امراض علی ای خدای بزرگ و بند نواز در رحمت به روی من کن باز بی نیاز از خودی و غیرم کن بنده آقبت به خیرم کن ای خدای بزرگ و بند نواز در رحمت به روی من کن باز بی نیاز از خودی و غیرم کن بند نواز در روی من کن باز بی نیاز ای خدای بزرگ و بند نواز در روی من کن باز بی نیاز از خودی و غیرم کن باز بی نیاز ای خدای بزرگ و بند نواز در روی من کن باز بی نیاز از خودی و غیرم کن باز بی نیاز از خودی و غیرم کن باز بی نیاز اجت الاسلام وحیدی اجت الاسلام وحیدی اجت الاسلام وحیدی اجت الاسلام وحیدی اجت الاسلام وحیدی اجت الاسلام وحیدی اجت الاسلام وحیدی اجت الاسلام وحیدی اجت الاسلام وحیدی اجت الاسلام وحیدی اجت الاسلام وحیدی می گسترانه و اونجا می ره خدمت گذاری می کنه به فقرها خدایت الله مرعشی نجفی فرموده بودن شاید در قوم خانه ای نباشد که من به خاطر موضوعی به آن سر نزده باشم از جشن و عذا تا بحانه دیگر اینجور مراقبت می کردن از مؤمنین اهل صفر انداختن بودند خدا حفظ بکنه یکی از اساتید نقل می کنه که یکی از دوستان حیعتی با موتور دنبال من اومده بود تا مجلسی بریم من اونجا مثلا سخرانی داشتم برنامهی داشتم تو راه یه داستانی تعریف کرد گفت چند سال پیش موتورم رو به یکی از رفقا امانت داده بودم که خب متاسفانه یک خلافی انجام داده بود مثلا از چراب قرمزی چیزی رد شده بود و موتور رو توقیف شده بود و درگیر بودم گرفتار هرچی می کردم این موتور رو نمی تونستم آزاد بکنم یه حاجت مهم دیگری هم داشتم که اون حاجت هم براورده نمی شود برای حل این مشکل رفتم خدمت برهم آیتوله حاجه آنسولای شاهبادی و ماجره رو گفتم تا قضیه رو گفتم که آقا کارم گیر افتاده مشکل دارم ایشون فرمود نظر شکم کردی؟ نظر شکم گفتم آقا نظر شکم چیه؟ فرمود منظورم خاله و امه و فامیلت نیستا برو یه فقیر واقعی کسی که معلوم باشه قضایی خوب نخورده پیدا کن ببر رستوران هر قضایی درش خواست سفارش بده خودت هم کنارش بنشین و باهاش قضا بخور تا با آرامش قضاشو بخوره وقتی که کاملا سیر شد و با رضایت گفت آخهش همون لحظه زمان استجابت دعاست ازش بخواه که دعا بکنه این بنده خدا میگه منم همین کار رو کردم نظر شکم کردم رفتم یک گرسنهی رو پیدا کردم و رفتیم با هم رستوران هر قضایی که درش خواست خورد اون وقتی که دیگه رضایت داشت دعا کردم که خدا مشکلم رو حل بکنه همون روز مشکلم حل شد هم مشکل توقیف موتور حل شد هم اون حاجتم براورده شد اتعام اینجور مورد تأکید قرار گرفته اجازه بدید این قضیه رو از مرحوم حاجه نسل الله شاهبادی رحمت الله علیه نقل بکنم که ایشون فرموده بودن که ما خانمون همیشه مهمان میامد در خانمون بروی مهمان باز بود فرموده بودن شب شنبهی بود در نجف در اتاق بیرونی برای درس فردا مشغول مطالعه بودم خانواده خواستن شام بیارن یه دفعه صدای در خانه زده شد کسی آمد تو در باز کردین دیدین بله محمد امامزادهی شوشدری اومده به خانواده گفتم که برای دو نفر شام آمده کنید یه چند دقیقه نکزشته بود که آشق محمد رضای جعفری هم وارد شد و عرض کردم برای سه نفر بعد دو مرتبه شیخ حسن اسلامی هم وارد شد گفتم چهار نفر همینجور یه دفعه خانواده من رو صدا زد رفتم و ایشون گفت من فقط یک بشقاب لوبیا پولو از زهر برای شام شما نگه داشتیم غذای دیگه هم نداریم ایشون گفتم نگران نباشید چیز دیگه ای تو خونه داریم گفتن بله یه کاست ماست و دوتا خیار داریم دیم همونها رو بدید آبدو خیار درست میکنیم ایشون گفت نون نداریم گفتم خبون نون خوشقه هایی که گذاشتیم کنار برای اون بنده خدایی که میبرد برای حیوانهاش اونها رو بیارید نانهایی که قابل استفاده هست اونها رو خورد میکنیم میریزیم توی این آبدو خیار و به مهمان ها میدیم اینجور ما مهمانداری کردیم بعد آیت الله شاهبادی رحمت الله فرموده بودن اگر در زندگی من موفق به تحصیل علم و در امور اجتماعی موفق به خدمت بندگان خدا شدم در همه اینها همسرم مؤثر بوده یه روزی همسرم به من گفتن که من از مهمانی و مهمانی دادن بدم نمیاد ولی کسی که انقدر مهمان داره تو خونهش صفر پند میکنه لاقل باید بساطه پذیرایشم فراهم باشه با این چراغ نفتی سفه تیلیی که نمیشه برای جمعیت قضا درست کرد به ایشون گفتم وقتی در خانه ما بازست و مهمان می آید و می رود خدا هم می بینه این رو اگر لازم باشه به همون اجاق انایت می کنه شما قصه این رو نخور بعد نقل می کنه حاجه ها نسل الله شاهبادی رحمت الله علیه فردای همون روز من داشتم می رفتم آقا عبدالحسین معذی رو دیدم گفت من پنج دینار نظر شما کردم دلم می خواد بهتون بدم گفتم اشکال نداره دستگردان می کنی من ازت قبول می کنم دومرتا بهت هدیه می دم گفت نه اگر دستگردان بکنی می خوایی به من پس بده دیگه نمی تونم نظرت بکنم از من قبول کن گفتم عیبی نداره می پذیرم هر وسیلهی که دلت می خواد برو بر منزل ما بخر خودم هم چیزی نگفتم بدون این که من بگم ایشون رفته بود یک اجاق گاز سشعله و یک کفصول گاز و یک رگراتور رو اینها خریده بود و به منزل ما برده بود من هم مجبور شدم به اون هممال یه روب دینار انعام بدم بعد به شوخی به منحوم آقا عبدالحسین معذی اینجور می گفتم روب دینار به من زرر زدی روب دینار به من زرر زدی خدا به همه من توفیق بده اهل صفرداری باشیم تو خونه همون صفر بیاندازیم و از مؤمنین دعوت کنیم که این اتعام مؤمن باعث برکت برای ما می شه انشال موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی نویسنده تحیی کننده و کارگردان حسن توکلی زاده راوی امیر زنددلان بازیگران معصومه عزیز محمدی عباس توفیقی امیر زنددلان صدا برده مجید آینه گویانوس مشرق دستان سرگشتگی مردی به اسم امران و وساله اش به ولایت امام رزا علیه سلامه لطفاً اولین قسمت از روایت این کتاب رو بشنوید موسیقی افتاب امود به زمین می تابید و هوا گرم بود مرد موسیقی موسیقی موسیقی ماری زخم خورده روی خاک تفدیده یک کویر افتاده بود و با لباسی که اونه با پاره افتان و خیزان پیش می رفت. دهن شبیه ماهی تشنهی بود که به دنبال آبی که نبود مدام بازو بسته می شد. دستای استخونی و رنجورشو قبل از تن خستش روی خاک می زاشد و رمل برهوتو می شکافد. رد خشکیده ی خون روی بازوش پیدا بود. نفساش کشدار و خشدار نوبت به نوبت از دهن خشکیدش بیرون می اومد. لبهای ترک خورده و ورم کردش از بی آبی سفید شده بود. مدتی که گذشت سایه ای مقابلش حس کرد. فکر کرد به تخت سنگی برخورد کرده. ناامید چشمای نیمه بازش رو تا جایی که رمق داشت بازتر کرد. بعد سرشو بالا برد تا تخت سنگو ببینه. اون چه می دید رو باور نمی کرد. تو فکر رفت و با خودش گفت. آه آه گویا پای مردیست که بالای سرم استاده. نه نه نه نه دوباره خیالاتی شدی امران. خیالاتی شدی. امران همه ی توانش رو جمع کرد و سرشو بالا گرفت و به مردی که فکر می کرد چاید سراب باشه گفت. تو دیگر از کجا پیدایت شد؟ امران مرفض همیقی کشید و ادامه داد. سراب لحنتی؟ از سر راهم دور شد. امران دستشو به پاهای مرد گوبید. پاها تکو نخورد. امران بریده بریده با نفس زنان گفت. تو را خوب می شناسم. می دانم که دروغ چشمای منی. برو کنار. تو همان خیال واهی و دروغی که پدرت خستگیست و مادرت تشنگی. امران اینو گفت و دستهای بیرمغش رو روی خاک گذاشت و از کنار پاهای مردی که فکر می کرد سراب رد شد. مرد راه اونو بست. امران به پاهای اون خیره شد و گفت. آمده ایست تا آب را نشانم بده ای و تشنه به میرانیم. گور خانده ای. من دیگر فری به هیچ سرابی را نمی خورم. امران مشتشو پر از خاک کرد و روی کفشای مرد ریخت. سعی کرد و دستهای کم رمغش سراب رو پس بزنه و راه را باس کنه. اما اینگار سراب سخت و محکم مقابلش ایستاده بود و خیال کنار رفتن نداشت. امران ناباورتر از قبل سر بلند کرد و با چشمه خاک گرفتش به پاهای خیره شد که مقابلش ایستاده بود. بگو که دروغ و خیالی بیش نیستی. جوابی نشانید. امران دوباره گفت. تو نیستم آنند همه یادم آی مشک به دوش که این روزا هزار بار دیدم فری به چشمه منی. همه ایتان برای مرگ من آمده اید. مرد بالای سر امران زانو زد. بعد دستشو آروم زیره. چونه اون گرفت و صورتشو بالا آورد و گفت. تو امران پسر داودی؟ امران در اوج درد خندید. من تشنه هم. تشنه پسر تشنه. در تمام سرزمین ایران زمین آن کس همه تشنه ترست منم. امران با دستای رنجور و زخم خوردش به ردای مرد چنگ زد و با التماس گفت. به من بگو که سرابی. بگو که تو نیست. وحمه گرمازدهی بیش نیستی. که در غالب مردی خودت را به من نشان میدهی. در این براهوت بی سر انجام که نه پس پیداست و نه پیش. من از امید بیهوده بیش از گرستنگی و تشنگی میترسم. مرد مشکی پر از آب به سمت امران گرفت و گفت. این حدیه ایست از علی ابن موسر رزا. امران با چشمهای ناباور و با تمع به مشک نگاه کرد. هنوز نمیدونست اون که میبینه خیال یا واقعیت. آب آب آب. امران با دستای لرزان مشکو گرفت و درشو باز کرد. بعد بالای سرش گرفت و دیوانوار مشکو به سمت دهنش برد. مرد نگاش کرد و گفت. علی ابن موسر رزا فرمودند به تو بگویم. نشان با نشان که هفت روز در براهوت راه گم کرده ای آواره ای. نشان با نشان که از دریای جنوب آمده ای و به قصد دریای شمال در راه ای. گفتی دریای شمال؟ تو در باره دریای شمال چه میدانی؟ مرد لبخند زد و چیزی نگفت. امران دوباره با ولع مشکو به دهنش نزدیک کرد و آب خورد. قطرهای آب از دور دهنش روی خاک میریخت و بین داغی رمل محب میشد. مرد ادامه داد. علی ابن موسر رزا فرمود به تو بگویم. نشان با نشان که شب قبل چاره گم کردی و سبر از کفدادی و از همه قطع امید کردی و دلت از تمام دنیا شکست. امران دهنش رو از مشک دور کرد و به مرد خیله شد. نگاهش پر از سؤال بود. مرد گفت. علی ابن موسر رزا گفت به تو بگویم. نشان با نشان که فریادی از ته دل کشیدی و بغزت شکست و خاک برهوت را بر تاغ آسمان پاشیدی و صاحب زمین و زمان را صدا زدی. امران کم رمق سعی کرد بشینه. مرد کمکش کرد و امران نشست و گفت. تو از کجا میدانی من چه کردم و چه گفتم؟ تو مرا میشناسی؟ مرد حرفی نزد. امران به دورو برش نگاه کرد. تا چشم کار میکرد برهوت بود. پرسید. اینجا کجاست؟ من کجای برهوتم؟ مرد فقط لبخند میزد. امران به برهوت نگاهی کرد و انگار که روی خاک دنبال چیزی میگرده گفت. بگو به دانم از کجایی این برهوت میایی که اسبی و شطری همراهت نیست. من از طرف علی ابن موسر رزا آمدم. امران دستشو بلند کرد و با نکه انگشتاش پیشونی مردو لمس کرد. چگونه از که عرقی بر پیشانی نداری؟ امران به لباسهای مرد خیره شد. و نمیدر لباست نیست. نه خستهی و نه تشنه. گفتی من کیستم؟ تو امران پسر داودی. هستیم. اما تو من را از کجا شناختی؟ من پی که علی ابن موسر رزا هستم. علی ابن موسر رزا؟ او همان است که زمین و زمان را به او سپردند. صاحب زمین و زمان؟ مرد به سمتی اشاره کرد و گفت. چهل قدم که از این سو برداری به دهی میرسی که تو را به آب حیات میرساند. امران دست راست کرد و دست مردو گرفت. گفتی آب حیات؟ راست بگو مرد. تو از کجا دانستی که من کیستم و دنبال چه هستم؟ من نمی دانم. اینها را علی ابن موسر رزا به من فرماند. امران به سمتی که مرد اشاره کرده بود نگاه کرد. مرد ادامه داد. آنجا سراغ منزل پین دوز را بگیر. او راه چشمه آب حیات را نشانت خواهد داد. پین دوز؟ کدام پین دوز؟ تو در باره آب حیات چی می دانی؟ اینها که تو گفتی رازی بود در دلم و هیچ کس از آن خبر نداشت. تو از کجا مندهی که راز فاش نشده ی دل مرا می دانی؟ مرد اصطاد و به افقی دور خیره شد. آن چشمه آب حیات که تو در پی آنی درون قلعه ی استوار می جوشد. اگر به درون آن قلعه بروید آب حیات از آن تو خواهد بود. قلعه؟ کدام قلعه؟ مرد دستای امران را گرفت و اون را بلند کرد. امران با ترس به پاهای لرزانش خیره شد و به اطراف نگاه کرد. هیچ خبری از آبادی و درخت و سرسبدی نبود. تا چشم کار می کرد برهوت بود. با بخت به سمت مرد چرخید و گفت. گفتی چهل قدم؟ اما از کجا؟ از اینجا که جز خاک آفتاب خورده و آب ندیده چیزی نیست. علی ابن موسر رزا فرمود به تو بگویم. این مشک را از آب همون چشم پر کردند. اما تو حیات جاودانه نخواهی داشت. مگر آن که به این قلعه در آیی. امران به مشک خیره شد و دوباره به مرد نگاه کرد و گفت. از کدام قلعه سخن می گوی؟ چرا من تا به حال چیزی در بارش نشنیدم؟ امران چند جرعه دیگه از آب مشک خورد و در حالی که به دور دست خیره شده بود ادامه داد. من تمام نخشه های دریای شمال را دیده و وجب به وجبش را جسد و جور کردم. نه نام قلعی را که گفتی شنیدم. و نه کسی در بارش برایم سخن گفت است. امران به سمتی که مرد نشونش داده بود نگاه کرد و پرسید. گفتی نامش چه بود؟ همان که تو را فرستاده است. مرد حرفی نزد. امران کنشکا به سمت مرد چرخید تا دوباره بپرسه. اما کسی را ندید. مبهود سرچرخوند و به دربرش نگاه کرد. تا چشم کار میکرد برهود بود و صدای باد می اومد. نه کسی پیدا بود و نه سواری. امران وحشت زده و مبهود به مشک آب خیره شد. بعد آروم دست برد و مشک را لمس کرد و زیر لب گفت. مشک دروخ نیست. خیال نیست. سراب نیست. مشک حقیقت محس است. امران نگاهش را از مشک گرفت و مبهود به اطراف خیره شد. امران نگاهش را از مشک گرفت و مبهود به اطراف خیره شد. امران نگاهش را از مشک گرفت و مبهود به اطراف خیره شد. امران نگاهش را از مشک گرفت و مبهود به اطراف خیره شد. امران نگاهش را از مشک گرفت و مبهود به اطراف خیره شد. امران نگاهش را از مشک گرفت و مبهود به اطراف خیره شد. امران نگاهش را از مشک گرفت و مبهود به اطراف خیره شد. امران نگاهش را از مشک گرفت و مبهود به اطراف خیره شد. امران نگاهش را از مشک گرفت و مبهود به اطراف خیره شد. امران نگاهش را از مشک گرفت و مبهود به اطراف خیره شد. امران نگاهش را از مشک گرفت و مبهود به اطراف خیره شد. امران نگاهش را از مشک گرفت و مبهود به اطراف خیره شد. موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی یا با همکارانمون در رواتومی سازمان صدا و سیما در ارتباط باشید تلفون سرغمی 162 و سامان پیمکتا بندرزا حبیبی به اتفاق دوستان عزیزم آقایان روح الله اسمایلی تایه کنید امید روحی صدا بردار و سید مشتبه هاشمی همه اینگه پخش با شما خداحافظی میکنیم و دوت میکنم که آخرین برامه این بخش حدیث آفتاب رو بشنند یک بار دیگه در این شب جمعه یاد و خاطره امام عزیزمون بنیانگذار جمهوری اسلام ایران حضرت امام خمینی رحمت الله علی و همه شهده عزیز و عرضشمندمون