و پس از انجام انفجار دفتر نخست وزیری از کشور گریخت است از این ملعون این کار که ادو برم فرار کده کشور رفته بود از از اطولا شاهی اضوه کمیته انقلاب اسلامی در ابتدای انقلابه و چه کمیته رو پرسادیم مزدنشون و رخ رفتم اونجا دیدن که مزدن خودی به هم رفته از آگاما به هم رفته از حصه اکسرا رو بردن و بعد که همسایه ها تحقیم کردن دیدن خانواده مذهبی آنچنانی نبودن و همین دیدن از اونجا مردم شد که این کار این بوده کشوری بسیار مرموز زندگی کرد اونجا به عنوان مصنع کارمند نخست وزیری کار میکرد میومد و میرفت و بایشگه حرفی نمیزد و خیلی چیز نبود و اون رو برگرامه اومده بود خیلی جفت سنگین بود وقتی این شهادت واقع شد و شما نمیدونید که توی اون برهه مردم چه سرگردانی پیده کرده بودن همه کار نظام رو تموم شده میدونست اما امام با اون سلابتش با اون اقتدارش با اون تکیهش به قوه الهی گفت اگر رجاییو با آن همیستن خدا هست منطقه ملت ما منطقه مؤمنین منطقه قرآن هست انا لله و انا لیلیه انا لیلیه را جهان و این منطقه هیچ قدرتی نمیتواند مقابله کند از یکی از بیمارستانهای تهران هستم با یکی دیگر یکی از برادرانی که در رابطه با انفجار بوم در دفتر نخست وزیری مزروع شدن ازشون میخواییم که خودشونو معرفی کنن و دیره یان واقعی را تعریف کن من پرویز دربهانی ها مسئول دفتر واحد اعضاب و گروه ها هستم ساعت حدود سه بودش که صدای انفجار شنیدم طبقه چهارم بودم من از بالا نگاه کردم دیدم مثل این که از توی دفتر آقایی بودم از آقایی رجایی بلا فاصله نفر دوبومی بودم که بعد از آقای نبوی رسیدم اونجا با آقای نبوی رفتیم تو و آقای نبوی میبفتش که آقای رجایی توه ما رفتیم تو یکی از برادران نظامیو من تونستم بیارم بیرون و بعد در محاصر آتش قرار گرفتم از بالا خودمو پرد کردم پایین و دیگه چیزی نفهمیدم من محمد حسین سرورودی معاونه سیاسی وزارت کشور است دیروز جلسه شورای امنیت بود و که من از طرف آقای کنی اونجا حضور پیدا کردم و در رابطه به مسئله که مربوط میشد وزارت کشور که ده دقیقه جلسه تاخیر داشت و بعد از ده دقیقه از شروع جلسه من یه وقت احساس کردم که تو آتیش دارم دستو پا میزنم که حدود شاید سی ثانیه همین جریان بود بعد از سی ثانیه احساس کردم آتیش نیست و همه جا تاریک و گرد و قباره و من پشت در ورودی نشسته بودم که دیدم در نیست و پاشدم از اونجا تکبیر گویان اومدم بیرون و اومدم بیمارستان فکر کردم همه اومدن و من موندم ولی بعد متاسفانه شنیدم که برادر رجایی و با هنر موندن اونجا و مجرویشون سخت بوده من سرتیب شرفتون خواه معامل نیروی زمینی آتیش جمهوری اسلامی ایران است روزی اکشنبه برابر روش هفته های قبل کمیسیون امنیت در ساعت دو و نیم در اتاق نخوص وزیری تشکیل میشه معمولا اگر فراندهی نیرو خودشون در تهران باشن راستان در این کمیسیون شرکت میکنن چون ایشون در منطقه جنوب تشکیل شدن محکمه ضرورت منده به اتفاق یکی از همکاران هم تو این کمیسیون شرکت کرده راست ساعت دو و نیم کمیسیون شروع شد طبق برنامه پیشمینی شده هر پوزده دقیقه به ترتیب ریاست شهرمانی نماینده نیروی زمینی نماینده جاندرموری نماینده سپاه پاسطار مواقع اتفاقاتی که در طول هفته گذشته روی داده برای کمیسیون توضیح میده بنابراین ابتدا آغاز سخان به وسیلی سرکار سرهنگ وحید رئیس شهرمانی های جمهوری اسلامی ایران شروع شد چون در حدود نزدیک به بیشتر دقیقه صحبت کردن سوالت آقای رئیس جمهور و همینطور آقای نقل سزیر مطرح کردنشون پاسخ ددن در همه روز در ده دوازده دقیقه به ساعت سه مونده بود من صدا یک محبه انفجاری رو شنیدم نگاه کردم در دوت دستای من غرقه در خونه از سندلی خود رو انداختم پایین که بطولم فرار بکنم پای چپ من که الان شکسته شده مقاومت نگهداده و وزن بدن من نداشت در نجه که دو بار به این ترتیب زمین خوردم شلهای آتش روی میز کنفرانس زباله می کشید تا دیدم نه خودم به تنهایی قادر نیستم از سالم خارج بشم برابران نهر نظامی امان نیمی دارم از کدوم سازمان بودند همیشه مرحون الطاف و محبت اونها استم و وارد سالان شدن و منو بغل کردند از سالان خارج شدم من عبدالمید نقره کار نماینده انجامان اسلامی معلمان استم فقط همین اندازه عرض می کنم که روز قبلش درست در همون مرحل خدمت برادر بزرگمون آقای رجایی بودیم ایشون آخرین پیامی رو که به نمایندگان نهادهای انقلاب دادند این مسئله بود که دشمنان ایران شاهیه کردند که با کشنن پنج نفر امام تنها می شند و انقلاب شکست می خورد و ایشون با غیافه بحشاشی می گفتند که شما که می دونید این انقلاب متکی به فرد نیست این رو تحلیل کنید به مردم این پیام رو برسونید خیلی تشویق کردند نهادها رو که این پیام رو مردم برسونند که واقعا انقلاب ما متکی فرد نیست این انقلاب از نیروی ایمان و نیروی تأخد امت ما به رهبر انقلاب سرچش می گرفته و انشالله با همین دو نیروی نیروی اعتقاب الله و تأخد به رهبری و ایمان و پایداری و صبر در جهت مزمهد کردن مستقبرین و یاری مستضفین مسلمان پیروز خواهد شد امت اسلامی امان مطمئن باشند که دولت مردمی سی و شیش میلیون نخست وزیر و رئیس جمهور داره و هیچ نگران نباشند هزاری هم که رئیس جمهور اینا بکشند همون مردم کوچه و بازار لیاقت و شایستگی این رو دارند توانایش هم دارند و به تبلیغات شوم زد انقلاب گوش نکنند که با از بین بردن اینا دیگه دولت سقوط خواهد کرد همون مردم کوچه و بازار دولت تشکیل خواهند داد و چشم امریکا بود سایر توفاله ها رو کر خواهند کرد کر خوندن این حکومت حکومتی نیست که پایه و اساسش بر مبنای پنج نفر چیده باشه این ملت خون دادن و تا آخر بایستادن و برقرار هستن و هیچ چیزی نمیتونه این ملت رو از راه خودش برطرف کنند متاسفا بجایی که من این جراحات رو در منطقه اعمالیات بردارم اونم در مرکز تهران در دفتر خوزوزیری مجروح شدم اگر ما درباره شهید با هنر و شهید رجائی حرف میزنیم فقط تاریخ نویسی نیست شرح حالبویی نیست این در حقیقت تاریخ انقلابه این مردمشناسی انقلابه و این ترسیم خط دولت و دولتمردان درود بر روان پاکه شهیدان رجائی و با هنر صلاواتی تقدیم میکنیم به این دو بزرگوار اللهم صل على محمد و آل محمد و اجل فرجهم از پخش را دیومعارف همراه شما هستیم و دعوت میکنم با برنامه حکایت آزادگی همراه باشید جسمتان گرچه دربند زنجیر جان دشمن اسیر شما بود در شب قربت سرد زندان یارتان ذکر و یاد خدا بود دو هفت پندران نوم در منطقه قصر شیوی به اصارت مرد نیروهای بسته در اون هیچی ایک از موارد قانونی که برای اصرا وز شده در مورد اصرای ایران با چوبای جبه مهمات میزدن نه پتوه خاصی بود نه آب خاصی بود که بخوان بچه ها رفت خیلی خوشت شد خیلی غصم شد نه از شهادت شهادت واقعیت برای خودم امامو لذه افتخار بود اصلا از شهادت باکی نداشت از مذروبیت برد شد حکایت آزادگی بسم الله الرحمن الرحیم به نام خدایی که نور آفرید شب حمله عشق و غرور آفرید خداوند گردان قایق سوار خداوند شیران شب زنددار خداوند دستان ذکر و دعا خداوند مجنون خیبر گشا شنوندگان عزیز سلام و شبتون بخیر امشب هم با برنامه دیگه از مجموعه حکایت آزادگی و بازخانی خاطرات و زندگی با از خانه از خانه از خانه از خانه با از خانه و بازخانی خاطرات و زندگی نامه ی آزادگان عزیز کشورمون دقایقی رو در خدمت شما خواهیم بود. امیدواریم در کمال آرامش و امنیت و سلامتی برنامه ی امشب رو بشنوید و از سخنان مهمان امشبمون لذت ببرین سیدکمال معنوی جنب آقای سیدکمال معنوی مهمان امشب بررامه ی حکایت آزادگی هستن که در اوایل سال شست و یک به همراه برخی از همرزمانشون به اصارت دشمن وعسی در میان و بعد از تهمول هشت سال اصارت در شهریور سال شست و نه به آغوش خانه و خانواده برگشتن من سیدکمال معنوی اوایل سال شست و یک به اصارت نیروهای بحثی در آمدم و در سال شست و نه در برج شیش همراه با برادران دیگه از اصارت آزاد شدیم زمانی که من به اصارت نیروهای بحثی در آمدم بعد از انجام مراهل مارو به سلیمانیه آوردن در سواک سلیمانیه از من خواستن که هر اطلاعی در رابطه با نیروهای خودمون دارن که هم توی مدارش من از جواب آنها گفتم که من جایی رو ندیدم شب ما رو آوردن توی منطقه و بعد از اینکه وارد منطقه شدیم گفتن عملیاته و بعد از عملیاتم ما به اصطلاح نیروهای شما در آمدم و اطلاع از جایی رو ندارم اینها از من پرسیدن بس ما این موشک هایی که میزنیم شما متوجه نمیشون گفتم والا ما سنگرهایی درست کردیم که با این دلرهای اسوارسوراخونی تو کوه رو کندن و لوره های ایرانیت قرار دادن داخل اینها ما از داخل اینها نگاه میکنیم متوجه نمیشیم موشک چیزی بزنیم ما صدایش هم نمیشنیم به خاطر این جوابی که من به اینها دادم اینها ما رو بردن توی زندان و چشمای من رو بستن یه موقعی متوجه شدم که اینها شروع کردن به زدن من دیگه حالا با گنلاق اسلحه و با هر چیزی که میتونستن که ما رو بزنن زدن این سر صورت منو کلن سلاح شکسته بود سر بالای عبرو اینها همه شکسته بود که یکی از افثارای اراقی این دیگه اومد ما رو از زیر دست اینها نجات داد شاید مدت هشت سال توی کلام زمان بسیار درست دارد شاید مدت هشت سال توی کلام زمان بسیار درست دارد شاید مدت هشت سال توی کلام زمان بسیار درست دارد شاید مدت هشت سال توی کلام زمان بسیار درست دارد شاید مدت هشت سال توی کلام زمان بسیار درست دارد شاید مدت هشت سال توی کلام زمان بسیار درست دارد شاید مدت هشت سال توی کلام زمان بسیار درست دارد شاید مدت هشت سال توی کلام زمان بسیار دارد شاید مدت هشت سال توی کلام زمان بسیار د colonial شاید مدت هشت سال توی کلام زمان بسیار درست دارد میشن. خب جناب آقای معنوی بعدش چی شد؟ اینها یک روزنامه او بردن گفتن خب شما که مسلمونید پیغمبر خدا عکسشو توی قرآن ننده خمینه چرا؟ عکسش رو انداختی یه طرف و طرف دیگه یه هم قرآن هست ما در جواب ایشون گفتیم که این مثال امام علی که در اون زمان ها اتفاق افتاده این برنامه شما گوش بگونید یک مردی گربه رو کشته بود بعد امام علی از این سوال کرد چرا گربه رو کشتی؟ اون شخص گفت این گربه ماست من ریخته گفت شما کجا میدونید که ماستت رو ریخته؟ گفت چون گربه ماستیه گفت شما نباید این کارو میکردی؟ شاید این گربه تو ماست حرکت رد شده باشه که ماستی شده برحال ما هم در جواب این بابا گفتیم که ما از ایران اومدیم من از منزل امام اومدم من از ایران اومدم چطور من که تو ایران بودم چون چیز رو ندیدم ولی شما دیدی این تبلیغه منتحاش یک طرف حقیقت رو میگه یک طرف دروغ میگه شما دارین دروغ میگین اون طرف هم که داره حقیقت رو میگه که اینا ها ناراحت شدن و به اون معموله ای که منجا واسه ده بودن گفتن اینو وردن ببرین دیوانه هست برنامه یه حکایت آزادگی رو از رادیو معارفتن تقدیمتون میکنیم در این برنامه هم نشین جناب آقای سید کمال معنوی هستیم جناب آقای معنوی ما سرابا گوشیم برای شنیدن حکایت آزادگی شما ما رو از اونجا منتقل کردم به بغداد در بغداد وقتی که وارد استخبارات شدیم من ریشم بلند بود اینها تارستن به ما گفتن انت هرست خمینی ما که نمیدونستیم این هرست خمینی چیه این مطلب رو نمیدونستیم شنوها منو مالا انداختیم این سرباز هراقه که مال استخبارات بود اومد چنگ انداختیم زیر ریشم منو دست دستیم میکن گفت انت هرست خمینی بعدم ما رو انداختن سلو انداختن توی اتاقی که در این اتاق اتاق سدر چهار بود حدود پنجا و دو نفر توی اتاق جا کرده بودن که رو همدیگه که خابیده بودن هرچی جای دیگه این نداشت که بخوابن یا بشینن حتی برای نشستن این همینطوری چپونده بودن داخل اینجا که آب نه آبی میوردن برای خوردن از جمعه افرادی هم که داخل این اتاق بودن حاجه های عبوترابی هم توی این اتاق بودن در استخبارات بودن حدود یک ماه ما در استخبارات بودیم و از استخباراتم به اردوگاه رومادیه ما رو منتقل کردن مهمترین مسئلهی که در رومادیه برای ما اتفاق افتاد بعد از عملیت فتح المبین 23 نفر از این برادرهای کمسنه سال ما رو گرفته بودن و اینها رو بردن پیش صدام به عنوان این که ایران تبهار از تو خونه ها در میره و به زور میفرست جمعه اینها رو بعد از مدتی که فیلم بردری و تبلیغ کرده بودن او بردن اردوگاه رومادیه و به قسمت دیگه از او اردوگاه اینا رو بردن فیلم بردر رو بردن که فیلم بردری بکنن از اینا این بچه ها حاضر نشدن که جلوه فیلم بردری اینها حاضر بشن اینجا رادیو معارفه و این برنامه یه حکایت آزادگیه که تقدیم شما شنونده های عزیز میشه در این بخش میخواییم کتابی دیگه در حوضه ی دفاع مقدس و آزادگی به شما معرفی کنیم کتاب جشن هنابندان این کتاب نوشته ی محمد حسین قدمیه که شامل دو گزارش از عملیات کربلای پنج و بیت المقدس چهار در مناطق جنوب و قرب کشوره و انتشارات سوره مهر اون رو منتشر کرده کتاب جشن هنابندان که برای اولین بار در سال 1368 منتشر شد در قالب گزارش نوشته شده و نویسنده در جایگاه یک تماشاچی تمام خاطرات و رخدادها و گفتگوها رو مثل یک دوربین فیلم برداری سبت کرده گزارش اول در باره عملیات کربلای پنجه که در منطقه جنوب کشور رخداد و بازه زمانی اون از آزرماه سال 1365 آغاز میشه و اتا نوه بهمنماه همون سال ادامه پیدا میکنه گزارش دوبوم هم در باره عملیات بیتل مقدس چهاره که در منطقه جنوب کشور رخداد و بازه زمانی اون از اوائل آزرماه 1366 تا سیزده همه فروردین کتاب جشن هنابندان یکی از معروف ترین کتاب های بوزه دفاع مقدسه پیشنات میکنیم این کتاب عرضشمند رو متعلق کنید و اون رو به دیگران هم حدیه بدید دوستان همراه جنوب آقای سید کمال معنوی بسیجی و آزاده عزیزی هستن که بیش از هشت سال از عمر گرانبه های خودشون رو در اردوگاه های اراق بردن و سختی های بسیاری رو با ایمان قوی تحمل کردن حالا مهمان برنامه امشب ما هستم و داریم از حرف های دلنشین ایشون بهرمند میشیم آقای معنوی از چکنجه هایی هم که میشودین برامون تعریف کنین اومدن در اتاق رو باز کردن یه لیستی رو برده بودن که اون لیست رو که میخوندن افراد رو که نامشون رو میخوندن میبودن بیرون میزدن و بقیه رو داخل اتاق میزدن ما هم قرار گذاشته بودیم که اگر کسی اومد که خواستن کسی رو بیرون ببرن ما از این ندیم بیرون ببرن شروع کرد اسمی ای که از بچه ها رو خونن اون بنده خدا جواب نداد عرشد آساشگار صدا کرد یک چک و لغت افسر اراقی بهش زد و گفت بزنین این ها ریختن به زدن افرادی رو هم که میشناختن از قبل ازشون که نداشتن اونها رو به نام صدا میکردن و اون طوری که دلشون میخواست میزدن تمام این پنجا نفر که ما داخل این اتاق بودیم همه منو به اندازه میتونم بگم که توی چار پنج جا دادن و کاب دست ته نفشی آهنگ الوار هرچی که تو دستشون بود تو سرکله بچه ها میزدن بعد از زدن فرمانده اردگاه دستور استوب داد و گفت دیگه نزنیم مجروه ها رو بیاریم بیرون دونه دونه مجروه ها رو میابردن وسط اتاق افسره میگفتش که اول من به زبان عربی میگفت اول آمر بعد جندی بعد زابد بعد عریف و نایب عریف و جندی خود شروع میکرد به زدن هر چقدر که میتونست میزد خستی که میشد بقیه میزدن نفر سوون از این افرادی که آوردن بیرون ما بودیم که آوردن اون بیرون با کابل افتادن تو جون ما خیلی ما رو زدن اینها دست رو داد که هر کسی رو که این وسط میزنن دونه افراد او بردن از بچه ها بیرون که اینا رو ببرن توی بهدری یا که از اتاقای پایینم کرده بودن بهدری ما رو وقتی که برادرمون انداخ روشنش که ببرد اتاق بقلی که رسیدیم این چون از سر کلی من داشت خون میریخ سر ما رو که چرخون طرف آسایشکا بچه هایی که دیدن منقلب شدن همه از یاشون بلند شدن و شروع کردن فریاد الله اکبر و شیشه ها رو شکستن و شعار لا اله الا الله و مرگ بر صدام میدادن چون دستشون به جای نرسید و بچه ها هم شعار میدادن دست رو دادن که ما رو بندازن توی بهدری تعدادی از ما رو انتقال دادن به اردگاه جدید تحسیزی که در موسل تحسیز کرده بودن ما ما خبر نداشتیم که اونجا چه خبره چه خوابی برامو دیدن ما رو سوار ماشین کردن رسیدیم موسل دیدیم که اوتوبوس ها خیلی کن حرکت میکنن اولین اوتوبوس ما دومین اوتوبوس بودیم اولین اوتوبوس دیدیم تک تک بچه هایی که پیاده میشن یه کوچه بسته بودن سربازه به طور زگزاگ که ما بهش میگفتیم تونل وحشت باید بچه ها از این تونل وحشت عبور میکردن به یه اتاق وارد میشدن داخل اون اتاق هم چند تا سرباز واسده بودن دوره هر نفر که از این تونل وحشت عبور میکرد وارد اتاق میشد توی اتاق همون چند تا سرباز ازش پذیرای میکردن تا نوبتی که به ما رسید ما چون سرمون هم از درگیری قبلی شکسته بود و پانسوانبور گفتن های در اون آمل محرک و ما را بیشتر از همون شروع کردن بزدن ما از این تونل وحشت عبور کردیم وارد اتاق شدیم توی اتاق هم زدن اون شب تا ساعت چهار صبح به هر طریق ممکنی که میتونستن برادرها رو عذیت و آزار کردن شکنجی کردن زدن حتی عملهای اینها به صورتی بودن که میومدن از حرف هایی که توی ایران زده میشد بهره میگرفتن و به اون طریق بچه ها رو میزدن برای نمونه مثلا اونکی از بچه ها رو صدا کرد گفتش که انت مستزف یا مستکبر اون بنده خدا گفتش که مستزف و انت مستزف و با کابل افتاد به جونش دوباره ازش سوال کرد که انت مستزف و مستکبر گفت لا مستکبر موزین دوباره این بنده خدا رو زد برای باره سوال دوباره گفت انت مستزف یا مستکبر گفت لا مستزف لا مستکبر گفت انت منافر شروع کردی بنده خدا رو زدن به قصد کش این بردرمونه زد بردر دیگه هم از کتک در امان نبودن حدود سیزده روز ما روز پنج وعده کتک داشتیم که صبح برای دستشویی بیرونمون میکردن میزدن تا دود دستشویی میزدن برای آمار و از آمارم میزدن تا داخل اتاق میشدیم باز هم به پایان فرصت برنامه که امشبه حکایت آزادگی رسیدیم با آرزوی سلامتی و ازدتمندی برای جنب آقای سید کمال معنوی و همه شما شنوانده های عزیز و خانواده هاتون امیدواریم که از شنیدن این برنامه لذت برده باشیم تا برنامه اگه بعد شاد کام باشید و سرفراز و خدا نگهدان از این تهمون اگرچه جسم تو پشمولده چون گل ولی روحت چه کفت از این تهمون اگر در محبسی تاریخ بودی ولی با کربلا نزدیک بودی اگر در محبسی تاریخ بودی ولی با کربلا نزدیک بودی مگر همراه تو از دربزه بود که خاک مقدمت چون مشکش بود که خاک مقدمت چون مشکش بود تلفون همراه شما رادیو شما پخش زنده ی رادیو معارف با کیفیت بالا دسترسی به اطلاعات و بایگانی برنامه ها قابلیت زخیره ی صدا نمایش بیشتر جدول پخش برنامه ها برای درگفت برنامه کار بردی ایران صدا به ویبگاه ایران صدا نقطه آی آر یا تارنمای رادیو معارف مراجعه فرمایید اموز میخوام پیشنهاد بیسابقهی به ایران ارار بدن این پیشنهاد در حوضه آب نوشیدنی و شرب مردم غزه رو نبند نمیخواد آب برامو بیاری اسرائیل در کنار مردم ایران میبینه به خیابونها بیاری آیندهی بهتر برای خانواده هاتون و همه ایرانی هم بسازید امروز همه جهان از تو بیذاره و تو میعی سریعی مسئله ای رو پیدا میکنی میگی من میتونم مشکل آب شما رو حل کنم مشکل خواب خودتو حل کن الان زمان مبارزه برای آزادیه ایران برای ایرانی بابا این نتانیه او هم خیلی متوهمه برو فکر خودت باش یکی نیست به این بگه تو آبرو نداری برای ایران که آبرو داره ما سرمونو بدیم جنومونو بدیم