ایمان نمی آبرن بنابراین رمز موفقیت پیامبر خدا در یه جمله بحث اولم این بود نه تنها امتیازی برا خودشون برا اصحابشون برا یارانشون برا بستگانشون قائل نبودن ایش چیزهای یه اموری برا امت مستحب بود برا رسول خدا واجب بود در همه چیز مقدم بودن اجازه بدید به یه فراز دیگری اشاره کنم ارز کردم این خیلی نکته مهمیه رسول خدایی که تنهای تنها بودن نزدیکترین نزدیکانشون دشمن بودن عزیزان من میدونن مخصوصا سروران عزیز روحانی من میدونن یه مبلغ یه جایی که میره تبلیغ یه شهری میره بره تبلیغ ای که از عوامل مهم در موفقیتش این است که مردم به او خوشبین باشن بدبین نباشن اگه مردم بهش بدبین باشن حرفش اثر نداره اگه شایعی علیش پخش کرده باشن دیگه حرفش بی تأثیر میشی شما ببینید رسول خدا در فضایی به رسالت مبوز شدن نه تنها هیچ یاوری نداشتن نزدیکترین نزدیکانشون دشمن حضرت بودن از امو از امو نزدیکتر شما کسی رسولا داریم قایش و بلدید تب بدیدار اویلهبن و تب امو پیانبر بود ولی را میفتاد دنبال پیانبر اگه رسول خدا یه دل آمادهی پیدا میکرد هدایتش میکرد بلا فاصله میرفت بعد از رسول خدا پیش اون آدم میگفت گوش نکنی به حرفشا این کذابه این ساهره میگفت از کجا میدونیم میگو من اموشم امو از برادرزادش خبر نداره من اموشم این کذابه ساهره گوش نکن خب ببینید اگر کسی توی فضایی میخواد تبلیغ کنه الان شما در نظر بگیرید یه مبلغ توی شهری بره برادرش دنبالش راه بیفته اموش دنبالش راه بیفته که از بستگان نزدیکش دنبالش راه بیفته هرچی اون میگه این بره بگه نه کذابه مجنونه نسبتهایی که دادن دیگه مگه قرآن نیست این نکن مجنون برادرش اموش فرزندی یکی از نزدیکتری نزدیکان دنبال آدم راه بیفته بگه این مجنونه این ساهره این کذابه یه تعبیراتی دارن من گاهی ملاحظه میکنم برادرش هرچی گشمن گفته نباید ما بگیم یه تعبیرات خیلی بدی نسبتهایی خیلی ناروایی یه نمونه شو بگم به هر حال میخوام عظمت کار پیامبر رو بدانیم همین ابو لحب دنبال پیامبر راه میفتاد میگفت هنوز تحت درمانه ما داریم درمان میکنیم دیوانگیش و دیوانگیش خوب نشده خب چی شد رمز موفقیت همون دو آمل بود یکی اخلاق دوم منطقه اوج اخلاق پیامبر کجا بود این آیه رو همه بلدین اگه ما پنج نهایی قرآن بلد بشیم یکیش اینه خدای متعال به پیامبر خطاب میکند این نکل علا خلقن عظیم این نکل علا خلقن این اوج اخلاق کجا بود خیلی جالبه اوج اخلاق پیامبر تو خانه خودش بود این حدیث از خاتم نبیینه فرمودن خیرکم ل اهلهی و انا خیرکم ل اهلی بهدرین شما اونست که برای زن و بچهش بهدر باشیم متاسفانه عزیزان من گاهی ما میبینیم که رفتار میشیم خودمون آدم هایی که بیرون خانه خیلی خوش اخلاقن تو اداره تو محل کارش تو بازار با دوستانش خیلی خوش اخلاقه ولی وقتی تو خونه میاد بد اخلاقی میکنه این شکل نفاقه نفاق همینه نفاق فقط این نیست که مسجد زرار بسازن و سور منافقون در بارشون نازل بشیم اگر ظاهر و باطن ما تفاوت داشت این حدیث رسول خداست فرمود من کاند ظاهرهو ارجح من باطنهی اگر کسی ظاهرش بهدر از باطنش باشه ظاهرش بهدر از باطنش باشه فردای قیامت تو ترازوی اعمال بارش سبکه چیزی تو کفه ترازوش نیست من کاند ظاهرهو ارجح من باطنهی آدم نگاه میکنه ظاهرشو میگه خیلی آدم متدیینیه بیرون خونه خیلی خوش اخلاقه ولی تو خونه میره بد اخلاقی میکنه رسول خدا به عکس اون انکل علاقلق ندیم اوج اخلاق حضرت تو خانه بود خیرکم خیرکم لعهله و انا خیرکم لعهله در حالات حضرت هست انس ابن مالک خادم پیامبره میگه من خدمتون نبی یه عشر سنین ده سال خادم رسول خدا بودم ما قاللی تو این ده سال یک بار نشد پیامبر به من بفرمید لما فعلتا حلا فعلتا لما سنعتا حلا سنعتا چرا این کارو کردی چرا اون کارو یک بار به من نگفتن بالاتر رسول خدا منو سرزنش نمی کردن گایی بعضی از همسران پیامبر منو سرزنش می کردن رسول خدا از من دفان می کردن می فرموندن دعوهو کارش نداشته باشید اینهو کانه به کتابن و قدر مقدر ما همین بوده مقدر ما همین بوده بلاخره زندگیه زندگی بدون سختی نیست نمیخواییم توجیه کنیم کتاهی های خودمون رو اگه نما تو مسیر درست حرکت کردیم بهرال زندگی بدون مشکلات نیست یه سختی های پیش میاد انس ابن مالک میگه من خادم پیامبر بودم بعضی از همسران پیامبر منو سرزنش می کردن به خاطر این مسائل رسول خدا از من دفان می کردن می فرموندن دعوهو رهاش کنید این نهو کانه به کتابن و قدم یه جمله هم اضافه کنم خیلی مهمه عزیزان من الان می دانید متاسفانه خیلی از خانه های ما داروهای آرام بخش مصرف می کنم در گذشته مصرف داروهای آرام بخش مالی یه دست خاصی بود بیماران یا سالخوردگان ولی الان متاسفانه خیلی از افراد تو سنین جوانی هم آرام بخشیدید بخش مصرف نکنید من به گمانم یه دلیلش اینست که ما به این کلام رسول خدا توجه نداریم خیلی مهمه مبالغه نمی کنم فکر نکنید دارم مبالغه می کنم که این جمله برای شما پذیرش بیشتری داشته باشید باورم اینه با همه وجود عرض می کنم اگر جامعه ما همین جملهی که الان می خوام بگم از رسول خدا رو با تمام وجود باور می کرد نه شنیدن شنیدنش مهم نیست اگر باور می کردیم خیلی از خانه ها دیگه داروی آرام بخش احتیاج نداشت در حالات رسول خدا هست ادع اتاه امرون یسر رو به ترجمه آزادی که من می گم اگر زندگی بر وفق مراد بود ادع اتاه امرون یسر رو یه چیزی پیش می آمد که حضرت خوشحال می شد این همون چیزی که دوست داشتن زندگی بر وفق مراد حضرت می فرمودن الحمدلله خدا رو شکر به خاطر این ت اگه ت می رسید الحمدلله اما ادع اتاه امرون یک رهوهو اگر زندگی بر وفق مراد نبود این چیزی که حضرت دوست نداشتن مریضی بود سخنی بود گرفتاری بود فقر بود مشکلات بود بازم می فرمودن الحمدلله فقط جمله آخرشو عوض می کردم می فرمودن الحمدلله علا کل حال اگر ت بود امرون یسر روهو بر وفق مراد بود خوشحال بودن می فرمودن الحمدلله علا ها زهن ت اگر بر وفق مراد نبود چیزی پیش می آمد که حضرت دوست نداشتن می فرمودن الحمدلله علا کل حال یعنی مجموعه حالاتو نگاه کنید زندگی که همه سختی نیست گرفتاری نیست چرا ما بی انصافی می کنید تا یه مشکلی پیش می آد یه سختی پیش می آد به قول معروف نیمه خالیه لیوان رو می بینیم این همه ت ها قرق تیم واقعا قرق تیم قرق ت مبالغه نیست تمام وجود من رو خدای متعال با ت ها پوشنده حالا یه گوشه زندگی مشکلی هم هست امام سدجاد علیه السلام تو دعای جوشن سقیر یه جوشن کبیر داریم ماه رمزان می خونیم یه جوشن سقیر مردم کمتر می خونن حضرت به ما یاد دادن بگید الحمدلله خدا را شک بر تمام اون بلاهایی که به ما نرسیده هزاران هزار بلا الان از ما دوره نمیگیم الحمدلله نه ما فقط یه بلا که برسه فریادمون بلنده هزاران هزار بلا الان چند نوع بیماری تو دنیا وجود داره می دونین هزاران نوع بیماری هست از این هزاران هزار نوع بیماری چندشو ما داریم یکیشو دوتاشو ستا چهارتا هزاران هزار بیماری نداریم این که از دوستان ما هست اشون به اصطلاح پروفوسوره ستا سرطان شناسیه خیلی رو مقالاتش رو کلماتش رو پروژه هاش خیلی دنیا حساب میکنه یه وقت من از این سآل کردم شما که استاد این فن هستید ما چند نوع سرطان داریم اینو به مردم بگیم قدر تها رو بدونن قدر بلاهایی که ازشون دوره گو نمیدونم گویدن بچه ها به شما میگن پروفوسور سرطان شناسی و این همه ادعا داری و این همه دنیا رو حرفت حساب میکنه تو که نمیدونی منم که نمیدونم فرق من با شما چیه گو من متخصص سرطان خونم تو سرطان خون هرچی میخوایی بپرس گفتم باشه چند نوع سرطان خون داریم باور میکنید گفت تا الان چهار هزار نوع سرطان خون شناسایی شد چهار هزار نوع فقط سرطان خون الان بیماری های دیگر رو حساب کنید هزاران هزار بلا ده ها هزار بلا از ما دوره یه بار دیگه این جمله رو تکرار کنم اگر زندگی بر وفق مراد بود فرمودن الحمدللله خدا رو شکر به خاطر این ه اگر یه چیزی پیش میامد که موجب ناراحتی حضرت بود جمله رو عوض میکردن میفرموندن الحمدلله علا کلهان یه جمله دیگه اشاره کنم از اینکه از همسران رسول خدا سآل کردن ما کانه یعمل و رسول الله فی بیتهی رسول خدا وقتی تو خانه میاد چه میکنه جواب قشنگی داد این همسر پیامبر جواب داد کانه بشرن منن بشر مثل بقیه مردم بقیه مردم میان تو خونه چه کار میکنن و توضیح داد لباسشونو احتیاج به وصله به خیاتی داشته باشه خیاتت میکنن کارای شخصی خودشونو انجام میدن کفششون رو وصله میزنن حسوندی که هست میدوشه این یه شخصی مثل همه همون پیامبری که لولا کلما خلقتل افلاک همه یه آلم به توفیل وجودشون هست ولی به خانه که میامدن کانه بشرن منن بشر خدای به حق محمد آل محمد مظلومین آلم مخصوصا مردم مظلوم فلسطین رو بر ستمگران و سحیونیسا پیروز بگردن خدای ریشه اسنایل رو از صفحه روزگار برکن خدای به حق محمد آل محمد پیروزی های فراوان و بیشتر مردم مظلوم فلسطین مردم مظلوم غزر و به همه آلمیان هرچه زودتر بیش از پیش انایت بفرما قلب نورانی امام زمان از مارازی بدار مقاوم معظم رحبری علما مراجع خدمت گذاران به نظاممون در پناه امام زمان معید و منصور بفرما سلامات بلندی موسیقی موسیقی جلوی از جامعی دینی سدای فضیلت و فطرت سدای فضیلت و فطرت رادیو معارف موج اف ام رادیف نوود و شش مگاه هرتز موج ای ام رادیف هزاره موج ای ام موج ای ام موج ای ام موج ای ام موج ای ام موج ای ام موج ای ام موج ای ام موج ای ام موج ای ام موج ای ام حاج کریم و همراهانش و مرد غریبه به رستا رسیده بودند خونه های رستا کاهکلی بود با تاخهای گمبدی شکل مرد غریبه رو به حاج کریم پین دوز کرد و گفت گفتین علی ابن مسررزا امام است و منتخب خدا؟ به خدا سوگند که همین گوله است مرد غریبه پشت ای هیزومهاش رو روی دوشش گذاشت و راه افتاد حاج کریم پین دوز پشت سر اون افسار اسبی رو که دخترش راهل سواره اون بود کشید و راه افتاد امران که اغبتر از بقیه راه میرفت نیم نگاهی به راهل انداخت و گفت من جای پدرت بودم دنبال این مرد نمیرفتم راهل حرفی نزد همه از کوچه باریکی رد شدن حاج کریم پین دوز با ترجاب به کوچه با دیواری فروریخته نگاه کرد و گفت خبری از آدمهای رستان نیست مرد غریبه بی توجه به حرف حاج کریم گفت فیرمرد به من رگو چرا هر دیاری برای خودش امامی خریفهی و آکم و کتخدایی به رأی مردم انتخاب نکند تا حل و فصل کننده مشکلات باشند و حرفشان حرف آخر باشند کمی بعد بارد کوچه باریکی شدن امران دوباره به راهل گفت صدای مرا میشنویم؟ خیال من از این مرد ها سوده نیست کمی که پیش رفتن مرد غریبه در چوبه بیه کتاه و با لگت باز کرد و با هیزومهای روی کمرش به سختی وارد خونه شد و گفت وارد چوید حاج کریم پین دوز سرشو به اقب چرخوند و نگاهی به امران کرد امران مردت نگاش کرد و گفت بیا برگردیم پین دوز مرد غریبه هیزومها رو روی زمین گذاشت بعد به سمت حاج کریم پین دوز رفت و گفت شرمنده نباشید مهمانی دو مهمان حبیر خداست کلبه ای محقل از کشایت به برکت قدمهای شما برکت بیدا کنم مرد افسار عصبو از دست حاج کریم پین دوز گرفت و کشید تو خونه حاج کریم دستشو پشت کمر دخترش راهله گذاشت و کمر اون روی عصب خم کرد امران هم دنبال عصب قدم تو خونه گذاشت مرد غریبه به گوشه زیر تاق اشاره کرد و گفت بین چنین بین چنین خستگی در کنین بین چنین حاج کریم پین دوز نگاهی به اطراف کرد خونه مخروبه بود امران پرسید کسی اینجا زندگی نمی کنه؟ آیا تو واقعا من را نمی بینی که اینجا نشستن؟ حاج کریم دخترش راهله را از عصب پیاده کرد و هر دو زیر تاقی روی حسیری پاره و وصل دار نشستند امران مشکو به سمت دهنش برد و آب خورد مرد غریبه مقابلشون نشست و به اونا خیره شد امران به دوروبر نگاه کرد و پرسید آن عصب که گفتی کجاست؟ اجول نباش جوان آن عصب را نشانت خواهم داد اما هنوز پاسخ پرسشم را از این پیرمرد نگرفتم شرط کردم عصب را در عوض پاسخ پرسشم به شما نشانده هم باید همون وقت که تشنه بودی و از من آب طلبیدی آب این مشکا به شرط به تو می دادم خب چرا شرط نکردی جوان؟ شرط امران برفروخته تر شد مرد قریبه گفت خلق من با زبان این پیرمرد راحت در کنار می آیند مرد قریبه به حاج کریم پین دوز نگاه کرد و ادامه داد خب پیرمرد به من بگو آیا در این رسلا یا هر آبادی اون شهر و سرزمین دیگر کسی نیست که جای علی ابن مسر رزا را بگیرد و مردم راهد ایت کنند؟ چرا علی ابن مسر رزا را مردم با رأی و نظر و انتخاب و عقیده یخیش بر نگذیده اند؟ آیا این ظلمیست که علی ابن مسر رزا را که تو ادعا می کنی امام من هست من خود انتخاب نکرده باشم؟ منگر می شود امام من را دیگری انتخاب کنند؟ چگونه توقع داری در برابر علی ابن مسر رزا تصمیم و از اون حرف شنوی داشته باشم و به رأی و نظر و عقیده و دستورش گردن نه هم در حالی که کمترین دخالتی در انتخاب و انتصاب اون نداشتن ها؟ بهتر از اون امام امانهایی باشد که اون را برگذیدند من ابن ابن مسر رزا کاری نیست امران با حاج کریم پیندوز نگاه کرد منتظر رو تا پیندوز جواب مرد غریبه را بده مرد ادامه داد آیا این تعدیب حقوق خلایق نیست که کسی خود را امام مردم بداند ندانند؟ حاج کریم پیندوز نگاهی به دخترش راهله و نگاهی به آسمان کرد و گفت پاساق دارو خواهم دا اما اکنون وقت نماز هست آیا در این خانه جایی هست که دخترم درانجا راحت نماز بگذارد و بعد هم کمی استرات کند؟ مرد غریبه با دست و اندرونی کچی که اشاره کرد و گفت ها آنجا خلبت هست حاج کریم پیندوز به سراغ مشک امران رفت بعد مشکو به مرد غریبه نشون داد و گفت حاج کریم به سمت دخترش راهله رفت بعد دست اونو گرفت و آروم از جا بلند کرد امران با تحجب به اونا نگاه میکرد مرد غریبه کنار امران نشست و پرسید پیرمت چه گفت؟ گفت اجازه علیه بن موسر رزا؟ امران حواسش به راهله بود به راه رفتنش نگاه میکرد انگار متوجه چیزی دارد چیز تازهی شده بود مرد غریبه رو به امران کرد و پرسید آه باست کجاست جوان؟ خاتم آه چه گفتی؟ پرسیدم پیرمت چه گفت؟ یا از اجازه علیه بن موسر رزا سخن گفت آره آره در باره مشک گفت مشک؟ امران با اخم به مرد غریبه نگاه کرد رقبتی برای جواب دادن به اون نداشت مرد غریبه منتظر نگاه میکرد امران گفت داستانش مفصل هست مشکی از علیه بن موسر رزا به اجازی در براهوتی به دست من رسید و از تشنگی نجاتم داد از کنجا دانستی اجازه هست؟ از آنجا که روز هاست از آن آب می نوشم و دست رویم می شویم و هنوز آبش تمام نشده هست همان آبی که بی شرط به تو دادم و تو قد ندانستی مرد غریبه با تحجاب به مشک خیره شد راهله جایی دور از دیده اونا مشغول وزو گرفتن بود وزوش که تموم شد پدرش حاج کریمونو به اندرونی برد مرد غریبه گفت آن اتاق تاریک هست کمی سب کنید چراقی بیا برم چراق لازم نیست چشمهای دخترم سو ندارد و شنیدن این حرف امران مات و مرهود به راهله نگاه کرد هنوز حاج کریمون راهله وارد اندرونی نشده بودند که یه دفعه در خونه با لگد محکمی باز شد لنگه های دربه هم خورد و مردی شمشیر به دست و عصبانی قدم تو خونه گذاشت مرد عصبانی شمشیر به رهنش و مقابلش گرفته و آماده ی حمله بود امران و حاج کریم پین دوز با ترس به هم نگاه کردن مرد غریبه از کنار امران بلند شد و به سمت مرد شمشیر به دست رفت و گفت چقدر دیر کردی عشقه زیادم دیر نیست مربا هر دو خندید دیدن اشعص روبه حاج کریم و همراهانش کرد و فریاد زد هرچه سکه دارید بریزید بیرون اشعص اینو گفت و شمشیر به رهنهی که توی دستش بود به سمت حاج کریم پین دوز رفت پیم دینه گرود خاکش گره هایی پیشید پfaps بارکری ça یک پانگ ڤ کیاچش مجا تک راuli دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کتاب اوغیانوس مشرق خدا نگهدار موسیقی صدایی مندگاه جلوی از جنوه دینه موسیقی رادیو معارف صدای فضیلت و فطرت سرگشتگان کویت پربای سر نداند سرگشتگان کویت پربای سر نداند آشفتگان موید موسیقی پار سایان موسیقی موسیقی موسیقی ایدئن باید از نزدیک این نرم برخورده موسیقی موسیقی می نداند این جرگر کنید جرگر کنید Жویم ایدئن قرارن است خوردكان جرگر تمام اقوسی پست یوکیو گیج stehen تجربه اکاستار جیب خوردکام زن جblo زن کم 새로ام Airport Ceaba pet فريق