یک عمو شد حمزه سید و شهده یک عمو هم شد ابو لهم یک سیاه افریقایی بردهی که مشرف به اسلام شد میشه مصداق از سابقون ال اولون من المهاجری نوال انصار میشود آقای بلال حبشی که این بلال به این مقام و به این رتبه و جایگاه میرسد کس نمیداند در این بحر امید سنگ ریزه گرب دارد یا عقیق سنگ ریزه گرب دارد یا عقیق خب این حیات تیبه چیست؟ یه اشاره من اینجا کنم قسمت دوم بحثم بپردازیم به شخصیت رفیق و والای این بزرگ بانوی آلم اسلام حضرت خدیجه بنت خوویلد قرآن میفرماید ما حیات تیبه میفرماییم حیات تیبه چیست؟ من یه حدیث از رسول الله ارز کنم محضر عزیزان حیات تیبه یعنی مردم برسید به روح قناعت امروز بعضی ها سروتمندند اما روحن گدا هستند پول زیاد دارد روحش تشنست روحش فقیر است قانع نیست حیات تیبه یعنی این حالت قناعت رو به ات بدند حالا دستت خالیه این قناعت یک امتیاز بزرگی است که راه رسیدن به قناعت ممکن نیست مگر ترفیق ایمان و عمل صالح قناعت یعنی اون که خدا به شما داده رضایت بدید امروز من با جرعت ارز کنم و تحریر کرده میگم سروران عزیز حد اقل حد اقل 60 درصد از فعالیتهای اقتصادی و تلاشهای امروز مردم جوامع بشری نه ایران جوامع بشری برای آینده نیامده است اینا برای الانشون نمیدوند الان مشکل ندارد برای ده سال دیگه بیس سال دیگه سی سال دیگر شما به ندره شما به امروز کار نکنید کسانی که بگه من امروز کار نکنم امشب گرس نهم طرف میبینید برای ده سال دیگه الان داره کار میکند یعنی سرمایه ده سال دیگر او فراهمه الان به چه قیمتی به قیمت نمازهای قضا شده به قیمت واجبات تق شده به قیمت تکالیفی که خدا از او انتظار دارد و انجام نمیده برای اسلام با کار مخالفه نیست اسلام با تنپروری و مفتخوری مخالفه است اسلام میگه کار کن امیر المولی فرماد کار برای انسان زینته اما کار به چه قیمتی به قیمت ترک وظائف امروز در پیشگاه خدا برای فردای نیامده یه تو ما الان این جمعیت حاضر خدا عمر طولانی به همه بده کی میتونه ادعا کنه من امشب هستم کی میتوانه ادعا کنه فردای زندگی من هستم غناعت که امام صادق میفرماید قانعن به ما رزقه الله به اون که خدا به شما داده شاکر باشید قانع باشید این روحیه رو خدا به کسانی میدهد که ایمان و عمل صالح انجام میدن قانعن به ما رزقه الله و یک جهتی دیگه ور رزا به ما قسم الله روحیه رزا به ما قسم الله رزایتمندی از اون که خدا برای ما تقسیم کرده در ما ایجاد بشه بعضی ها از اینی که خدا بهشون داده رازی نیستن نق میزنن ایراد میگیرن حیات تیبه یعنی رزایت به ما قسم الله بگیریم الحمدلله رب العالمی در حالات پیامبر اکرم دارد پیامبر وقتی برخورد میکردن با کارهای مسائلی که مورد رزایت پیغمبر بود پیامبر این ذکر رو میفرمود الحمدلله علا حاضه ه و اگر پیامبر برخورد میکرد با کارهایی که پیغمبر مکدر میشود متأثر میشود و ناراحت میفرمود الحمدلله علا کل حال آقا تو پشت پردر رو نمیدونی حکمت کار رو تو متلع نیستی اصرافی مورد رزایت مندی از حرف مؤمما نتو خانی و نمن هست از پس پرده گفتگوی منو تو چون پرده برفتد نتو مانی و نمن این روحیه رزایت مندی از التاف الهی رو هم خدا میده بعضی ها قرغ در تن وقتی میگی حالت چطوره ند میزنه وزید چطوره شروع میکنه شکوه کردن وزید چطوره شروع میکنه شکوه کردن زندگی نداریم زندگی نداریم لک لکی میکنیم نفسی داره میره بابا زبانت به چرخد بگو الحمدلله رب العالمین یکی از بزرگان اخلاق و ارفان رزوان الله تعالی علی نقل میکرد میفرمود اگه میخوایید زاکر بشید مؤمن خوهر برادر از خودت شروع کن کشمت میبینه بگو الحمدلله رب العالمین زبانت کار میکنه بگو الحمدلله رب العالمین گوشت میشنود بگو از تو خودت شروع کن ملیاردها سلول زنده دارن کار میکنن تا ما حرکت میکنیم اینا شکر ندارد امام صادق فرمود در هر نفستون بر هر نفسی شکری فشکرن بل اکثر در هر نفسی هزاران شکر باید کرد که ما به قود سعنیم دیگه بنده هر نفسی که فرو میرود ممده حیات است و چون برمی آیت مفره ذات پس در هر نفسی دو ت موجود و بر هر ت شکری واجب اما این آیه قسمت اول بحث من که نگاه اسلام به جنس زن و جنس مرد نگاه مساویست و ما در تاریخ بشریت نقش بانوان بزرگی رو داریم که در حمایت از شریعت الهی مجاهده کردن کوشش کردن از شروع آدم هوا در کنار آدم تا بیایید هاجر در کنار ابراهیم مریم و برسیم به اسلام این بزرگ بانوی که امروز روز آغاز زندگی مشترک و شروع زندگی با پیغمبر است حضرت خدیجه من چند نکته در بیان شخصیت این بزرگ بانو ارز کنم بزرگان میگن دو تا کار بزرگ خدیجه در زندگیش کرد خدا دو تا پاداش بی نزیر بی نزیر به او دارد یعنی شبیه ندارد کار اول پول دارا بشنوی این پولا مالویدیم خداست سرمایه تو از این جهان یک کفن است آن هم بگمانم ببری یا نبری کار اول حضرت خدیجه اولا خدیجه از بانوان و سادات بزرگ قریش بود بانوی پاک دامن که خود پیغمبر در سخنان متعددی او را به عنوان اسوه پاکی نجابت راستی و درستی یاد میکنند این بانوی که از پدرش اموالی به عرص به او رسیده بود بانوی سروتمند متمکن قدرتمند از نظر اقتصادی و جایگاه اجتماعی کاری که حضرت خدیجه در اصر جاهلیت میکرد فقران و افراد توهیدست و شناسایی میکرد اینها را دعوت میکرد میگفت سرمایه از من کار از شما او زمانی که امنیت اقتصادی نبود این زمانتهای محکم امروزی نبود اعتماد میکرد به خدایش و شخصیت میداد به بندگان خدا سرمایه گذاری میکرد پیانبر را دو مرتبه با سرمایه خودش قبل از ازدواج با رسول الله به تجارت ورست دارد سرمایه گذاری میکرد بعضی از این افراد میرفتند در بین راست سارقین حمله میکردند اموالو میبردند بعضی ها میرفتند میمردند با پول خدا برای خدا به خلق خدا خدمت میکرد میدونید مزد این کار شد چی؟ همسری رسول خدا خدیج بندگان ما را عرج مینهی برجسته ترین بنده نظام خلقت را شوهرت میکنید کار دوبم خدیجه و مزد دوبم خدیجه این بزرگ بانو در شب زمانه دفافش مثل ده ربیعال اول وقتی با پیغمبر وارد اتاق شد خانه خانه خدیجه است پیغمبر تو خانه خدیجه وارد شد خانه ای که آیات فراوانی از قرآن تو اون خانه نازل شد انتهای کوه مروه پیامبر دیدن خدیجه یک صندوقی را مقابل پیغمبر گذاشت به پیغمبر خطاب کرد یا محمد این صندوق هاوی کلیدهای تمام انبارهای من است تمام سرمایه من آیون این داستان مال پونزده سال قبل از نبوت رسول الله است هنوز پیغمبر بیست و پنگ سال است به بیست پانزده سال وقت مانده ولی خدیجه انسان شناس بود پیغمبر را شناخته بود صندوقی را مقابل رسول الله گذاشت گفت این تمام انبار من در این صندوق متعلق به شما و من هم کنیز شما آیون با پولمون برای ترویج اسلام چه کار کردیم اینجوری کار کردیم خدا آبرو نداد اینجوری کار کردیم خدا ازداد نداد خدا با خدیجه چه کرد گوهر یک دانه نظام خلقت ام العمت نجبا استعدا فاطمه زهرا را توفیق مادریش را به خدیجه دادن خدیجه با برویت و اموالت از نماینده ما حمایت کردی ما هم گوهر یک دانه آلم آفرینش فاطمه را میدیم به شما تو دامن شما این مزدی بود که خدا به این مجاهدت حضرت خدیجه لذا حضرت خدیجه با مالش با جانش با آبرویش با اعتبارش پای پیغمبر استاد و مجاهدت کرد و از اسلام کنید و دفاع کرد من حیفم میاد این سخن پیامبر را به خدیجه عرضم تمام در این دو دقیقه پایانی پیغمبر به حضرت خدیجه فرمودن میدونید من چرا به شما رقبت پیدا کردم که حضرت خدیجه به پیغمبر عرض کرد میدانید چرا من رقبت پیدا کردم همسر شما بشوم خانم ها مدار و ملاک انتخاب شوهر باید اینی باشه که خدیجی داشت به پیغمبر عرض کرد این رو مرحوم مجلسی در جلد شانزده بحار نقمی کند قد رقبت و فیک یا رسول الله به شما علاق من شدم لقرابت کمنی اول استادات قرش بودی فامیل ما بودی دوم و شرف کفی قونک در قومت جایگا و آبروی داشتی احترام ویجهی داشتی به خاطر پاکی و سلامت و اخلاقت و امانت که انده هم شما مرد امانتداری بودی و حسن خلقی اخلاق شما اخلاق شایستهی بود و صدق حدیثک شما انسان راسگوی بودی این چند میار رو حضرت خدیجه فرموش سبب شد من شما را به همسری و به شوهری خودم پذیرفتم پروردگارا به عظمت امروز و صاحبان امروز رسول عظیم و شعن اسلام و این بزرگ بانو حضرت خدیجه کبرا قسمت میدهید موانه ازدواج و از سر راه جوانان مجرد جامعه ما مرتفع بفرما فرج امام زمان ما را نزدیک بگردان خدمتگزاران به اسلام و مسلمین علماء آملین مقام معظم رحبری خدمتگزاران به نظام ما ملت ما و جمع حاضر ما را در کنف حمایتت محفوظ و مسون بدار دعای سرگفلی دار پروردگارا اون که در این اماکن مقدسه در جوار آقا علی ابن موسر رزا خاسته بهترین بندگان شماست به من و کرمت به همه ما انایت بفرما به منهی و کرمه به نبی و آله رحمالله من یقرأ الفاتحه ما السلوات اللهم صلی علی محمد و آل محمد و آل محمد عجیل فرج آل محمد اللهم صلی علی محمد و آل محمد عجیل فرج آل محمد قزه شهر اشخفون قزه شهر لاله ها شهر غیره ها شهر غیره ها شهر غیره ها شهر غیره ها شهر غیره ها شهر غیره ها شهر غیره ها شهر غیره ها شهر غیره ها شهر غیره ها شهر غیره ها شهر غیره ها شهر غیره ها شهر غیره ها شهر غیره ها شهر غیره ها شهر غیره عاشق شهر غیره ها شهر غیره ها شهر غیره ها شهر غیره ها شهر غیره ها شهر غیره ها شهر غیره ها حاش کریم کمر صاف کرد و همینطور که به دور دست نگاه می کرد ادامه داد مولای ما خطاب دنیا فرمودند ای دنیا از من دور شو آیا برای فریفتن من این چرین خود را راسته ای؟ هرگز محبت تو در دل من جای نمی گیرد کس دیگری را بفریف زیرا مرا به تو نیازی نیست من تو را سه طلاقه کردم و دیگر به سوی تو باز نخواهم گشت هاش کریم پین دوز استاد بعد دستش رو صاحبون چشماش کرد و به دور دست خیره شد تا چشم کار می کرد بیابون بود و از رستا و آبادی خبری نبود هاش کریم دوباره راه افتاد از هاش رو روی خاک می زد و پیش می رفت و افزار شطور رو می کشید راهله روی شطور نشسته بود نسیمی شال اونا تکون می داد راهله دست برد و شال رو روی سرش نگه داشت هاش کریم گفت این هم نسیمی تا خونک و سرزنده شوی راهله هاش کریم پین دوز کنار شطور ایستا بعد دست بلند کرد و دست دخترش راهله رو گرفت و گفت دخترم اگر از سخنانم خسته شده ای بگو پدر جان دوست دارم تا خوراسان برایم حرف بزنید وقتی ساکت می شوید دلم می گیرد و راه برایم طولانی و سخت می شود گوشهایت خسته نیست؟ گوشی که از کلام شما خسته شود همان بهتر که نشنود بسیار خوب از دنیا برای دویم یا از آخرت از دنیا بگوید پدر گویا اجده های ترسناکی پشت این دنیا خابیده است راستی اگر در این دنیا خداوند ما را تنها و بی امام رهامی کرد چقدر بیچاره و آواره بودیم هاش کریم خواست حرفی بزنه که نگاهش به مار بزرگی افتاد که روی زمین می خزید و پیش می اومد با دیدن مار افتادش رو طور کشید و اصار رو محکم تو دستش فشار داد راهله گفت چه شده پدر؟ هیچ مگو راهله جان اینجا در برابر پاهای من ماری بزرگ به من خیره شده است راهله ترسید هاش کریم همونجایی که استاده بود زانو زد بعد اصاش رو بلند کرد و روبه مار گفت ما با تو کاری نداریم جان و راهی خراسانیم برای زیارت علی ابن موسر رزا اگر پیشتر بیایی چاره ندارم جز این که برای دفاع از خودم این اصار را هنوز حرف هاش کریم تمام نشده بود که مار به سمت دیگه خزید و آروم دور شد هاش کریم اصار رو پایین آورد و با لبخند به مار نگاه کرد که دور و دورتر می شد راهله از ترس زبونش بند اومده بود هاش کریم روبه اون کرد و گفت نه ترس دخترم مار خزید و راه دیگری برای رسیدن به لانهش انتخاب کرد هاش کریم پین دوز خندید و گفت بهتر از هرچه زودتر از این بیابان بگذاریم این دشت مارهای سمی خطرناکی دارد هاش کریم اینو گفت و در حالی که می خندید افسارشو تو رو کشید راهله پرسید پدر جان مار دیده اید و می خندید خندم برای این از که گمان می کنم شاید این مار حشتار و پیامی برای ما بوده است پیام؟ چه پیامی؟ که با خود فکر کنیم آیا انقدر که از دیدن ماری وحشت زده می شویم از دنیا نیز وحشت داریم؟ چه مار وقت چناسی بود که به موقع در برابر ما برخاک خزید؟ به باقی دنیا در مثل به ماری می ماند که دست کشیدن به آن نرم و خوشایند است ولی زهری بز کشنده دارد ظاهرش دعوت کننده است و باطنش ترد کننده دنیا طریقی تاریک، ظلمانی و دهشدناک است در این سرای پرگزند هر کس که دست در دست امامی راه نما نهاد و قدم بر قدم گاه او گذاشت و با نور حکمت او حرکت کرد توانست راه راز بی راه بشناسد و بی زحمت و به سلامت به سرمنزل مقصود برسد و آن کس که از فرمان برداری امام راه نما سربازد چه؟ خود را از تی بس بزرگ محروم کرد شبیه آبری که در شب تاریک به او فانوسی به دهند اون نپذیره کسی که امام راه رد کند و به پای خیش تکیه کند و به نور چشمهای خیش بسنده کند و به امید علوم دست ساز بشر راه به پیمایت جز بی راه و چاه نصیبش نخواهد شد حکمت و تعقلی که از خانوی معصومان خارج نشود خود راه راه برداری امامی راه نما نما نما نما و برای پدرش هدایت میکند راهل در سکوت حرفای پدرشو میشنید حاشکریم رو به اون کرد و گفت تو هم چیزی بگو دخترم وقتی مشغول عرض زدن میشدم یادم میرود که مخاطب من بوده ای کلام را به کلام گره میزنم و پیش میرود حالا قرار نیست اخو رازنگوش های نعیف تو را بیازارم نوبتی هم باشد نوبت توست تو هم برای پدرت سخنی بگو چه بگویم پدر؟ هرچه دوست داری بگو از هر جا و هر باب که خواستی تا جایی که یادم میاید از دهان شما کلامی جز حدیث نشنیدم هرچه بوده یا قرآن بوده یا مناجات و کلام معصوم من با شنیدن این سخنانه گوهربار بزرگ شدم در گوشهایم صدا و کلام و سخن دیگری نیست همیشه در پس آخرین کلامتان تشنه تر از پیش منتظر آغاز باقی سخن بودم هیچگاه از کلامتان خسته نشدن راهل جان به خدا بیناتر از تو دختری ندیدم من به داشتن دختری همچنان تو افتخار میکنم پدر چشمان من از کلام شما نور میگیره هیچگاه در حکمت خدا شک نکردم راضیم به رضای او و این را از شما یاد گرفتم اگر در این دنیا زاده فانوسی به دستم نداد در عوض کلام شما در دلم فانوسیست که به راحتی راه را از چاه باز چناسم تاج کریم پیندوز به سمت شطر رفت و دست دخترش راهل را گرفت و با بغز گفت تنها خدا میداند که چقدر را دوست دارم در این سفر قبل از آنکه برای خودم چیزی مطالب کنم از صفر جود و کرم امام رزا برای تو حاجت دارم خدا رحمت کند مادرم مادرت مقبول خاتون را که تو را برایم آبرد بغز به گلوی راهل چنگ انداخته بود پدرش حاج کریم رو به اون کرد و ادامه داد به خدا زوگن در این جهان مادی هیچیز برای من زیبا تر از لبخنده تو نیست راهل جان حاج کریم پیندوز اینو گفت بعد دستش و سایبون چشماش کرد و به دور دست ها خیره شد تا چشم کار میکرد بیابون بود افسارش رو تو را رها کرد و چند قدم پیش رفت در فاصله دور توده خاکستری دید رو به دخترش کرد و گفت گوید چیزی به ما نزدیک میشود چه چیزی پدر جان؟ راهل دست درست کرد و دنبال پدرش گشت کجا رفتید پدر جان؟ حاج کریم پیندوز به سمت دخترش راهل رفت بعد افسارش شطر رو گرفت و گفت خودت را بر شطر محکم استوار کن راهل گوید تون بادی در پیش داریم صدای زنگوله بلند شد و شطر دوباره به راه افتاد راهل با دو دست کوهان شطر رو گرفت و گفت پدر روزی شنیدم که برای شاگردانتان انقدر از اهمیت امامت گفتید که شکر کردم منکر امامت علی ابن موسر رزا اقوبتش آتش است یا نه؟ حاج کریم پیندوز به توده خاکستری که پیش میامد نگاه کرد و گفت من از خود سخنی نمیگویم رجوع میکنم به روایتی از رسول خدا که روزی به امیر المؤمنین علی فرمودند علی جان آن کس که امامت تو را انکار کند گویی نبوت مرا انکار کرده است با این روایت پاسخ پرسشتونیز معلوم میشود امامت روح اسلام و حقیقت ایمان است اسلام منهای امامت شرافتی ندارد بدان که امامت ساخته زهن شیعه یا حتی رسول خدا نیست خداوند امامت را پیش از آن که آدم عبالبشر را خلق کند ساخته و پرداخته است قبل از آن که آینی به نام اسلام شکل بگیرد امامت بوده و خداوند از تمام پیامبران در باره آن اقرار گرفته است هنوز حرف حاج کریم تمام نشده بود که بادی تون وزید و مانه پیش رفتن حاج کریم پین دوست شد دوده خاکستری لحظه به لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد امامت بوده و خداوند امامت بوده