چالش را در درون خود حضم کرده و میگه اینها میشه و جمع کرد. شبیه اون که یک انسان کامل میتواند خوبیهای متعدد را متناسب در خود جمع بکنه در این دوگانه ها خوبیهای وجود داره که اگر اندازه اون رایت نشه به زدش مبدل میشه. و امام در اندیشه خود توانست این کلان نظریه را عرضه بکنه. ملت ایران هم حوشمندانه این را دریافت کرد. البته این در مقام تفسیر نیازه به کار داره. بعد هم که خوب دشمن آمده کارهای تیوری که سنگین کرده همراه با زعفهایی هم شده در عمل طبعا نیازه به بازپردازی این نظریه کلان به ویژه در دانشگاه ها و فضای نخبگانی هست. به تناسبش در فضای عمومی هم ما به این عمر نیاز داریم. زمین این که حالا در عمل هم باید خود را درست کنیم و از خطاها پرهیز کنیم. خب این نهاد رسانه پشوانه بزرگی برای سیانت از این گفتمان متعالی و متردقیست. و نشر اون چه در داخل چه در خارج و همدلالا حضور رسانه در اجواع بین المللی هم یک حضور پسندیده و مستحسن و ستایش برنگیزیست. اما همه اینها قابل افضایش مراتبه. خب پیشنهاد ما خدمت دوستانه و امیدواریم که بتوانیم به وظایف اون عمل بکنیم. من اینجام اولم ارز کردم که بیش از رسانه خوزه نیازه به این اتصال با بدنه اجتماعی و فضا داره و خیلی تولیدات شماست که برگرده به سمت ما از تولید فقهی و فلسفی و فکری ما اثر میپذیره تا فراوری و تا عرضه اون در بازار فکری. و معرفتی و فرهنگی. به صلی اللہ علیه و برگرده. و آل محمد. قدم خمیده چون فلک از جون دور نیست. قدم خمیده چون فلک از جون دور نیست. از شغ روی ماه مثال محمد است. سلالا سلالا محمد. و آل محمد. سلالا محمد. سلالا محمد. و آل محمد. و اجل فرج همه بطنان عزیز همراهان خوبه رادیو معرفتا و پایان برنامه این نوبت دو برنامه را براتون در نظر داریم. روایت عشق و پیام بلاگت. خیلی متشکر که با ما همراه بودید و برنامه ها را شنیدید. آقای امیر عباس و خاقانی تایی کننده. آقا محسن محابادی صدا بردار. و رولا محسنی همه انگه پشت. با شما سروران گرامی بودیم. انشاءالله که برنامه های ما را پسندیده باشید. رحص ساعت چاردن بعد از این دو برنامه خبرهای سراسری را خواهید شنید. روایت عشق. گفتگو با مادران و همسران معزز و محترم شهداز دوت می کنم. بشنبید خدا نگهدارتون. چه بحونه ای برای بیترفتنم بیارم. جاده روبروم نشسته. آیا برگشتن ندارم. روایت عشق. چجوری بگم که نیستیم. هم دل همیشه هم در. جای خالی تا نمیشه. با یه آم خاطر پرکرم. به نام خدا و سلام. روایت عشق رو به پاس احترام به همه مادران و همسران شهداز تقدیم شما می کنیم. این برنامه روایت آشغانه ایست از زندگی شهداز که از زبان همسرانشون با خاطرهای دل نشین می شنویم. می توانی. می توانی. پرنده با. باشی. برسی. به آسمان و. هم نفس. با چشم ورود. بشکفی. تو باق دریا. می توانی. پرنده باشی. برسی. به آسمان و. هم نفس. با چشم ورود. بشکفی. تو باق دریا. با چشم ورود. با چشم ورود. با چشم ورود. با چشم ورود. با چشم ورود. از هفته گذشته مهمون خانم کرمی همسر دانشمند هستهی شهید دکتر علی محمدی هستیم که یکی از شهدای هستهی کشورمون هستن. هفته گذشته رسیدیم به نحوه آشنایی و ازدواج این دو عزیز که ادامه ماجرار رو از زبان خانم کرمی دنبال میکنیم. خب ایشون اومدن منزل ما و قرار شد که ما بریم تو اتاق با همدیگه چند کلامی صحبت بکنیم. باید با اقاید رو جبه حالا چیزهایی که واسه هم مهم بود بریم صحبت بکنیم. یادم ایشون اولین چیزی که مطرح کرد هجاب بود. گفت واسه این هجاب خیلی مهمه و دوست دارم که هجاب رو آید بشه. باید بشه. البته من هم توی خانواده مذهبی بزرگ شده بودم. مثل خود ایشون فکر میکردم. رجبه هجاب صحبت کردیم. رجبه انقلاب صحبت کردیم. رجبه این که چقدر به امام علاقه بنده. واسه هم مهمه. از هیچی از این مسائل میگفت نمیتونم بگذارم. که من هم بهش گفتم که من هم مثل خودت هستم. و تقریبا همه چی بود مثل هم بود. و اونجا بود که دیگه تقریبا ما بلر رو جفته همون گفتیم دیگه. یادم یازده همه شهریوره 1361 بل برون کردیم. چهارمه مهر ماه عقد کردیم. و 22 مهر ماه همون سال 61 عروسی. که در این ویدیو برگرام میبینه. موسیقی حالا خانم کرمی و دکتور علی محمدی زندگی مشترک خودشون رو شروع میکنن. میخواییم بدونیم با آغاز زندگی این دو نفر چه اتفاقایی توی زندگیشون افتاده و خانم کرمی زندگیشون رو با دکتور چطوری شروع کرده. دیگه به همین منوال زندگی ما گذشت و خشنگی آدم برای فروردین 62 دانشگاه ها بازگشایی شد. و ایشون مجبور شد به شیراز بره برای ادامه تحصیلش خب اون زمان به خاطر تحتیلاتی که توی دانشگاه ها پیش اومده بود تقریبا تمام دانشگاه ها ازدواج کرده بودن خوابگاه های متحلی پر شده بود و جایی برای ما نبود من یادمه یه شیش ماهی ما از هم دور بودیم و خیلی برای جفتمون سخت بود خیلی سخت بود برای جفتمون که الان حالا یه سری از نامه هاشو دارم خیلی هم جالبه حالا صحبتهایی که کردن توی این فاصله ایشون دو سه دفعه با دوستانشون صحبت کرده بودن حالا من میرفتم خونه دوستانشون شیراز ما اینجوری به این شکل همدیگر رو میدیدیم خب ایشون خیلی جدی شروع به تحصیل کردن و همیشه افسوس قبل از انقلابو میخوردن چرا درست نخونن اونجور که باید جدی میخوندن نخوندن ولی خب از اون موقعی که دیگه شروع کرد به تحصیل بعد از انقلاب فرهنگی ایشون جزو شاگردهای برتر کلاسشون بودن داره خودشون بودن و با نمرات خیلی خوب من یادمه که ایشون خب دانشگاه شیراز اون موقع نمره به این شکل که حالا بگیم عدد 19 و 20 و اینا نمیداد با حروف انگلیسی نمره میداد ایشون همه درساشون تقریبا همه بدون اقلاق ای بود یعنی بهترین نمره کلاسیون میگرفتن حالا که تو بحار اشق و لبخند هم نفس پنجرهای بازیم فرستی شونه به شونه هم فردای آفتابیمونو بسازیم فردای آفتابیمونو بسازیم حالا میریم به سراغ تحصیل در دانشگاه شریف میخواییم بدونیم چطور شد که دکتر دانشگاه شریف رو برای ادامه ی تحصیل انتخاب کردن آیا این امکان براشون فراهم بود که برای تحصیل به خارج از کشور برن؟ وقتی که لیسانسشون گرفتن ایشون بورسم قبول شدن به یکی از دانشگاه های امریکا ولی خب همون موقع تصمیم گرفتن که حالا توی دانشگاه شریف هم برن امتحان شرکت بکنن ببینن چجوری میشن دیگه اومدن تهران من یادم شیراز بودم اون موقع توجه این که ما یک بچه هم داشتیم ایشون اومدن تهران امتحان دادن خب دانشگاه شریف قبول شدن داشت ایشون تحقیق میکرد که حالا بمونه یا بره من خیلی اصرار کردم که بریم بریم و اونجا خب بهتره و برای آینده خودت و بچه و اینا بعد ایشون با تحقیقاتی که خودش کرده بود اومد گفتش که نه رشتهی که من دارم میخونم احتیاج نه به آزماشگاه داره نه تجهیزات خاصی داره من فقط یک قلم و کاغذ احتیاج دارم تحقیقی هم که کردم استادای ایران کمتر از اون نیستم برای چی باید برم من تصمیم گرفتم که اینجا بمونم یادم اومدیم دیگه تهران ایشون دانشگاه شریف با دوستانشون شروع به ادامه تحصیل دادن خب خیلی به جد خیلی به جد ایشون درس میخوندن و همین ترتیب دوره دکترام برای اولین بار توی ایران بازگوشایی شده بود و همه این بچه ها با هم دیگه که تقریبا فکر میکنم پنی نفر بودن اولین دکترهای ایران اینا خیلی خوب شروع همشون به تحصیل میکنن یه جور اصلا من الان نمیتونم براتون چجوری توصیف بکنم عجیب آدم هایی بودن اینا انگار که یک وله خاصی برای یادگیری داشتن و یه انگیزه فوقی و یه غلادهی برای یادگیری داشتن مسعود که خودش یعنی من در کنارش بودم میدیدم فیشان باور کنی با دوتا بچه بچه های کوچهی که پسر بسیار شیطون ایشون به جد دام به جد یعنی باور کنی بارها میشد مسعود توی اتاقش مشغول درس خوندم بود پسرم کچولو بود میرفت پشت در میکو بود بابایی تو رو خدا تو رو خدا در رو باز کن من بیام پیشت بعضی وقتا دیگه دلش میسوخ میرفت در رو باز میکرد و اینا میگفت میاد زیر میز من زیر دم پا میشینه همین که یه سر سرمو ورمیگردنم کتابی خودکارو ورمیداری یه خط تو کتابمو میکشه و برای همین میگفتش که چیز تمرکزم و اینها رو عدست میدم خب فیزیکم خب درس بسیار سخت و سنگیری هست یعنی میگفت باید کاملا پشت تمرکز داشته اینجوری نیستش که راحت بتونی با یه صدا و یه شیطنت یه بچه بتونی راحت درس بخونه که مجبور میشد میوردش به من میداد میگفت سرشو گرم کن که بتونه به کارش برسه من یادمه خیلی وقتا به خاطر امتحانهای ایشون به خاطر درساشون من هفته هفته میرفتم خونه مادرم که ایشون بتونه بهتر به کاراشون برسه و اکثرنم دوستانشون میومدن پیششون رفع اشکال پیش مسعود میکردن خب دوره کارشناسی ارشد و دکتراشو به همین ترتیب تموم کرد یادمه اون سال شاگرد اول دوره خودش شد و همچنین اولین دکتراش ایران رو گرفت درشته فیزیک سال هفتاد و یک سال هفتاد و یک ایشون دکتراشون رو گرفتن سال شست و چهار لیسانسشون رو گرفتن و سال شست و هفت ارشدشون تاگو شد پرچم افتخار و سرفرازی روشونه های غیرت من و توست بیا که فتح قله های روشنگ حالا به دست هممت من و توست حالا به دست هممت من و توست و حالا میرسیم به قضیه حساس زندگی دکتر علی محمدی فعالیت های حسدی دکتر از چه موقعی شروع شد؟ از دوران کارشناسی ارشدشون که وارد تهران شدن ایشون در کارهای حالا مسئله مربوط به حسدی مشغول به کار شدن و حالا چون کارها سری بود خب هیچ کس نمیدونست جز من حالا بعدها بچه ها هم بزرگ شدن بچه ها هم حالا به خاطر چیزهایی که تو خونه میومد و میرفت و نامه هایی که میومد متوجه میشدن که حالا پدرشون کارهای خاصی و انجام میده خب میدونستن که نوایدم بروز داده بشه خب از همون موقع ایشون وارد دانشگاه تهران شدن وقتی که ایشون وارد دانشگاه تهران میشن دانشگاه تهران گروه فیزیکش بسیار گروه زعیفی بوده مشکلات بسیار زیادی داشته به طوری که آقای دکتر اردلان مرای من تعریف کردن که یکی از استادان خیلی خوب مسعود بودن ایشون میگفتن که وقتی که مسعود وارد دانشگاه تهران شد اینقدر گروه فیزیک زعیف بوده و مشکلات داشته که برای درسای تخصصی و خاص فیزیک مجبور بودن استادهای پروازی میابردن که بعضا میگفت از تبریز و از خیلی از شهرستان استاد میامده تهران تدریس میکرده و اینقدر امکانات دانشگاه تهران کم بوده که میگفتن که استادها تو همون کلاس هم شب میخوابیدن که حالا مثلا فردا صبحش هم یه دو روز مثلا میامدن کلاس داشته بشن که به همین ترتیب وقتی مسعود وارد دانشگاه میشه خودش درسای تخصصی و به احتمال میگیره درسایی که واقعا خیلی سخت بوده و کم تر کسی میتونست ارائه بده و همینجور سعی میکنه دوستانش رو توجیح میکرده و سعی میکرد که استادهای خیلی خوبی و وارد دانشگاه تهران بکنه به خاطر حالا عشناییتی که با خیلی افراد تو این در زمان انقلاب فرهنگی پیدا کرده بود خلاص استادهای خوب و جزب گروه فیزیک دانشگاه تهران میکنه با خلیه های عزت و دیمان و فرهنگ خواهیم رفت خواهیم رفت با مدد و رتفه که نگاه در این قسمت میخواییم بدونیم دکتر علی محمدی چه رفتارهایی داشتن که خانم کرمی خیلی اون رفتارها رو دوست داشتن و هنوز تو خانم کرمی خاطره هاشون مندگار شده که میشود خمسشون رو پرداخت میکردن سال هشتاد و سه بود ما میخواستیم مشرف بشیم حج واجب که اولین سفر مکه ما بود من یادمه وقتی اونجا رفتیم میخواستیم بریم ایشون انواع اقسام کتابها رو مطالعه کرده بودن میگفتن باید مسائل مربوط به حج کاملا دقیق یاد بگیرن یادمه وقتی که ما سفا و مرور با هم دیگه میرفتیم مسود اونجا به من گفت تصور کن حاجه رو خب همه سنگ مرمره روی زمین زمین صاف تمیز پاکیزه واقعا ادام لذت میبره خونک از هر لحاظ که فکر کنین خیلی خوبه من گفت تصور کن تا الان توی بیابونی بیابونی که تابش آفتابه گرم خرشی دو داره یه مادر بچهشو گذاشته روی این کوح و به دنبال آب میگرده و این هفت دوری که ما میریم و میایم حضرت حاجر برای آب پیدا کردن آب برای فرزندش اسبائیل رفته و اومده یادمه وقتی که ایشون این مسائلو برای من تعریف میکردن اصلا یک حال عجیبی به من دست میدن یک حال خیلی عجیبی یادمه وقتی رفتیم برای سنگ زدن به شیطان خود ایشون من گفتش که شما کنار بیست من اول برم سنگامو بزنم یه وقت برای شما اتفاقی نیفته رفت خودش هفت و سنگشو زد بعد اومد منو بر جلوه جلو گفت جلو بریم بهتره از اینجا هد که مواد و سنگمون به سر کسی بخوره گفت من حائل تو وایستدم که نترسی سنگاتو مستقیم بزن یادمه همون هفتا رو زدنمه بیشتر از هفتا نشد چون اینقدر جلو رفته بودیم قشنگ دیوارو میدیدیم یادمه وقتی اومدم سنگ اولو بزنم به هم در اومد گفت فکر کن که الان حضرت ابراهیم اینجاست میخواد فرزندشو زهب بکنه و شیطان اومده بس بسش میکنه که انجام نده این کارو یادمه اینقدر قشنگی مسائلو برا من میگفت ما وقتی که به ایران اومدیم اولین روزی که توی خونه همون بودیم بهش گفتم مسود جا من دستوی تو رو میبزنم خاطر این حج قشنگی که منو بودیم اونجا بهش گفتم اگه هر بدی خوبی که از همدیگه دیده بودیم من همه رو کل کردم واقعا مسود بعد از اون حج خیلی تحت تحصیل قرار گرفت خیلی تحت تحصیل قرار گرفت خب از اون زمانی که من با مسود ازدواج کرده بودم مسود خیلی علاقه به تسبیح داشت همیشه تسبیح دستش بود ذکر میگفت ولی بعد از سال هشتاد و سه اصلا به طور دائم این تسبیح دستش بود اگه شما یه لحظه ایشون رو نمیدیدین که بخواد همینجوری راه بره و تسبیح دستش نباشه و زیر لب چیزی رو زمزمه نکنه یه روز یادم به ایشون گفتم چی میگی به من در امت گفتش که میخوایی چی کار گفتم که خب منم دوست دارم و تو یاد بگیرم خب منم بگم گفت هرچی دوست داری اسمای خداوند من اسمای خداوندو میگم از اونجایی که میدونم ایشون هیچ وقت بدون تسبیح راه نمیرف شاید اون لحظه هم تسبیحش دستش بوده و در حال زک گفتن بوده و احتمال 90% خودم میگم که در همین حال بوده چون من هرگز بعد سال 83 ندیدم ایشون که زمزمه نکنن و چیزی زیر لب بیان نکنن ما خدا جویان که نفشه همت از خون میزنیم پرچم آزاد بر ما مگردون میزنیم کوی جان بازان لطن ما بان گه آزادی سخن ما زان که ما آزاده ایم گر تپت در خون بدن ما رنگ گل گیرد کفن ما جان بکفت به نادگی به پایان برنامه امروز روایت اشق اما روایت اشق زندگی خانم کرمی و دکتر علی محمدی همچنان ادامه داره تا یه آشقانه دیگه خدا نگهداریم گر به ره ما ره سپرشوی از هدف ما با خبر شوی راه مردانی این بوفن جان چو بدهی در ره خدا جاودانهی که شوی فنا اصلیهیم ایمانی خیلی ها که آشق کشورشون هستن دوست دارن فرصتی خاص پیش بیاد و نشون بدن که تا چه اندازه حاضرن برای سرزمین مادریشون با تمام وجود قدم بردارن ما باید دوباره نقاشی کنیم رنگای رفتاریم این برای سرزمین همه در حال از دنیا رو ببینیم اگه هم دل اگه هم زبون باشیم میرسیم به فصل سبز زندگی اگه هم دل اگه هم زبون باشیم میرسیم به فصل سبز زندگی من به شما پیشنهاد میکنم منتظر رخ دادن هیچ اتفاق بزرگی نباشین خاموش کردن یه لامپ اضافه بستن شیر آبی که چکه میکنه بغ نزدن در جایی که اصلا نیاز نیست خاموش کردن تلویزیان وقتی نگاش نمیکنیم نریختن آشغال در طبیعت و کنار جاده ها و مهمتر از همه خوندن چند صفه کتاب یا دخالت نکردن در کار دیگران و حتی اندکی سکوت بیشتر در طول روز و کلی کارگه دیگه هر کدوم از اینا گامی کوچک اما معصره فقط تصور کنین که هر روز هر ایرانی یه گام کوچک و حوشمندانه برداره اون وقت روزی هشتاد میلیون کار خوب خواهیم داشت هشتاد میلیون قدم برای سرزمینمون ایران ای سرزمینه اش ای کشور خوبان ای خاک دامنگیر جان من ایران ای نام شورنگیز در دفتر تاریخ آینه فرهنگ در باوره تاریخ اگه فکر میکنید انجام همین کارای به ظاهر کوچیک و توصیه به سایر همبتنان میتونه قدمی برای آرامش خانواده بزرگ ایران باشه این کار رو تبلیغ کنید من در تو میبینم خرشید فردا را من با تو میخوهم فردای دنیا را تا در تنم جانیست میخوهم ات از جان هر لحظه میخوانم هر لحظه میخوانم پایند با ایران پایند با ایران پایند با ایران پایند با ایران پایند با ایران پایند با ایران پایند با ایران پایند با ایران پایند با ایران پایند با ایران پایند با ایران پایند با ایران پایند با ایران پایند با ایران پایند با ایران پایند با ایران پایند با ایران پایند با ایران ولی حدود اقدامی ولی حدود اقدامی ولی حدود اقدامی