پول هم باشدن، هرس زدن، پیانبر فهم بودن قلبتون رو روحتون رو پاسد میکنه، میگندی. بعد اونایی که اهل معنا هستن میفهمن تو گندیدی. خودت نمیفهمی. بقیه هم که اهل معنا نیستن نمیفهمن. فقط آثارش رو میبینن. اینو هی باید موجود وحشی خطرناکی که هر لحظه ممکنه گازت میگیره. دستش برسه دست تو جیبت میکنه. دروغ میگه کلاتو هم اینها رو میفهمی. ولی اهل معنا، اهل باطن اصلا از دور میبینن هنوز هیچ ضربه هی هم از طرف نخوردن، صدمه نخوردن. میبینن بوی گند میدید ما، میفهمن ما. باطن نمیبینه، یه هیوانه. هیوان وحشی همه از. ولی ظاهرش خیلی خشنگ و شیک و جنتلمن و پولدار و اینا. ولی هیوان درنده خطرناکی. پیانبر فهم بودن که بیش از نیازتون و حقتون وقتی تو جامعه هده پروپاچی این و اون میپیچی. چند بیفته پالنگی به قول من شما میگیم آمدید. پالنگی منپسیب. ساقتی از انسانیت. این پیانبر به ما دارن میگن. دوبامی که میفرمان اینایی که اصالت رو به پول و صرفت و عیشی خودشون میدن خلقیات عالی اخلاق انسانی اخلاق فازله رو در خودشون از بین میبرن. یعنی آدم هایی که اینجوری هستن دیگه نسبت به بقیه نمتونن مهربان باشن. عدا در میارن جلوی دوربین و فلان و سخندانی و یه افرادی واقعا اینجوری نیستن. محبت به خلق محبت به انسانها محبت به ایمانات محبت به گیاهان محبت به همه بشهر نمتونن داشته باشن. بلکه از همه بعدشونیم چون همه رو رقیب و مزاهم ببینن. از همه مخوام سواری بگیرن. پیامبا فرمود موازن باشید اینجوری نشید که بعد دیگه یادتون میده فروتنی توازو عدب مهربانی با دیگران. گرفتار انواع رزیلت های اخلاقی میشید گرفتار تکبر. تکبر یعنی من مرکز عالمان از همه تون بزرگتر و بهتر. من هدفم شما و سیله. تکبر یعنی این دیگه. درشتگوی بد حرف زدن با دیگران و درشتخوی خشونت کینه حسادت اینا میدون. این ها میدون. این هایی که در آدم آکن بشه. پیامبا فرمودن اگر میخوای تبدیل به موجودات درنده نشید این نگاهتون رو به دنیا و آخرت ماده معنا اینور درست دونید. سو هم اینکه پیامبا میفرمان که این طیب افراد و این طیب جوام گرفتار بیبندگاری شدید میشن. دیگه حد و حدود و اخلاق و شرم و حیاب و اینا کلن دیگه میذارن جنر. وقتی که همه فقط مسابقه به حرس پول و قدرت و لذت میگذارن. غیر از اینکه اخلاق شخصی رو میذارن کنن اخلاق اجتماعی رو میذارن کنن. کلبشون که مرکز معنویت در انسان خراب میشه فاسد میشه میگنده. زندگی اجتماعی و فردی و خانواده دوچار فروریختگی اخلاقی دوچار فروپاشی میشه و هیچ جاش سالم نمیمونه. هر جامعه میری خرابش میکنه. تو اداره میره رشوه و اختلاس و فشار میکنه. تو خانواده و فامیل میاد بیناموسی و خیانت جنسی رو ندازه. تو بازار میره کلابرداری و احتکار و اینا گرانفروشی و چک بیمهل عمدی و اینا. تو سیاست میره وطنفروشی و خیانت و سازش و تسلیم و امتیاز دادن به دشمن. هر جا بره گن بره. خودش گن را به. بعد این تیپ ها دیدید میگن آقایی در اینجا بره. آقا دنیا خرابه. سیاست خرابه. بازار فلان. نه آقا تو خرابی. تو خرابی. این بحانه ای که همه ما ها میگیم آقا دیگه این حرف ها قدیما اینجا بوده. الان دنیا خیستم دنیا آقا دنیا درست است. بازار اصلا میشه آدم تو بازار دروغ نگه کلابرداری نکنه. بازار اصلا ذاتش خرابه. بازار یعنی بازاری ها. یعنی تو او من. من و تو خرابیم. بازار ذاتش خرابه چیه؟ آقا سیاست ذاتا خرابه. قدرت ذاتا فاسده. یعنی چی؟ قدرتمند فاسده که قدرت رو در راه فساد مصرف میکنه. سروت ذاتا شره. نخیلی سروت خیله. تخصیل توه. تو بیزرفیتی. چه کار کنیم حساب ما چی تره؟ چه کار کنیم از اسم ما رو بیشتر ببرم؟ چه کار کنیم بیشتر ما مطرح میشیم؟ چه کار کنیم که تو مقامات بالا بیشتر بریم؟ پیامبر اکرم میفرمان که غیر از اینکه باطن خودتو خراب میکنه تبدیل به هیوان میشید. هدفت میشه فرید دادن دیگران مردم و از اونا سواری گرفتن. غیر از این ظاهرتم گند میزنه. ظاهر و باطن ترده رو خراب میکنه. اصلا این تفکیک ظاهر از باطن غلطه. امام صادق علیه السلام فرمودن که فسادو ظاهر من فساد الباطن. اینکه ببینی زاهرش فاسده ببینی باطنش فاسده. هم فرد هم جامعه. هم یک تشکیلات و سازمان. ببین این فساد تو باطنش کجاش خرابه و فاسده که این فساد زده بیرون و ظاهر شده. فرمودن هاذ الفساد یتولد من طول العمل والهرس والکبر. میدون این فساد که از باطن زده تو ظاهر افراد یا خانواده هایی یا جامعه هایی سازمان هایی فاسد میشن علتش چیه؟ چند تا علت روحی روانی شناختی داره. یکیش هرسه. فرمودن آدمی که با این فرهنگ رشد میکنه هریست. هرس یعنی هیچوقت سیر نمیشه. نیازه تمام میشه ولی سیر نمیشه. پس یکی هم فرمودن امام صادق که این فساد میدونی منشهش چیه؟ یک هرس. تو نظام سرمایه داریه داری. توصعه مادی. همه چی مطور حرکت هرسه. رقابت سگی تکالو. کمپانی او کمپانی رو میدرده. مثل گربا. ای دوتا کمپانی با هم میبندن طبقات فقیر رو زحمت کشی و لح میکنن. توی امام صادق اخلاق جزشه. اخلاق رو از اقتصاد نباید جدا کنی. حقوق رو باید از اقتصاد جدا کنی. اقتصاد سکولار. بله سرمایه داری. لیبرال. اختصاد رو از اقتصاد باید تفکیک شده. اخلاق چیه؟ برو تو مسجد جمعه ها یه خشنبه ها برو کلیسه و اخلاق. مسئله شخصیه. چه اتو پرتایی نشین شده؟ شعر بود. هر چی مخواید بود. اینجا بازاره. کارخانه هست. اینجا جای اقتصاده. جای اخلاق و اخلاقبازی نیست. ولی پیامر اکرم فرمودن. هر کس اخلاق رو از اقتصاد و اقتصاد رو از اخلاق، معاش رو از معاد و معاد رو از معاش جدا کنه، تفکیک کنه یا تقابل به نظر، باز او بدتر، تضاد به نظر، او خیانت کرده به بشر. انسان رو تکه تکه مسلح کرده. گفتی یک تکه اخلاق، یک تکه اقتصاد. فهمیدن یکی هرسه، یکی کبره. کبر یعنی بقیه رو تغییر میکنه. متکبر کسیه که بگه تو انسانها که حق تکبرونه. آقا بقیه که آدم رسه، منم اصل مرکز. من باید سیر شدم، بقیه به درک. جلو من باید تعظیم کنی، جلو من باید بلند شیر. تغییر انسان ها بود. ببینید پیامبر چه عموض شمایی دارن، امام صادق چه تعبیر دارن. فهمیدن که یکی هم طول العمل، طول العمل یعنی توهم زدن. مثلا معلوم نیست حداکسه ها 20 سال، 30 سال دیگه باشی یا نباشی، تخیلاتی 200 ساله برای خودت دو هزار ساله داری. اصلا آماده رفتن نیستی هیچی. احتمال نمیدی که فکر میکنی تا عبد اینجایی. طول العمل یعنی آرزوهای و خیال بافیهای طولانی و غیرعقلانی. پس طول العمل نفع عقلانیت. هرس نفع انسانیت. کبر به تکبر. کبر به تکبر یعنی تغییر بقیه ای انسان ها. امام صادق فرمودن این ستا که خدا رو حذف میکنی از زندگیت، انسان ها رو هم حذف میکنی. تغییر میکنی، پامالشون میکنی، سعمه اونا رو میخوای، حق اونا رو هم تو میخوای بخوری. اینا باعث میشه فساد باطن ایجاد بشه، از درون میگندی، بعد از درون که گندیدی بیرونتا میگنده و بوی گند میزنده بیرون. فساد ظاهر از فساد باطنه، این تربیر امام صادق صلاح. فرمودن ریشه اش هم به شما بگم چیه؟ اصلها من حب دنیا و جمعه ها، اصلش عشق دنیا است. عشق دنیا از کردیم نه به مفهوم ملوی زندگی است، ملوی زندگی رو خداوند به حب ذاتو در خود همه ما گذاشته. نگفته برید بشینید تا بیمیرید، منتظر مرگ نگفتن بشینید، گفتن آماده مرگ باشید، نگفتن منتظر مرگ بشینید، انتظار مرگ نخواستن از ما، آمادگی برای مرگ خواستن. ولی خواستن یک زندگی درست و مبناش فرمودن حب الله یعنی حب رشد خودتون بشه، نه حب دنیا یعنی اصالت دادن به، و جمعه ها، هی روهم هم باشتن، هی هم باشتن. خب بابا تو چقدر لازم داری مگر؟ طرف مگر من دیگه به نیاز خودم که که به نیازم کار ندارم، حق چقدر، به حق من کار ندارم، جمع کن، هی حسابا بیشتر باشه، بیشتر باشه. خانواده و جامعه که مسابقه سر بیشتر خوردن و بیشتر مصطفف کردن و اینا میگذاره، پیانبر فرمودن که دیگه نمیتونه طرفدار حق و عدالت باشه، چون حق و عدالت مانع اینجور زندگی کردن باشه، چون صورت از حقوق دیگرانه، حتی جلوی قانون هم تسلیم نمیشه، میگه قانون به شرطی قبول دارم که منافع من رو تأمین کنه، نه ای که علیه من باشه، عدالت خوبه به شرطی که علیه من نباشه، الا عدالت هم نمیخواه میشه، ست سال سیاه. ارش کردن وسیله رو هدف میکنی و ای بزرگترین زیانه، پیانبر فرمودن، بزرگترین اشتباه زندگیته که به قیمت کل زندگیت تموم میشه، و شما فرمودن شما دوبار زندگی نمی کنید، فرصت نیست یه بار آزمایش کنی، یه بار دیگه بعد بیایی، بگی خب حالا بر اساس اون آزمایش، حالا اینجوری زندگی کنم، ما به شما میگیم چجوری زندگی کن، چجوری نکن، دارم بهت میگم، تو نمتونی بگی که حالا خودم آزمایش بکنه، یه بار دوزدی بکنیم و حق بازی و اینا بکنیم، بعد هیدی دیگه نتیجه کنیست، دوره بعد دوبار بیاییم، دفعه یک جور دیگه زنیم، نه یه بار فرصت رو پیشتر ندیگی، فرمودن ریسک نکنید سر خودتون، دیگه اینکه حتی اطرافیان و طرفداران و وابستگان به خودشون نمیستن، یک گروه هایی رو بسیج میکنن علیه حق، جبه گیری و جبه سازی میکنن، دیگه اینکه در جامعه فقر و نابرابری رو گسترش میدن و طودهای مردم رو گرفتار میکنن، اینا خیلی ها رو فقیر میکنن، چون حق اونا رو بخورن، چون سهم اونا رو نمیدن، خیلی ها رو اینا فقیر میکنن، و جلوی برنامه های اصلاحی و عدالت رو میگیرن، و دیگه اینکه زندگی هاشون، حرچ کردم، پر از اصراف و مصرف، و اما سبار این ماشین میشی، این لباس رو میپوشی، تو مهمانی، تو کنه تو اینجوری میکنی، چقدر داری فتنه درست میکنی تو خانواده ها، تو کودکان، تو بچه های دیگه، آتش روشن میکنه، چقدر دعوا تو خانواده ها رو همیندازی، بین زن و شوهر، بین والد اینو و بچه ها، که او اینو داشت ما چی؟ رضای یه وقت پیامبر آمدن، اینکه آقا چرا دست ما به این زندگی ها نمیرسه، چرا اونا اینجوری هستن، ما اینجوری هستن، کامبر فهمیدن این وضعیت رو اشتباهجو کنید، کار بله، اقتصاد بله، پیشرفت بله، بله، نمیگن فقیران زندگی کن، نه، همه باید نیازاشون تأمین بشه، نمیگن همه این هم باید بشن، نه، یک بلاپایینی هست، ماشین چمنزنی نیست که همه به یک اندازه چمن ها، اصلا عدالت اینیست که همه این هم باشن، بعضی ها زحمت کشتر هستن، بعضی ها کمتر زحمت کشتر هستن، یکی سود میکنه تو بازار سود حلال، یکی نمیکنه، تفاوت بله، اما نه تفاوت های نجومی، این خیلی مهمه، به ما گفتن این زاویه درست نباقی زندگیه، و السلام علیکم و رحمت الله محمد و آل محمد، اللهم صلی علی محمد از نور و معنویت و برکت رسول خوبی ها، رسول مهربانی ها سرشار باشه، به اطلاعاتون برسونم که این برنامه که الان با هم شنیدیم، همین امروز 21 شهری ور ماه، ساعت 12 و 45 دقیقه، باز هم از رادیو معارف تقدیم علاقه مندان میشه. من دیدم بعضی از ازادتی قرآن، بزاکراتی کرده بودن که آقایون در اختیار من گذاشتن بعضیشو، مطالب مهمی، مطالب قابل توجه از مسائل قرآنی رو، مسائل تلاوت رو، اینا در میان گذاشتن، بهش توجه تاشتن، روشتکه کردن، احتمام ورزیدن، خب اینا مورد استفاده قرار بگیرن. سلام علیکم و رحمت الله بیستومین نشست تخصصی استادان، قاریان و حافظان ممتاز قرآن کریم، با موضوع الزامات ابداع در تلاوت قاریان ایرانی. امروز ما در کشورمون، به همدلله قرآیمون خودشون ابداع لعن میکنن، انسان این رو در بعضی از قرآ مشاهده میکنن. خیر الوقت فی خیر ایران خیر الوقت فی خیر ایران خیر الوقت فی خیر ایران پجوهشگران و کارشناسان قرآنی میتوانند مقالات، ترها و ایده های خود را پیرامون موضوع نشست حداکثر تا نیمه مهر ماه ارسال کنند. علاقمندان برای کسب اطلاعات بیشتر به نشانی www.qoranshorah.ir مراجعه نمایند. قرآن شورایت ایران شورایت قرآن شورایت سرقتن نه من جنگی مردم دیگه سعی داره کشورگوشایی کنه و وجود منحوس خودشو در جامعه و در منطقه قرب آسیا گسترده تر کنه دعا میکنین در این نیمه شب جمعه برای ظهور و فرج حضرت ولی اصر حجت ابن الحسن ارواهونا فداه و از خدا میخواییم که با ظهور اون حضرت هرچه زودتر نابودی رژیم کودک کش اسرائیل رو تأجیل کنه درش و روزی برسه که همراه با اون حضرت حضرت ولی اصر ارواهونا فداه در قدس شریف نماز جمعه اقامه کنیم در خدمت شما هستیم و با امید به پیروزی رزمندگان اسلام و نیروهای مقابل مدد در سراسر دنیا به تلتون میرسونم از رادیو معارف در خدمتون هستیم و برنامه های نوبت کاریه سوام روز پنج شمبه بود که از ساعت 22 آغاز شد و انشاءالله تا ساعت 6 بامیرونه امداد هم در خدمتون خواهیم بود اگر توفیق پیدا کردید برای برپاداشتن نماز شب ما و همکارانمون و خدمت گذاران خودتون رو در رسانه ملی از دعای خیر بی نصیب نگذارید ازان صبح هم ساعت 4 و 23 دقیقه در شهر مقدس قوم از گلسته های حرم متحر از رات فاطمه مصرومه سلام الله علیها شنیده میشه و ساعت 5 و 47 دقیقه هم طلوع خرشید رو به تماشا خواهیم نشست ادامه میدیم برنامه های این نوبت کاری رو با شنیدن برنامه یه روایت کتاب که خانشی نمایشی است از کتاب اقیانوس مشرق پس از اون هم برنامه پارسایان تقدیمتون میشه و جتر اسلام وحیدی در این برنامه به سیره و اخلاق علم ها میپردازن از همه شما از ازان التماس دعا داریم روایت کتاب بر اساس کتاب اقیانوس مشرق نوشته مجید پورولی کلشتری به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب رو از راژیو معرف میشنوید در این برنامه گذیده ای از کتاب اقیانوس مشرق در ساختار روای نمایشی اقتباس و روایت میشه این کتاب داستان سریشتگی مردی به اسم امران و رسالش به ولایت امام رزا علیه سلامه در برنامه های قبل شنیدید که امران به دنبال آب حیات از جنوب به شمال میرفت که در کویر گم شد اون خسته و تشنه و راه گم کرده روی خاک تفتیده یکاویر پیش میرفت که مردی به اون رسید و خودشو فرستادی امام رزا معرفی کرد و مشک آبی به اون داد بعد مسیریو به امران نشون داد و گفت که اگه به دنبال آب حیاته باید چهل قدم پیش بره تا به خونه پین دوزی روشنزمیر برسه و از اون نشونی چشمه آب حیاتو بگیره امران خسته به خونه حاج کریم پین دوز رسید حاج کریم به پاهای زخمی و تابل زده امران مرهم مالید و اونا رو بست بعد با امران حرف زد و فهمید که اون خدا باوره اما به دین و آینی متقد نیست و فقط به دنبال پیده کردن چشمه آب حیاته حاج کریم پین دوز به اون گفت که چشمه آب حیاته حقیقی در خراسان و خونه امام رزا میجوشه اما امران اصرار داشت به دنبال چشمه آب حیاته خیالی بره روز بعد حاج کریم امران رو به کاروان سرایی برد و کاروانی رو که راهی شمال بود به اون نشون داد بعد هم خودش و دخترش راهله به سمت خراسان راه افتادند حاج کریم و دخترش در مسیر خراسان بودند که امران سبار برعص برگشت و با اونا همسفر شد حاج کریم و امران راهله در بیابون پیش میرفتند که مردی هیزون به دوش به اونا نزدیک شد و آب خواست امران از مشکی که همراهش بود به اون آب داد مرد قریبه به سمت روستایی که خونهاش از دور پیدا بود راه افتاد حاج کریم به امید خریدن اسبی در روستا همراه مرد قریبه راه افتاد مرد به حاج کریم قول داد اگه به سوالاتش جواب بده اسبی با قیمتی مناسب در روستا براش پیدا میکنه حاج کریم و امران راهله همین که به خونه مرد قریبه رسیدن مردی شمشیر به دست به در لگت زد و قدم تو خونه گذاشت که همین که گذشت معلوم شد که اون همدست مرد قریبه است و اسمش اشعسه و هر دو راهزن هستن در برنامه قبل تا جایی شنیدید که مروان و رفیقش اشعس از حاج کریم و امران خواستن هرچی معلوم منال دارن به اونا بدن حاج کریم دو کیسه سکه و امران هم کیسه سکه روی زمینه انداختن اما دو راهزن قانه نبودن و چیز بیشتری میخواستن و حالا ادامه روایت کتاب اوخیانوس مشرق در قسمت 16 اشعس شمشیرشو توی هوا تکون داد و به سمت راهل رفت حاج کریم مقابل دخترش سد شد و گفت خودش از هزار سکه بیشتر میارزد با شنیدن این حرف راهل لرزید حاج کریم گفت آرام باش دخترم ما در پناه خداییم زکش بگو اشعس نزدیکتر رفت حاج کریم با خشم فریاد زد درسته کنید دستان غیرتت را زمین گذاشته و شمشیر برداشتهی؟ ما مسلمانیم آیا تو از کتاب خدا و رسول خدا چیزی میدانی؟ غیرت کتاب خدا رسول خدا میبینی مروان این پیره مرد عبله به من درس دینداری میدهد اشعس جدی شد و روبه حاج کریم پینه دوز فریاد زد پیره مرد کمعقل خوب کشمانت را باز و به دستان من نگاه کن این که در دستان من میچر خطر و شمشیر نیست غیرت من هست چگونه غیرتم را نمیبینی؟ آیا کسی را در این آلم سراغ داری که تو را از خشم غیرت من نجات دهد؟ حاج کریم پینه دوز ساکت بود و زیر لبز اکش میگفت اشعس نزدیک تر رفت حاج کریم نفس عمیقی کشید و گفت از ما فاصله بگیر امران که جز نگاه کردن چاره این نداشت و مقابل مروان به حالت تسلیمه ایستاده بود روبه اشعس کرد و فریاد زد از آنان دور شو ساکت بشمردک مشکت را به من بده همان که گفتی اجازه علی ابن مصر رزاست چی گفتی؟ گفتم آن مشک را به من بده مگر نگفتی اجازه علی ابن مصر رزاست نه نه نه هرگز این مشک را به تو نخواهم داد جوانی نکن این تنها راییست که تو میتوانی سالم و با پاهای خودت از این مشک محلک جان به در ببری مشک را به من بده و سالم از این خانه بیرون برو امران اقب رفت و به دیوار تکیه داد و گفت هرگز دستان تو به این مشک نخواهد رسید هرگز اکا جاملان من میگویم پیش از آن که دستان تو به آن مشک برسند دیغه شمشیر رفیقم اشعس میتو خواهد رسید جسارت تو را فقط شمشیر به سکوت بدر میکنه هده امران مشک و محکم تر توی بقلش گرفت حاج کریم که حرفای امران و مروان رو شنیده بود روبه دو راه زن کرد و با صدای بلند گفت از خدا به ترسید از ما درگذارید ما مسلمانیم کدام خدا ببینم مروان تو خدایی را که این پیر مرد میگوید میشناسی اشعس این پیر مرد مثل ما راه زن نیست اهل معرفت هست فکر میکنم خدای ما با خدای او تفاوت دارم من نه با خدایش کار دارم نه با دین و ایمانش دخترش برای من کافیست راهل لرزید حاج کریم گفت آره ماش دخترم تا من اینجا هستم کسی نمیتواند مزاهمت تو شود اشعس خندید حاج کریم روبه اون کرد و گفت من اگر جای تو بودم بیش از این خدا را از خود خشبی نمی کردم شیطان درون توی لانه کرده هست هرچه میگویی کلام اوست که بر زبانت جاری میشود از خدا به ترس و از مادر گذرد کدام خدا بگو تا بدانم تو از کدام خدا سخن میگویی اگر که از خدا نمیترسی به من بگو چگونه با وجود آن شمشیر برهنهی که در دست گرفتهی چون بید در باد میلرزید با شنیدن این حرف خنده رو لبش از خشکی حاج کریم پیندوز ادامه داد تمام قدم های تو رو از ابتدا تا اینجا دقیق زیر نظر داشتم یک به یک سست و آهسته با لرز بودند پیداست چیزی ترسیدهی و از آن دم نمیزنی آیا شمشیری که در دست داری پیش از این نیز در دست داشتهی؟ کمان نکنم اشعص با خشم بوش میداد حاج کریم با لبخند ادامه داد میدانی من با خود تو فکری میکنم تو حتی توان شمشیر زدن هم نداری تمام اینها بازی میان توان رفیق نامردت هست درست نمیگویم؟ ساکت شو ساکت من توان شمشیر زنی ندارم حاج کریم روبه امران کرد و با خنده گفت میبینی امران هر دو ترسیدند اگر اهل شمشیر زدن بودن تا کنون کارشان را تمام کرده و رفته بودن تمام این بازی ها به خاطر ترسشان هست مروان چوبه توی دستش رو محکمتر گرفت و روبه حاج کریم گفت کنیم دیوانه شده این پیرمرد کاری نکن سرت را از تنک جدا کنیم این کارش شما ساخته نیست نان چوبه در دست تو و نان شمشیر در دست رفیقت هیچیه حریف ما نیستند دستان رفیقت را ببین چگونه میلرزد با شنیدن این حرف خونه اش اسب جوش اومد فریادی زد و شمشیرش رو بالای سرش برد و تمام توانش به سمت سر حاج کریم پین دوز پایین آورد حاج کریم که انگار منتظر این فرصت بود خودشو اقب کشید بعد از زیر لباسش خنجری بیرون آورد و توی پحلوی اش اس فرو کرد دهن اش اس برای گفتن آهی باز موند و روی زمین افتاد مروان استاده بود و با بحت نگاه میکرد قبل از این که اون از بحت و حیرت بیرون بیاد امران در چشم هم زدنی به مروان حمله کرد هر دو با هم گلابیز شدن حاج کریم پین دوز همینطور که امران و حریفشو زیر نظر داشت دستی روی زخم عمیقشونش گذاشت و با دست دیگه دخترشو صدا زد راهله دست روی دیوار کشید و همون جایی که استاده بود زانو زد کمی که گذشت وسط حیات دستی بالا رفت و چوبی و محکم به سر حریف فرود آورد صدای ناله بلند شد حاج کریم منتظر بود تا پیروز میدان رو ببینه کمی که گذشت امران تلو تلو خوران از قبار بیرون اومد و مقابل حاج کریم که از شونش خون میچکید استاد بعد لبخندی زد و گفت به سانش بسیده زیر پاش جره جره از مشک آب میرفت و خاک و خیس میکرد طبیب دست رو پیشونی حاج کریم پینه دوز گذاشت بعد صورت رنگ پریده اونو نگاه کرد و گفت با این زخم را نرود بهتر است زخمش امیختر از آن چیزیست که در ظاهر پیداست طبیب پشت دستش رو رو صورت پینه دوز گذاشت بعد با نکه انگشت آرون پلکای اونو باز کرد و ادامه داد خون زیادی از سنش رفته است اما خدا را شو که با این سن و سال دوام آورده و هنوز زنده است طبیب بلند شد و از حاج کریم پینه دوز فاصله گرفت بعد لباسهای خونی اونو برداشت و به سمت حیات رفت امران دنبالش رفت طبیب رو به اون کرد و گفت این لباسها دیگر به کارش نمی آید طبیب کنار درختی زانو زد و به گیلیم این خونی نگاه کرد که ری زمین افتاده بود امران دستاشو بالا آورد و به اونا خیره شد و گفت من می لرزم؟ گیلیم را به من بده طبیب گیلیم رو برداشت و به سمت خمرهی که گوشه حیات بود رفت بعد در پوش خمره رو برداشت و با ظرفی مسی روی گیلیم آبریخت امران هنوز استاده بود و به دستای لرزونش نگاه می کرد دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کتاب اوغیانوس مشرق خدا نگهدارید