ملک دلم ملک دلم ملک دلم که بخخی آوله محمد است اللهم سلاله محمد فعال محمد اللهم سلاله محمد فعال محمد بهترین درودها حدیه به پیشگاه پیانبر خوبیها و مهربانیها حضرت محمد مصطفى صلی اللہ علیه و آلهی وسلم همراه شما عزیزان شنوانده هستیم از رادیو معارف تا پایان برنامه این نوبت دو برنامه رو براتون در نظر گرفتیم روایت عشق و سپس سیزده و پنج و پندقه پیام بلایت خیلی ممنون و سپاس گذاریم از شما همراهان عزیز و عرجو من که با ما بودید و برنامه این نوبت رو همراهی کردید و شنیدید انشالله که فرصت مختنمی براتون رقم خورده باشد روایت عشق افتصاص داره به گفتگو با مادران و همسران محترم و معزز شهده که این برنامه رو تقدیم میکنیم به شما مخاطبان عزیز رادیو معارف بعد از برنامه پیام بلایت هم رهست ساعت 14 خبرهار از تهران جامعه جمع صدای جمهوریه اسلامی ایران خواهید شنید به اتفاق همکارانم در این نوبت با شما سروران عزیز و گرامی خداوزی میکنم و ممنونم که با برنامه این نوبت رادیو معارف همراه بدید دوت میکنم شنوانده روایت عشق باشید از رادیو سراسریگه معارف روایت عشق به نام خدا و سلام باز هم دفتر روایت عشق روایت عشق رو باز میکنیم با احترام به همه مادران و همسران شهده مادران و زنانی که هنوز هم آشقانه خاطره های عزیزشون رو روایت میکنن موسیقی چند هفته یک مهمون خانم یعقوبی مادر شهید مدافع حرم مهدی سابری هستیم از شهدای افغانستانیم و این مادر عزیز در این چند برنامه خیلی آشقانه و زیبا خاطراتشون رو برامون روایت کردن و حالا میرسیم به اون روزهای سخت اما زیبای این مادر شهید پنج روز قبل از شهادتش وسیعت نامشینه بشود تولد حضرت بیبی زینب که کنار حرمم بوده به من زن زد گفت ماما من الان کنار زریح بیبی زینب هستم هرچی از بیبی زینب میخواییم بخوا بعد من گفتم به حضرت بیبی زینب بگو که مهارم به طلبه مهارم به طلبه مهام بیایم اینا دیگه خب بعد از شهادت مهدیم که طلبید و ما رفتیم دیگه یعنی دعا اونجا قبول شده نه مستجاب شده مهدی اونجا داشته وسیعت نامشون میدونه بشه حالا که حالی داشته حتما اونجا از حضرت بیبی زینب سبر بر من خواسته تحمل بر من خواسته اینا دیگه ما همون اون روز که فرداش به صاب تولد بود همون روز زهرش ما رفتیم یه جا عروسی رفتیم یه جای دیگه بعد شبش رفتیم هنو بندونی مهدی ما که به صاب وسیعت ناماشون داشته میدونه بشه بعد پن روزش یعنی نهوم اسفن دیگه مهدی تو حمله تل قرین نزدیکای خود دمشقه یعنی ده کلومتری مرز اسرائیله ده کلومتری مرز اسرائیله اونجا حمله داشتن سه بار به صاب اینو حمله رو چی کرده بودن موفق نشده ولی این سیری الحمدلله بچه فاطمین که به صاب حمله کرده بودن موفق شدن الحمدلله اون مندقه رو گرفتن الان هم تسبیت شکر خدا دست خود نیرای سوری هستش اینا از این خوشحالم که الحمدلله یه جایی رو آزاد کردن مهدی اینا تل قرین که اونجا روز شمبه بود شمبه که به صاب حمله داشتن تقریبا بعد از زور اینا بعد از نما زور مهدی اول مجروح میشه یه خونپاره میاد میخوره یکی از دوستاش پاش قد میشه تفل محسوم پای اونو میبنده و اینا میفرستش پایین ولی پای خودش که مجروح بوده دیگه همجور حالا بسته بوده نبسته بوده همجور داشته فعالیت میکرده اینا بچه هاشون همه تو سنگر بودن بعد آقای سد ابراهیم که به صاب مافوقشون بوده گفته بوده برو پایین گفته برو پایین مهدی برو پایین الان اگه شما اینجا باشی خدای نکرده مثلا نیروها بیان بالا دشمن بیاد بالا من کسی رو ندارم که شما رو ببره پایین کمکت کنه الان که جون داری خودتوان داری خودت برو بعد این گفته بوده خب من برم نامردیه بخواهم برم بچه هم در حال جنگ اینا یعنی دیگه مجرانش اجازه نداده که بره رفته پایین تا اینکه چند دقیقه گوشت اینه بعد آقای سد ابراهیم گفته که به دستور میدم برو پایین هرچی که نیرو مهماتی ناداریم بفرست بالا چون اینا که تو تل بوده اینا پایین وسائلشون پایین بوده اینا بالا بودن داشتن به پایین مثلا چی داشتن حمله داشتن سخت بوده پایین اومدنشم اینا بعد این میگه مهدی همجور که خیلی هم خسته شده بوده و اسرابلواش مچاله شد ترک ترک خورده بود میگه تکی داد به اسلحش مثل اسا بلنشد بلن شد و بعد داشتن میومده آقا سد ابراهیم آتش تعمیل میرخته که این ساب بیاد برگرد اینا میگه یه بار دیدم که بچه ها گفتم مهدی رو زدم میگه من با خودم گفتم که حتما این همون چون ترکشی توپاشی میگن همونو میگن بعد گفته بودن نه برگرد نگاه کن میگه برگرد شد نگاه کردم دیدم مهدی با صورت خورد زمین مهدی یه تیر به پهلوش خورده بود یه تیر به سینش خورده بود اینا حالا پهلوش چون مادرش حضرت زهرار خیلی دوست داشت من تصورم اینه چون هم گفته بود که مثلا برای ایام فاطمیه بر میگرده چون موقعی که رفت مهدی من گفتم ماما وایستا الان ایام فاطمیه نزدیکه به من کمک کنم این روزه هم تموم بشه ده روز روزه داشتم کمک کننا بعدش برو گفت ماما من قول میدم برگردم تا اون موقع برگردم دیگه خب ایام فاطمیه هم که یعنی قولی که داده بود روز شهادت حضرت زهرار ما رفتیم پیکرشو دیدیم از آقای طبع طبعی پرستم گفتم که کجای مهدی مجروح شده اینا گفت ما در یه تیر به پلش خورده بود و سینش البته خواستش بیشتر از اینا بود گفت مثلا اینقدر بدن تیکه تیکه بشه سر تو بدن نداشته باشم که مثلا آقای ماما سود میاد بال سرم یه خورده از دردهای مثلا قصه های حضرت علی اکبر کم بشه مثلا مخد منو میبینه خوش به حالشون که از دنیا بریدن خوش به حال شهده بهش دو دیدن تو نمازاشون خدا خدا می کردن شبه هم لبرا هم دعا می کردن خدا می کردن خبر شهادت چجوری به این مادر رسید میخواییم از حال و هوای اون لحظه ها بدونیم و حرف های شیرین و دوست داشتنی این مادر بزرگوار خبر شهادتشو تقوی روز دو شنبه ما تو خونه بودیم من چون نوه داری می کردم اون موقع فاطمه بعد از زوری بود زهرا نوه رو نگر می داشتم دیدم که یه بند خود زنگ زد یه سالاتی کرده از ها جگاه یه سالاتی کردینا بعد من گفتم چی شده و اینا چون مهدیم سوریه بود خب آدم یه خورده می فهمیدیم من دوران دفاع مقدس همیجورو بود کسی شعید می شود یا مجروحی نامی شود یه خبرهای می دادم بهش بعد اینجور شد دیدم که حاجه خواه اومد گفتم که بود گفتی چی زنگ زدن از سپایینا گفتن که مثلا شما مهدی مشکل درسی نداره خودتون مشکل مثلا حوزه و اینا ندارین کارتون درسته پاسپورت داره چی دارید من گفتم نه ما همه چی داریم هیچ مشکلی نداریم اینا بعد فردا هاش زنگ زدن فردا بعد از اون زنگ زدن به حاجه آقا حاجه آقا پای کامپیتر مهدی نشسته بود تاها رو بقلش بود پای کامپیتر مهدی بود اینا بعد دیدم سدی زنگ اومد من تو حال بودم حاجه آقا صحبت کرد و بعد اومد دمه در دمه حال اینجا باستاد به من نگاه کرد گفت مرزی گفتم آره گفت پسر شهید شد بعد منم گفتم اله شد گفتم اله شد مهدی برای شهادت رفته بود برای چیزیگی نرفته بود بعد دیدم حاجه آقا خونه صداشون گرفت حاجه آقا صداشون گرفت و اومدم نوه ما ازش گرفتم تاها رو بعد به حاجه آقا لیوان آب دادم قبل از این کام بدم گفتم نفسهای قوی بکش دسته نفسهای قوی کشید و بعد یه سکان بهشون آب ددم دیگه نشستم تاها رو ازش گرفتم بعد گفتم که برم مشهده رو خبر کنم چون من خانواده همه مشهدن بعد رفتم تو حیال زن زدم سلام کردم حال احوال کردم گفتم داداشی گفت آره گفتم من اگه مهدی رو براش زن بگیرم شما میاد قوم گفت آره چرا که نه گفتم نه آب آقا شبه انقدر نامردید اگه منم بمیرم شما نمیاد گفتم نه این چه حرفی آبجی شما زن بگیر میاد میران بعد گفتم بیاد که من از هوریان بهشتی برم مهدی زن گرفتم این حرفو که زدم دیگه داداشم سه مرتبه باستده خیلی بلند گفت الله اکبر الله اکبر الله اکبر همه باست تو باسیر دور حرمت میگردن تموم گلای پرپر یکی میشه باست قاسم یکی میشه باست اکبر ما آماده یه ایساری منتظر امره منتظر امره منتظر امره منتظر امره منتظر امره منتظر امره منتظر امره منتظر امره منتظر امره منتظر امره منتظر امره منتظر امره منتظر امره منتظر امره این برون Viking ایک از امون راضی باشه انشالله تبرک برنامه روایت عشق همیشه وسیعت نامی شهده است حرف هایی که باید بشنویم و به اون عمل کنیم حالا وسیعت نامی شهید رو از زبان مادرش میشنویم با شعری زیبا که حرف دل این شهید عزیزه تو وسیعت نامه هاش که به صاحب گفته یکی همین شعرش خیلی من حقیقتاً واقعاً خیلی دوست دارم که با بسم الله شروع کرده و یکی گفته یا علی اکبر لیلا همیشه حضرت آقا علی اکبر رو میگفت یا علی اکبر لیلا اشقد میان سینه ای من پا گرفته شکر خدا که چشم تو ما را گرفته در یاب دلها را تو با گوش نگاهی حالا که کار آشقی بالا گرفته عمریز آقا جان دلم از دست رفته پاین پای مرقدت معوا گرفته گیسو کمند خوشقد و بالای عرباب شکوشه هم با نور تو معوا گرفته از کودکی آواره روی تو هستم دست دلم را حضرت زهرا گرفته این شعرهای نور که گفته بعد دوباره مثلا تو وصیه نامش گفته که خدا یا مثلا منو تو چه از زمانای آفردی اینی خوشحال گفته خدای من خدای خوب مهربونم خیلی خیلی قشنگتر و زیباتر از اون چیزی هستی که من با این سطح پاین معرفت و شناختی که اصلا نداشته محسوب میشه فکر میکنم روسیا هم روسیا که با 25 سال سن نتونستم توی رابطه عبد و معبودی به نحوه که باید و شاید وظیفه عبد رو انجام بدم دیگه خلاصه من از این کل حرفاشی کینه و یکی خوب بره مامان مثلا به باباش گفته گفته بابا گفته اون زمانی که میومدم دستتو میبوسیدم و شما رو صورتمو میبوسیدی اون بهترین لحظه ای عمرم محسوب میشه یعنی واقعا همینجور وقتی که میومد دست باباش میبوسید از جایی میومد اینا دست میداد همیشه دست باباش میبوسید باباش اجزه نمیداد ولی پشونشو که وقت باباش میبوسید خیلی مهدی میگو اون لحظه بهترین لحظه ای عمر من محسوب میشه و زمانی هم میگه برام سخت و ترخ بود موقعی بود که یک کاری میکردم که دلتو به درد میابردم وقتی میومد میدید آقاش قمگین نارهته دیگه خیلی نارهت بود تا زمان چهره گشاده باباشون نمیدید لفخند باباشون نمیدید دیگه این آروم بود اینا اینجورو مثلا حالت هار داشت یکی هم خوب بر من که خوب منو خیلی واقعا دوست داشت اینی طوری بود که از نگاه عدب و معرفتیش که بدون اجازه من هیچ کار رو انجام نمیداد اینا خب حالا بر من این چند تا چیزه گفته و این که بر حجاب تحکیدش خیلی بر حجاب زیاد بود که همیشه میگفت که دختر مثل گله میمونه که اگه حجاب داشته باشه مثل گل قاسه برگاش که دور برش باشه خیلی گرفته و تمیز و خوشگل دیده میشه وقتی اینا باز بشه باد میزنه برگاش میرزه کج کوله میشه خراب میشه اینا دخترم همینجوریه وقتی نگاه های نامحرم بهش بیفته اینا دلشه میلرزه دلشه تکون بخوره اینا قفصورده میشه گرفته میشه خراب میشه از بین میره مریض میشه دخترم اینجوریه همیشه اینو توصیفش این بود هر جایی که صحبت اینا بود به مردم ایکی میگفت پشت رهبری رو داشته باشید همیشه میگفت پشت رهبر رو داشته باشید به حرف رهبر باشید و همیشه هم سلابات بفرستاد همیشه تای حرفی که میخواستیم بزنیم ولی وقتی که رهبر معظم انقلاب میگفتیم فوری دیگه سلابات رو بفرستاد اینا همیشه برنامه ی روایت عشق امروز هم به پایان رسید این آخرین برنامه بود که خانم یعقوبی مادر شهید مهدی صابری روایتگر آشقانه های زندگی این شهید بودن اما این آشقانه ها باز هم از زبان مادران و همسران شهده در این برنامه بودن ادامه داره تا برنامه ی بعدی روایت عشق خدا نگهدار دارم فدای زینه دارم فدای زینه راژیو معارف www.radiomarif.ir راژیو معارف در این چیز جمهانه روشنایی و معرفت در این برنامه بودن راژیو معارف در این برنامه بودن تا در کنار من تویی این حریفان در شب اشرت مرا یارند و برس این حریفان در شب اشرت مرا یارند و برس روز مهنت آن که می آید به کار من تویی روز مهنت آن که می آید به کار من تویی تویی دوری زاهده دوری زاهده با تو هم دیگر چرا در انتظار من تویی با تو هم دیگر چرا در انتظار من تویی سدای رمبوری اسلامی که تقریبا به بسیاری از کشورها می رسد این صدا باید این صدا باید این صدا باید این صدایی باشد که مردم را ارشاد کند و اسلام را معرفی کند نشاط و معنویت ایمان و مقرفت دین و حکمت صدای فضیلت و فطرت رادیویت رادیو معارف موسیقی پیام فلاگت موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی این اراده ملی این هممت ملی همون چیزی که این کشور را سر بلند خواهد کرده این همون چیزیه که ایران را ایران بزرگی خواهد کرد که بنده گفتم پنجا سال بعد باید اینجوری باشه این اراده همون آمل اصلی است که میتوانه ایران را به اونجا برسوند اون چی که حالا همه بنده ارز میخورم همه باید بدونن هم دوستان ما بدونن هم دشمنان ما بدونن هم خود ملت ایران بدونن که میدونن این است که ملت ایران در هیچ میدان به صورت طرف زعیف ظاهر نخواهد شده چون ما همه ابزارهای لازم را داریم هم منطق را داریم هم نیرو داریم ما هم در میدان دیپلماسی هم در میدان نظامی انشالله به توفیق الهی هر وقت وارد بشیم ما دست پر وارد خواهیم شد به توفیق الهی البته جنگ خب زدن و خوردن داره معلومه جنگ هم توش زدن هست هم توش خوردن هست نمیشه ابتد توقع داشت که در جنگ خادسه ای پیش نیاد ولی گرم دستمون به حمد الله دستمون پره هم در زمینه دیپلماسی دستمون پره هم در زمینه نظامی به توفیق الهی البته ما در این قضیه مهمی که پیش آمد در این حادثه اخیر ما از جنگ استقبال نکردیم اینو همه بدونه بله ما رژیم سهیونیستی و سرطان میدونیم رژیم امریکا رو هم به خاطر پشتیبانی از او جنایتکار میدونیم اما ما از جنگ استقبال نکردیم ما به پیشواز جنگ نرفتیم ولی وقتی دشمن حمله کرد پاسخ ما کوبنده بود اینو باید همه توجه داشته باشم بدانند این چون بدنبه مسلمیست که دشمن میخواد تشکیق کنه در این ما در جنگ محکم مارد شد دلیلش هم اینه این دلیل واضحش اینه که رژیم سهیونیستی که طرح مقابل جنگ بود مجبور شد به امریکا متوسل بشد اگر خم نشده بود اگر به زمین نشسبیده بود اگر احتیاج نداشت اگر قادر بود از خود اجتفاه کنه اینجور متوسله به امریکا نمیشه به امریکا متوسل شد یعنی دید از عهده جمهوری اسلامی بر نریند البته در این مال مربوط به رژیم سهیونیستی در مورد امریکا هم همینجور امریکا هم که حمله کرد ضربه متقابل ما با امریکا ضربه خیلی حساسی بود حالا انشالله اقداری میگذره حالا یک چند ماه یا چند سال من نمیدونم سانسور ها بر طرف میشه بعد معلوم شد ایران چکار کرده اون مرکزی که مورد تهاجم ایران قراری رفت مرکز فم قلود حساس امریکا این مرکزی که