مردم می دیدند، مردم برای اونها اصل بودند و لذا برای خدمت به مردم سر از پانه می شناختند امیر المؤمنین علیه السلام در بیان نورانی خطاب اشعصب نقیز فرمود وعلم ان املک لیس لکه به تعمه فرمود بدان این جایگاهی که درش قرار گرفتی تعمه نیست، نگاهت به مسئولیت نگاه به یک فرصت چپابلگری نباشد ولیکن نهون فی اونق که امانه این فرصت امانتیست که خدای متعال مدتی در اختیار تو قرار داده است حقیقتن این نگاه به مسئولیت اگر در بین هر مسئولی، در هر ردهی، در هر سطحی از سطوح ایجاد بشود انسان در آلی ترین شکل کار خودش رو انجام خواهد داد یک کارمندی که در یک اداره این مسئولیتی به اون محول شده ولو بفرمایید یک کارشناس ساده بالاخره این مسئولیتی که در اختیار اون قرار گرفته این امانت است این فرمایش امیر المؤمنین در مورد اون هم صادق است این شهدان همه این طور بودن ولذا در مورد شهید رجائی و میزان کار و تلاش ایشان تو خاطرات خیلی مطلب هست استراحتش بسیار کم بود گاهی در لابلای کار دیگه خیلی خسته می شد ده دقیقه استراحت میکرد دوباره ادامه می داد به کار و تلاش شهید آیتالله رئیسی رو که خب از نزدیک دیده بودیم در شبان روز شاید 19 ساعت 20 ساعت کار ایشون بود خواب ایشون در شبان روز گاهی 2 ساعت 3 ساعت البته اینها باور کردنش برا بعضی از اشخاصی که عادت کردن به تنپروری سخته اما خب یه مسئول وقتی نیتش خالص باشد تمام هم مقمش خدمت به مردم باشد این مدت خدمت گذاری را یک فرصت محدود ببیند که مثل برق می گذرد از لحظه لحظهش و خدمت به مردم استفاده می کنه ویژگی چهارمی که به اون اشاره بکنم مسئله ساده زیستی و پرهیز از تشریفات خیلی جالبه همه کسانی که به مراتب بالای معنوی می رسن خدای متعال توفیق شهادت رو به اونها اطامی کند نوعا کسانی هستن که زندگی های ساده ای دارن من فکر می کنم یک رابطه مستقیمی این زندگی ساده و پرهیز از تشریفات با رسیدن به نقام شهادت وجود دارد مسئولی که اهل اشرافیگری باشد ما سابقه نداریم و ندیدیم که توفیق شهادت رو خدای متعال به اون انایت کند مرحوم شهید رجایی بسیار بسیار ساده زیست بود می دونید پیامبران الهی هم قالبن بلکه قاتبتن همین طور بودن حتی حضرت سلیمان که پادشاهی داشت اما در سلوک شخصی بسیار ساده زیست بود و زاهدانه زندگی می کرد قرآن در باره پیامبران داره سوره مبارکه فرغان می فرماد که پیامبران الهی همه همین طور بودن مثل مردم غذا می خوردن مثل مردم تو بازارها تردد می کردن هوایج روزمرر خودشون دارن گاهی تهیه می کردن البته حالا مسائل امنیتی سر جای خودش اما این روحیه ساده زیست که شخص بدون هیچگونه تکلفی تو خاطرات شهید رجائی داره می گه دیدم در همون ایام نخست وزیری خودش آمده است نانوایی نان بگیره بهشون اصطاد کردن مقایی سویدید من این کار رو انجام بدم گفت نه خودم باید این کار رو انجام بدم لباسهای تن شهید رجائی می نویسن لباسهای ساده و تکراری بود خیلی لباسهای متنوی نداشت در خاطرات ایشون می خوندم بعضی از اعضای دفتر ایشون یک میوه خوبی یه سیب درشتی آوردن گذاشتن مقابل ایشون گفتن ایشون خیلی کار می کنه ممکنه بدنش زعیف بشه مقدار تقویت بشه خب ایشون که اومد اون سیب گران قیمت رو دید گفت اینو برای چی آوردید گفتن آقام بخواهم شما تقویت بشید خیلی ناراحت شد ایشون فرمود همه مردم این امکان رو دارن بعد فرمود شما فکر می کنید شاه چگونه شاه شد همین دفتارها آرام آرام به جایی رساند که خود رو متمایز و متفاوت با دیگران دید احساس می کند خب من خیلی آدم مهمی هستم باید در یک زندگی مرفقهی باشم که بتونم کشور رو اداره بکنم بزرگان ما اولیاء ما پیامبر و امامان سلام الله علیهم اجمعین که سنگینترین مسئولیت بشر رو دوششون بود همواره زندگی ها زندگی های ساده به دور از تشریفات و اشرافیگرین رهبر عزیز انقلاب و رهبر حکیم انقلاب همین طور است اونایی که از نزدیک با ایشون محشورن این عمل به روایت نورانی است امیر المؤمنین سلام الله علیه فرمود اما الله عزیز و جل فرض علی امت المسلمین خدای متعال بر پیشبایان و بر رهبران و بر حاکمان مسلمانان فرض کرده است حتم کرده است ان یقدرو انفسهم به ضعفت ناس باید زندگیشون رو با زندگی مستضعفان هماهنگ کنند تا فقر فقیر را آزار ندهد فقیر احساس نکند که در جامعه خار است خفیف است ببینه رهبر جامعه هم مثل او داره زندگی میکنه مثل توده های مردم مثل عموم مردم این خسیسه خسیسه مهم میست که گاهی در برخی از دولت ها متاسفانه کمرنگ شده است اما در این رئسای جمهور شهید این مسئله خیلی پررنگ بود پرهیز از اشرافیگری آیتالله رئیسی هم همینطور بود در سفرهای استانی ایشون معمولا بیرفت در یک مهمانسرای از این مهمانسراهای متعارفی که ادارات دارن با این که در بعضی از دولت های قبل رئسای جمهور تو هتل اقامت میگذیدن بالاخره رئیس جمهور مملکت اما ایشون پرهیز میکرد از این گونه هزینه ها قضاها قضاهای معمولی همون قضایی که کارمندان ادارات میخونن همون قضایی که همه از اون قضا میل میکنن ایشون هم همون قضا شهید رجایی همینطور بود قضایی ویژه نداشت تو سیره اش من خوندم که قضایی که برا رئیس جمهور میابردن با قضایی که به کارمندان ساده نهاد ریاست جمهوری یا دولت میدادن یکسان بود این روحیات روحیاتیست که باید این روحیات رو قدر دانست برگردم و اون روایتی که اول ارائزم خوندم فرمود انهو لیکون رجلو من کنف المحل گایی تو محلات شما یک کسانیان فردای قیامت خدای متعال به وسیله همانها بر شما احتجاج میکند نکند فردای قیامت خدای متعال به واسطه شهید رجایی شهید با هنر و شهید رئیسی بر سایر مسئولان احتجاج کند و اونها شرمنده بشوند بیشگی پنجامی که عرض میکنم توجه ویجه به مردم مخصوصا محرومان این سیره پیغمبر گرامی اسلام است سیره همه پیغمبران به حضرت نوح گفتن قالو انو منو لکه و تبعک الارذلون یا نوح ما بیاییم اتو پیروی بکنیم در حالی که پابرهنه ها دوروبره تورو گرفتن این سیره پیغمبران الهی بوده پیغمبر ما هم بهش میگفتن این پابرهنه ها را از خود دور کن میفرمود وما انبه تار دلدین آمنو این آدم های مؤمنی که شما اینا را پابرهنه میبینید و حقیر و سقیر میشمارید اینا بزرگن اینا در نزد خدا جایگاه دارن درود خدا بر امام ما که که که به همه ما آموخت عرضش و عزت مستضعفان و محرومان رو در یک بیانی فرمود من یک تار موی این کوخنشینان را با دنیا کاخنشینان عوض نخ آهم کرد توجه ویجه به محرومان ولذا رئیس شمور شهید ما در این سفرهای استانی ایشون دقدقه بسیاری داشت که برود به نقاط محروم کشور مناتقه دوردست به استان خوزستان چند مرتبه ایشون سفر کرد به استان کردستان چند بار توی جلسه ای به ایشون گفتن آقا شما چند بار می آیید در این استان بخواید مسافرت کنید فرمود من تعداد سفرم محدودیت نداره من سقف سفرم جاییست که مشکلات مردم محروم منطقه بر طرف بشه تا وقتی مشکلات بر طرف نشده من می آم وقت در همون ایام یه عده می گفت اینها کارهای پوپولیستیست اینها عوامفریبیست که رهبر حکیم انقلاب در دیدارشون با حیط دولت این حرف رو رد کردن فرمودن نه به این حرفا توجه نکنید به رئیس جمهور محترم هم سفارش کردن شما حتما سفرهای استانی بروید از نزدیک پای درد دل محرومان و مردم بنشینید شهید رجایی هم همین طور بود خیلی به مردم اعتقاد بشهده اعتقاد داشت به محرومان اعتقاد داشت باز در خاطراتش می خوندم خانواده ایشون می گن ایشون تأکید داشت می گفت خرید می خواید بکنید برید از همین دست فروشا خرید بکنید اینا معمولا سرمایهی ندارن وز زندگیشون خوب نیست بذارید یه کمکی آئد اینا بشود حتی یه جایی خوندم ایشون تأکید می کرد می گفت از این دست فروشا میرید خرید می کنید میوه می خواید بخرید میوه های خوب رو جدا نکنید درهم ازشون بخرید شما وقتی میوه های خوب رو جدا می کنید میوه های نامرغوب رو دستشون می مونه بعد اونا رو کسی ازشون نمی خره و سرمایهشون اینجور زعیفتر می شود این روحیات روحیاتیست که قرآن و روایات بر اون تأکید ورزیده است ویژگی ششم که من تأکید کنم بر این ویژگی سابقه بسیار ارزشمند جهاد و مبارزه این شهده گرانقدر است شهید رجائی سالها در زندانهای تاغود شکنجه شد و چه شکنجه های سختی در خاطراتش می خوندم میگه یک روز نیمه رمزان مرا ساعت هشت بردن با زبان روزه تا یک بعد از زور هنگام بازه بازگشتن حالم بگونه ای بود که مرا کشان کشان به سمت سلولم می آوردن نزدیک پنج ساعت با زبان روزه این مرد رو شکنجه کرده بودن اما ببینید چطور توصیف میکنه اون روز رو میگه یکی از روزهای خیلی خوب زندگی من آن روز بود و خیلی خوشحال بودم که روزه هستم و شکنجه می شدم عزیزان ما در دعای کومهل عرضه می دانیم به محضر پروردگار قب و علا خدمت که جوارهی بله این جمله رو من و شما با آرامش میگیم اما شهید رجایی میگوید در اون هنگام که من رو شکنجه بودن و در حال روزه بودم دست به دعا بر می داشتم این جمله رو در اون حال می گفتم قب و علا خدمت که جوارهی خداییم خدایی کمکم کن این اعضا و جواره هم رو بتونم در مسیر خدمت تو به کار بگیرم میگه پیوسته ذکر و ورد من این دعا بود یا منزل از سکینت فی قلوب المؤمنین ای خدایی که آرامش را در قلوب مؤمنین حاکم می کنی عزیزان برادران خوهران من اینجا این جمله رو عرض بکنم این انقلاب به سادگی استماع نرسیده است چه خونه ها بر زمین ریخته شده است چه خونه دلها خورده شده است چه شکنجه ها و چه خاطرات تلخی که انسان وقتی اینها رو می خاند متاسف می شود از اون رژیم تاغوتی که اینچنین جوانان و مردان و زنان این کشور رو شکنجه می کرد و آزار می داد خدا به ما لطف کرده است خدا به ما انایت کرده است نظامی برپاشده است که در رأس این نظام یک حکیم یک آلم فرزانه یک فقیه مجاهد که شرق و غرب آلم امروز منتظر اقدام او و تصمیم او هستن رژیم سهیونیستی رو متحیب کرده است چنین فرصتی امروز در اختیار آلم تشیع قرار دارده است خدا می داند اگر زرعی نسبت به این ت بزرگ ناسپاسی کنیم خدای متعال این تها را و این ت رو از ما بگیرد دیگه پشیمانی و افسوس ما دردی دوان نخواهد کرد امروز کسانی در این کشور حکومت کرده اند در این چهل سال پس از انقلاب امثال شهید رجایی امثال شهید با هنر امثال شهید رئیسی که باید با افتخار نام اونها رو بر زبان آورد و خدا را شاکر بود بر چنین حکومتی ویژگی هفتم و آخرین ویژگی مسئله بصیرت دینی بود حقیقتا این رؤسای جمهور از یک بصیرت خاصی برخوردار بودن چه شهید رجایی بزرگوار چه شهید با هنر رضوانالله تعالی علیه که مقام معظم رهبری درباره ایشان فرمود ایشان ناشناخته است و هنوز او رو نشناختن مردم ما و چه شهید آیتالله رئیسی رضوانالله تعالی علیه شهید با هنر قبل از انقلاب اینطور تشخیص داد که باید به دنبال تربیت نیرو بود ولذا در جهت تربیت نسل اقدامات بسیار مهم میانجام داد به هر شکلی بود در درون وزارت آموزش و پرورش راه پیدا کرد کار تدوین کتب دینیه دانش آموزان رو به دست گرفت و در زمان تاغوت در اون زمانی که فساد قوقان میکرد این مرد تلاش میکرد از این مسیر دینداری رو در کشور ترویج کند همچنین بعد از انقلاب ایشان تاسیس مدارس مختلف رو برعهده گرفت با مقامات علمی که داشت اما در این حال تشخیص داد باید به سمت تربیت نوجوانان برود چند مدرسه ایشان تاسیس کرده است نهاد امور تربیتی را در وزارت آموزش و پرورش تاسیس کرد به عنوان یک نهاد انقلابی که آموزش های انقلابی رو برای نوجوانان و جوانان دنبال کند اینها زمانشناسی و بصیرت این دولتمردان خدوم رو میرساند که باید از این جهت هم قدردان اونها بود و شاکر خدای مجموعه بود و امورتعال که چنین مسئولی رو به ما انایت فرمود درود خدا بر همه این شهدای راه حق درود خدا بر شهید بزرگوار رجائی درود خدا بر شهید بزرگوار با هنر و درود خدا بر سید و شهدا خدمت شهید آیت الله رئیسی انشالله که ارواهشون با ارواه طیبه شهدای کربلا محشور باشد و بر سر صفر عبی عبدالله علیه السلام به من باشند در اینجایی به جهان روشنایی و معرفت جلوه از جامعه دینی رادیو معارف صدای فضیلت و فطرت موسیقی روایت کتاب بر اساس کتاب اغیانوس مشرق نوشته مجید پوروالی کلشتری موسیقی به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب رو از رادیو معارف میشنوید در این برنامه گذیده ای از کتاب اغیانوس مشرق در ساختار روای نمایشی اختباس و روایت میشه این کتاب داستان سریشتگی مردی به اسم امران و وسالش به ولایت امام رضا علیه السلامه در دو برنامه قبل تا جایی شنیدید که امران به دنبال آب حیات از جنوب به شمال میرفت که در کبیر گم شد اون خسته و تشنه و راه گم کرده روی خاک تفدیده کبیر پیش میرفت که مردی به اون رسید و خودش رو فرستاده امام رضا علیه السلام معرفی کرد بعد مسیری رو به امران نشون داد و گفت اگه به دنبال آب حیاته باید چهل قدم پیش بره تا به خونه پینه دوزی برسه و از اون نشونی چشمه آب حیاتو بگیره امران خسته به خونه پینه دوز رسید پینه دوز کفش تازه ای برای اون دوخت و به پاهای زخمی و تاول زده امران مرهم مالید و بست امران در طب مدام اسم امام رضا علیه السلام رو تکرار کرده بود و پیرمرد پینه دوز و دخترش راهله با شنیدن اسم امام عشق ریخته بودن و حالا ادامه روایت کتاب اقیانوس مشرق در قسمت سه بوم پینه دوز پیر پشت پرده سبزرنگ وسط دو اتاق استاد و دخترش راهله رو صدا زد کمی که گذشت دست دخترانه ای از پشت پرده بیرون اومد پینه دوز پیاله ی صفالی رو به اون داد پرده افتاد نگاه امران هنوز به پرده خیله مونده بود پینه دوز به سمت اون رفت و مقابلش استاد بعد خمیره بین انگشتاشو با دستمالی پای کرد و گفت من فردا راهی خراسانم اما تو می توانی در خانم بمانی تا زخم و تاولهایت التیام یاده آن وقت می توانی به سوی مقصدت برویم مقصد من دریای شمال است چشمه آب حیات کجا؟ چشمه آب حیات آب حیات؟ کدام آب حیات؟ امان کر که به نوشت زندگی جافدان پیدا می کند نگو که چیزی درباره آن نشنیده من می دانم که تو از آن باخبری من؟ از کجا باید بدانم؟ از آن قلعه چه؟ آیا از آن قلعه نیست که چشمه آب حیات داران است؟ بیخبری؟ خدام قلعه کدام چشمه؟ پینه دوز به امران نزدیک شد و پرسید از چه سخن می گوی جوان؟ پینه دوز به دیوار تکیه داد و نشست امران به پینه دوز نگاه کرد و گفت شاید گمان می کنی دیوانه شدم اما این که می گویم نه سهر است و نه جادو است نه عدیث جنیان و دعا نبیسان من در پی آب حیات بودم آب حیات؟ آره جایی کنار دریای شمال به دنبالان بودم که اسیره برهود شدم و راه گم کردم ناگه آن مردی را مقابل خودم دیدم ابتدا گمان کردم سراب است اما او مشک آبی به من داد و مرا به سوی خانه تو راه نمایی کرد آن مرد گفت به خانه پین دوست برو او راه آن قلعه را نشانت خواهد داد کدام قلعه؟ من نه قلعه می شناستم نه آب حیات نمی شناسی؟ من را به سخره گرفته ای یا خودت را به ندانستن می زنی؟ تو مهمان من و حبیب خدایی چرا باید تو را به سخره بگیرم؟ پس نگو که از آن قلعه و آب حیات بیخبری؟ از آبی سخن می گویم که با نوشیدن آن حیات جافتان در رکعه چریان می آبد و هرگز کولت و مرگ در تن اثر نمی کند آره، قبول دارم این آب حیات که می گویی در قصص و تعالیم ما نیز آمده است کسی را می شناسی که از آب آن چشمه خورده باشد؟ آره، می شناستم من چه کسی را؟ او خضر نبی است که اکنون در پس پرده غیبت است؟ و از چشمه دور؟ خضر نبی؟ آه، او اکنون زنده است؟ آره، اما از آب حیاتی که تو در په آنی بیخبرم خوب گوش کن، پین دوز آنچه من در براهود دیدم خواب و خیال نبود خودت گفتی اجاز بوده است، نبوده؟ اکنون به سخنان من گوش کن آن چشمه که خضر نبی از آن نوشید جایی است که نارایی داره بوده؟ آن چشمه که نار دریای شمال؟ من موقعیت آن چشمه را یافتم اما هیچ وقت ما نمی کردم ممکن است آن چشمه در حسار یا قلعه باشد خوب می دانم که تو از جای آن قلعه با خبری هر قدر به خواهی به تو خواهم داد تا مرا به آن قلعه برسانی پین دوز ساکت بود و حرفی نمی زد، امران ادامه داد قبول؟ پین دوز هنوز ساکت بود از پرده گذشت صدای دخترانه ای از پشت پرده سبز بلند شد صدای راهله بود که پدرش را صدا می زد پین دوز بلند شد و به سمت پرده رفت موسیقی امران با صدای پچ پچ آرومی از خواب بیدار شد و وحشت زده سر جاش نشست به دربرش نگاه کرد تا یادش بیاد کجاست بستر و رواندازش نشونی از براهوت نداشت به لبش دست کشید، در اون اثری از تشنگی نبود به در دیوار نگاه کرد و یادش اومد که تو خونه پین دوزه پیاله ی صفالی و درد پاهاش یادش اومد با دستش دنبال چیزی گشت همین که مشک و لمس کرد نفس آرومی کشید و کنجکاف و با دقت سر شرخوند و به جایی که صدا از اونجا میمد خیره شد صدا از اتاق کناری بود انگار کسی سعی می کرد با صدای آروم و طوری که شنیده نشه با کس دیگه ی حرف بزنه امران تو فکر رفت و با خودش گفت مبادر توطعی در کار باشد امران در نور کمجون اتاق خزیده و خمیده به سمت کیف کیسه ای شکلی رفت که پای دیوار افتاده بود با عجله درشو باز کرد و داخل اونو گشت و نخشه ای رو بیرون کشید بعد نخشه رو مقابل چشمش گرفته و با خیالی آسوده و لبخند به لب نگاش کرد دوباره صدای پچ پچ بلند شد امران سعی کرد بلند بشه یه دفعه درد تو وجودش پیچید و دهنشو که برای آهی باز شده بود بی صدا بست بعد با دو دستش پاهاشو که با پارچه بسته شده بود مالی دو زیر لب گفت لعنت به این درد هنوز نگاه کنجکابش به اتاق کناری بود امران گوشتیز کرد تا دوباره بشنوه اون به زحمت دست به زانوش گذاشت و اصطاد و خمیده خمیده پیش رفت گره پارچه پیچیده یه دور پاهاش باز شده بود و مثل سر آزاد شده ی کلافی دنبالش روی زمین کشیده می شد امران آروم و بی صدا و با احتیاط پرده رو کنار زد و پینه دوز رو دید که زیر نور لرزان شم کنج و اتاق نشسته بود و نزوا می کرد شونهاش از شدت گریه تکوم می خورد امران چشمه خواب زده شو مالید و با تحجب به پینه دوز خیره شد و زیر لب گفت این وقتش را با کسی خود می گوید؟ کمی که گذشت پینه دوز پیشونیش رو روی خاک گذاشت امران با تحجب به اون نگاه می کرد امران چیزی نمی فهمید کمی که گذشت پینه دوز عشقهاش رو با پارچه سفید پای کرد بعد یا علی گفت و بلند جد امران سریع پرده رو انداخت پینه دوز شم رو از مقابلش برداشت و با قدم های آروم به حیات رفت امران دستش رو به دیوار گرفت و دنبالش رفت ردی از پارچه پشت سرش پیدا بود امران به زحمت جلو می رفت درد پاهاش بیشتر شده بود لبش رو به دندون گرفت عرق روی پیشونیش نشسته بود نفس عمیقی کشید و به هر زحمتی بود خودش رو به حیات رسند و پینه دوز رو دید که لب حوز سنگی نشسته بود پینه دوز با دیدن امران به اون نگاه کرد و لبخند زد امران نشست و به دیوار تکیه داد و گفت با خودم فکر می کردم در این نیمه شب چه چیزی ممکن از دلیلی قانه کننده برای گریه های پینه دوزی باشد؟ بهتر بود به جای فکر کردن به گریه بی وقت من به پاهای خودت فکر کنی جوان در لیوان زهر بریزی و بنوشی کارگردتر است تا اینکه با این زهرها راه بروی در گوشهایت فروک کن که برای تماشای دریای شمال که این همه آرزویش را داری داشتن این پاها از داشتن چشمهایت واجب تر است امران به پاهاش نگاه کرد و آروم دستی به اونا کشید و گفت من خواه بودم که صدای تو را شنیدم راستش از صدای پچ پچ را ترسیدم نمیدانم چرا فکر کردم مبادا توتری در کار باشد درد این تاول ها حریفه کنجکاویم نشد پین دوز با دست مال سفید رد نمناه که زیر چشمشو پاک کرد بعد دست مالو تا زد و دوباره تو جیب لباسش گذشت و گفت من را ببخش یادم نبوده امشب حبیب خدا در این خانه است پین دوز به چشمش اشاره کرد و ادامه داد یه ریستن برای این چشمها تنها چار است این چشمها بیشتر از دل حرف شنوی دارند تا از عقله وقتی دل تنگ شدن جز گریه دستشون به جای بند نیست آیان چه شنیدم؟ مناجات نبود؟ نمیدانم میشه بعد اسمش را مناجات گذاشت شیانه مناجات در برابر دیوار؟ پین دوز سربلند کرد و به ستاره های آسمان خیره شد و گفت در تمام آن سالهایی که در جنوب زندگی میکردی چیزی درباره شیعیان شنیده ای؟ نه آن اندازه که از مناجات روبه دیوارشان مبود نباشم به اندازه کفایت میدانم بگو چه میدانی؟ میدانم فرقی هستن جدا شده از فرقی دیگر شاخه ای از درخت اسلام کم شنیدم یا دروغ؟ پین دوز دستش رو توی آب حوزه سنگی فرو برد آب موج برداشت پین دوز گفت از خدا مسلمان نیستی نصرانی هستی یا یهودی؟ هیچ کنم من در جسد و جوی آب حیاتم کدام یک از اینها در این راه به کارم میاید؟ یهود، نصارا یا اسلام؟ بس هدف تو از زندگی فقط یافتنه؟ این آب حیات هست و هر چه در دنیا هست وسیله هست برای رسیدن به آن آره، همین هست به من بگو جوانم، خداوند در کجای زندگی توست؟ خداوند؟ شهابی از آسمان رد جد امران در سکوت واجه ها رو تو زینش مرتب کرد و گفت من نه گبرم، نه کافرم، نه مشرک الحمدلله رب العالم بس به گو چه هستی؟ به خدایی معتقدم که یکی هست و خالق زمین و آسمان همین به نبی درست داریم