PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ تو اتاقشون خب ازید میشدن یک بادبزنی دستشون بود پشاها و مگزها رو با بادبزن میزدن که روی قضا ننشینن آزاده ایشون میگه من یه وقتی دیدم که این مگزها دارن ازید میکنن یک مگز کش برداشتم و شروع کردم به کشتن این مگزها آیتالا بهتر رحمتالانی فرمودن نکشید اینها رو آزاده ایشون میگن که من هم شوخی کردم گفتم آقا من اینها رو دارم بیرون میکنم شما فرمودید از اتاق اینا رو بیرون کنید من هم اینها رو دارم بیرون میکنم منتها بیرون از حیات از زندگی دارم بیرونشون میکنم که ما رو ازید نکنن بعد ایشون یک لا اله الا اللهی میگفتن دلسوزی میکردن میگفتن ازید نکنید حیوانات رو یه وقتی برای یکی از نوهاشون چند تا جوجه گرفته بودند این جوجه های کوچکی که حالا توی خونه ها هستند و بعضی وقتها هم بعد از مدتی از بین میرند آیت الله بهجد رحمت الله فرموده بودند که اینا رو بیارید داخل خانه یه وقتی گربه اونها رو نخوره یه وقت سردشون نشه ازید نشن خب گذاشتون توی جعبه کنار اتاق بعد مرتبه گفتون دادن اینا دلشون میگیره تو اون جعبه در جعبه رو باز کنید یه خورده راه برن اهل خانه اعتراض کرده بودن که آقای جان اینجا جای مرگ نیست حالا شما فرمودید ما آوردیمشون تو دیگه اینقدر به اینها نباید رو بدیم حتی گاهی نقل میکنند که یک مرگی رو مدتی در منزل خودشون داشتند نگهداری میکردند بزرگ شده بود و آسیب دیده بود مریض شده بود فرموده بودن قبل از اینکه این مرگ تلفت بشه باید سرش رو ببریم تا تلفت نشه قابل استفاده باشه کسی بتونه از گوشت او بخوره وقتی که سر او رو بریده بودن فرموده بودن ما مناسب نیست از این گوشت بخوریم برای اینکه با او آنس داشتیم همراه بودیم به او قضا دادیم خیلی مناسب نیست بدید بیرون از گوشت او استفاده بکنن یه مقداری آدم باید این به این معنی نیست که انسان نظم جامعه رو به هم بریزه برخی آدم میبینه میرن به این حیوانات ولگردی که هستن قضا میدن و بعد اونها باعث آسیب زدنه به کسان دیگر میشن مخصوصا برخی از این سگهایی که ولگرد هستن وقتی ما بهشون قضا میدیم اونها رشت میکنن زاد و ولد میکنن و بعد گله های زیادی از این سگها درست میشه باعث آسیب زدنه به کسانی میشن که منزلهاشون اطراف اون منطقه ها هست بچه هایی تو این وسط آسیب میبینن باید ملاحظه این نکتر رو هم کرد ولی از اون طرف آسیب زدن به هیوانی که به ما کاری نداره مخلوع خدای متعالی درست نیست این قضیه رو هم اجازه بدید نقب بکنم خدا رحمت کنه مرحوم شفتی رحمت الله علیه اون آله بزرگوار سید محمد باقر شفتی که در اسفهان منشه اثر بود خب مدتها در نجف ایشون زندگی میکردن زندگی فقیرانهی داشتن مهاجرت میکنن اسفهان خود ایشون نقب میکنن که یه پولی به دست من رسید بعد از مدتی گرستنگی با خودم گفتم برم مقداری قضا تهیه بکنم قضا تهیه کردم داشتم میرفتم یه دفعه نالهی شنیدم نگاه کردم دیدم یه سگی افتاده و این سگ بچه هایی داره که اونها شیر میخوان از مادرشون و این سگ ناله داره گرست نه است و نمیتونه اصلا از جای خودش بلند شه تا بره برای خودش قضایی پیدا بکنه و بعد به بچه ها شیر بده دلم برای این سگ سخت همون قضایی که برخودم تهیه کرده بودم به اون سگ دادم اون سگ همه قضا رو خورد مرحوم سید رحمت الله علیه نغمی کند که دیدم این سگ سرش رو به طرف آسمان بلند کرد و چند مرتبه صدا کرد بعد از اون خب گشایش عجیب و قریبی برای مرحوم شفتی رحمت الله علیه باز میشه از سوی خدای متعال خدای متعال سروت فوق الادهی به ایشون میدن نغمی کند که بعدها ایشون چهارصد کاروانسرا و دو هزار دکان خرید یک ده رو خریداری کرد که مال و تجاره اون ده در هر سال نه ست خروار برنج میشد و همه اینها رو در راه منافع آمول منفعه و در راه خدای متعال هزینه میکند بعضی وقتا یه محبتی که انسان به یه حیوانی میکنه اینجور باعث برکت میشه خدا به هممون توفیق بده اهل عمل به دستورات هزارات معصومین علیه سلامت الله باشین انشاءالله موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی روایت عشق موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی روایت عشق موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی همه مادران و همسران شهدان نسل ما نسل سفیداران سرخ نسل ما پیوست بیداران سرخ در برنامه گزشته مهمون خانم سالاری مادر شهید احمدی روشن و خانم کاشانی همسر این شهید هسته ای بودیم و آشغانه های اونها رو از زندگی شهیدشون شنیدیم در این برنامه هم مهمون این دو عزیز هستیم و از خانم سالاری هم مهمون مهمون محمون از فعالیت های فرزند شهیدشون بیشتر برامون بگن این ها دارن چطوری آسیب میبینن و واقعا اینجوری نبود که فقط به فکر خودمون باشه به فکر کشور خودمون باشه نه واقعا اینجوری نبود میگفت ما باید همه مسلمان های جهان با هم همه هنگ و همگام حرکت کنیم هم میشه به این عقیده داشت که قضیه زهور موضوع اینه که ما تو این قضیه کجا وایستاده باشیم تلاشی کرده باشیم برا زهور آقا یا فقط تماشاچی باشیم و از اونایی باشیم که فقط دعا میکنیم که آقا بیاد من دلهم میخواد کسی باشم که تو این راه تلاش کرده باشم سال هشتاد و هفت رفت حجه واجب بعد وقتی برگشته بود به ایکی از وچه ها گفته بود اینجوری سرشو که ماشین کرده دست گشته بود و سر خودش بهش گفته بود که این تنبه میره من شهید میشم من اینو شب عرفه از خدا گرفتم یعنی اعتقادش تا این حد قوی بود در این بخش خانم سالاری از فعالیتهای کاری شهیدشون بیشتر برامو صحبت کردن و احساس مسئولیتی که شهید احمدی روشن به فعالیتهای کاری خودش داشت شاید مثلا چهار و نیمه صبح از تهران حرکت میکرد من هفت و نیمه صبح که بهش زنگی زدم پشت میزش بود مستقبلی که این فعالیتهای کاری شهیدشون برامو صحبت کردن این فعالیتهای که بهش زنگی زدم پشت میزش بود مستقبلی که این فعالیتهای کاری شهیدشون برامو صحبت کردن شبها به مهر ما صبح شنا شدن در باز هایل با ما بنو شدن در باز هایل با ما بنو شدن در باز هایل با ما بنو شدن در باز هایل با ما بنو شدن در باز هایل با ما بنو شدن در باز هایل با ما بنو شدن در باز هایل با ما بنو شدن در باز هایل با ما بنو شدن در باز هایل با ما بنو شدن در باز هایل با ما بنو شدن در باز هایل با ما بنو شدن در باز هایل با ما بنو شدن در باز هایل با ما بنو شدن در باز هایل با ما بنو شدن دقیقا یادمه که نشسته بود زیارت هاشورا میخوند خب علی کچرو بود نگاه کردم اصلا از علی خبری نیست به خوهرش گفتم ببین اینجوری بچه نگر میداره ها همچی تو دعا و زیارت خرش خودی که نمیدونه بچه کجاست بعد نگاه کردم علی کلاشو برداشته اون برا داره پرسه میزنه پاشونم خودم جمعش کردم آبوردمش و سر تقریبا قبر تک تک شهده هایی که تو مسیر بود ما رو برد همیشه آرزو داشت که یه خونه بزرگ داشته باشه که حیعت امام حسین رو غذا بده این جزه آرزوهایی که میگم خیلی دور مال دنیا نبود ولی برای این کار خیلی میگفت یه جایی میخواهم داشته باشیم که ما نزدی داشتیم مثلا خب حالا مقدار کم میگفت میخواهم یه جایی داشته باشیم که بزرگ باشه و حیعت های امام حسین روز تا سوهاشورا بتونیم دوت کنیم و نهار بدیم از خانم کاشانی همسر شهید احمدی روشن خواستیم که ایشون رو برده باشه ایشون هم از اخلاق و رفتار شهید برامون صحبت کنن ببینین مثلا حالا دوستاشون میگه به هر حال آقا مصطفی خوابگاهی بودن اکثر نمازشون اول وقت بود تو مرسل ما تنیت های مصدفی شکر کرد میکنن خب بلاخره تو بسیاری فعالیت داشتن به این چیزا خیلی پابند بودن بلاخره تو دانشگاه ما جامباز هم داشتن به اونا خیلی در واقع ارتباط دوستانهی داشتن خب بلاخره بعد از ازدواج هم این چیزا رو تو در واقع زندگیشون میدن پابندی خیلی زیاده به این همین واجباتی که تو دین ما هست داشتن و خب این در واقع اعتقادات راستقی که خب به هر حال اون چیزی که باعث شدیشون شهید بشن قطعا همون اول توی وجودشون و تفکراتشون بود ولی آقا مصطفی فرد فوقلاد شوخ خوشتب خیلی روشنفکر یعنی در واقع کسی که به مفهوم واقعی دین رو در کرده باشد و فوقلاد دادن مهربونی بودن و این رفتارشون همیشه با احترام تو هم و حالا چه با خانواده من چه با خانواده خودشون همیشه حرمت ها رو حفظ می کردن و میگم خیلی همیشه سر می کردن که اگر میخوان کسی تأثیر بزن تأثیرشون از روی رابطه اخلاقی باشه و ایشون جز می کردن و بعد روی طرفشون تأثیر می داشتن. شاخصه زیاد دارم ولی اون چیزی که فکر می کنم در واقع خیلی بروز بیده که مخصوصا بعد شهادت آقا مصطفی اخلاس ایشون بود تو کارشون فکر می کنم این بوده که در واقع با همون زمینه رو برای شهادتشون هم فرهم کرده مادرها همیشه یه آلم خاطر از بچه هاشون دارن خاطرهایی که هم گفتن و هم شنیدنش خیلی شیرینه با جاها اکثرن نماز جماعتو می رفت نماز جمعه های تهران رو خوبی دارن خوب خیلی وقت نمی کرد ولی تا اونجایی که می تونست مخصوصا وقتی که حضرت آقا بود حتما می رفت راه بیمایی های مهم هر جور شده بود می رفت خیلی آدم متعادلی بود هیچ وقت هیچ چیزی رو فدای چیز دیگه ای نمی کرد دقیقا یادمه مثلا این همه که به نماز جماعتش اهمیت می داد و یه روز گروب بود اومد دستید خونه ایمامه خیلی وقتم بود ندیده بودمش بعد اومد نشست رو مبلو سرشو گذاشت رو پای من بعد همون موقع از اون دادن و حاجی آماده شد و گفت پاشو بچه بریم نماز نگاش کرد گفت که من خیلی وقت مامان جونم ندیدتم خدا می بخشه تو علی تو وردار برو حالش رو ببر ما همینجا به امامت مامان جون نماز می خونیم حاجی رفت گفتن خب حالا پاشو بچه سر وقت مماز تو بخونه به امامت مامان جونم که نمیتونی بخونی خندید یعنی اون فرصتی که گذاشته بود برا منو بلند نشد مثلا ویل کنه پاشه با حاجی بره مسجد چون میدونست که مثلا خب وابستگیه منو به خودش خیلی میدونست و میدونست که خب مدت هاست من ندیدمش و الانم بیشتر از نیم سر یک سر وقت نداشت که باعثه میگم هیچ چیزی رو فدایی چیز دیگه ای نمی کرد وقتی که خیلی کم برا عطیه و بچه وقت میداشت ولی این مقدار کم رو هم سعی میکرد انقدر به قول عطیه میگه البته شون خانمش دوتا اسم داره عطیه و فاطمه که با تو خونه بهش میگیم عطیه میگفت که تا میخواستم ازش گله کنم انقدر میگفت و میخندید که من یادم میرفت که خست داشتم بهش میگم چرا خونه دیر اومدی یا چرا ما رو مسافرت جایی نیم واقعا وقت این کار رو نداشت چرا ما رو جایی نیمی بریم مسافرت خیلی گرم بود خیلی میگم با همه بگو به خندش سر جاش بود به همه شوخی خیلی میکرد ولی هیچ وقت موضوع شوخیش چیزی نبود که به کسی مثلا چیزی رو دستاویز خنده نیمی کرد که باعث رنجش کسی بشه یعنی به یه چیزای شوخی میکرد و میخندید که اصلا مربوط به کسی نبود که کسی بخواد بهش بر بخوره واقعا وقتی میومد خونه صدای خنده هاش تو خونه میپیچید بسیار میگم خوش اخلاق بود بسیار خوش برخورد بود با کسی اخم نمیکرد حتما خونه امش میرفت حتما اگه مراسمی بود دوتش میکردن به دایش سر میزد به بزرگا به پیرها خیلی احترام میذاش یه وقتهایی مثلا من مادرم از یزمی اومد مثلا خونه ما بود بعد مثلا تا میرفت میگفت که زنگ نزدی ما به مادرمون میگیم ننه میگفت که زنگ نزدی ننت بیاد گفتم که میخندیدم گفتم که ببخشید اگه ننت بیاد بهتر ببری خونه خودت نگرش داری میخندید میگم آمانشون اون ننه اینقدر نماز میخونه دعا میکنه میدونی خونه چقدر تو هر خونهی باشه به اون خونه خدا برکت میده واقعا هر وقت دارش گیر میکرد زنگ میزد که براش دعا به خونه و خیلی خیلی توکلش زیاد بود خیلی یعنی همیشه میگفت خدا خیلی بزرگتر از چیزیه که بخوای چیزای کچیک ازش بخواید من همیشه ازش چیزای بزرگ خواستم و به من داده واقعا تو کارش همیشه توکل میکرد من حالا میخوایم آشغانه های رو از زبان خانوم کاشانی همسر شهید احمد یروحشن بشنویم آقا مصطفى یه آدمی بود که به نظر من تازه بعد شهادتش در واقع یه سری از دوای شخصیتش مشخص شد و شهاده هیچوقت مشخص نمیدونه این آلم گنجایش شناسه شهاده رو نداره ولی خب به هر حال به شدت آقا مصطفى اون برنامه ها و مراسم هایی که ایجاد شدن اون جوری که ایشون تأثیر بودش روی در واقع جوانهای ما خب اینا نشاندهنده ای اون در واقع بارز شخصیتی ایشون اخلاص خیلی بالایی که در واقع ایشون