از طریق شماره کارت 6037 99822 707 و یا خود دستوری ستاره چهارده مرمبه چشم این جهان امروز دادلاه بزرگ وجدان است سرگشتگان کویت پروای سر نداند سرگشتگان کویت پروای سر نداند آشفتگان مورد از خود خبر ندارد آشفتگان مورد از خود خبر ندارد پار سایان بر درگه تو بهریست از آب چشم اوشا خلق جهان از آن رو در ره گذر ندارد حجت الاسلام وحیدی بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی اللہ علیه و سلم و آله تاهرین سلام علیکم و رحمت الله دوستان عزیز همراه در برنامه پارسایان خدا به هممون توفیق بده اهل عمل و دستورات حضرات معصومین علیهم سلوات الله باشیم یکی از دستورهای مورد تأکید حضرات معصومین علیهم سلوات الله باشیم حضرات معصومین علیهم سلوات الله باشیم حضرات معصومین علیهم سلوات الله باشیم روایتی نقبه کنم امام علیه صلوات الله باشیم حق مهمان بر میزمان بیشتر از تو بلاتر است چرا؟ وقتی مهمان وارد خانه ما میشه آمرزش صاحب خانه و اهل بیتش رو همراه با خودش میاره و روزی خدا رو میخوره و وقتی از خونه خارج میشه گناهان صاحب خانه و اهل بیتش رو با خودش میبره چقدر مهمانی دادن برکت داره خدا به همون توفیق بده اهل مهمانی دادن باشیم انشاءالله حضرت آیت الله سد محمود مرعشی آزاده مرحوم آیت الله الازمان سد شعاب الدین مرعشی رحمت الله علیه نقب میکند که زمانی که من نوجوان بودم یک روز پدرم آیت الله مرعشی به من فرمود آقا بیا امروز میخوام تو رو به جایی ببرم بعد من رو به منزل مرحوم آقای کنی بردند آقای کنی یک فرد پولدار متمکنی بود که این اواخر آمده بود در قوم مجاور حرم حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیه ها ساکم شده بود رفتیم منزل آقای کنی به اونجا که رفتیم دیدیم یک صفرهی انداختند اده این نابینای فقیر و نیازمند و هم دور این صفره نشوندند پدر من یعنی مرحوم آیت الله الازمان سد شعاب الدین مرعشی نگفی لباسهای خودشون رو سباک کردند و شروع به پذیرائی از این نیهمانها شدند این نیهمانها نمیدونستند که خدمتکارشون چه شخصیتیه پدر من مرجع تقلید بودند در شهر مشهور بودند حالا با افتخار خدمتگذاری این فقراء و افراد بیبزاعت شهر رو میکردند فرمود این رازی بود بین من و پدرم و آقای کنی هر دو ماه یک بار تکرار میشود آیت الله الازمان مرعشی نجفی رحمت الله هر دو ماه یک بار یک صفره در منزل یکی از مؤمنین میگسترانه و اونجا میره خدمتگذاری میکنه به فقراء خود آیت الله مرعشی نجفی فرموده بودند شاید در قوم خانه ای نباشد که من به خاطر موضوعی به آن سر نزده باشم از جشن و ازا تا بحانه دیگر اینجور مراقبت میکردند از مؤمنین اهل صفره انداختند بودند خدا افس بکنه یکی از اساتید نقل میکنه که یکی از دوستان حیعتی با موتر دنبال من اومده بود تا مجلسی بریم من اونجا مثلا سخرانی داشتم برنامهی داشتم تو راه یه داستانی تعریف کرد گفت چند سال پیش موترم رو به یکی از رفقا امانت داده بودم که خب متاسفانه یک خلافی انجام داده بود مثلا از چراق قرمزی چیزی رد شده بود و موتر توقیف شده بود و درگیر بودم گرفتار هرچی میکردم این موتر رو نمیتونستم آزاد بکنم یه حاجت مهم دیگری هم داشتم که اون حاجت هم براورده نمیشد بناه حل این مشکل رفتم خدمت مرحوم آیتول آجاها نسر الله شاهبادی و ماجره رو گفتم تا قضیه رو گفتم که آقا کارم گیرفتاده مشکل دارم ایشون فرمود نظر شکم کردی؟ نظر شکم گفتم آقا نظر شکم چیه؟ فرمود منظورم خاله و امه و فامیلت نیستا برو یه فقیر واقعی کسی که معلوم باشه قضایی خوب نخورده پیدا کن ببر رستوران هر قضایی دلش خواست سفارش بده خودت هم کنارش بنشین و با هاش قضا بخور تا با آرامش قضاشو بخوره وقتی که کاملا سیر شد و با رضایت گفت آخهش همون لحظه زمان استجابت دعاست ازش بخواه که دعا بکنه ای بنده خدا میگه منم همین کار رو کردم نظر شکم کردم رفتم یک گرسنهی رو پیدا کردم و رفتیم با هم رستوران هر قضایی که دلش خواست خورد اون وقتی که دیگه رضایت داشت دعا کردم که خدا مشکلم رو حل بکنه همون روز مشکلم حل شد هم مشکل توقیف موتور حل شد هم اون حاجتم براورده شد اتعام اینجور مورد تأکید قرار گرفته اجازه بدید این قضیه رو از مرحوم حاجه نسر الله شاهبادی رحمت الله علیه نقل بکنم که ایشون فرموده بودن که ما خانمون همیشه مهمان میامد در خانمون بروی مهمان باز بود فرموده بودن شب شنبهی بود در نجف در اتاق بیرونی برای درس فردا مشغول مطالعه بودم خانواده خواستن شام بیارن یه دفعه صدای در خانه زده شد کسی آمد تو در باز کردیم دیدیم بله آسد محمد امامزادهی شوشدری اومده به خانواده گفتم که برای دو نفر شام آمده کنید یه چند دقیقه نکزشته بود که آشق محمد رضای جعفری هم وارد شد و عرض کردم برای سه نفر بعد دو مرتبه شیخ حسن اسلامی هم وارد شد گفتم چهار نفر همینجور یه دفعه خانواده من رو صدا زد رفتم و ایشون گفت من فقط یک بشقاب لوبیا پولو از زهر برای شام شما نگه داشتیم غذای دیگه هم نداریم به ایشون گفتم نگران نباشید چیز دیگه ای تو خونه داریم گفتن بله یه کاسه ماست و دوتا خیار داریم گفتیم همونها رو بدید آب دو خیار درست میکنیم ایشون گفت نون نداریم گفتم خبون نون خوشگاه هایی که گذشتیم کنار برای اون بنده خدایی که میبرد برای حیوانهاش اونها رو بیارید نانهایی که قابل استفاده هست اونها رو خورد میکنیم میریزیم توی این آب دو خیار و به مهمانها میدیم اینجور ما مهمانداری کردیم بعد آیت الله شاهبادی رحمت الله فرموده بودن اگر در زندگی من موفق به تحصیل علم و در امور اجتماعی موفق به خدمت بندگان خدا شدم در همه اینها همسرم مؤثر بوده یه روزی همسرم به من گفتن که من از مهمانی و مهمانی دادن بدم نمیاد ولی کسی که انقدر مهمانداره تو خونهش صفر پن میکنه لاقل باید بساطه پذیرایشم فراهم باشه با این چراق نفتی سفه تیلهی که نمیشه برای جمعیت قضا درست کرد به ایشون گفتم وقتی در خانه ما بازست و مهمان میاید و میرود خدا هم میبینه این رو اگر لازم باشه به همون اجاق انایت میکنه شما قصه این رو نخور بعد نقل میکنه حاجهان اصول الله شاهبادی رحمت الله علیه فردای همون روز من داشتم میرفتم آقا عبدالحسین معذی رو دیدم گفت من پنج دینار نظر شما کردم دلم میخواد بهتون بدم گفتم اشکال نداره دستگردون میکنیم من ازت قبول میکنم دومرتا بهت هدیه میدم گفت نه اگر دستگردون بکنی بخوایی به من پس بدی دیگه نمیتونم نظرت بکنم از من قبول کنم گفتم عیبی نداره میپذیرم هر وسیلهی که دلت میخواد برو بر منزل ما بخر خودم هم چیزی نگفتم بدون این که من بگم ایشون رفته بود یک اجاق گاز سشعله و یک کفصول گاز و یک رگراتور رو اینها خریده بود و به منزل ما برده بود من هم مجبور شدم به اون هممال یه روب دینار انآم بدم بعد به شوخی به مرحوم آقا عبدالحسین معزی اینجور میگفتم روب دینار به من زرر زدی روب دینار به من زرر زدی خدا به هممون توفیق بده اهل صفرداری باشیم تو خونه همون صفر بیاندازیم و از مؤمنین دعوت کنیم که این اتعام مؤمن باعث برکت برای ما میشه انشاءال دریچهی به جهان روشنایی و معرفت جلوی از جامعه دینی رادیو معارف صدای فضیلت و فطرت چه بحونه ای برای بیترفتنم بیارم جاده روبرون نشسته آیه برگشتن ندارم روایت عشق چجوری بگم که نیستی هم دل همیشه هم در جای خالی تو نمیشه با یه عام خاطر پرکم به نام خدا و سلام باز هم دیده رو برگشتنم دفتر روایت عشق رو باز میکنیم با احترام به همه مادران و همسران شهده مادران و زنانی که هنوز هم آشقانه خاطرهای عزیزشون رو روایت میکنن جبهه حق و باطل همه جا در حال جنگن تو دوریای ما هر روز ما روز آشورابو هر گوشه دنیا سکر و بلا شوق سفر میخواد مرد خطر میخواد تا که بذار پا تو گراه خسه چند هفته یک مهمون خانم یعقوبی مادر شهید مدافع حرم مهدی سابری هستیم مهدی سابری هستیم از شهده افغانستان و این مادر عزیز در این چند برنامه خیلی آشقانه و زیبا خاطراتشون رو برامون روایت کردن و حالا میرسیم به اون روزهای سخت اما زیبای این مادر شهید پنج روز قبل از شهادتش وسیعت نامشونه بشود تولد حضرت بیبی زینب که کنار حرمم بوده به من زن زد گفت ماما من الان کنار زریح بیبی زینب هستم هرچی از بیبی زینب میخوای بخوا بعد من گفتم به حضرت بیبی زینب بگو که مهارم به طلبه مهارم به طلبه مهام بیایم اینا دیگه خب بعد از شهادت مهدی هم که طلبید و ما رفتیم دیگه یعنی دعا اونجا قبول شده نه مستجاب شده مهدی اونجا داشته وسیعت نامشونه بشته حالا که حالی داشته حتما اونجا از حضرت بیبی زینب سبر بر من خواسته تحمل بر من خواسته اینا دیگه ما همون روز که فرداش به صاب تولد بود همون روز زهرش ما رفتیم یه جا عروسی رفتیم یه جای دیگه بعد شبش رفتیم هنو بندونی مهدی ما که وسیعت نامشونه داشته میریمشته بعد پن روزش نهوم اسفن دیگه مهدی تو حمله تل قرین نزگای خود دمش یعنی ده کلومتری مرز اسرائیله ده کلومتری مرز اسرائیله اونجا حمله داشتن سه بار به ساب اینو حمله رو چی کرده بودن موفق نشده ولی این سیری الحمدلله بچه فاطمین که به ساب حمله کرده بودن موفق شدن الحمدلله اون مندقه رو گرفتن تسبیت شکر خدا دست خود نیرای سوری هستش اینا از این خوشحالم که الحمدلله یه جایی رو آزاد کردن مهدی اینا روز شمبه بود شمبه که به ساب حمله داشتن تقریبا بعد از زور اینا بعد از نما زور مهدی اول مجروح میشه یه خونپاره میاد میخوره یکی از دوستاش پاش قد میشه تفل محسوم پای اونو میبنده و اینا میفرستش پای این ولی پای خودش که مجروح بوده دیگه همجور حالا بسته بوده نبسته بوده همجور داشته فعالیت میکرد اینا بچه ها چون همه تو سنگر بودن بعد آقای سد ابراهیم که به ساب مافوقشون بوده گفته بوده برو پایین گفته برو پایین مهدی برو پایین الان اگه شما اینجا باشی خدای نکرده مثلا نیروها بیان بالا دشمن بیاد بالا من کسی رو ندارم که شما رو ببره پایین کمکت کنه الان که جون داری خودتوان داری خودت برو بعد این گفته بوده خب من برم نامردیه بخواهم برم بچه هم در حال جنگ اینا یعنی دیگه مجرانش یه جزه ندهده که بره رفته پایین تا اینکه چند دقیقه گوشت اینه بعد آقای سد ابراهیم گفته که به دستور میدم برو پایین هرچی که نیرو مهماتی ناداریم بفرست بالا چون اینا که تو تله بوده اینا پایین وسائلشون پایین بوده اینا بالا بودن داشتن به پایین مثلا چی داشتن حمله داشتن سخت بوده پایین اومدنش هم اینا بعد این میگه مهدی همجور که خیلی هم خسته شده بوده و اصابه لباش مچاله شد و ترک ترک خورده بود میگه تکی داد به اسلحهش مثل اسا بلنشد بلنشد و بعد داشتن میومده آقا سد ابراهیم آتش تعمیل میرخته که این ساب بیاد برگرده اینا میگه یه بار دیدم که بچه ها گفتم مهدی رو زدن میگه من با خودم گفتم که حتما این همون چون ترکشی تو پاشی میگن همونو میگن بعد گفته بودن نه برگرد نگاه کن میگه برگرد شم نگاه کردم دیدم مهدی با صورت خورزم اینا مهدی یه تیر به پهلوش خورده بود یه تیر به سینش خورده بود اینا خالا پهلوش چون مادرش حضرت زهرار خیلی دوست داشت من تصورم اینه چون هم گفته بود که مثلا برای ایام فاطمیه بر میگرده چون موقعی که رفت مهدی من گفتم ماما وایستا الان ایام فاطمیه نزدیکه به من کمک کنم این روزه هم تموم بشه ده روز روزه داشتم کمک کننا بعدش برو گفت ماما من قول میدم برگردم تا اون موقع برگردم دیگه خب ایام فاطمیه هم که یعنی قولی که داده بود روز شهادت حضرت زهرار ما رفتیم پیکرشو دیدیم از آقای طبع طبعی پرستم گفتم که کجای مهدی مجروم شده اینا گفت ما در یه تیر به پلش خورده بود و سینش البته خواستش بیشتر از اینا بود گفت مثلا اینقدر بدن تیکه تیکه بشه سر تو بدن نداشته باشم که مثلا آقای ماما سید میاد بال سرم یه خورده از دردهای مثلا قصه های حضرت علی اکبر کم بشه مثلا مخت من رو میبینه خوش به حالشون که از دنیا بریدن خوش به حال شهده بهش دو دیدن تو نمازاشون خدا خدا می کردن شبه هم لبرا هم دعا می کردن خدا می کردن خبر شهادت چجوری به این مادر رسید میخواییم از حال و هوای اون لحظه ها بدونیم و حرف های شیرین و دوست داشتنی این مادر بزرگوار خبر شهادتشو تقوی روز دو شنبه ما تو خونه بودیم من چون نوه داری می کردم اون موقع فاطمه بعد از زوری بود زهرا نوه رو نگر می داشتم دیدم که یه بنده خود زن زد یه سالاتی کرده ساجقا یه سالاتی کردینا بعد من گفتم چی شده و اینا چون مهدیم سوریه بود خب آدم یه خورده می فهمیدید من دوران دفاع مقدس همیجور بود کسی شعید می شود یا مجروحی نامی شود یه خبرهای می دادم بهش بعد اینجور شد دیدم که حاجقا آمد گفتم کی بود گفتی چی زن زدن از سپایینا گفتن که مثلا شما مهدی مشکل درسی نداره خودتون مشکل مثلا حوزه و اینا ندارین کارتون درسته پاسپورت داره چی دارید من گفتم نه ما همه چی داریم هیچ مشکلی نداریم نام بعد فردا آش زن زدن فردا بعد از اون زن زدن به حاجقا حاجقا پای کامپیتر مهدی نشسته بود تاها رو بقلش بود پای کامپیتر مهدی بود اینا بعد دیدن صدی زنگ اومد من تو حال بودم حاجقا صحبت کرد و بعد اومد دمه در دمه حال اینجا بایستاد به من نگاه کرد گفت مرزی گفتم آره گفت پسر شهید شد بعد منم گفتم اله شکر گفتم اله شکر مهدی برای شهادت رفته بود برای چیزیگی نرفته بود بعد دیدم حاجقا خود صداشون گرفت حاجقا صداشون گرفت و اومدم نبه ما ازش گرفتم تاها رو بعد به حاجقا لیوان آب دادم قبل از اینکه آب بدم گفتم نفسهای قوی بکش دستت نفسهای قوی کشید و بعد یه استرکان بهشون آب ددم دیگه نشستم تاها رزش گرفتم بعد گفتم که برم مشهده خبر کنم چون من خانواده همه مشهده بعد رفتم تو حیات زن زدم سلام کردم حال احوال کردم گفتم داداشی گفت آره گفتم من اگه مهدی رو برایش زن بگیرم شما میاد قوم گفت آره چرا که نه گفتم نه باباشو با اینقدر نامردید اگه منم بمیرم شما نمیادید گفت نه این چه حرفی آبجی شما زن بگیر میاد میران بعد گفتم بیاید که من از هوریان بهشری برای مهدی زن گردم این حرفو که زدم دیگه داداشم سه مرتبه با سوده خیلی بلند گفت الله اکبر الله اکبر جوونیم و با احساسیم بروی هرم احساسیم بی بی دو عالم ما هاو هاو هاو همه واسه تو هاو هاو سیر داره هرمت میگردن تموم گلای پرپر یکی میشه واسهت قاسم یکی میشه واسهت اکبر ما آماده یه ایساری منتظره عمره به رهبه منتظره عمره به دیگران اطلاع داد بعد دیدم آروم شد گفت که آبجی گفتم آره گفت آقای ما مسیر نقبول داری گفتم چی رو که نه گفت بس قوی باش گفتم داداش قوی هستم بعد دوباره بهشون گفتم که کهید بیاید چجور میهاید مثلا زود پاشد بیاید اینا گفت باشی چشم آبجی پرداش رفتیم مهدی رو میراش دیدیم اینا مهدی رو رفتیم دیدیم بالا سرشهید که رفتیم اول حاجه ها رفتید فردا صبح که ما رفتیم اول حاجه ها رفتید مهدی رو بعد دیدم اومد نشست بنده خدا گفت بابا کمر رو میشکسی گفتم نه بابا کمر رو نشکسه دست زدم به پشتش گفتم نه بابا کمر رو نشکسه بعد دوباره به سامنون زهرا و فاطمه بودیم اماهاش هم بودن اماهاش بودن بنده خدا بعضی از فامیلا بودن بعد یه چی؟ طبق معمول همجور که مهدی از در میومد میومد سلام میکرد یعنی مهدی که در باز میکرد یا زنگی زد یالاش بلند بود دیگه از همجور یالا یالا میکرد میومد تا خونه و سلام میکردن همجور که میومد مثلا سلام میکرد من گفت سلام مادرم سلام خوش مدینا همینجور اینجور هم رفتم قشنگ سلام کردم بهش دیگه بعد مردم خیلی التماس داره میگفتن اون موقع بعد دیگه من همهش به مهدی بعد از این که به ساب رفتم زیارتش کردم اینا اون اول که دست میکشیم اینو بالایه خیلی تابود بالا بود خیلی عذیب بودیم اینا اونجا بعد دوباره با آقای توا توایی گفتم میشه مهدی رو بذارت پایین از این باله سکو بذارت پایین بعد گذاشتنش پایین اونجا که پایین گذاشتن دیگه خوب همه حرفای دلم ویش زدم گفتم سلامانه به حضرت زهرا برسون اولش که رفتم خوب سلامه حالا اول کردم بهش بودم خدا یا به خودتون میسپارم یا بی بی زنب بچه هم به خودتون میسپارم اینا همه اول که خوب سپرده بودم دستورا اونجا هم دوباره گفتم بعد که پایین گذاشتنش دیگه من یه جایی رو بوسیدم صورتشو خیلی بوسیدم صورت نرم و لطیفه خیلی نرمی داشت اینا مثل همیشه مثل موقعی بود که بار اول رفتم کربلا رفتم تو بقلش گرفتم انقدر اونجا بچه هم لاغر شده بود چون دو ماه محرم سفر خدمت کرده بود تو آشبازخونه بچه هم کربلا پونزه روز پیاده روی کرده بود پاهاش یعنی کهیر بسته بود یعنی پاهاش خوش شده بود زبر شده بود وقتی تو مسجد کار میکرد این دستاش زبر میشه اینجوری میشد از بسیاری که تو آب گرم و سرد میشد دستش رو بعد اونجا یه حسی کردیم که تازه ایشون از کربلا اومده من این حس رو به بند دست دادینا بعد صورت شبوسی دمینا دوباره چون مهدی همیشه سلام میکرد با آقا عبدالله در شکل میزه شروع سینش به حالت راست خم میشد اینجا مهدی این سمت چپ گردنش دیگه حسابی باز بود سمت راست گردنش کج بود اینجا هنوز کج بود ها با همون نیت به همون حالت که سلام میداد بعد خم شدم گلوی مهدی رو بوسیدم اونجا تو دلم گفتم بی بی زینب جون شما گلوی بوریده بوسیدی ولی من گلوی بچه هم سالمه دیگه اونجا صحبت کردم هرچه خواسته های مردم داشتن یه سره میگفتم مهدی جون فلانی اینو میخواد مهدی جون فلانی اونو میخواد همه خواسته های مردم میگفتم بعد فرداش هم رفتیم فرداش که مامان همین ها آمده بودن خانه بدمون اونجا هم رفتیم بازم حرف های مردم بود آخه التماس دار زیاد میگفتم گفتم مامان مهدی طور خدا از مهدی فلان چیزی بخواد فلان چیزی بخواد دیگه اینکه از امون راضی باشه انشالله بی بی درگون کنه بشه مدافعه هره هر حسین آبان حسین آبان تبرک برنامه روایت عشق همیشه وسیعت نامی شهداست حرف هایی که باید بشنویم و به اون عمل کنیم حالا وسیعت نامی شهید رو از زبان مادرش میشنویم با شعری زیبا که حرف دل این شهید عزیزه امریز آقا جان دلم از دست رفته پاین پای مرقدت معوا گرفته گیس و کمند خشقد و بالای عرباب ششگوشه هم با نورتو معوا گرفته از کودکی آواره روی تو هستم دست دلم را حضرت زهرا گرفته این شعرهای نار که گفته بعد دوباره مثلا تو وسیعت نامش گفته که خدای مثلا منو تو چه از زمان های آفردیم اینی خوشحال گفته خدای من خدای خوب مهربونم خیلی خیلی قشنگتر و زیباتر از اون چیزی هستی که من با این سطح پاین معرفت و شناختی که اصلا نداشته محسوب میشه فکر میکنم روسیا هم روسیا که با 25 سال سن نتونستم توی رابطه عبد و معبودی به نحوه که باید و شاید وزیفه عبد رو انجام بدم دیگه خلاصه کل حرف هاشی کینه و یکی خوب بره مامان مثلا به باباش گفته گفته بابا گفته اون زمانی که میومدم دستتو میبوسیدم و شما رو صورتمو میبوسیدی اون بهترین لحظه ای عمرم محسوب میشه یعنی واقعا امیجور وقتی که میومد دست باباش میبوسید از جایی میومد اینا دست میداد همیشه دست باباش میبوسید باباش اجزه نمیداد ولی پشونیشو که وقت باباش میبوسید خیلی محلی میگو اون لحظه بهترین لحظه ای عمر من محسوب میشه و زمانی هم میگه برام سخت و ترخ بود موقعی بود که یک کاری میکردم که دلتو به درد میابردم وقتی میومد میدید آقاش قمگینه نارهته دیگه خیلی نارهت بود تا زمان چهره گشاده باباشو نمیدید لفخند باباشو نمیدید دیگه این آروم بود اینا اینجوری مثل حالت هار داشت یکی هم خوب برای من که خب منو خیلی واقعا دوست داشت این طوری بود که از نگاه عدب و معرفتیش که بدون اجازه من هیچ کار رو انجام نمیداد اینا خب حالا برای من این چند تا چیزه گفته و این که برای هجاب تحکیدش خیلی برای هجاب زیاد بود که همیشه میگفت که دختر مثل گله میمونه که اگه هجاب داشته باشه مثل گل قاس برگاش که دور برش باشه خیلی گرفته و تمیز و خوشگل دیده میشه وقتی اینا باز بشه باد میزنه بلگاش میرزه کج کوله میشه خراب میشه اینا دخترم همینجوریه وقتی نگاه های نامحرم بهش بیافته اینا دلشه میلرزه دلشه تکون بخوره اینا افسرده میشه گرفته میشه خراب میشه از بین میره مریض میشه دخترم اینجوریه همیشه اینو توصیفش این بود هر جایی که صحبت اینا بود به مردم ایکی میگفت پشت رهبری رو داشته باشید همیشه میگفت پشت رهبر رو داشته باشید به حرف رهبر باشید و همیشه هم سلابات بفرستد همیشه تا یه حرفی که اون خواهیسی میذاریم ولی وقتی که رهبر معظم انقلاب میگفتیم فوری دیگه سلابات رو میفرستد اینا همیشه باشه این سبر و این سلابت تو ایشان ناسر میزنه از افاق نور خدا از افاق نور خدا میدی با دست خوده پرچم و دست آقا پرچم و دست آقا برنامه ی روایت اشق امروز هم به پاس