هرکی پول داره، هرکی جایگا داره، هرکی قبیله داره، آدم داره، اده داره، اون قدرت داره، عزت هم داره فکر میکردن پول عزت میاره، فکر میکردن قدرتمندی در بین مردم، اشرافیگری، اینا عزت میاره نه بابا اینا عزت نمیاره عزت به تعبیر الهی در قرآن اولاً مال خداست خدا همه عزت رو به آن خودش نسبت میده و بعدش هم میفرماد خدا این عزت رو به پیغمبرش داده این عزت رو به مؤمنین هم میده ببینید پیغمبر ما چقدر عزیز شد یه زمانی از مکه میخواست خارج بشه پیغمبر برگشت، شبانه، مخفیانه باید خونه خودش، وطنه، مخفیانه وطن خودش، فرزند خودش فاطمه زهره رو در این شهر بگذاره و از مکه قریبانه باید خارج بشه که جانش افص بشه پیغمبر گریه کرد مختی این قربت رو دید جبراییل نازر شد یا رسول الله ما تو رو با عزت به این شهر برمیگردونیم هشت سال گذشت بعد هشت سال پیغمبر ما چنان با عزت وارد این شهر شد همه اون کسانی که فکر میکردن پیغمبر رو میتونن بکشن مسلمان ها رو میتونن از بین ببرن همه اونها تسلیم مقابل پیغمبر شدن یعنی در واقع به نوعی برده شدن برای رسول خدا و پیغمبر همه رو آزاد کرد فرمود انتومو تلقا الالله همین ابو صفیانی که یه زمانی یارد میگرفت و مدینه رو محاصره کرد در جنگ احزاب همین ابو صفیان آمد شبانه عباس ابن عبد المطلب رو واسطه کرد که ایمان بیاره که جانش حفظ بشه ببینید چقدر خدا عزت رو به کسی که بخواد مثل رسولش میده ما نموناهای عزتمندی در پناه خدا رو داریم میبینیم در این عالم حضرت سید و شهده علیه السلام نمونه یه کامل عزتمندیه امام حسین علیه السلام یه روزی تک و تنها بود خانوادشم به اصارت بردن اما از اونجایی که عزتمندی رو در پناه خدا دید خدا او رو عزیز دو عالم کرده حالا این دنیا که ما خیلی تازه ندیدیم از عزتمندی امام حسین یه عربعینی دیدیم یه شهادتی دیدیم اگرچه روزی نام امام حسین سکه رائج مردمیه مردم در دنیا میشه اون روز رو هم انشاءالله زنده باشیم و ببینیم ولی در آخرت مردم باید ببینن که امام حسین چه سلطنتی داره یه نمونه امام صادق علیه السلام فرمود روز قیامت وقتی مردم میبینن خدا چه پاداش عظیمی میده به زائر امام حسین که ندام میرسه زائران امام حسین بلندشن برن بهش حالا باید مفصله ها دست آخر به زائران امام حسین میگن دست کسانی که میخواید بگیرید بگیرید با خودتون ببرید بهش یعنی شفاعت هم میکنن اونجاست که مردم آرزو میکنن میگن ای کاش ما یه بار به زیارت امام حسین رفته بودیم عزت رو میبینن عزت رو باید در پناه خدا جستجو کرد کسی که با پولش میخواد عزیز بشه خدا این پول رو یه بروزی هم از بین میبره فکر میکنه با شهرت عزت مند میشه شهرت هم یه روزی از بین میره حالا بازیگر باشه بازیکن فوتبال باشه نمیدونم هرکی میخواد باشه وقتی اون پول و اون شهرت و اون قدرت رفت عزتی که برخواسته یه از اون بوده تو دنیا هم از بین میره ما اندکم ینفد و ما اند الله باق و چهارمین مورد دنیا مداریست مردم در جاهلیت یه تفکری داشتن که به تحبیر قرآن میگفتن ماهیه الا حیاتونه دنیا هرچی هست تو همین دنیاست اصالت رو از دنیا میدیدن میگفتن آقا برای زندگی کن برای زندگی تصمیم بگیر برای زندگی تلاش کن آخرت کجا بود؟ یعنی تمام دنیا دلخوشی خودشون تمام هممغم خودشون سرمایه خودشون رو تو دنیا میدیدن آخرت کجا بود؟ آخرت کشکه کی به شما گفته؟ نقد و فل نکنی وقت نسیعه رو بچسبی این حرفا رو میزدن اما قرآن در مقابل اینها آمد فرمود و ماه ها زیل حیات و دنیا الا لحبون و لعب بابا این دنیا یه بازار سرگرمیه گل نخوریده بابا بابا بازار سرگرمیه و ایندار آخرت لیل حیوان هرچی هست از آخرت ها مشغول نشین دنیا به منظله یه پنجرهیه به تعبیر امیر المومنین که به شما میگن آقا نگاه کن برشم حرکت کن برو با نیستا یه پنجرهیست مثل یه کاروانه که قدیم میرفتن میگفتن آقا یه ساعت میخوام اینجا توقف بکنیم تا میخواستن بشینن یه چایی درست کنن بخونن ایندرخه کاروان سالار میگفتش که آقا حرکت دیدید بین راه ها اوتوبوس ها توقف میکنن بیست دقیقه نماز و نمیدونم استراحت و تهارت و همه این ها بعد میگن حرکت به تعبیر امیر مومنان ناگهان با این بر آمد که خاجه مرد امام صادق رفتن پیش یکی از شاگردانشون شهادت اینو تلقین کنن جبانی بود گفت آقا من نمیگم اشهدو الله الا علالا نمیگم آقای مومن صادق فرمودن چرا نمیگی تو بخوای من جوانم بچه دارم زنم بیوه میشه بچه ها میتین میشن چرا من با توی سن جوانی بمیر من اصلا به ادالت خدا شکر کرد حضرت فمود از اولم گفتن که کسی قرار نیست تو این دنیا بمونه یکی بیس سالگی یکی چل سالگی یکی شست سالگی یکی اشتاد سالگی مهم اینه که در اون دوران عمر خودت استفاده خوبی بکنیم حضرت زهرا هجده سالشون بود جوانانی داشتیم حالا بگیم حضرت زهرا معصومه بودن قابل مقایسه نیستن اما جوانانی بودن در مسیر احل بیر هنزله غسیل الملائکه شب ازدواجش فردا صبحش پیغمبر حرکت کرد رفت به شهادت هم رسید سعید ابن عبدالله هنفی در رکاب امام حسین اینقدر قشنگیستاد جان خودشو فدا کرد سی و دو سالش بوده حالا بگیم من میخوام تو این دنیا امیر المومنین وقتی در لیلت المبید در بستر پیغمبر خوابید بیست و سه سالش بود همه چیز رو در دنیا نمیدیدن میگفتن آخرتم هست قیامتم هست توشه هم باید برداشت این چهار تفکر رو ببینیم یک هرچی خودشون میخواست بعد اتفاق میفتاد دو قدرت رو از آن خودشون میدیدن سه میگفتن پول قدرت این چیزا اگر برخواسته از قبیله و اشرافیگری و اینا باشه اززت میاره چهار همه چیز رو در دنیا میدین این تفکر جاهلی بود پیغمبر محمد هم در قرآن هم در بیست و سه سال زندگی خودشون تمام این آرارو باطل کردن اما ببینید متاسفانه برخی از کسانی که هنوز در تفکر جاهلی سیر میکردن بعد از پیغمبر تمام این تفکر جاهلی رو دوباره برگردند پیغمبر ما فرمود امامت و جانشینی و خلافت بعد از من انتصابیه یک کسی آمد پیشه پیغمبر در بعد از قدیر به نام حارس ابن نومان فحری گفت یا رسول الله این ولایت و جانشینی که برای علی ابن عبی طالب گفتی از خودت گفتی از خدا گفتی پیغمبر فرمود من هر چی گفتم از جانب خدا گفتم از خودم هیچی نگفتم یعنی ولایت و جانشینی پیغمبر امر الهی بود انتصابی بود پیغمبر ما فقط معرفی کرد امیر المومنین رو اما متاسفانه بعد از پیغمبر امر انتصابی خدا رو گفتن خودمون هر چی بخواییم شد انتخابی انتخاب کردن گفتن ما اینو میخواییم این میشه بازگشت به جاهلیت دو قدرت رو از آن خدا نمیدیدن گفتن ما قدرتمندیم ما قوی هستیم یارانی رو بردن برای خودشون امیر المومنین تک و تنها شد اما همه اون قدرت ها از بین رفت سه فکر میکردن این دنیا این قدرت اززتمندی میاری در حالی که اززت نیاورد و اززت رو خواهند دید که از آن خدا پیغمبر و آل پیغمبر بود بعد چهارم دنیا مداری رو دوباره باب کردن سروت های باداورده اشرافیگری یه تعبیری داره اروت ابن زبیر اروت ابن زبیر پسر زبیره که یکی از دشمنان قسم خورده امیر المومنینه پسر اروه میگه من هر موقع اسم علی ابن عبی طالب جلو بابام میبردم سب بناسزا میگفت یه بار ولی بابام گفت پسرم یا بناییه میدونی چرا مردم علی ابن عبی طالب رو قبول نکردن گفتم چرا بابا گفت فقط و فقط به خاطر این که اینها این مردم دنبال دنیا بودن احناف ابن قیس یکی از کسانی بود که بعد از انتخاب امیر المومنین از امیر المومنین فاصله گرفت رفت سراغ موابیه خودشم گفت گفت از تو علی ابن عبی طالب باره ما پول در نمیاد ما خبر داریم نه دنیا به بون میده نه قدرت به بون میده مقام به بون بده نه پول اضافی ما میده ما رفتیم پیش موابیه تکلیف خودشو معلوم کرد یعنی دنیا مداری این آرائه باطلی افرادی رو هم مقابل پیغمبر قرار داد و هم بعد از پیغمبر مقابل اسلام نام ازم رو جمع بکنم گر نگاهی به ما کند زهران دردهارا دوا کند زهران کم مخواه از اتای بسیارش کن چه خواهی اتا کنه زهران به محمد آل محمد فر از مام زمان ما برسان قلب نازنینش از همه ما رازی و خوشنود به گردان به روزا و توسطلات دنیا و آخرت آنی و کم تر از آنی مار از قرآن و اهل بیتت جدام فرما از نسل و دودمان و فرزنده با خاندان و خانواده های ما کم ارادت به قرآن و اهل بیتت قرار مده دشمنان قرآن و اهل بیت وحابیت صلویه های تکفیری دشمنان و خائنین به نظام مقدس جمهوری اسلامی نابود و ریشکن بفرما خادمین قرآن و اهل بیت و لمباب و مراجعه خادمین این نظام درسوزان این نظام خواست رهبر عزیز انقلاب معید و منصور بدار سواب و بهری از این زیارت و توسط سلمات و عربای متحر شهده امام راهل شهده کشورمون شهده مدافع عرم شهده امنیت گذشتگان این جمع و مدفونین در این حرم آید و واصل بفرما مرزا مریض منظور مریضه منظور لباس آفیت بپوشان انچه نگفتیم و مستحقانیم به کریمه اهل بید در پرونده ما سبت و زبد فرما به نبی و آله الفاتحه تمع السلبات الفی صلاه الله علیه نوع الوجود طبعه الله الله من سکن طبعه فخیم كل جدی طبعه سید ادابه الله فربه الله الله الله بشرا یخطوك قرآن من مجد طبعه يا حببه الفی صلاه اللا اللا علیه نوع الوجود طبعه الله الله من سکن طبعه فخیم كل جدی طبعه الله الله موجودیت خودمون رو اعلام کنیم ترمادگار به رسول شهرمونه اسلام رو به همه معرفی بکنیم لا اله الا الله محمد رسول شهرمونه محمد رسول الله هر نقطه از جهان اسلام در حرب خرید در دنیا هدای ماهر بکنیم در پرتوب افتاب ایمان با راژیو معاره راژیو معاره در این چیل به جهان روشنوی و معرفت روایت کتاب بر اساس کتاب اوخیانوس مشرق نوشته مجید پوروالی کلشتری موسیقی موسیقی امیدوارم خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب رو از راژیو معارف میشنوید در این برنامه گذیده ای از کتاب اوخیانوس مشرق در ساختار روای نماشی اختباس و روایت میشه این کتاب داستان سرگشتگی مردی به اسم امران و وسالش به ولایت امام رزا علیه سلامه در برنامه های قبل شنیدید که امران به دنبال آب حیات از جنوب به شمال میرفت که در کبیر گم شد اون خسته و تشنه و راخ گم کرده روی خاک تفتیده یک کبیر پیش میرفت که مردی به اون رسید و خودشو فرستاده ی امام رزا معرفی کرد و مشک آبی به اون داد بعد مسیری رو به امران نشون داد و گفت اگه به دنبال آب حیاته باید چهل قدم پیش بره تا به خونه پین دوزی روشن زمیر برسه و از اون نشونی چشمه آب حیات رو بگیره امران خسته به خونه حاج کریم پین دوز رسید حاج کریم به پاهای زخمی و تاول زده امران مرحم مالید و اونا رو بست بعد با امران حرف زد و فهمید که اون خدا باوره اما به دین و آینی متقد نیست و فقط به دنبال پیدا کردن چشمه آب حیاته حاج کریم پین دوز از اعتقادش به خدا و ولایت امام رزا گفت تا شاید امران به راه بیاد اما اون همچنان اصرار داشت که میخواد به شمال بره و چشمه آب حیاته پیدا کنه حاج کریم به امران گفت که چشمه آب حیاته حقیقی در خراسان و خونه امام رزا میجوشه اما امران اصرار داشت به دنبال چشمه آب حیاته خیالی بره روز بعد حاج کریم امران رو به کاروان سرای برد و کاروانی رو که راهی شمال بود به اون نشون داد بعد هم خودش و دخترش راهله به سمت خراسان راه افتدن حاج کریم و دخترش راهله در مسیر خراسان بودن حاج کریم سعی میکرد با امران صحبت و اونو به راه درست هدایت کنه و حالا ادامه ی روایت کتاب اوغیانوس مشرق در قسمت 11 هم شب بود ستاره ها تو آسمون سوسو میزدن حاج کریم و امران بیرون خیمه ی فقیرانه کنار آتیش نشسته بودن هر کدوم پیاله ی صفالین شیر توی دستشون بود با کمی فاصله عصب روی زمین لمیده و راهله دختر حاج کریم به اون تکیه داده بود کمی که گذشت پیرمرد ی از خیمه بیرون اومد تو دستاش چند تیک نون جو بود پیرمرد به سمت راهله رفت و گفت بگیر دخترم در این بیابان بیبر و درخت این تکیه های نان از اصل شیرین ترن بخور که هیچ چیز دلچستر از نان جو با شیر تازه نیست راهله دستاشو تو هوا چرخوند و نونو پیدا کرد و از دست پیرمرد گرفت پیرمرد به سمت حاج کریم و امران رفت و پرسید بفتید خراسان حاج کریم پیندوز گفت آرهی به دیدار علی ابن موسر رزا می روید پیرمرد با دستای لرزان تیکه های نون تازه رو به سمت اونا گرفت بعد آهی کشید و گفت امران با تحجب پرسید پیرمرد با چوبی بلند هیمه ی آتیش رو زیر رو کرد و گفت پیرمرد با چوبی بلند هیمه ی آتیش رو زیر رو کرد و گفت پیرمرد با چوبی بلند هیمه ی آتیش رو زیر رو زیر رو زیر رو زیر رو زیر رو زیر روزر داد پاده هم که هاشخوش شیفته می شود گوی زبانش گو تحتار و دلش وسیع تر می شود داستان من و علی ابن موسر رزا داستان دلدادگیست نه دیدنش یک خم است و دیدنش خم دیگر نه بینم از دوریش دغ میکنم و ببینم از شدت زق پیرمرد مقابل آج کریمه پیندوز دوز و امران نشست بعد پارچه رو به سمت اونا گرفت و گفت نگاه کنه این را به قیمتی نگفتنی از تاجری خریدم که در این دشت راه گم کرده و آزم جنوب بود پیرمرد پارچه رو باز کرد حاج کریم و امران خم شدن و سرک کشیدن تا بتونن زیر نور شوله داخل پارچه رو ببینن وسط پارچه انگشتری اقیخ بود پیرمرد گفت این انگشتری را به انقیت خریدم که به هدستان خود در انگشت مبارک علی ابن موسر رضا کنم اما پاهایم چند قدم که بر می دارن مرا به خاک می چسبانن دیگر طبان راه رفتن ندارم خوراسان که هیچ تا روستای مجاور نرفته نقش زمین می شفم هیچ داروی بر دردم کارگر نیست قسمت همین شده که در دل تنگی بمیرم حاج کریم و امران به انگشتر اقیخ میگاه کردن امران انگشتر را از پیرمرد گرفت بعد مقابل چشماش نگه داشت و با تقت به اون نگاه کرد و گفت خیلی زیباست پیرمرد به پیاله هایی توی دست حاج کریم و امران نگاه کرد و گفت بخورید نوش جانتان امران انگشتر را به پیرمرد برگردون بعد دست توی پیاله کرد و لغمه ای برداشت و توی دهنش گذاشت و گفت اما من درانده اشتی که میگویی راهی و جایی ندارم راه من از این پین دوز و دخترش جداست اینها به خراسان میروند و من راهی دریای شمالم به من بگو از کدام طرف بروند و از اینجا تا دریای شمال چقدر راه منده است پیرمرد انگشتر را توی پارچه گذاشت بعد به امران نگاه کرد و پرسید تو شیعه ای؟ باشم یا نباشم بگو مالم شیعه نیستی از کجا فهمیدی؟ از انجا که در راهیم راه خراسانی و تادیدار با علی ابن موسر رزا فقط چند روز فاصله داری اما ویل و رقبتی در تو نیست و راهی دیگر را میتلبی من اگر جای تو بودم و پاهای تو را داشتم و قوت در جانم بود حتی امشب اینجا نمیموندم تمام داشتها و نداشتهایم را رها میکردم و راه خراسان را در پیش میگرفتم یک بار دیدن علی ابن موسر رزا به داشتن تمام دنیا میارزه هست دینمرد با دست لرزانش به خیمه اشاره کرد و ادامه داد برمن واجب بود تا راه را از چاه نشانند دهما ما تو مختاری و تصمیم با خودت هست بشته این خیمه راه به دو گذر تقسیم میشود آن که در راست دست به خراسان میرسد و آن که در چپ هست به دریای شمال تا دریای شمال هم به روایتی هفت تا هشت روز فاصله هست اکنون این خیمه و اینجا که ما نشسته ایم به خراسان نزدیکتر است تا به دریای شمال پیرمرد به امران خیله شد و ادامه داد حال بگو بدانم پی کسب و کار راهی دریای شمالی یا پی اهل و ایال اولاد و خمخیش پی آب حیاتم آب حیات؟ پیرمرد با تحجب به هاج کریم پیندوز نگاه کرد پیندوز لبخندی تحفیلش در رو حرفی نزد پیرمرد دوباره به امران نگاه کرد و پرسید گفتی آب حیات؟ آره آیا در دریای شمال قلعه سراغ داری؟ قلعه؟ قلعه قدیمی و ناشناست قلعه که شاید آب حیات در اونان باشد آهنگ مزا نکن جواب مزا نکردم من در پی آب حیاتم راهی دریای شمالم چون می دانم که آب حیات آنجا درون قلعه پنهان است امران نقشه چرمی رو به پیرمرد نشون داد و گفت نگاه کنید این هم نقشهش پیرمرد نقشه رو از امران گرفت و بند دورش رو باز کرد بعد زیر نور شوله ی آتیش به نقشه نگاه کرد و گفت به دریای شمال می رسید به شرط هایی که گرفتار تندباد و حرامیان راهزن نشد آیا در راهی هم که به دریای شمال می رسد راهزن هست؟ هر جا که راهی هست راهزن هم هست راهزن گاه به شکل آدمی است که شمشیر به رهنز نیام کشیده و هستی و دارائیت را می تلبد گاه به شکل چاهی است که بر سر راهی در آمده بوم که نه است از چشمان خوابا لودت پنهان بماند و گاه در شمایل واسوزه های ذهن خودت بر تو چیره می شود آنگونه که بیراهی را در خیال به تو نشان می دهد و تو به گمان راه در آن پا می گذاری و جز سرگشتگی و گمگشتگی مقصدی نخواهی داشت پیرمرد به مشکی که که کنار امران روی خاک افتاده بود خیره شد و ادامه داد این مشک از آن توست؟ آره از آن من است پیرمرد از همون جایی که نشسته بود خم شد و مشک رو برداشت بعد با دقیقه به مشک نگاه کرد و انگاشش روی علامتی ثابت موند و پرسید این علامت را خودت روی آن هک کرده ای؟ امران زیر نور شهله های آتیش به مشک خیره شد و پرسید کدام علامت؟ امران به محل اشاره پیرمرد نگاه کرد و گفت تا به حال با آن توجه نکرده بودم پیرمرد سر تکنداد و دوباره با دقیق مشک و وارسی کرد و پرسید میگو به دانم این مشک رو از کجا آورده ای؟ ریال کن خریدم چرا میپرسی؟ چه چیزی در این مشک باعث تحجبه تو شده است؟ امران بلند شد و نگاهی به اطراف انداخت همه جا تاریک بود روبه پیرمرد کرد و پرسید چگونه در این براهود تنها زندگی میکنی؟ اینجا نه صدای کودکی میاید نه صدای زنانهی تا اینها که گفتی روزگار برای من اینگونه رقم زده است روزگار؟ آره جوان داستان زندگی من داستان غریب است پیرمرد نقشه چرمی رو لوله کرد و بند دورش رو گیره زد بعد اونو به سمت امران گرفت و ادامه داد پیرمرد نقشه چرمی رو لوله کرد و بند دورش رو گیره زد با هی مسافرانی هم چون شما از این راه میگذرند و شبیرها در کنار این خیمه و آتش مینشینند و داستان مرا میشنه بند بعد آهی میکشند و میروند امران نقشه چرمی رو زیر لباسش گذاشت پیرمرد ادامه داد هرچقدر جنگابر و شمشیر کشور از ماور باشی باز توان برابری با سپاه روزگار و لشکر زمانه رو نداریم تقدیر دستم را گرفته و مرا به این دشت کشانده و در این خیمه منزلم داده است جای گله نیست خدا را شکر الهم دلالله رب العالمین این بار حاج کریم پین دوز رو به پیرمرد کرد و گفت داستان زندگیات را تعریف کن شاید درسی باشد برای ما تا راه را از شاه باز سناسید تو خود دنیا دیده ای چه بگویم؟ هر تجربه درسی جداست از تجربه های دیگه پیرمرد آهی کشید و آماده تحریف ناجرهای زندگی شد درسی با اپیوهمان زن، به دل poros شنينده باز شدند مثال هره گفت میخوام همون را تو نگه loft حربی کند و ترقی کنند خداکار را با دنیا کش شده شده که خریدن و ذکر cidade centres شیخ شده رفتادر را بردارید جان این بیرون ر هنگشه یک گرهه مؤرج به زندگی هست جای ی toll delle data و همونلتا مشخصی برای زندگی و شروعت PM intéressant اولfashioned'd faille定Space دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کتاب اوغیانوس مشرق خدا نگهدار موسیقی کوهیم و سربنم دشتیم و بی کنم رودیم موسیقی دموری اسلامی و ملت عزیز ایران قدرت خود حزم و اراده خود استقامت خود دست پر خود رو به دنیا نشاند موسیقی فراخان ارسال آثار و اصناد در راستای سبت اقتدار و هماسگ بی بدیل دفاع مقدس دوازده روزه موسیقی موسیقی در برابر تهاجم وحشیانه رجیم خبیس سهیونی و امریکای جنایتکار از عموم ملت قهرمان و قیور ایران اسلامی دعوت میگردند تا آثار و اصناد خود را از طریق سامانه سازمان اصناد و مدارک دفاع مقدس و مقاومت به نشانی دفاع داکس دات آی آر بخش اهداع سند ارسال نمویند موسیقی موسیقی موسیقی در حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس و مقاومت موسیقی سدای رمبوری اسلامی که تقریبا به بسیاری از کشورها میرسد این سدا باید ایک سدایی باشد که موسیقی موسیقی