باد هوای تو را من ننشانم زجام باد هوای تو را با پیش شماره 025 و شماره پیامک 3553 برای ترح سالهای شرعی در اختیار شماست همکاران عزیز ما در این برنامه که تراش میکنن تا پاسخ سالهای شرعی شما هرچی زودتر در اختیارتون قرار بگیره سردویر و تقییه کننده محترم جناب آقای علی اسمایلی صدا برداران عزیز جناب آقای محابادی روحی و این جانب موسیقی نجات در خدمتون هستیم و ملتمس دعای خیر شما بزرگواران هستیم انشاله که زحمات همکارانمون در این برنامه مورد رضایت حضرت حق تالا واقع بشین تا فرصتی دیگر خدا نگهدان از این برنامه مورد رضایت حق تالا واقع بشین موسیقی ملت ها بسبب از مسئله قذر حساسن مسئله اولیه اول دنیا از این مسئله نباید بگذاریم این مسئله از نگاه عمومی بینون بلالی من رو من دنیا خارج بشه از این مسئله اول بودن خارج بشه اینجا سرزمین زیتون و سفر هست خودکی خواب نان میبیند در آغوش مادری که لالایی هایش خاموش شدن و لبخند نورسیدهی پشت مرز هایی که گرگ ها ساختند پیر برای زنده نگه داشتن دین و انسانیت همه ما ایرانیان همدلانه همراه مردم مظلوم قذر هستیم اون یش ایران همدل ادامه دارد و شما عزیزان از این دو طریق میتوانید به مردم مظلوم قذر کمک کنید از طریق شماره کارت و یا خود دستوری ستاره 14 مربع جلوی از جامعه دینی سدای فضیلت و فطرت رای مردم دستان هفته دستان هفته توفیق دارم به اتفاق حسن تبکلی زاده تهیه کننده نبیسنده و سردبیر داستان هفته و مهدی سلیمی سدا بردار با این برنامه در خدمت شما خوبان باشم برای این هفته داستانی از دوران مبارزه رئیس جمهور شهید محمد علی رجایی قبل از پیروزی انقلاب انتخاب شده با نام آیندگی روشن لطفاً بشنویم تک درخت باخچه به حیات کچی که خونه زیبایی خاصی داده بود خونه باسفای محمد علی تو محله ناروشن آرمک بود که همسرش آتغه رو بعد از ازدواج برده بود اونجا با این که درخت حیات خونه رو باسفا کرده بود بقیه خونه برای آتغه دلگیر به نظر میرسید مخصوصاً وقتی که محمد علی همه روزو تو مدرسه کمال و یکی از مدرس غزبین میگذروند شب تا دیروقت تو جلسات شبانه بود و بعد خسته و گرسنه برمیگشت با این حال هیچ وقت شامو بدون همسرش آتغه نمیخورد و این برای زن همه چی بود اون شب وقتی محمد علی به خونه برگشت آتغه صفره شامو پهن کرد بعد از شام محمد علی شروع کرد به تصحیح برگه های امتحانی بچه های مدرسه آتغه با سینی چای کنارش نشست و گفت این اکس از بین کاغذات افتاده بود اکس کیه؟ محمد علی اکسو گرفت و بوسید بعد گفت اکس آیت الله خمینیه همون که اعلامیشو خوندی محمد علی اینو گفت و اکسو گذاشت بین صفحات کتابی و جا داد توی کتاب خونه محمد علی شروع کرده بود با سدای نماز صبح محمد علی آتغه هم بیدار شد رفت وزو گرفت و به نماز اصطاد بعد از نماز صفره صبحونه پهن کرد با سدای نماز صبح محمد علی آتغه هم بیدار شد بعد از صبح محمد علی آتغه هم بیدار شد محمد علی حرفی نزد خداحافظی کرد و از خونه بیرون رفت سر خیابون سوار اولین تاکسی شد به مدرسه کمال که رسید پیاده شد و راه افتاد سمت مدرسه قدم که تو مدرسه گذاشت یه راست رفت سمت میزش بقیه یه اعلامیه ها رو از کشور میز در آورد و گذاشت توی ساک آخرین روز درست دادنش تو مدرسه کمال بود بعد از کلاس بیمه اتلی راه افتاد سمت گاراج تا بره قذوین باید هم اعلامیه ها رو میرسوند هم میرفت سر کلاس تا جایگاه اوتوبوس قذوین رفت سعی کرد به خودش مسلط و آروم باشه خوب میدونست که نباید جلب توجه کنه اوتوبوس چند تا مسافر بیشتر نداشت محمد علی ساک و سر داد زیر پایه های سندلی بعد سرشو چسبون به پشتی به یاد حادثه فیزیه افتاد و غم افتاد به جونش مدرسه فیزیه رو کمانده های شاه با لباس مبدل به خاک و خون کشیده بودن یاد حرفای امام افتاد که پشت حکومت شاه و لباس برزونده بود سرشو خم کرد زیر سندلی و به این فکر کرد که اعلامیه های امام بعد از جنایت شاه چه قیامتی به پا می کنه اوتوبوس راه افتاد تا غزوین یکی دو ساعت راه بود محمد علی سرشو گذاشت رو پشتی سندلی و آروم چشماش گرم شد محمد علی سرشو گذاشت رو پشت شنید رسیدیم غزوین آخرشه پیادشین محمد علی سرشو گذاشت رو پشت شد درگه راننده اوتوبوس محمد علی از خواب پرید حس بدی همه وجودشو پر کرده بود فکر میکرد کسی تحقیبش میکنه ساکشو از زیر سندلی برداشت و از اوتوبوس پیاده شد بعد به این که به دوروبرش نگاه کنه راه افتاد آفتاب چشمو میزد محمد علی دستشو سایبون چشماش کرد و تنتر رفت الامیه ها رو باید میرسوند خونه یکی از روحانیون باید قبل از هر کاری میرزا رو میدید اون باید خبر پاک بودن منطقه رو میداد اما خبری از میرزا نبود محمد علی دو دل ایستاد کمی بعد صدای پای دو نفر رو شنید دو مرد بودن محمد علی بر نگشت ساکو انداخت رو شونش و راه افتاد سمت یکی از کوچه ها میون بر زد و پیچید توی کوچه دیگه مطمئن شد که زیر نظره نمیدونست میرزا رو کجا باید پیدا کنه صدای پای دو مرد دیگه شنیده نمی شد محمد علی مطمئن شد که دیگه از اون دو مرد خبری نیست راه افتاد سمت خونه ی روحانی تن تن قدم بر میداشت به نفس نفسیده نفس افتاده بود یهو میرزا رو دید میرزا نگران بود محمد علی فهمید لو رفتن محمد علی بی توجه به میرزا از کنارش رد شد تصمیم گرفته بود هر طور شده اعلامیه ها رو برسونه نرسیده به خونه در باز شد روحانی منتظرش بود محمد علی ساکو پرد کرد سمتش بعد سریع رد شد و شروع کرد به دویدن نفس نفس میزد سر کوچه که رسید استاد و چشم چرخوند میرزا رو ندید لباسش خیس عرق بود یه دفعه مردی دست انداخت دور گردنشو مرد دیگه دستای اونو از کتف کشید و بهش دست بند زد مردم تو کوچه جهم شدن مردی که به محمد علی دست بند زده بود فریاد زد متفرق بشین این مرد خرابکاره خرابکاره اینو گفت و چنگ انداخت دو کتفای محمد علی و حلش داد جلو سریع ماشینی از راه رسید و راننده زد رو ترمز چیشه های ماشین دودی بود دو مرد سواکی محمد علی و حل دادن توی ماشین محمد علی گفت برای چی منو گرفتین؟ مگه چی کار کردم؟ معلممو داشتم میرفتم مدرسه جرمه؟ یکی از مردوی سواکی با خشم گفت هه تو گفتی و ما هم باورمون شد بعد روبه مرد دیگه ادامه داد زود چشماشو ببند به دنبال این حرف مشتی رو گردن محمد علی کوبیده شد پیشونیش چسبید به پشتی سندلی جلو و همونطور موند با خودش گفت بخیال باید آروم باشیم از من که مدرکی ندارن محمد علی با این فکر سعی کرد آروم باشه مدتی بعد ماشین روبروی ساختمونی ایستاد درباز شد و دو مرد سواکی محمد علی و هل دادن پایین که دوزانو کوبیده شد رو زمین یکی از سواکی ها از وسط دستبند گرفت و محمد علی رو بلند کرد اون دهن باز کرد که فرده دارده درسته که فریاد بزنه اما تهمل کرد دو مرد سواکی محمد علی رو کشوندن تو ساختمون فقط صدای ساییده شدن کف کفش شنیده میشد کمی بعد در یکی از اتاقا با جیر جیر لولاهاش باز شد و محمد علی رو هل دادن تو اون اتاق یه دفعه صدای کشیده شدن پایه های آهنی سندلی اومد یکی از مردای سواکی محمد علی رو پرد کرد روی سندلی کمی بعد کسی با قدم های سنگین و شمرده وارد اتاق شد و نشست روبروش محمد علی سعی کرد اونو ببینه ولی از پشت چشم بند نمیتونست ببینه سعی کرد حواسشو جمع کنه و محکم جواب بده در اتاق محکم به هم کوبیده شد و سدای بازجوهیه دو زیر سخف پیچید اسم و شهرت تند و سری محمد علی نفس بلندی کشید و گفت محمد علی رجایی بازجوه پرسید تو ساکت چی بود؟ اصلا بگو ببینم ساکت چی کار کردی؟ محمد علی شونه بالا انداخت و گفت ساک؟ کدوم ساک؟ من یه معلم سادم که از تهران میام قزبین برای درست دادن همین بازجوه با حرس میزو کشید زیر آرنجش بعد زلزد تو صورت آروم محمد علی و محکم کوبید روی میز چرا از دست معمورا فرار میکردی هان؟ محمد علی؟ محمد علی؟ محمد علی؟ محمد علی؟ محمد علی خونسرد جواب داد فرار؟ فرار چیه؟ دیرم شده بود داشتم میدویدم که به گلاسم برسم بازجو با غیز گفت که اینطور تا حرف نزنی همینجا مهمون مایی بازجو اینو گفت و دو دستشو به هم کوبید کمی بعد مردی قد بلند و حیکلی تو اتاقاییه از دستشو بخومد و پشت سر محمد علی ایستاد بازجو گفت ببرش مرد حیکلی چنگ زد تو شونه های لاغر محمد علی و از رو سندلی بلندش کرد بعد بردش سمت سلول انفرادی چشماشو باز کرد و هلش داد توی سلول یه دفعه بوی نم پیچید توی ریهاش کف سلول آروم و بردش سمت سلول انفرادی پشت به دیوار نشست کف سلول زیر انداز نخنمایی افتاده بود محمد علی خیره شد به تاریکی و زیر لب گفت کاش میرزا خبر دستگیریمو به بقیه بده چند ساعتی گذشت تا این که در سلول باز شد نگهبان دیکه نونی گذاشت جلوی محمد علی دیکه نونو برداشت و زیر لب گفت حتما قروب شده و این تیکه نونم برای شامه اینطوری میتونم وقت نمازو بفهمم حالا باید اول نماز بخونم اینجا که آب نیست باید تگمم کنم محمد علی چند بار پلکاشو باز و بسته کرد در دو بیخابی خوشکشون کرده بود به تاریکی زلزده بود که در سلول باز شد و نگهبان دیکه نونی گذاشت جلوی محمد علی نگهبان درش تیکل اومد بعد چنگ انداخت به یغه محمد علی و از رو زمین بلندش کرد چشماشو بست و حلش داد بیرون به اتاق بازجویی که رسیدن نگهبان چشمای محمد علی رو باز کرد و حلش داد توی اتاق بازجو منتظر رو سندلی نشسته و دود سیگارش فضای بسته اتاق رو پر کرده بود نور رو میزه آهنی افتاده بود و ورقه سفید روی اون تو چشم میزد بازجو به ورقه اشاره کرد و گفت بشین و زود پرش کن محمد علی نشست رو سندلی و گفت باشه ولی من خرابکار نیستم اینو خودتونم میدونین بازجو عصبانی گفت خفه خفه پرش کن و بگو ساکو چی کارش کردی وگر نه دادگاهید میکنم محمد علی زلزد به ورقه و بدون این که چیزی بنویسه نیم ساعتی نشست سگوتش بازجو رو عصبانی کرده بود با اشاره بازجو محمد علی رو به سلول برگردوندن کسی رو دیوار سلول بغلیش مشت میزد محمد علی سعی کرده با سلول بغلی ارتباط برقرار کنه محمد علی روزا رو میشه مرد تو بازجویم نه حرفی میزد و نه چیزی مینبهشده دادگاه نظامی که مدرک جرمی از اون پیدا نکرده بود تبرعش کرد یه روز محمد علی تو زندان نشسته بود که نگهبان اومد و گفت آزادی میتونی بری خواست به یه پولاشو بگیره که نگهبان شونه بالا انداخت محمد علی به هیچ حرفی از زندان بیرون زد بعد از دستگیری امام همه چی به هم ریخته بود محمد علی همینطور که قدم میزد با خودش گفت یعنی میذارن برگردم سر شغلم؟ باید برم اداره ببینم چی میگن راضیم به رضای خدا چند روز بعد نامه به دست رفت اداره و به چند اتاق سر کشید کسی جوابشو نداد رفت سراغه رئیس اداره منشی گفت آقای رئیس جلسه دارن باید سب کنین منتظر نشست روی سندلی هزار فکر آوار شد روی سرش زهر بود که منشی صدایش زد و گفت میتونیم برین تو آقا محمد علی در زد و قدم تو اتاق رئیس اداره گذاشت رئیس چند بار قدوبالای محمد علی و ورنداز کرد بعد نامه درخواستشو گرفت پرونده محمد علی درخواستشو گرفت پرونده محمد علی درخواستشو گرفت محمد علی رو میزش بود پاین نامه رو امزا کرد و گفت ببین آقای رجایی این دفعه آخره میری دبیرستان پهلوی تو میدون شاه مشخود میشی محمد علی نفسه امیغی کشید و فکرش رفت پیش جوونای دبیرستان باید با اونا جور میشد محمد علی سینی چه هاییو از دست کربلایی مراد گرفت و دور چرخوند به آقای طالغانی که رسید پرسید جلسه کهی شروع میشه آقا؟ آقای طالغانی چه هایی برداشت و گفت وقتی همه اومدن خدا کنه کسی رو دستگیر نکرده باشن دیر کردن سینی چه هاییو برد توی آشبسخونه بیرون که رفت محمد جواد با هنر رو دید تازه اومده بود با هم دست دادن و همدیگر رو بقل کردن محمد علی خیلی وقت بود با هنر رو ندیده بود پرسید از مدرسه کمال چه خواهی؟ بر بر محمد جواد گفت نظارت بیشتر شده تو بچه های نهزت آزادی چند دستگی افتده محمد علی رفت توی فکر اون روز هرچی منتظر موند جلسه تشکیل نشد خیلی ها نیومده بودن محمد جواد رو کرد به محمد علی و گفت نمیخوای بری؟ محمد علی نگاهی به محمد علیه محمد جواد کرد بعد سر تکون داد و بلند شد حیط الله طالقانی رو کرد به اونا و گفت موازه به خودتون باشید شما هم زیر نظرید هر دو سر تکون دادن و بیرون رفتن آینده براشون روشن بود موسیقی دوستان عزیز داستان آینده روشن رو شنیده امیدوارم از این داستان که در اون بخشی از زندگی مبارزاتی شهید رجایی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی روایت شد بهره کافی برده باشین به روان پاک این شهید بزرگوار و همرزم گرانقدرش شهید با هنر و همه شهده گرانقدر دفتر نخست وزیری درود میفرستم و همه شما خوبان رو درست دارید تا هفته و داستانی دیگه به خدای بزرگ میسپارم خدا نگهدار سربلند باشین سربلند باشین سربلند باشین سربلند باشین سربلند باشین سربلند باشین سربلند باشین موسیقی موسیقی موسیقی