اسفاده کردم اینا اینا رو براش آماده کردم و از صبح که میخواست بره دیگه از زیر قرآن ردش کرده این سیری دیگه خودم به خواب نزده این سیری بارزاید خودم فرستدم مدافع حرم حسین آمان حسین آمان حسین آمان همه دلمون میخواد بدونیم اینایی که به فیض شهادت نائل میشن چه کارایی میکنن به چه واجبات و مستحباتی عمل میکنن که امروز شربت شهادت گوارای وجودشون میشه خوشا به سعادت همه شهده به خصوص شهده مدافع حرم خوشا به سعادتشون به سلابات خیلی علاقه داشت ناده علی رو زیاد میخون زیارت آشورایی که به صحبت بگول من رو صبح بعد از نماز همیشه زیارت آشوراشو میخون نماز شبایی که پامش شد میخون اینی طوری میخون که ما رو بیدار نمیکر خب بعضی رو پامشن برقی روشن میگن لامپی تراغه تروق اینا و تو نماز شبایی که من نگاه میکردم میگنم اله شگ مثلا پسرم از من زودتر مثلا پامش نماز شبشون بخون اینا بعد موقعی دعا خوندن دعای رجبیر که میخون ماه رجب دعای رجبیر میخون که با انگوش اشاره اشاره میکرده این محاسن ریششون میگرف بعد ما بهش میخندیم گفت مام اون که ریش نیست اون که بخواد سمت آتیش جهنم بری چند کلومتر مونده به آتیش جهنم میسوزه بعد میگم نمام این ریش نیست من صورتمی که روز قیامت نسوزه اینا بعد اینو که میگفت حقیقتا بعد از این که مهدی شهی شد اونجایی که هست صورت مهدی رو خوناشو تمیز میکنن بچه ها روانته صورتشو تمیز میکنه اونجا خیلی خوشحال میشم شاید یه مادر گریه بکنه بگه آه صورت بچه هم خونه من اونجا خیلی خوشحال میشم میگم اله شکر مادر این صورت دیگه با این خونه نمیسوزه اون دنیا از این خوشحالم که این دعاهایی که میکرد از خدا مخواست نسوزه انشالله که اون دنیا نمیسوزه این صورت مدیر مدیر دلش بود که چیز خوبترینه که برای خودش مخواست دوستش اول برای دیگران بخواد اینا تو مساجده که مثلا موقعی که ماه رمزون چند سال پیش اینجا ماه رمزون افتاری میدادن این مهدی سه روز رفت سه روز رفت افتاری داد و اینا بعد دیدن بروز چارم نمیره گفت ماما چرا نرفتی؟ گفت ماما میدونی چرا؟ گفت که میترسم یه وقت خدای نکرده حق کنه حق کنه گفت چرا؟ گفت ببینی یکی من تو سفره میشینه بشه قضا میدی بعد میدی اون ورده تو سفره بعدیم نشسته اگه ندی خب بزرگ اینا درست نیست بدی به یکی دیگه نمیرسه از اینجا گفت من سه روزی که رفتم از بس گیرون مخواهم فشار اومد گفتم بهتره که نرم مثلا بذار که هرکار مکنه یه قضا توضیح دادنه دیگه توضیح کردن اینا یه تا این حد مراعاد حال مردم میکرد حق و ناس خیلی مثلا متقید بود حق و ناس که مثلا حق کسی به گردنش نباشه این سیره همین تقبیل نیست سه چار سال پیش بود تو خیابون داشت دور میزد این پله همسیر و کنارشو شکسته بود شکسته بود من تو خود شبمه خیلی ناراد بود گفت که ماما من این کار کردم اینا هرچی هم در میزنم درشونو باز نمیکنم خلاصه تا این دو سه روز طول کشید این بند خدا رو پیدا کرده بود پیدا کرده گفت و باقا من اینو میارم عوضش میکنم پلهتونو عوض میکنم اون آقا گفت و برفده سرده اشکال نده گفت و نه یه وقت پایی کسی تیز اینا بخوره اشکال داره اینا عذیب میشه بازم اون بند خدا گفت و نه بر رفته بود سنگفیرز آورده بود که سنگار به صاف میکنن نه از اونو آورده بود این تیزیای این پله رو صاف کرده بود بعد مهدی که به شهادت رسیده بود این آقا که اومده بود دم در مثلا گفته بود گفت و واقعا این آقا لیاقت شهادت داشت گفت واسه یه پله پدر من درم از بس اومد رفت که اینو مثلا درستش بگنه ولی بازم من خوب شد که اجازه ندادم ازید بشه این آونده خود شهدان شود در جهان کس قیمتم صحبت نمیداد که چیست در جهان کس قیمتم صحبت نمیداد که چیست شهدانی عزیزمون توی زندگیشون زیاد متوسل به اعمه یتار علیه مسلم میشن همین هم رمز به دستاوردن برات شهادتشونه حالا میخواییم ببینیم مهدی صابری چجوری بوده توکل خیلی به اعمه زیادش هرچی که میخواست هر رنگ بیب مسلمه لباس تمیز میپوشید اعیادش مثلا مثلا جشنها مسیبتها میشکی میپوشید لباس روشن میپوشید میرفت پیش از رد بیب مسلمه اینو مقید بود که باید حتما بره حالا من شاید مثلا امروش شهادت نرم بخ نکنم پش بش بنزم ولی مهدی نه مهدی هر جوری بود خودش میرسون تا هر موقعی حتما مثلا شام شهادت هم خودشون مثلا مقید بود تا شام شهادت تا نصف ساعت دوازده به بعد یک کار شادی چیزی رو انجام میداد اینقدر مقید بود ایام محرم سفر مشکی پش بود تا زمان هشتوم ماه ربی شهادت آقا امام حسن اسکری که تموم میشود گروب که میشود میرف مثلا سرصورتشو محاسنشو اسلامی کرد میومد هموم دوش میکرف لباس رنگی میپوشید بعد میرف کجا حرم معصومه برای عرض تبریک اینا یعنی اینجوری مقید بود بعدش هم که سامره رو مثلا تخریب کردن گنب از وارگاهشو همیشه ازادار بود بعض وقت همون مثلا یادمون میرف اینا میگفت شما فکر کنم فراموش کردید یه روز مثلا فلان ساعت فلان روز اینا یعنی اینا رو همه رو مقید بود حتی وفات حضرت امالبنین بعد بعض وقت که میومد نگاه میکرد وفات حضرت امالبنین توی این سربرگ تقویمان ننوشته بود یه روز گفت دلم حسینو پارش کنم گفتم چرا گمامان این روز وفات حضرت امالبنینه مادر قهرمانه و مادر با معرفتها ولی اینا نزدن یه چیزی گم میشود یه کاری چیزی داشت سلابات میفرستاد برای حضرت امالبنین فوری برش پیدا میشن بعضی وقتا که من همشه کسل بودم گفتم من یه خورده ناراتی اصابه نام که داشتم قبلنا مگفت مامان چرا اینجا نشستی همش فکر مونی جوش میزنی جمکران ببین نزدیک بسیار آقای مامو زمان پاشو برو بشین بست اونجا بشین و آقای مامو زمان بگو بگو من میخوام فلان چیزو میخوام زورکی بگیر از آقا بعد من گفتم همون زورکی درست نیست نامون گفت نه به خدا شما برو زورکی انقدر کیف میده برو زورکی بخوا اونا لطف جون زیاده ها مثل من و شما خسیز نیستم میگو گفت برو حتما زورکی بگیر اونی معتقد بود و توی خاطراتشون همه نوشته که مثلا فلان روز فلان ساعت حالش اینجوری بوده با این حال بوده رفته بود رفته مثلا مشکلاتی داشته خب توی چیاش هست که مثلا امروز فلان ساعت مثلا مشکلی داشتم یه روز که حالا من موضوعش نمیگم چی ها بوده گرفته بود حالش مثلا گرفته بود رفته بود گفت که خیلی دیدم چی دیگه ندارم رفته پیش آقای مامزم رفتم جمکران رفتم جمکران خب نمازش خونده بود امیدوار متوسل شده بود دایت توسل نار خونده بود زیارت آشورا بعد صبا که شده گفت دیدم خالی شدم قلبم آروم گرفت اینا توی این نوشته هاش هست قلبم آرام گرفت با خیال را راحت مثلا پاشودم اومدم خونه اینا وقتی که می اومد می دیدم چشمش پف کرده وقتی که گریه میکرد مشخص بود اینا یه چهره داشته زود مشخص می شد و هر کارا میکرد که به صرف قایم کنه دیر بیاد دیر وقت بیاد اینا ولی بازم نمی شد اینا بعد نگاه میکردم بهش خب چیزی نمی گفتم نمی گفتن که مثلا مامان حاله چی جور بود فلانا مثلا از حضرت بیمثمه هر چی که می خواست بهش می داد همی خواستنهایی که من که به صرف من رضایت منو بگیره همه اینا رو چی؟ از اهمه خواست دیگه؟ و ایکی هم به خودم گفت که مامان دعا کن برم که دل رازی بشه من برم اینا میون داره سین زنیمون شهید تیپ فاطمیون شهید تیپ فاطمیون سلام عزیز فرقرم سلام عزیز برادرم سلام تدایی حضرت مقافه ماجرای توسل به اهمه ی اطار علیه مسلم از همون دوران کدکی در وجود مهدی شکل گرفته و کسی که با این عشق بزرگ می شه یه روزی هم آشقانه شهید مدافع حرم می شه یعنی می دونید که سلاباد کار را جرام اندازه اهمه کار را مثلا گره از کار آدم بازی می کنه اینجوری اعتقاد داشت یه سیری دیگه هم تو زیر زمین اون سیریه این اصابه خونه قرآن ها بود که پرچم های اعیاد بود مشکی ها بود رنگ ها بود خدا مورد روزو نره گربه یه خورده بیهدبی کرده بود اینا این اومده گریه می کرد سه بم چهارم بود گریه می کرد می کنه ماما بریم قرآن ها رو بیارم خونه خودمون بیر ماما رو تخچه بچینیم می گفت ماما این قرآن ها مال حیعت زیاده شست هفته تو قرآن ما نمیتونه مثلا تو خونه جا بدیم اینا اونو جا دارن ما مستجیریم مثلا با پامش میرم گریه می کرد می گفت بریم پرچم ها رو بیارم بشوریم دیگه خودمون رفتیم مثلا پرچم ها رو تو خونه ساخونه شستیم و تمیز کردیم و رهتب کردیم اینا قصیم خوری می اومد حتی چیزی هم می گفت می گفت چرا مثلا تو خونه خودشون این همه چیزی ما گفت او بردن بالا گذاشتن چرا قرآن ها رو بردن گذاشتن تو زیر زمینی خب اون گفت ماما بر خودت بهشون بگو حتی گفت من به حسین آقام گفتم دعوام کردم گریم کردم یعنی اینجوری حالت هایی رو داشت که مثلا خلی بزیر میگه چجوری شد که مهدی به این جاها رسید درخواست من الان دارم که فکر می گونم میگم واقعا مهدی درست همه ی خاصیت هایی داره تو زندگی ولی مهدی از همون بچهیش فرق می کرد تو الان هرچی که نگاه می گونم ما مشهد که می رفتیم دایی ها مثلا تجرب می کردن ایام فاطمیه تقریبا چهار پنس سال پیش بود تو ایام فاطمیه ایامی بود که به اید نزدیک بود به اید نزدیک بود بعد حیعت آقای فاطمیه اونجا آقای مرزا محمدی مددهش بود ایام فاطمیه بعد گفته هیچ این حیعت بود اینجوری کرده خود رفتیم مشهد رسیدیم مشهد که رسیدیم دو روز گذشته بود از این واقعه مشهد که رسیدیم رفتم خونه دایی بزرگه داییم که نگاه می کرد می گفت که این که اهل دوا نیست که این اینجوری کرده به من می گفت آروم آروم بعد گفتم هیچ چی دادش یه خودش همینجوری شده از خودش بپرسنه هرچین یکی دو روز همینجوری مطلق کرد من نگفتم چیزی خودش هم چیزی نمی گفت تا اینکه بعد گفت آبجین داره کر می شه این چشم چپش خیلی قرمش شده بود و سیایی چیزی درچشی زیاد شده بود بعد اینگو داره کر می شه اینو چی کار کرده چما کدوم داداش هیچی این حیعت رفته به سرصورتش زده ایام فاطمی هست به سرصورتش زده اینجوری کبود شده گفتم این عادتشی هیچیش نمی شه نه پیا اینو من ببرم دکتوریم کرمشه گفت داداش تو الان جوونی باد تو کلته نمی فهم این کارار میکنی چند سال دیگه از اینا می افتی بعد مهدی چون احترام حفظ میکرد گفت دایی من اینو که به خاطر کسی که زدم این تا فردا خوب می شه یعنی بابر که به جدن زهرا تا فردا صبح چشم مهدی اصلا انگار نه انگار خوب خوب شد یعنی اینجور بود اعتقاداتش محکم بود قوی بود دیگه الان دایی وقتی که می نه نه وقتی مهدی شعی شد الان می نه نه واقعا مهدی مال شهادت مهدی شعی شده مدت فريادیم خاک بطن ناشقیم سرب آزادیم خاک بطن ناشقیم سرب آزادیم امروز می خوام پیشناهاد بیسابقی به ایران ارابید این پیشناهاد در حوزه آب نوشیدنی و شروع به مردم غذا و نبهن همینوی خواهد آب برامو بیانی؟ اسرائیل در کنار مردم ایران میست به خیابون ها بیان آینده بهتر برای خانواده هاتون و همه ایرانی هم بساسید امروز همه جهان از تو بیزاره و تو میعی سریع مطالعه رو پیدا میکنی میگی من میتونم مشکل آب شما رو حل کنم مشکل خواب خودتو حل کن الان زمان مبارزه برای آزمیه ایران برای ایرانی بابا این نتانیا اون هم خیلی متوهمه برو فکر خودت باش یکی نیست به این بگه که تو آبرو نداری برای ایران که آبرو داره ما سرمونو بدیم جنومونو بدیم نمیذاریم پای اینا به ایران باز بشه الان زمان باید نميدونیم نداریم نداریم رفتزکت ؟ زمان مبارزه ممنون نمیدونیم ندارم فکر کنیم اس 먼های زمازه اینجا نسبت به مسئله قذر حساسن مسئله اول دنیا است این مسئله نباید بگذاریم این مسئله از نگاه عمومی بینون بلالی مردم دنیا خارج بشه از این مسئله اول بودن خارج بشه اینجا سرزمین زیتون و سفر است خودکی خواب نان میبیند در آغوش مادری که لالایی هایش خاموش شدن و لبخند نورسیدهی پشت مرزهایی که گردها ساختن پیر میشه برای زنده نگه داشتن دین و انسانی همه ما ایرانیان همدلانه همراه مردم مظلوم قذر حساسن است اون یش ایران همدل ادامه دارد و شما عزیزان از این دو طریق میتوانید به مردم مزرومه مزروم قذر کمک کنید خود دستوری ستاره چهارده مرمبه از در چشم این جهان امروز دادلاه بزرگ بجدان است از انتظاراتتون بیشتر بدونید نظر شما برای ما مقتنم و محترمه باید با صلیغتون آشنا باشیم تا بتونیم طبق میل شما برنامه بسازیم هر جای این دیار که هستید کافیه با شماره 162 تماس بگیرید راه نمای ما باشید تا براتون برنامه های بهتری بسازیم ما به شوق شما اینجاییم ما به شوق شما اینجاییم تا قلت و به اهل بیر روشنگره ماست اسلام همیشه شجاعه عشق بر سر ماست پیام ولاگت در خط محمد و حلی روح خدا نور دلگو خامنه ای رهبر ماست علم مهمترین ابزار از این کاری است. علم مهمترین ابزار پیشرفت و اقتدار ملی است. این رو باید مسلم گرفت. واقعا همینجوره. علم برای یک ملت مهمترین ابزار آبرو و پیشرفت و اقتداره. دانشگاه هم مهمترین تربیت کننده مدیران آینده کشوره. خب از این چی مهمتر؟ شما دارید مدیران آینده کشوره؟ مدیران آینده کشوره رو تربیت می کنید. اگر خوب تربیت کردید که انشالله همینجوره آینده کشوره خوب اداره خواهد شود. اگر نتوانستیم خوب اداره کنیم کتاهی کردیم طبعا آینده کشوره تحت تاثیر همین کتاهی ها قرار خواهد گیره. یعنی اهمیت دانشگاه اینه. خب دانشگاه البته با شکل کنونی یک پدیده غربی است. این رو همه می دونیم. لیکن دانشگاه به معنای تربیت کننده نوابق و نخبه ها به هیچ بچ غربی نیست. در کشور ما ریشه هزار ساله داره. بله به این شکل کنونیش از غرب وارد شده. لیکن خب این کشور مدارسی داشته که در اون ابن سینه ها تربیت شده. فارابی ها، محمد زکریه رازی ها، خارزمی ها تربیت شدن تو همین کشور. این اسمایی که ما میاریم اسمایی معروفه. هزاران نام غیر معروف وجود داره. از پزشک، مهندس، مخترع، عدید، فیلسوف، عارف، اینها همه تو این مملکت پربرش پیده کردن. یه جمله ای رو من نقل کنم از جوج سارتون که چون دیگران که میگن بابرپذیر تر می شود تا خود ما بگیم. از این جهدمنده به الله عادت ندارم هر حرف این و اون رو از فرنگی ها و غربی ها نقل کنم. اما این جوج سارتون که تاریخ علم رو نوشته و معروف است و ترجمه شده و چاب شده و لغت همه دیدی. او میگه دانشمندان ایرانی بیشترین سهم و نقش را در این تمدن داشتن. و آنگاه که آثار فرزانگان ایرانی را از این مجموعه برداریم، آنگاه زیبا داریم. آنگاه زیبا ترین بخش اون را کنار گذاشتیم. مورخ علمه. یک حرف دیگری هم که این رو من از حافظم نقل میکنم، اینجا یاد داشت کردم. چون خیلی سابق دیدم، نمیتونم رو کلماتش دقت کنم. مال پیر روسوس که اونم این تاریخ و علوم رو نوشته که اونم به پارسی ترجمه شده است، سالها است، در دست هم است. سالها پیش من این رو دیدم، عرض کردم، میخواستم مراجعه کنم دوباره ببینم، پرسد نکردم حقیقتش. لیکن آدرسش رو یاد داشت کردم، یادم هست که آدرسش رو نوشتم یه جایی که این حرف رو کجا زده؟ تو همین کتاب تاریخ و علومه. او گفتگوی یک تاجر غرب اروپایی، حالا ایتالیایی یا فرض کنید فرانسویی رو نقل میکنه با یه آدم خبره علمی اون روز، مال دوران قرون و بستا است. مشورت میکنه، میگه یه بچه هم رو میخوام بذارم درس بخوانه و عالم بشه، کجا بگذارم، کدوم کشور، کدوم دانشگاه بگذارم. اون شخص میگه که اگر به چهار عمل اصلی ریاضی یاد قانعی، تو هر کدوم از این مدارس اروپا که میخوایی بگذاری، فرق نمیخونه بگذار. اما اگر بیشتر از این میخوایی با دیگه از این مدارس اروپا که میخوایی بگذاری، فرق نمیخونه بگذار.