همدن ادامه دارد و شما عزیزان از این دو طریق میتوانید به مردم مظلوم قضه کمک کنید از طریق شماره کارت و یا کود دستوری ستاره 14 مربع قصد در چشم این جهان امروز دابلاه بزرگ بجدان است قصد در چشم این جهان امروز دابلاه بزرگ بجدان است سرگشتگان کویت پربای سر نداند سرگشتگان کویت سرگشتگان کویت پربای سر نداند آشفتگان مویت از خود خبر نداند آشفتگان مویت از خود خبر نداند پارسایان بر درگه تو بحریست بر درگه تو بحریست از خود خبر نداند از آب چشم اوشان خلق جهان از آن رو در رب گذر نداند حجت الاسلام وحیدی بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی اللہ علیه و محمد و آله تاهرین سلام علیکم و رحمت الله دوستان عزیز همراه در برنامه پارسایان برنامه پارسایان برنامه پارسایان برنامه پارسایان به شرط این که از دایره اخلاق خارج نشه به شرط این که از دایره اخلاق خارج نشه و حرفهای نامناسب بر زبان خودش جاری نکنه خدای متعال او رو دوست داره روایت دیگری نقبه کنم از مولامون رسول خدا صلی اللہ علیه و آلهی و سلم حضرت فرمودن اینی امزهو ولا اقولو الا حقا من شوخی میکنم ولی جز حق نمیگم نکنه شوخی کردن ما باعث بشه که از دایره حق خارج بشیم مثلا بر زبانمون دروغ جاری بشه نه روایتی از مولامون پیانبر خدا صلی اللہ علیه و آلهی و سلم نقش شده که حضرت فرمودن المؤمن و دعبون لعب والمنافق و قطبون غضب مؤمن شوخه با مردم شوخی میکنه اما منافق اخمو و اصابانیه همراهی نمیکنه اخلاق زیبا خوش اخلاق بودن شوخی میکنه شوخی کردن یکی از اخلاقهای زیبای هزارات معصومین علیهم سلوات الله این روایت رو نقل میکنن بادی نشینی بود که خدمت رسول خدا صلی اللہ علیه و آلهی و سلم میرسید و برای حضرت هدیه میابرد همونجا که هدیه میداد میگفت که خب پول هدیه ما رو بدید حضرت هم میخندیدن از این شوخی او خوششون میامد گاهی نقش شده که حضرت قصدار که میشدن اندوهگین که میشدن میفرمودن اون بادی نشین کجاست کاش نزد ما میومد خدا همه ای ما رو اهل شوخ طبعی قرار بده البته با رعایت حدود و مراعات اخلاق اسلامی انشاءالله خدا مرسه براتده زنگار غفلت را باید ستون مسیم ام باید ستون ستون ستون مرحبا باید ستون مرحبا باید ستون باید ستون اهل شوخی بودند با دیگران با خانواده خودشون با دوستان خودشون مزاه میکردند شوخی میکردند با بچه هایی که مثلا به عنوان مهمان به خانه ایشون آنپترینی که مجموعه مخواده بودند آمده بودن گاهی شوخی می کردن حالا آله بزرگوار مورد احترام دیگران حیام می کنن در مقابل ایشون راحت صحبت بکنن این آله بزرگوار می فرمودن که خب شما دو شب اینجا بودید پول خوابتون رو باید حساب بکنید پول قضاتون رو باید حساب بکنید صبحانه نهار شام حالا یک نوجوانی مهمان ایشون بوده بنده خدا نمی دونه چجور باید جواب بده بعد می فهمیده که ایشون دارن شوخی باش می کنن فضای خیلی فضای زیبایی رو درست می کردن با اطرافیان خودشون برخی از نزدیکان ایشون نقل می کنن که در سفر مشهد با ایشون همراه شده بودیم در کوپه قطار از ابتدای مسیر تا نزدیک حرم متحر و نزدیک مشهد ایشون شوخی می کردن لطایف زیبایی رو نقل می کردن که این سفر به همسفریهاشون خوش بگذرد خیلی فضا فضای زیبایی درست کرده بودن همه راضی و خوشنود بودن از همسفریه با ایشون نزدیک مشهد که رسیدیم حالشون متغیر شد حضور علی ابن موسر رزا علیه السلام رو درک کردن یه دفعه دیم دارن عشق می ریزن و با یه حال خاصی وارد شهر مشهد شدن شوخ طبعی یکی از خصوصیات مومنه خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله بهجت رحمت الله علی هم خیلی روحیه لطیفی داشتند اهل شوخی بودن نرمی کنن که یه وقتی وارد مغازهی می شدن می خواستن چیزی بخرن اون مغازدار بد اخلاق بوده خشن بوده ایشون برای این که او رو از حالش عوض بکنن باش شوخی می کردن آزاده ایشون می گن وارد مغازه شدیم خب او جنسی رو وزن کرد و بعد گفت که 25 قران می شه آیت الله بهجت جنس رو گرفتن فرمودن که خب حالا این 25 قران رو ما باید بدیم یا شما باید به ما بدید صحاب مغازه همینجور متحیر خیره خیره نگاه میکرد که یعنی چیه هم جنس رو گرفتید هم می پرسید پولو کی باید بده بعد آقایی گفتن که خب تو این ترازوی شما که ننوشته که ما باید پولو بدیم یا شما و شاید شما باید به ما بدید دکان دارم گفت آقا مگه شما نباید 25 قران رو بدید آقا می گفتن خب حالا این جنس رو دادید 25 قران هم شما بدید چی می شه مگه مانعی نداره مگه کار خیر کردن بده با همین شوخی دو سه کلمه با او حرف می زدن یخ اون مغازداری که خشن بود اخمو بود رو باز می کردن حالش رو عوض می کردن آدم باید اهل شوخی باشه نقض میکنن که یه روز آیت الله بهجد رحمت الله علی از حرم بر می گشتن نزدیکه های کوچه خودشون که رسیده بودن یه دفعه صدایی از پشت سر می شنوند که یک جوانی دوان دوان دارایت الله بهجد رو صدا می زنه خب متوجه شدن که عرب زبان هم هست حالا به فارسی به سختی داره حرف می زنه که آقا آقا حاجت دارم و یک استرابی با یه حالی آمده که حاجتی دارم آیت الله بهجد استاده بودن بلا فاصله گفتن ست سال شده جوان متحجب شد گوگنی چی آقا؟ ایشون فرمودن آدم یه وقتایی از خدا یه چیزایی می خواد خدای متعال به ملوکه دستور می ده که عمر این آدم رو دو سال زیاد کنید چون اون حاجتش فعلا نقد نمی شه بعد برگشتن به جوان گفتن حاجتت به این که عمرت زیاد بشه می عرضه یا نه؟ حالش رو عوض کردن یه شوخی یه فضای با ملاتفتی برای طرف درست می کردن که فضایی که او داره تغییر بکنه بعضی از مغازدارهایی که گرانفروش بودن گاهی می خواستن عذیب بکنن ایشون فرمودن مدارا بکنید گاهی از همین مغازدارهای گرانفروش هم جنس بخرید اطرافی ها می گفتن آجا اینا گرانفروش هستن سو استفاده دارن می کنن ایشون فرموده بود می دونم آجا بعد یه قصه ای رو نقل کردن فرموده بودن یه آقایی بود امام جماعت مسجدی از مسجد که بیرون می اومد بقال کنار مسجد تعرف می کرد که آقا بفرمایید بفرمایید منظورش این بود که یه چیزی از من بخرید یه روز اون آقا دید که این آقای بقال هندوانه زیادی اوورده و حالا این بنده خدا هر روز به ما می گه بفرمایید بفرمایید امروز یه چیزی ازش بخریم رفتن جلو و به اون بقال و کاسب گفتن که یه خورده از این هندوناها به ما بدید فروشنده هم گفت که چشم رفت و یه گونی اوورد و هی بین هندوناها می گشت و سوا می کرد براموارتاله بحشت رمتالله فرمودیدن که این آلم بنده خدا خودش اهل رستا بود هندوانه های خوب رو می شناخت وقتی نگاه کرد دید که این بنده خدا مغازدار داره همه خرابا رو جم می کنه تو گونی بده به این آقا برن حاج آقا بلا فاصله گفتش که آقا جون شما خیلی دارید زحمت می کشید اینا رو بریزید سر جاش تا من به شما نشون بدم کدام رو بردارید یه چندتایی رو با اصا نشون داد گفت این هندونا رو بردار اون هندونا رو بردار اون هندونا رو بردار هندوناها رو که برداش یه دفعه مغازدار گفت که حاج آقا ماشالله شما خوب می شناسید حاج آقا بلا فاصله به مغازدار گفت هندونا رو خوب می شناسم ولی شما رو نمی شناختم که حالا شناختم آدم خوبه با دیگران خوش اخلاق باشه حتی اگر می خواد تذکری هم به او بده اینجور با ملاتفت و با شوخی خدای متعال هممون رو اهل لطافت قرار بده انشاءال رسانه دین سدا راژیو معرف سدای فضیلت و فطرت روایت کتاب بر اساس کتاب اوغیانوس مشرق نوشتیم مجید پورولی کلشتری مجید پورولی کلشتری سالش به ولایت امام رضا علیه سلامه در برنامه های قبل شنیدید که امران به دنبال آب حیات از جنوب به شمال می رفت که در کبیر گم شد اون خسته و تشنه و راه کم کرده روی خاک تفدیده ای کبیر پیش می رفت که مردی به اون رسید و خودشو فرستاده ای امام رضا معرفی کرد بعد مسیری رو به امران نشونداد و گفت که اگه به دنبال آب حیاته باید چهل قدم پیش بره تا به خونه پین دوزی روشنزمیر برسه و از اون نشونی چشمه آب حیاتو بگیره امران خسته به خونه حاج کریم پین دوز رسید حاج کریم به پاهای زخمی و تاور زده امران مرحم مالی دومنار بست بعد با امران حرف زد و فهمید که اون خدا باوره اما به دین و آینی متقد نیست و فقط دنبال پیدا کردن چشمه آب حیاته حاج کریم پین دوز از اعتقادش به خدا و ولایت امام رزا گفت تا شاید امران به راه بیاد اما اون همچنان اسرار داشت که میخواد به شمال بره و چشمه آب حیاتو پیدا کنه روز بعد که حاج کریم پین دوز و دخترش راهله آمده یه سفر به خوراسان شدن امران هم دنبالشون رفت تا حاج کریم مسیر رفتن به شمال رو نشونش بده توی راه حاج کریم پین دوز به امران گفت که آب حیات واقعی در خوراسان میجوشه با این حال امران تصمیم گرفت همراه ادنهی بره که راهی شمال بودن حاج کریم سفارش های لازم رو به امران کرد و بعد همراه دخترش راهله به سمت خوراسان راه افتاد اون توی راه با راهله حرف میزد و براش از دنیا و آخرت میگفت و حالا ادامه ی روایت کتاب اوگیانوس مشرق در قسمت هفتون شطور توی سهرا پیش میرفت حاج کریم پین دوز دختر جوانش راهلر و سفار شطورش کرده بود و خودش پیاده میرفت و با دخترش حرف میزد راهل جان دنیا با تمام زیبایی های هشت استاد و مستلم فریب دادن انسان هست دنیا عروس خوشقد و غامت و رنگین جامعه این کلمه زیبا روخی است که انسانهای بزرگ را با عظمت و بلندیشان به آقوش و خود دعوت میکنه کدام انسان آقلی است که نداند دنیا با تمام زیبایی هایی ظاهرش عرضش در سپردن ندارد اگر شیعه ایم پس باید محلمان زندگی امان امامان محسون باشن کلام امیرال مومنین در باره دنیا را شنیده ای؟ نشنیدم پدر این کلام را آویزه گوشتونه شاید کن ایشان فرمودند دنیا خارترین و پسترین و بیارزشترین آفریده خداست حاش کریم کمر صاف کرد و همینطور که به دور دست نگاه میکرد ادامه داد مولایبا خطاب دنیا فرمودند ای دنیا از من دور شو آیا برای فریفتن من این چلین خود را راسته ای؟ هرگز محبت تو در دل من جای نمیگیرد کسی دیگری را بفرید زیرا مرا به تو نیازی نیست من تو راسته طلاقه کردم و دیگر به سوی تو باز نخواهم گشت حاش کریم پین دوز استاد بعد دستش را سایبون چشماش کرد و به دور دست خیره شد تا چشم کار میکرد بیابون بود و از رستا و آبادی خبری نبود حاش کریم دوباره راه افتاد اصاش را روی خاک میزد و پیش میرفت و افزار شطر رو میکشید راهله روی شطر نشسته بود نسیمی شال اونا تکو میداد راهله دست برد و شال روی سرش نگه داشت حاش کریم گفت این هم نسیمی تا خونک و سرزنده شوی راهله حاش کریم پین دوز کنار شطر ایستا بعد دست بلند کرد و دست دخترش راهله رو گرفت و گفت دخترم اگر از سخنانم خسته شده ای بگو پدر جان دوست دارم تا خوراسان برایم حرف بزنید وقتی ساکت میشوید دلم میگیرد و راه برایم طولانی و سخت میشود گوشهایت خسته نیست؟ گوشی که از کلام شما خسته شود همان بهتر که نشنود بسیار خوب از دنیا برایت بگویم یا از آخرت؟ از دنیا بگوید پدر گویا اجده های ترسناکی پشت این دنیا خابیده است راسی اگر در این دنیا خداوند ما را تنها و بی امام رهامی کرد چقدر بیشتر هاشکریم خواست حرفی بزنه که نگاهش به مار بزرگی افتاد که روی زمین میخزید و پیش میومد با دیدن مار افسارش رو ترکشید و اصار رو محکم تو دستش فشار داد راهل گفت چی شده پدر؟ هیچ مگو راهل جان اینجا در برابر پاهای من ماری بزرگ به من خیره شده است راهل ترسید هاشکریم همون جایی که استاده بود زانو زد بعد اصاش رو بلند کرد و روبه مار گفت نداریم جان و راهی خراسان این برای زیارت علی ابن موسر رزا اگر پیشتر بیایی چاره ندارم جز این که برای دفاع از خودم این اصار را هنوز حرف هاشکریم تمام نشده بود که مار به سمت دیگه خزید و آرون دور شد هاشکریم اصار رو پایین آورد و با لبخند به مار نگاه کرد که دور و دورتر می شد راهل از ترس زبونش بند اومده بود هاشکریم روبه اون کرد و گفت نه ترس دخترم مار خزید و راه دیگری برای رسیدن به لانهش انتخاب کرد هاشکریم پین دوز خندید و گفت بهتر از هرچه زودتر از این بیابان بگذاریم این دشت مارهای سمی خطرناکی دارد هاشکریم اینو گفت و در حالی که می خندید افسارشو تو رو کشید راهل پرسید پدرچان مار دیده اید و می خندید خندم برای این از که گمان می کنم شاید این مار هشتاره و پیامی برای ما بوده است پیام؟ چه پیامی؟ که با خود فکر کنیم آیا انقدر که از دیدن ماری وحشت زده می شویم از دنیا نیز وحشت داریم؟ چه مار وقت چناسی بود که به موقع در برابر ما برخاک خزید به باقی دنیا در مثل به ماری می ماند که دست کشیدن به آن نرم و خوشایند است ولی زهری بز کشنده دارد ظاهرش دعوت کنند است و باطنش ترد کننده دنیا طریقی تاریک ظلمانی و دهشتناک است در این سرای پرگزند هر کس که دست در دست امامی راه نما نهاد و قدم بر قدم گاه او گذاشت و با نور حکمت او حرکت کرد توانست راه راز بی راه به جناسد و بی زحمت و به سلامت به سرمنزل مقصود برسد و اون کس که از فرمان برداری امام راه نما سربازد چه؟ خود را از تی بس بزرگ نهرون کرد شبیه آبری که در شب تاریک به اون فانوسی به دهند اون نپذیره کسی که امام را رد کند و به پای خیش تکیه کند و به نور و چشمهای خیش بسنده کند و به امید علوم دست ساز بشر راه بپیماید جز بی راه و چاه نصیبش نخواهد شد حکمت و تعقلی که از خانوی معصومان خارج نشبد حکمتی است دوزخی که به سوی آتش هدایید راهله در سکوت حرفای پدرشو میشنید حاشکریم رو به اون کرد و گفت تو هم چیزی بگو دخترم وقتی مشغول حرف زدن میشدم یادم میرود که مخاطب من بوده ای کلام را به کلام گره میزنم و پیش میرود حالا قرار نیست تا خورازان گوشهای نحیفت را بیازارم نوبتی هم باشد نوبت توش تو هم برای پدرت سخنی بگو چه بگویم پدر؟ هر چه دوست داری بگو از هر جا و هر باب که خواستی تا جایی که یادم می آید از دهان شما کلامی جز حدیث نشنیدم هر چه بوده یا قرآن بوده یا مناجات و کلام معصوم من با شنیدن این سخنان گوهربار بزرگ شدم در گوشهایم صدا و کلام و سخن دیگری نیست همیشه در پس آخرین کلامتان تشنه تر از پیش منتظر آغاز باقی سخن بودن هیچگاه از کلامتان خسته نشدن راهل جان به خدا بیناتر از تو دختری ندیدم من به داشتن دختری همچنان تو افتخار میکنم پدر چشمان من از کلام شما نور میگیرد هیچگاه در حکمت خدا شک نکردم راضیم به رضای او و این را از شما یاد گرفتم اگر در این دنیا زاهری فانوسی به دستم نداد در عوض کلام شما در دلم فانوسیست که به راحتی راه را از چاه باز چناسم تاج کریم پیندوز به سمت شطر رفت و دست دخترش راهل را گرفت و با بغز گفت تنها خدا میداند که چقدر را دوست دارم در این سفر قبل از آنکه برای خودم چیزی متعلب کنم از صفر جود و کرم امام رزا برای تو حاجت دارم خدا رحمت کند مادرت مقبول خاتون را که تو را برایم آبرد بغز به گلوگ راهل چنگ انداخته بود پدرش حاج کریم رو به اون کرد و ادامه داد به خدا زوگن در این جهان مادی هیچیز برای من زیبا تر از لبخنده تو نیست راهل جان حاج کریم پیندوز اینو گفت بعد دستش و سایبون چشماش کرد و به دور دست ها خیره شد تا چشم کار میکرد بیابون بود افسارش رو تو را رها کرد و چند قدم پیش رفت در فاصله دور توده خاکستری دید رو به دخترش کرد و گفت راهل دست راست کرد و دنبال پدرش گشت حاج کریم پیندوز به سمت دخترش راهل رفت بعد افسارش رو گرفت و گفت خدت را بر شطر محکم استوار کن راهل گویا تون بادی در پیش داریم صدای زنگوله بلند شد و شطر دوباره برای راه افتاد راهل با دو دست کوهانه شطره پدر روزی شنیدم که برای شاگردانتان انقدر از اهمیت امامت گفتید که شکر کردم منکر امامت علی ابن موسر رزا اقوبتش آتش هست یا نه حاج کریم پیندوز به توده خاکستری که پیش می اومد نگاه کرد و گفت من از خود سخنی نمی گویم روجو می کنم به روایتی از رسول خدا که روزی به امیر المؤمنین علی فرمودند علی جان آن کس که امامت تو را انکار کند گویی نبوت مرا انکار کرده است با این روایت پاسخ پرسشتونیز معلوم می شود امامت روح اسلام و حقیقت ایمان است اسلام منهای امامت شرافتی ندارد بدان که امامت ساخته زهن شیعه یا حتی رسول خدا نیست خداوند امامت را پیش از آن که آدم عبال بشر را خلق کند ساخته و پرداخته است قبل از آن که آینی به نام اسلام شکل بگیرد امامت بوده و خداوند از تمام پیام بران در باره آن اقرار گرفته است هنوز حرف حاج کریم تمام نشده بود که با دیتون وزید و مانه پیش رفتن حاج کریم پینه دوست شد دوده خاکستری لحظه به لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد ویدیو باید برداشت می کنید دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کتاب اوغیانوس مشرق خدا نگهدارم موسیقی موسیقی موسیقی رسانه بینی رادیو معرف صدای فضیلت و فطرت آیا خانم ها سلام علیکم آیا می دونستید وسیله ای رو که با یه شرایطی به یه نفر دیگه بخشیدی دیگه نمی دونستید؟ دیگه نمی دونستید وسیله ای رو که با یه نفر دیگه بخشیدی امه من سال پیش یه زمین رو به عنوان حدیه به پسر کچیکش بخشید و رفت و براش سنت زد پسرش هم ظاهرنگ مدت بعد زمین رو فروخته و پولش رو خرج کرده حالا امه من به خاطر این که با پسرش دعوا کرده گفته که آرمان جان اون زمینی رو که بهت حدیه دادم لطفا پس بده دیشبم همین امه خانم اومده بود خونه ما بعد از حالا اول پرسی گفت امه جان قربونت برم مگه از نظر شرعی الان پسر من نباید حدیهی که بهش دادم رو پس بده گفتم امه جان با عرض پوزش باید بگم که نه شما الان شرعن حق پس گرفتن مالی که به آرمان پسرتون بخشیدید و آرمان هم اون رو خرج کرده ندارید پس اگه پدر و مادر مالی به فرزندشون حدیه بدن و اون فرزند هم اون رو خرج بکنه بعدن پدر و مادر از نظر شرعی نمیتونن اون مال رو از فرزندشون مطالبه کنن منتظر کارای بعدی ما باشید استقامت خود دست پر خود رو به دنیا نشانده فراخان ارسال آثار و اصناد در راستای سبت اقتدار و هماسگ بی بدیل دفاع مقدس دوازده روزه در برابر تهاجم وحشیانهی رژیم خبیس سهیونی و امریکای جنایتکار از عموم ملت قهرمان و قیور ایران اسلامی دعوته مگردند تا آثار و اصناد خود را از طریق سامانه سازمان اصناد و مدارک دفاع مقدس و مقاومت به نشانی دفاع داکس دات آی آر بخش اهداه سند ارسال نمویند بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس و مقاومت اینجا راژیو معارف صدای فضیلت و فطرت هست و برنامه های مدارک دفاع مقدس و مقاومت روز چارشنبه دوازده همه شهری ور ماه را می شنوید در من اینسان خود نمایی می کند ادعای آشنایی می کند کیست این پنهان مرا در جان و تند که از زبان من همی گوید سخند این که گوید از لب من راستیست بنگرید این صاحب آواز کیست در من اینسان خود نمایی می کند ادعای آشنایی می کند خیلی ممنونم که همراه این موجه رادیایی هستید آخرین برنامه نوبت پخش برنامه برکرانه نور هست که تقریم شما بزرگ بارا