پرستار خصوصی براش بگیریم غذابش بدیم هر کاری لازمه انجام بدیم که مجبور به ترک بیمارستان نشه یک سال دیگه هم داشتم خدمتون این که الان در حال حاضر خیران چقدر کمک میکنن به این بیمارستان آیا هستن خیرانی که پیروه صحبتهای آیت الله باشن و حامی بیمارستان و بیماران؟ بیمارستان فیروز آبادی از قدیم مرجع و مرجع مردم و مخصوصا اخشار آسی پذیر این منطقه بوده تحجیل خاصی روش میشه و دیدگاه خاصی مردم دارن حتی بعضی ها هستن که شاید باور نکنید در خارج از کشور با دسترسی به امکانات خیلی خوب ولی بعضی ها که بیمار میشن ترجیم میدن بیان در بیمارستان فیروز آبادی بستری بشن و فکر میکنن اونجای منابعیتی هست که بهتر نتیجه میگیرن حال سید رزا فیروز آبادی نیتش خدایی بود و مورد اعتماد همه برای همین بود که توانگران خیر چون پروانه گردش جمع شدند و کمکش کردن در محقق کردن اهداف خدا پسندانه سید وحید فیروز آبادی نوی آیت الله فیروز آبادی به قول محروف چی بگم بگم لله کار میکرد بگم برای مردم چون میدونستند برای مردم کار میکنه همه بهش اعتماد داشتند نبود که فرمان فرما بیاد این همه مال و وقف بیمارستان کنه مردم سلامت بیاد این همه مال وقف کنه چقدر زحمت ایشون کشید خرش کرد این بیمارستان بیمارستان شد پسن معاشرت و سیرت پاکش شهره آم و خاص بود و توازو و فروتنیش مایه نزدیکی به دیگران دکتر سید وحید فیروز آبادی نوی آیت الله فیروز آبادی ایشون وقتی که میامدن مثلا پیش رئیس و بزرگ پیش رئیس و بزرگ ها بودن یا دربار بودن میگفتن وقتی که میرفتیم اونجا میامدیم بالاخره پیش رئیس و بزرگ ها به ما احترام گذاشته همه چی بود وقتی میامدن بیمارستان داخل شن بیان تو این مجموعه همون نوشته بالا که اینجا وقف است و افغر ها یه مشتسقه بود دربون بیمارستان میشستن پیش ایشون اصطادشو میذاشتن همونجا رو در این میشستن یه چایی پیش این مخوردن همونگه بود امو جبا چرا اینجا میشینیم میگو برای این که نخوام حالم عوض بشه سلام علیکم سلام ها جاوه تو این بخشن بله اگه تو راه نموشن دقیقا کن سکه بخواست بله دقیقا یه هنفور تقنیت ها با من بله مردم دکتر ایت سلام آقایی دکتر خیلی خوش آمدیم بیا تو خیلی خوش آمدیم روز کردیم مشرف فرمانیم خب پدر جان تقویتی شما هم به چشم نخوچه کشمش بیدم به شما انشالله سریع شفا بیدم بکنم شما درد نکنه همیشه تو بیمارستان بودیشون همیشه شب نصف شب سرمیده بله بله عباس آقا پشو بابا جان شما که نباید اینجا بخوابین یه اهوان شبیه مسئول اینه بنده خدای نصف شب میاد راش بدی تو بیا برو بذار آیت الله فیروز آبادی در بخشی از وسایه هکیمانه اش میگوید خدا را شاهد میگیرم اگر کسی در صدد خدمت به خلق باشد خدا صلاح بداند در هر دو دنیا به او عوض میدهد آقای دکتر رضایی رئیس بیمارستان فیروز آبادی شهر ری ایشون خیلی از روزها رو روزه میگرفتن به صورت آریه ای و هزینش رو صرف دخل و خرج بیمارستان میکردن یه کسایی رو مهمور میکرده تو سطح شب میکشتن و کارتون خواب ها کسایی که برحال سرپنایی نداشتن اینا رو جمع وری میکرده شب و یه جایی بهشون میدهد تو بیمارستان اینا رو همومی میکردن غذایی میدادن و صبح هم یه پولو تو جیبی میداده و مرخص میکرده موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی اومدیم به بخش داخلی بیمارستان فیروز آبادی و ببینیم اینجا اوضاع شطاره ظاهران که خیلی مریضاشون زیاده سلام خدا قبض مرسی ممنون خودتون رو معرفی میکنیم و من از بیمارستانی هستم سفرستان بخش جرای زنم موسیقی وزیعت بیمارستان فیروز آبادی تو بخش شما که بخش داخلیه چطوره موسیقی چون مرضا مراجعه اشون خیلی زیاد شده و خیلی هم بد حال خیلی بدی مراجعه میکنن به بیمارستان موسیقی روز درمانشون که چه شکله روز درمان که مثل قبل انجام میشه یعنی پیزشکا سر وقت میان و انجام میشه درمان دارویا انجام میشه اما چون مریضا با وضع خیلی بدی به بیمار سماجیه خود درمان درمان طولانی تره نسبت واقع به قول اون افرادی که با بزارت خیلی کم و اندک میان اونها تدادشون چقدر آیز زیادن و آیا اون وسیعت آیتالا فیروز آبادی که سردار بی بارستانیتون زده اجرایی میشه اینجا؟ بره قسمت مدیریت خیلی با ما هم کاری میکنن برای امیان این که بی بزارت هستن هم قسمت مددکاری و هم مدیریت مریضایی که مورد دارن رو با مددکاری معرفی میکنیم اونجا طبق پوتوکودی که دارن رواند ترخیصشون انجام میشه دکتر سیدوحید فیروز آبادی که در بیمارستان پارس تهران به پزشک سلواتی معروف هستن در حال حاضر ادامه دهنده منش و سلوک پدر بزرگ خیرشون هستند یه خیریهی داریم به حال مردم گاهی پولی تو این میریزن و از یه دستگاه رو میخواستیم بخریم با همین پولایی که جمع میشه میگیریم منم رئیس اید مدیرشم بچه هایی هم که توشن بچه هایی دانشگاهی هن بچه های موجه بچه های سالم و خوب این از کاری که ما تونستیم بعد از ایشون انجام بدیم خوش برسید تمام سعیمونو میکنیم دقیقا همینطوره الهاز هزینهی چطوره؟ اینجا بیمارستان دولتیه هزینه ها با دفترش های بیمه محاسبه میشه ما مددکاری خیلی فعالی داریم برسی میکنن بیمارهایی که مشکل دارن هم تفت تکفاله مددکاری هستن و نهایت همکاری با هاشون میشه آیا کسایی به شما مراجعه کردن که بگن؟ مثلا ما خیلی خیلی داشتیم اومدن حتی دیدن که خیلی گرمه یک کلرگازی کچی که در حد وضع خودشون آوردن احدا کردن ماسک میدوزن احدا میکنن بعض میخواد میگن کاری هست بگید ما انجام بدیم مردم ما همیشه خدا رو شکر پای کار هستن اما لازمه اینجاها که بیشتر احتیاج به کمک دارن بیشتر احتیاج به رسیدگی دارن خیلی این ما یک نگاه ویژهی داشته باشن و بیشتر مراجعه کنن حضورن خودشون مستقیم کمک کنن خودشون هم مستقیم نظارت داشته باشن دقیقا همینه هر کسی قصد کمک داره بیاد مددکاری مدیریت ما ما اصلا واحد خیلی خیلی داریم تحت نظر حاجق فیروز آبادی که داره احمدش کن و خانواده شون هست و واقعا تا قرون قرونش خرچ میکنن و هر کسی خاص میتونه بیاد نظارت کنه رو اون روند کمکی رو که دارن انجام میدن خب شنیدیم از آسار و برکات وقفی که آیت الله فیروز آبادی انجام دادن که حاصل اون به مردم عزیزمون رسید به هر کدوم از ما که ممکنه یه روزی نهایتا به این قضیه محتاج باشیم و متأثریم و متأثریم از این که شاید فیروز آبادی هایی که توی مملکت همون میشه تعدادش خیلی زیاد باشه نیست و دعا میکنیم برای خودمون و همه مردم جهان اللهم مرزقنا حسنال آقابه اما این به اون معنی نیست که فقط ما بگیم و شما بشنوید ما مشتاق شنیدن صدای شما هستیم دوست داریم از نیازهای رسانه ایتون از انتظاراتتون بیشتر بدونیم نظر شما برای ما مقتنم و محترمه باید با سلیغتون آشنا باشیم تا بتونیم طبق میل شما برنامه بسازیم هر جای این دیار که هستید کافیه با شماره 162 تماس بگیرید راه نمای ما باشید تا براتون برنامه های بهتری بسازیم ما به شوق شما اینجاییم شماره تلفون روابط امومی سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران جان دشمن مسیر شما در شب قربت سرد زندان یارتان ذکر و یاد خدا بود هیچی ایک از موالد قانونی که برای اصرا وزشده در مورد اصرای ایران با چوبای جبه مهمات میزدن نه پتوه خاصی بود نه آب خاصی بود که بخوان بچه ها رفته خیلی غصم شد نه از شهادت شهادت واقعیت برای خودش دارده خودم امامون لرزه افتخار بود اصلا از شهادت باکی نداشت از مظلومیت برامد حکایت آزادگی موسف از جمله آزادگان شد به جهان خورم از آنم که جهان خورم از اوست آشقم بر همه آلم که همه آلم از اوست بسم الله الرحمن الرحیم سلام خدمت شما شنوندگان گرامی با برنامه ی حکایت آزادگی لحظاتی رو در خدمت شما خواهیم بود امشب همراه شما هستیم تا با گوشه ی از ایسار و فداکاری آزادگان سرفراز کشورمون همراه باشیم مردانی که در سخترین وضعیت سلابت ایمان خودشون رو حفظ کردن و درس های ارزشمندی برای ما به یادگار گذاشتن در این برنامه میزبان آزادگی بزرگوار جناب آقای حسن نوری هستیم آقای نوری لطفاً بفرمایی چه سالی و در چه عملیاتی اسیر شدیم حسن نوری هستم متولد 1145 تهران سالهای دفاع مقدس در سال 1360 جبه رفتم با لشکر محمد رسول الله به فرماندهی حاج احمد متوسلیان با عنوان بسیجی و در جبه بودیم تا سال تموم شد ابتدای فروردین فروردین 1361 عملیات فتح المبین شروع شد اونطوری که میگفتن عملیات فتح المبین اولین عملیات تحجمی ایران از ابتدای جنگ تا اون زمان بود خیلی خوب پیش میرفت همه چیز تا روز دوبم عملیات قروب ما با یک ماشینی در حال جا به جایی بودیم که هوا تاریک شد و راننده ما بخاطر تاریکی هوا که در جبه هید چراغی نمیشه روشن کرد اشون راهو گم کرد و اشتباهند رفت در بین اراقیان یه ایرانی نیم ساعتی که این مسیر تیش شد یک مرتبه ما متوازی شدیم که در بین دشمن هستیم شروع کردن رگ بار زدن یه تدادی از دوستان ما در ماشین به شهادت رسیدم ما هم پنج نفر تونستیم از ماشین بیرون بپریم و به یک مسیری که نمیدونستیم به کجا منتحی میشه به سمت اون مسیر حرکت کردیم تا از ماشین و از کانون درگیری دور بشیم نمیدونم چقدر شد دو کلومتر سه کلومتر چون هوا تاریخ بود بارون هم داشت میبارید البته بارون خیلی سنگین نبود ولی انقدری بود که جلوی دید و ببنده ما از ماشین فاسه بگرفتیم هرچی دورتر میشدیم خب طبعا صدای تیراندازی به ماشین رو کمتر میشنیدیم اراقی هم تو اون تاریکی متوجه فران ما پنج نفر نشدن به سمت ماشین داشتن میامدن نیروهاشون و ما دیگه حلوز یکی دو کلومتر که دورتر شدیم دیگه اصلا صدای تیراندازی نمیشنیدیم تا رسیدیم به نقطهی که کاملا سردرگم تو اون هوای عبری نمیدونستیم اینجا کجاست آیا ما مسیر درست داریم یا اشتباه میریم و ادامه کار رو چه باید بکنیم گفتیم همینجا یه چالهی میکنیم با دستای خودمون شبا اونجا استرهت میکنیم توی چاله صبح بشه تو هوای روشند بتونیم مسیر رو پیدا بکنیم و برگردیم به جبه های خودمون پنج نفری شروع کردیم با سرنزه همون یه چالهی رو کندن به اندازه پنج نفر یه چالهی کنده شد و خاکای چاله رو رو ریختیم دورش که بیاد کامل بالا که هیچ دیدی از هیچ طرفی نداشته باشه و پنج نفری رفتیم تو اون چاله مندیم تا صبح گاهی یه گشت شناسایی یه نبر در خط پدافندی یک کمین ناگهانی یا حتی مجروحیت در پشت خطود و افتادن به دست دشمن میتونست مسیر زندگی رزمندهی رو برای سالها تغییر بده هر کدوم از این عملیاتها و هر کدوم از این لحظات داستانی داره از شجاعت ایسار و از تقدیر رزمندگانی که به اصارت در اومدن در اوج مبارزه و در حالی که تمام وجودشون سرشار از اشق به بطن و ایستادگی در مقابله متجاوزان بود به دست دشمن افتادن. اونها نخواستن اسیر بشن بلکه وضعیت نبرد اونها رو به این تقدیر ره سپار کرد آقای نوری لطفا ادامه اتفاقاتی رو که منجر به اصارتتون شد برای ما و عزیزان شنوانده تعریف کنید هیچ چی هم نداشتیم نه خوراکی نه یکی از بچه های قوم قوم آب همراهش بود که نصف آب داشت و یکی از بچه های و من دوتن دارنجک و همه ما هر کدوم یه سرنیزه داشتیم که توی اون همه سازوبرگ جنگی که در اطراف ما اراقیه داشتن اینا هیچ چی به حساب نمی اومد شاید یه یرو بیستقی گذشت مجدد این سرباز به پیشنهاد همین بچه هایی که توی چاله بودن مجدد یه سرکی کشید بالا که نگاه بکنه هرچی اطلاعات بیشتر ما میتونستیم جمع بکنیم برای حرکت شب ما خیلی مفید بود ایشون رفت بالا بود به اندازه یه بیسی سانیه داشت همجور نگاه میکرد و آروم آروم پچ پچ کنان برای ما توضیح میداد که یک مرتبه سرش دوزید خودشو کشید پایین که گفت یا اول فرز منو دیدن خب این حرکت ایشون خیلی برای ما که انهو همه چیز تمام شد دیگه ما همه اصارت رو به چشم خودمون دیدیم اصارت یا شهادت یه دقائقی گذشت تا سر صدای اراقی ها بلند شد با صدای بلند هیمار سدا میکردن و سنگ مینداختن کلوخ مینداختن دیگه میدونستیم اینو ما رو دیدن حالا به هر شکل میخوان یک کاری بکنن اینکه ما از اینجا بلند شدیم خودمون رو تسلیم خوریم ما هم تکون نمیخوردیم یعنی نه اینکه تصمیم داشتیم تکون نخوریم نه اصلا فاقد هر ماه ارادهی بودیم همدیگر رو نگاه میکردیم و بیان که کسی تصمیم بگیره چیزی به نظرش برسه همچنان سرارو میداختیم پایین تا گرد چه چهار دقیقه از این موضوع گذشت شاید موضوع پنج دقیقه از این اتفاق گذشت که شروع کردن رگ بار زدن به حدی گروله هایی که به طرف ما میامد آمارشون زیاد بود که اصلا من تا به حال تو هیچ کتابی یا تو هیچ فیلمی ندیدم خیلی پرحجم داشتن طرف ما تیر اندازی میکردن که اینقدر زدن زدن تا این خاکایی که ما اطراف چاله ریخته بودیم پاچید و یوش واش فروتش کرد اطراف چاله هیگود شد گروله ها به ترتیب که میخوردن کننه او با بیل داری زمینو میکنی اینجوری خاک رو میفرستاد هوا تا که دیگه ما دیدیمشون چند تا تیربار بود یه سه چهار نفرم نشسته روی زانوهاشون داشتن به طرف ما تیر اندازی میکردن یه تعدادی نمیدونم شد مثلا پونزن نفر سیزدن نفر چارده نفر همینطوری توی ایک ردیف داشتن به طرف ما تیر اندازی میکردن کمتر از نیم ساعت این وضعیت ادامه پیدا کرد به همین شکل بعد اینکه خب خاکای چاله پاچیده شد این طرف اون طرف دیگه سر همه ما دیده میشد موسیقی موسیقی موسیقی و اما در این فرصت از برنامه یه حکایت آزادگی کتابی در حوضه ی دفاع مقدس خدمت شما عزیزان معرفی میکنیم کتاب پاییز آمد نوشته ی گلستان جعفریان روایتگر خاطرات فخر و سادات موسوی همسر سردار شهید احمد یوسفیه که انتشارات سوره مهر اون رو منتشر کرده کتاب پاییز آمد روایتگر سادات موسوی از این کتاب، از این کتاب، از این کتاب، از این کتاب، از این کتاب، از این کتاب، از این کتاب، از این کتاب، از این کتاب، از این کتاب، از این کتاب، از این کتاب، از این کتاب، از این کتاب، از این کتاب، از این کتاب، از این کتاب، از این کتاب، از این کتاب، از این کتاب، از این کتاب، از این کتاب، از این کتاب، از این کتاب، از این کتاب، از این کتاب، از این کتاب، از این کتاب نامگذاری کتاب گفته، چون آشنایی من با همسر شهید در پاییز صورت گرفت و زمان شهادت ایشون هم پاییز بود، نام کتاب رو پاییز آمد گذاشتم. خرید کتاب پاییز آمد برای افرادی که به تاریخ معاصر و تاریخ شفاهی دفاع مقدس کشورمون علاقه مندن یه اتفاق عرضشمند محصوب میشه. پس از این اتفاق جا دمونید. مجاهدت ایسار و فداکاری آزادگان در دوران اصارت در ذهنها به یادگار مونده. آزادگان ما نفقط قهرمانان جنگ بلکه الگوی تمام ایار انسانیت هستن. باید از اونها یاد بگیریم که چطور در سختترین شرایط امید و ایمانمون رو حفظ کنیم. و اما برگردیم به شنیدن ادامه خاطرات جناب آقای نوری یکی از آزادگان سرفراز کشورمون. آقای نوری آماده هستیم تا ادامه خاطرات شما رو از زبان خودتون دنبال کنیم. آقای نوری آماده هستیم تا ادامه خودتون دنبال کنیم. آقای نوری آماده هستیم تا ادامه خودتون دنبال کنیم. بعد از نیم ساعت دیگه تیراندازی تمام شد. یعنی ما میدیدیم یه فرماندهی باید شده بود با دست اشاره کرد بسته تیراندازی تمام شد و یه ده دقیقه یه روبی به سکوت محض گذشت. و بعد آروم آروم حرکت کردن اومدن بالای سر امام نگام کردن و یکیشون بی سیم در آورد عربی چیزایی رو داشت به فرماندهی مافقشون گذارش میداد که حالا بعضی کلمات تو جمعه بچه ها بلد بودن. یکیشون اعداد بود که من عدد خمسر رو شنیدم که تصور کردم داره گذارش میده که پنج نفر از دیروهای دشمن اینجا کمین کرده بودن. ما کشتیمشون. و بعد حرکت کردن باز به همون مختی که بودن دیگه با ما کایی نداشتن. یعنی اصلا متوجه نشدن که مثلا من زنده هستم از بس خون و مغز و اینها رو سر و کله من ریخته بود که اصلا اینا متوجه این موضوع نشدن. بعد نفر آخری که اومد حرکت بکنه باز با همون سلاح کمری که دستش بود یک گرول خالی کرد رو سر کنار دستی من که دیگه باقی مانده اون مغز و جمجمه و اینا کلن متلاشی شد. و پاژید این طرف اون طرف و اینها رفتن و یه سکوت سهمگینی توی اونجا حتفرما شد. موسیقی از بس گروله از کنار گوش من رد شده بود. همینطوری گوشم سوت می کشید. اگرم سر صدایی بود من نمی شنیدم. فقط دوتا گوشم داشت سوت می کشید تا مدت زیادی. و هرچی می گذشت هرچی به زهر و بعد از زهر نزدیک می شدیم من یک استراب و دلحوره عجیبی تو دل من جا خوش کرده بود که در این بیابان تنها در بین نیروهای دشمن من یک نوجبان شانزده سالهی. اینها است تنها در واقعجز strange الموارد ایرانی در بین عراقی های جی رفتادد و به خدا به خدا الاطcé considه می کند به ام determiner متوسط می شدود. رفتادم که ؟ و لکیتحت بعد از تروننده گری به افضل که حوانه بکنت شد از این شاله درگزار می برم برون و برسلومتی برگردم ترافی نیروهای هم. لحظه داد وقعا نفسگیر به 숨ی گذارد حالا Americans به سختی میگذشد حالا حتی من اونجا چون اراقی ها دید داشتن ما رو می دیدن من نفس کشیدن هم رو هم با برنامه انجام می دادم نفس که دم که می کشید داخل بلاخره بدنه یه جد مچاله شده جمع شده و تکم می خوره مثلا ریه میاد جلو بعد بازدم که می دید بیرون بدن گرچیدتر می شد حجمش می خواستم اراقی ها نبینن خیلی با حساب کتاب تنفص می کردن و خون و مغز که روی صورت من پیچیده بود که ریخته بود همینطوری خوش می شد و خوش شده بود و بوی خون و مغز پخته به شکل آزار دهندهی منو آزار می داد به پایان برنامه امشب حکایت آزادگی رسیدیم امیدواریم از چنیدن این برنامه رازی بوده باشید انشالله در برنامه بعد با ادامه خاطرات آقای حسن نوری آزاده عزیزه از اتون می خواهیم اگر نظر و پیشنهادی دارید حتما در ارتقای سطح برنامه یاریمون کنید تا برنامه بعد که باز هم در خدمت شما عزیزان باشیم همتون رو به خداونده هستی بخش جهان می سپاریم خدا نگهدار التماس دو موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی ارسال کنید موسیقی موسیقی دست رسیب پشت سحنه برنامه ها دست رسیب آباها، نباها و میان برنامه ها دریافت برنامه های جدید و پرمخاطب دست رسیب آخرین اخبار و اطلاعات معارفی همه با همه در ایتای راژیو معارف برای ازویت در کانال راژیو معارف در پیام رسان ایتا فقط کافی عدد 96 رو به سرشماری 3015-15 ارسال کنید تا براحتی ازوی خانوادی بزرگ راژیو معارف بشین پس اجل کن همین الان عدد 96 رو بفرست به شماری 3015-15 سرگشت سرگشتگان کویت پروای سر نداند سرگشتگان کویت پروای سر نداند آشفتگان مویت از خود خبر نداند