یه باد کچی کلیات میزنه میشکنه تش میدازه پایین ولی یه وقت نه یه درخت تنومنده توفان اصلا کاری نداره به این یه ستون محکمه دینش عزیزه دینش محکمه با هر چیزی و با هر خبری و از به این نمیره که استقام دینی یعنی همین یه وقت دلش بلرزه یه وقت تو رزق دل آدم میلرزه خدا نکنه این اتفاقات میفته مرغم آلی طولای شجایی رضوان الله تعالی ساله شریط و چیزهایی که ما حالا به مشکلات گناه و حرام و اینا میفتن با یه اسمی از خدا در افتدن اونی هم که دستش به حروم واز میشه با یارزاق خدا در افتدن اونو نفهمیده که خود خدا رازقه حواست کجاست؟ اوست که بسیرون بالعباده حواستش به همه بندهاش هست مسلط هست سمده بینیازه تمام اینا رو تو خدا باورش نشده علامه تبا تبایی رضوان الله تعالی از ایشون نقله که ما هرچی مشکل داریم تو همون قسمت اول توحیده اعتقادات همون قسمت اول توحیده که باورمون نشده او رزاقه او تواناست همه چیز به دست اوست لا معثرف البجود الا الله فقط اوست وقتی اینا رو باورمون نشد بعد از اسباب دنیایی شروع میکنیم به تأثیر گرفتن ما توکل میکنیم به خدا توکل میکنیم به خدا توکل یعنی ما نسبت به ابزار دنیایی اعتناب داریم ولی اعتبار نمی کنیم روش اعتبار باز میکنیم رو خدا ولی اعتناب اسباب دنیایی هم داریم با توکل زانوه اشتوربه من دیگه قصه هایی که شنیدید عزیز اون فی دینه دینش محکمه یقار غیرت داره والله ها اشد و غیرتن خدا غیرتش بیشتره اونو مسئله دینش و مسئله ناموسش غیرت داره خیلی حرف داره این مسئله به لحظه امروز بخواهم عرض بکنم ناموسش لزومن به معنی زن و فرزند خودش نیست رو تمام ناموس دیگران هم همین مسئله هست غیرت داره چه از حیث خودش که چشمش پاک باشه چه از حیث دیگران خدا نکنه این مسئله هجاب و غیرت رو بتونن اگر بزنن اگر مسئله افت رو بتونن بزنن توی مسئله اجتماعی ما خیلی برد کرده دشمن ما با افت رو بزنه پاکی رو بزنه پناه بر خدا اگر تونستن دو این مظاهر و شعائر دینی ما سبار بشن اگر تونستن اینها رو از اهمیت کاره چون کنن یه هم ما هم ساده شدیم حالا چیزی نیستش که حالا اشکال نداره حالا دو تا مو معلوم باشه مگه چی میشه با همین عبارت ها اولا که اینجا حد یقفشون نیست فردا جلوتر از اینم خواهد اومد مگه تو خود غربش هم همین بوده اصلا شیطون هیچ وقت وقف نمی کنه هیچ وقت نمی ایسته سریع جایی لعقوین نهون باید ببینید تو تفسیر چقدر مسئله داره اقباگریش اصلا اندازه نداره بگه مثلا فلانی رو بیست درصد از دین بردیم بیرون بسته دیگه فلان جامعه رو پنجاه درصد بیدین کردیم بسته نه تا وقتی خود جهنم تا وقتی خالدی نفیهانه کنه تا وقتی یه نقطه سفید در اون باقی نذاره این تمه داره لذا خسته نمیشه خیلی دقیق بکنیم مظاهر دینیمون یه مسئله یه هجاب همه شعونش الان به تناسب این روایت دارم عرض میکنم من تهر قلبهون مند دنیا قلبش رو از دنیا دنیا پستی همون چی ریشهی که کلمه دنیا ازش میاد دنو و پستی قلبش پاک از پستی نیتش نسبت به دیگران پاکه نیای باش مشفرت میکنیم واقعا اون چیزی که درسته و به قلبش میرسه میگه تمام فکر و ذکرش خیلی رسوندنه به دیگرانه پست نیست چینه تو دلش نیست پنجا ساله گذشته آی فلانی این کارو کرد فلانی اون کشه تمام شعونه پستی یه حدیث معراج داریم وقتی پیغمبر به معراج رفتن خداوند اهل دنیا رو میفرماید که چجوریه من کسوره اکشتو و زهکو و نومو و غذابو کسی که خور و خواب و خشم و شهور هیوانگرایی فقط اصول زندگیش تو همین ها خلاصه میشه قلیل و رزا خیلی شعونات مختلف داره پستی از دلش بیرونه افیف اون فلقنا متنزخ اون اند دنیا افیف از پاک از درقنا قنا بینیازی وقتی ما ازش خوریم به قول ما افیفه یه وقتی کسایی رو میبینیم این افت هم دایر آم داره ها مثل نهجول بلاغ خطبه متقین که نفس افیف رو میشموره امیر المؤمنین علی علیه السلام جزب صفات متقین افت فقط پاک دامنی معنا نمیشه عزیزان معنای خاص نیست نفس پاک داره افیف از همه پستی ها پاک هست قلبش پاکه فلقنا حالا این خود قنا مسئله است یه وقت نگاه میکنی فلانی خوش اخلاق جواب سلام آدم هم خوب میده منتو تا وقتی که پول لار نشده فردا یه موقعیت اجتماعی پیدا کرد یه وضع مالی خوب پیدا کرد نگاه میکنی جواب سلام آدم هم به زور میده بابا تا همون دیروزه هستی؟ چه خبره؟ یه باشگاهی رفت یه بدنسازی شد یه پولی یه چیزایی بیخودی زواهر دنیایی پیدا کرد نگاه میکنی یه موقعیت اجتماعی پیدا کرد از فلان مسئله به ارتقا پیدا کرد به یه موقعیت اجتماعی بالتر یه سردوشی بیشتر پیدا کرد دیگه حالا این را اینسانه لیتقا این را اه استغناه دیگه آیه قرآنه دیگه آدمی زاد اهل توغیانه این را اه استغناه این هم خیلی قشنگه قبلن یادم اینجا عرض کردم هر وقتی رؤیت استغناه میکنه نه این استغناه دقت کنید آیه را این را اه استغناه رؤیه همچنین خیال میکنه یه خبریه دیگه خدا را بنده نیستش این را اینسانه لیتقا قطعا اهل توغیانه این را اه استغناه رؤیت استغناه کرد باز ازاسوئله اص افه وقتی ازش یه کسی چیزی میخواد کمکی میخواد حالا یه وقت کمک مالیه یه وقت یه وقت یه مشورتی میخواد یه وقت کمک آبرویه هر چیزی اص افه به تمامه خوب حسابی کمک میکنه کم نمیذاره برای طرف حسن اول معونه امام صادقه رای سلاط و سلوم فرمون یکی از صفات مؤمنینه که خوب کمک معونه با اینا خوب کمک میکنه اون خوبیه معاونت خوبی داره یه وقت یه جا میخواییم حیعت بزنیم خودمونیش اینه این تلفونتو برمیداریم خوب به کیا زنگ بزنم بیاد کمک بکنه اوه اوه فلانی رو که زنگ بزنم حسن میگه نمیاد هزار جور بحانه میاره فلانی رو هم زنگ بزنم که اینجوریه ولی دوسته نفر میمونی میگه به این زنگ بزنم میگه حاجی اومدم میاد کمک بکنه سیاهی ها رو میزنید یا اگه تولده حالا قراره مثلا بارچه سفید بزنید رنگی بزنید هرچی حسن المعونه خفیف المعونه معونه دوونی چی گفتم با پای حمزه سا کمه معونهش کمه عذیب نداره تا میگی بیا سر اولین فرصتی که میشه اومده خوب کمک میکنه عذیب هم نداره این از صفات مؤمنه دقیق میکنیم عزیزان هستیم اینجوری اگر میخواییم خودشونو با خدکش اهل بیتنیم و سلام بسنجیم مؤمن تعریفش ایناست اگرم میستیم یا نمره کمی توش میگیریم چرا بهتر از این نباشیم چرا دستورالعمل از اینا نگیریم یه درد دل کنم با اتون اینقدر حرف از غیر از خدا و اهل بیتنیم و سلام از فلان روانچناس و فلان دکتور فلان و اینقدر حرف از اینا شنیدیم یادمون رفته اینا حرفای معصومینه اینا حرفاییه که قطعا نتیجه میده اینا کلام نوره اینا از سبب متصل ارز و سما از آزمون اومده واسه ما از معدن الالم از محل جوشش علم اومده وقتی کلاممون با اینا همسو بشه فکرمون با اینا همسو بشه حال و هبامون عوض میشه وگرنه فکرمون فاسد میشه مثل اهل دنیا فکر میکنیم مثل اهل پستی دنیا فکر میکنیم و تا تصور میکنیم چقدر شیرین داریم فکر میکنیم و درست تخیل درسته به غیر از طراغ اهل ویتر امسترام رفتن تخیل درستی هاست زنده بادون کسی که زندگیش گره خود با کلام اهل ویتر امسترام با این کلامی که نوره روش زندگیش رو بر اساس کلام اهل ویتر امسترام ازا سؤله اصفه و ازا سأله خففه وقتی هم خودش از کسی چیزی میخواد سعی میکنه به اقلش چیزی بخواد گیری کرده یه جا قرض میخواد آخرش اینه دیگه قرض میخواد حد اقل قرضی رو که میخواد یعنی به اندازه ای که فقط نیازش رفت بشه بیشتر از کسی چیزی نمیخواد اگر از کسی چیزی خواست طرف گفت نمیتونم فوری تموم میکنه بحثو اضافهش نمیکنه طرفو تو رودر با استی قرار نمیده خففه کمش میکنه المؤمن و منفعتون کلام آخر باشه زمانمونم داره مؤمن خود منفعته خود اصلا میگن علی یون عدلون دیدیم از در به کار میره یعنی امیر المؤمنین علی علی سلام خود ادالته از شدت مؤمن منفعته مؤمن خیره خوبی این ما شایی تخون نفعوک اگر باش همراه بشی نفع تو تونه همراهی به این آدم همه ای شعونش میگیم حالا حضرت دارن توضیح میفرمه اگر باش همراه بشی نفعش با توه همراهی با مؤمن یعنی خود من اینجوری هستم عزیزان یه علامت سال گوشه زهنم بزارم واقعا اگر کسی با من رفاقت کرد نفع میبره از این رفاقت من خودش زن و بچهش دیگران اطرافیان هر کسی که معیت با این آدم داشت همراهی با این آدم داشت نفع میبره نفع هم توی تو زهنتون مالی نباشه نگاه کن ببین میگن آقا جوونه ترم پیره مرد شده میگه آه تو جوونیم هاجه ها فلان بود ما مسجد فلان میرفتیم فلان کلمه فلان حرفا رو میزد هنوز تو گوشم هست هنوز تو فکرم هست هنوز حواسم جمعه اما شیطه نفع و این شاورته نفع اگه باش مشورت کنی قطعا نفع میبری از صفات مؤمنه پس سعی بکنم حتما با آدم مؤمن مشورت بکنم که نفع ببرم حالا یکی از الوته ویژگیهاش همین بسته انشالله تو بسته مشاوره طلبتون باشه عرض بکنیم ولی میگاه کنم ببینم اگه با من مشورت میکنن واقعا نفع میبرن بله یه جایی آدم بلد نیست خیلی روک سریع با سراحت آها من تو این مسئله تخصصی ندارم بلد نیستم حالا بحث مشورت میگم یه بحث طولانیه یه سجلسه ای ما تو رادیو محارف انجام وزیفه کردیم خیلی بحث دقیقیه چه با کی باید مشورت کرد چرا چگونه اگر طرف مشورت کردی تو چه جاهایی حالا باید تبعیت کرد جای خودش داره اگه مشارکت باش بکنیم فرض کن شریک مالی داشتیم همیشه نفع توه توه اون تابم اکسبوه که اول روایت حرس کردیم اینو داریم اگه با کسی شریک شدی سرکن به نفع او در بیاد یک کاری بکنی بچربه اون سود او بچربه فدای پیغمبر بشن فدای اهل بیتر موسلم اصلا این فرهنگ دینی چی کار میکنه یعنی دو طرف رو دارن بهش توصیه میکنن تو سعی کن به نفع اون بچربه اونم سعی کنه به نفع تو بچربه چقدر فرهنگ ایسار و فداکاری و به فکر دیگران بودن این اصول دینی ما چقدر زیباست چقدر زیباست اینجوری زندگی کردن مال دنیا و آخرت دین هم دنیا رو شیرین میکنه هم آخرت رو شیرین میکنه این رابطه اخوفت و برادریی که بینما گفتن خیلی عجیبه راحت بگم عزیزان یه ذره بیرودر با استیتر بگم یه سری روایات آدم میخونه تعجب میکنه ببینید الان من یه روایات برای شما بخونم نماسو درکته تعجب نمی کنی که آها این روایات که چی ما یه عمری داریم نماسو اونو درکت میخونی ولی روایات اخوفت و برادری رو بخونم تعجب میکنی چقدر به ما توصیه شده اصلا ما قاعده های روابط بین خودمون بر اساس شهروندی نیست شهروند از اون کلمات انگلیسی اومده سیتیزن و شهروند و از این چیزای انگلیسیه که از فرهنگ کفر اومده این حق خودشه و این نمیدونم ملک خودش است و مشکل خودشه و اینا حق حقوق شهروندی اینجوری ما حقوق و خوفت داریم مثلا این کلمه ها تو دینمون نداریم برادری نسبت به همدیگه چجوری باشیم یه سری روایاتش واقعا خود من دارم به عنوان نقص خودم عرض میکنم میخونم تعجب میکنم خدای من چقدر فاصله دارم حق نداری ازدواج کنی اگر برادر دینیت ازدواج نکرده و محتاجه و تو میتونی حل کنی مشکلشو باید اولویت ازدواج او باشه حق نداری خونه انواع و اقسامشو باید ببینید امکانات رو حق نداری اول خودت داشته باشیم باید بری اول سراغون الجنرف و مددار نسبت به همسویش چجور اینایی که تعجب میکنیم یعنی فاصله داریم با فرهنگ دینیمون فرهنگ برادریی که بینمون باید حاکم باشه انشارکت هونف اک و کلو شیعن من امرهی منفعه کلو شیعن من امرهی همه چیز منفعته همه چیز که از برادر مؤمن باشه هم باید خودت نسبت به دیگری باشه تمام شعون تعاملی من یعنی خوشحال باشم اگر فکر کنم مؤمنم باید نفعم به همسایم برسه اینم طور باید داره نه این که زرر بهش نرسونی این نه یه وقت فکر میکنیم من که آزاری برای دیگران ندارم اصلا این ملاک دینی ما نیست نفع رساندنه تو مهور مختصاد یه وقت میگی منفیا یه وقت میگی مصبت ها منفی نبودن که هنر نیستش که اون که حد دقلیه مصبت بودنش بعد اون چقدر به درد خوردودن دیگران همین مقدار کفایت میکنیم خدای ما رو ببخش و بیاموز شرد دشمنان اسلام و انقلاب رو به خودشون برگردان رهبر عزیزمون خادمین به اسلام و انقلاب رو در کنف حمایت خودت حفظ بفرما جاقا امام زمانمون رو هرچن از دیگتر بفرما ما رو از اعوان و انصار واقعیش قرار بده برای گذشتگانتون اونهایی که الان دستشون از این دنیا کتاهه پدر و مادرها و زولترها اونهایی که آرزوی حضور در مجالس اهل بیتر ایهم و سلام رو دارن رحمت داهمن غره الفاتحه و السلامات اللهم صلی علی محمد و عالی محمد و عکل فرج عالی محمد روایت کتاب بر اساس کتاب اوغیانوس مشرق نوشته مجید پوروالی کلشتری نویسنده تهیه کننده و کارگردان حسن توکلیزاده راوی امیر زنددلان بازیگران معصومه عزیز محمدی عباس توفیقی امیر زنددلان صدا بردار مجید آینه به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب را از راژیو معارف میشنوید در این برنامه گذیده ای از کتاب اوغیانوس مشرق در ساختار روای نمایشی اختباس و روایت میشه این کتاب داستان سرگشتگی مردی به اسم امران و وسالش به ولایت امام رزا علیه سلامه در برنامه غرب شنیدید که امران به دنبال آب حیات از جنوب شمال میرفت که در کویر گم شد اون خسته و تشنه روخهای که تفتیده کویر پیش میرفت که مردی به اون رسید و خودشو فرستاده امام رزا علیه سلام معرفی کرد و مشک آبی به اون داد بعد مسیری رو به امران نشون داد و گفت اگه به دنبال آب حیاته باید چهل قدم پیش بره تا به خونه پیندوزی روشنزمیر برسه و از اون نشونی چشمه آب حیاتو بگیره امران خسته به خونه حاج کریم پیندوز رسید و از اون نشونی آب حیات رو خواست حاج کریم به اون گفت که چشمه آب حیات حقیقی در خوراسان و خونه امام رزا میجوشه اما امران اصرار داشت به دنبال چشمه آب حیات خیالی بره اون با کاروانی به سمت دریای شمال رفت حاج کریم و دخترش راهله همراهی خوراسان شدن اونا در مسیر خوراسان بودن که امران سوار برعص برگشت و با حاج کریم و دخترش راهله هم سفر شد در بینی راه مردی هیزون به دوشت به اونا نزدیک شد و آب خواست امران از مشکی که همراهش بود به اون آب داد مرد غریبه به سمت روستایی که خونهاش از دور پیدا بود راه افتاد حاج کریم به امید خریدن عصبی در روستا همراه مرد غریبه رفت مرد به حاج کریم قول داد اگه به سوالاتش جواب بده عصبی با قیمتی مناسب در روستا براش پیدا میکنه حاج کریم و امران و راهله همین که به خونه مرد غریبه رسیدن مردی شمشیر به دست به در لگت زد و قدم تو خونه گذاشت که همین که گذاشت معلوم شد که اون همدست مرد غریبه است اسمش اشعصه و هر دو راهزن هستن اشعص و رفیقش مروان از حاج کریم و امران خواستن هرچی مال و منال دارن به اونا بدن حاج کریم و امران با راهزن ها درگیر شدن در این درگیری اشعص شمشیری به شونه حاج کریم زد و حاج کریم پیندوز هم با خنجری اونو از پا در آورد مروان هم به دست امران روی زمین افتاد در برنامه قبل تا جایی شنیدید که امران حاج کریم پیندوز رو به خونه یه طبیبی برد و حالا ادامه ی روایت کتاب اوغیانوس مشرق در قسمت هفته هم سدای پرنده ها تو حیات پیچیده بود طبیب با زرفی مسی از تو خمره گوشه حیات آب برداشت و روی گیلیم خونی دیخ بعد رو کرد به امران و گفت من اینجا مرهم و داروی زیادی ندارم هرچه هست همین از که دیدید تمام این حوالی تا اون زده است هرچند دیگر خبری از تا اون نیست تا اون رفته است ولی ترسش از در مردمان نرفته است بیشتر خانه ها خالی است اگر دوست دارید که این فیر مرد مجروح همانی شود که بود باید او را به طبیبی برسانید که دستانش مثل دستان من خالیه راهله کنار پدرش زانو زده بود اون با دستش صورت پدرشو پیدا کرد و صداش زد طبیب همینطور که آب روی گلیم میریخت سر بلند کرد و به راهله گفت صدایش نزدن بکسر بخوابد تنها داروی مناسبی که اکنون به کارش میاید همین از که چشمانش بسته باشد و بخوابد راهله با نکه انگوشتاش صورت پدرشو لمس کرد امران به سمت طبیب رفت و گفت کاش حاج کریم پین دوز به حرفم گوش میداد و همراه آن مرد قریب راه نمی افتاد پس نام این پیر مرد حاج کریم پین دوز است از کدام غریبه سخن میگوی امران؟ امان که ما را به خانه مخروب کشند و با رفیقش به ما حمله کردند میدانستم دروخ میگوید میدانستی؟ از کجا میدانستی؟ از کجا میدانستی؟ از خنده هایش معلوم بود نقشه در سر دارد عجیب است تو زبان خنده ها را میدانی؟ همانگونه که تو زبان اندام را میدانی راست گفتی که من میلرزم؟ پاسخ زیرکانه ای بود اینوزها دیگر روزگاری نیست که بشه بند به همه کس اعتماد کرد بیچاران ها که چون تو زبان خنده ها و لبخند ها را نمیدانند چه مسافرانی که از این پست در دامشان گرفتار آیند دیگر مسافری در دامشان گرفتار نمیشه برد طبیب کنشکا به امران خیله شد امران و لبخند گفت دیگر روی زمینیستن که با خنده هایشان بخواهند کسی را فریب دهند آنان را کشتید کشتیم تا کشته نشویم کشتید تا کشته نشویم طبیب همینطور که روی گیلیم دست می کشید و اونو می شست گفت تجربه هم به من می گوید شمشیری که به شانه پیرمد فرود آمده زنگار بسته بوده شمشیری که متعدها سیغل نخورده و در آب چزده نشده و در هیچ دستی نچرخیده و در هیچ کارزاری به کار نیامده بوده چطور؟ زخم شمشیری که سیغل دیده باشد بیشتر خراش دارد تا افونند اما این زخم هم بر شانه پیرمد دیدم زودتر از آنچه باید افوند برداشته تا فردا رقبتی برای خوردن و آشامیدن ندارد فقط جرعی آب به او بدهید طوری که لبها و زبانش تر شود فردا اگر غذایی خورد و برگرداند بدانید که حالش خراب تر از آن چیزیست که من فکرش را کردم چه می خواهی بگوی تبید؟ آیا؟ آیا؟ علاجی بر زخمش نیست؟ علاج را از خدا بخواه جوان نه از طبیبی کن من که به ناتوانی دستان فقیرم اعتراف می کنم نمیرخواهم اندوب گین شوی اما اما چه؟ زخمش می گوید که باید بیشتر از این ها مراقب این پیرمد باشید این زخ که من بر شانه اش دیدم بیش از طبیب به دعا نیاز دارد برایش دعا کنید دعا؟ آره درکت نماز بخوند و پس از سلام به سجد برو و برایش دعا کن نماز؟ شمشیر به رگ اصلی رسیده زخمی که به رگ رسیده باشد بیشتر به انایت خداوند و کرامت علیه موسر زاما بسته است تا فن و محارت تبابت سادم و بیفرده بگوگم من در این منزل ابزاری برای مداوای او ندارم مهمان من باشید قدم هایتان بروی چشم اما اینجا مندن دردی را از این پیره مرد دوانه می کند اگر به دنبال معالجی او اید پیه طبیبی دیگر باشید می میرد؟ طبیب گیلیم آب کشیده را به میخ دیبار آبزون کرد و گفت من از مردن شخن نگفتم از زندگی گفتم طبیب دستای خیستشونه باشیده باشید طبیب شو با لباسش خوش کرد و به اندرونی رفت امران به درخت تکیه داد بعد دست دراز کرد و مشو از پای درخت برداشت و جوره ای آب خورد و به اطراف خیره شد حیات خونه یه طبیب کچیک بود و دیوارهای کاهکلی داشت راهله کنار پدرش نشسته بود و آروم کنار گوش اون چیزی زمزمه می کرد کمی که گذشت طبیب با بخچه ی از اندرونی بیرون اومد بعد به سمت امران رفت و بخچه را پهن کرد و گفت بیا چیزی بخور باید بر زف قلبه کنی توی صفره کمی نون و کشک خوشک بود طبیب لبخند زد بعد تکیه نون رو توی دهنش گذاشت و از امران پرسید به کجا می رفتید؟ امران در حالی که حباسش به راهله بود گفت خراسان به دیدار علی ابن موسر رزا چه گفتی؟ پرسیدم به دیدار علی ابن موسر رزا می رفتید بازم علی ابن موسر رزا؟ امران تکیه نون برداشت و توی دهنش گذاشت و گفت نمی دانم چه سریست که این روزها به قدر تمام زندگیم نام او را می شندم نام او علی ابن موسر رزا را می گویم امران به مسکی که کنارش بود اشاره کرد و ادامه داد ببینید تمام عمرم نامی از او نشنیده بودم و یک باره با نوشیدن آبی از این مشک هر روز نامش را برخوا می شندم امران به هاج کریم و راهله نگاه کرد و ادامه داد نمی دانم چه بر سرم آمده است گویا راهی جدا از ان راهی که برای خیش انتخاب کردم روبرویم باز شده است هر جا پا می گذارم از او سخن می گویند هم راه و ره گذر و مسافر از او و کرامات اوه که بکایت ها دارند حتی تو که طبیبی انایت از او می طلبی حال قریبی دارم طبیب می خواهم از او فاصله بگیرم اما گویا هرچی بیشتر تلاش می کنم به او نزدیکتر می شدم کسی یا چیزی در درونه مرا به سوگ او می خواند ببینم جوان چگونه از که هم راهی خراسانی هم از علی ابن موسر رزا گریزان امران تکه ای نون توی دهنش گذاشت و گفت من به خراسان نمی روهم در په دریای شمال بودم خودت گفتی که راهی خراسانی یادت نیست نمی دانم من در جستجوی یک قلعه قلعه آره قلعه قلعه پنهان شاید گوان کنید دیوانه اما من در په آب حیاتم آب زندگی جافدان تو بگو چه بر سرم آمده است تو که طبیبی و تبابت می دانی بگو چگونه است که در سرم سودای دریای شمال است و دلم را سوی خراسان می کشند تو که طبیبی بگو چه بر سر این مسافر قریب آمده است طبیب سر تکنداد و لبخنده معنی داری زد بعد به راهله نگاه کرد و روبه امران گفت گوان نکنم طبیب درد تو من باشم تو طبیب دردت را زودتیم تر از من پیدا کردی امران که متوجه منظور طبیب نشده بود تو فکر فرو رفت دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کتاب اوغیانوس مشرق خدا نگهدار اوغیانوس مشرق اوغیانوس مشرق رادیو مهاره در چه این به جهانه روشنایی و مهرفت سرگشتگان کبویت