مثل کارتیه که رمزش بلد نیست رسول خدا اومدن تو بیابان به اصحابشون فرمدن برید هیزوم بیارید یه نگاهی کردن بیابان مسطح بود جنگل نبود که هیزوم توش باشه گفتن آقا چیزی اینجا نیست فرمدن هلا برید بگردید در این خاکا به لخره تیکه تیکه چوب پیدا میکنید رفتن و دوتا ستا چارتا تیکه هایی پیدا کردن پیدا کردن پیدا کردن ریختن رو هم یه تلی از هیزوم شد فرمد گناه هم اینطوری جمع میشه آدم فکر میکنه کاری نکرده ولی وقتی زندگیشو کاوش میکنه ببینه یه روی دروغ گفته یه روی دل شکسته یه روی به نامحرم نگاه کرده یه روز یه ریا کرده این میشه یه مسئله عملی یا زیر درخت نشسته بود پیغمبر گرامی اسلام درخت خوش بود شاخهش برگاش خوش شاخه خوش که وقتی بتکونی میرزه دیگه همش میرزه یه دست بکشی پیغمبر رو بود نگاه کنید یه دست کشیدن تمام این برگاه خوش ریخت فرمود استقفار اینطوری گناه رو از بین میبره چطور با یه دست من برگاه خوش ریخت استقفار هم همینطوری گناه رو از بین این میشه مسئله عملی مسئله به قول مرو سمعی رو بسری کردن خیلی اوقات پیامبر تو زندگیش از این نمونه ها ایمم دارن گاهی میخواستن یه چیزی رو مثلا رسول خدا انگوشتاشو اینطور که فرمود ببینید من با سرپرست یتیم کسی که یتیم رو سرپرستی میکنه اینطوری روز قیامت کنار هم تو بهشتیم انا و کافل و یتیم من و یتیم سرپرست یتیم مثل این دوتا انگوش چطور کنار همه انجامیش فرق جدا نمیشن ما اینطوری تو اینا رو میکن مسئله های در واقع عملیاتی گاییم نه یک مسئل در قالب یک جملهی لذا این آیه میفرمایید ولقد ضربنا لناس فیهاز القرآن من کل مسئل ببینید انصاف داشته باشید ما همه رقم مسئلی تو این قرآن زدیم از تار انکبود بگیر تا مگس تا پشه تا خاکستر تا ارز میدونم که مسئله به حبه و دانه مسئله های مختلفی تو این قرآن زدیم اما این اماش مهمه بعضی ها مریزن نمیخون بپذیرن استدلال کردیم قبول نکرده حرف پیغمبره رو آوردیم قبول نکردیم مسئل آوردیم زیر بار نرفته تو این قرآن به شیوه های مختلفی به هدایت برداخته تقریبا شاید یک چهارم قرآن داستانه سوره یوسف سوره های داستان از نموسا حضرت ابراهیم چندین بار داستان شیطان این یه روشه از داستان روش دوم از تمثیل یه مسئله که نمیشه به کسی نمیفهمه حالا یه وقت کسی ممکنه میگه من این آیه سنگین و متعجه نمیده اما مسئله همه میفهمن مسئلم زدیم برا شما داستانم گفتیم استدلالم کردیم حرفا هنبیارم آوردیم انذار کردیم تبشیر همه رقمی ما شما رو چرخوندیم ولی آقا بعضی ها فایده نداره ولی این جعتهم به آیه اگر تو یک نشانه و آیه هم برای اینا بیاری لا یقولن اللذین کفرو کافر ها میگن ان انتم لا مبتلون شما همه تون باطلون جالبه اینجا انتم نمیگه انتم همه تون باطلون این چیه علتش آقایان عزیز خوهران گرام که چرا بعضی ها ببینید لجاجت اللجوج لا رعیله لجاجت نمیگذاره بعضی ها زیر باره حق برن و الا ابوجل تو کچه های مکه یه وقتی پیغمبر رو بغل کرد بی اختیار رفت به سمتش بغل کرد و بسید و اومد کنار گفتن چه کار میکنی گفت من میدونم این حق میگه من میدونم آخه میشناسیم چل سال بین خودمون بوده یه دروغ نگفته والله من میدونم حق با اینه انهولا صادق این نبود که خبر نداشته باشه ولید از سران مشتکینه که خدا تو قرآن دو بار گفته مرک بر ولید دو بار ما تو قرآن مرک خیلی کم داریم قتله چند جای قرآن داریم قتله راجعه به اصحاب اخدود قتل الانسان ما اکفرن خیلی کمه خدا بعض جاهایی که میخواد عذاب بگه میگه ویل ویل از قتله پایین تره در سوره مدسر دو بار خدا میگه مرک بر این ولید مرک بر فکر این ولید نگاه کنید قتله قتله دو بار ولید کیه ولید کسیه که خودش وارد بود به عربی به فساهت بلاقت وقتی قرآن رو شنید گفت این کلام بشر نیست این وحیه پیانبر نمیتونه این حرفه رو بزنه این آدمی که به نام محمد صلی اللہ علیه و علیه و سلم سد تا استادم دیده باشه هزار جام رفته باشه شام یمن هر کجا نمیتونه این حرفه رو بزنه این حرفه مال اون نیست من عرب زبانم میفهمم اینا معجزه هست اینا کلام خدا هست قرآن تجربه نبوی نیست قرآن وحیه خودش گفت بعد ابو جهل و اینا آمادن شب خانش گفتن چه کردی؟ بیچاره کردی مارو تو با شده از این قرآن حمایت کردی؟ حمایت کردی ما که داریم با این پیانبر میجنگیم تو وسط ما یه مرتبه گفت درستش میکنم خودم درستش میکنم قرآن میگه نشست هی برنامه ریزی کرد و فکر کرد و بعد خدا تو سوره مدتسر میگه مرگ بر این فکرش مرگ بر این فکرش گفت درستش میکنم و اون این است که میگم ساهره میگم ساهره از این کلمه ساهر بودن و ساهر حرفای عجیب غریب میزند گه ایشونم قرآن رو آورده سهره ایشون مطرح کرد خب ببینید این آیه میفرماید وَلَئِنْ جِعْتَهُمْ بِآیَتِنْ اگه تو معجزم برای اینا بیاری لَيَقُونَ لَلَّذِينَ كَفَرُوا کافرها میگن این انتم اللا مبتلون شما هرما حرفاتون باطل چرا؟ چرا اینطور میکنن؟ این جمله آخر من عبدالملک مروان آدم خیلی خبیسی بوده ایشون خیلی جنایت کرده چند هزار شیعه رو حجاج فقط کشد جلو چشمش یه شیعه رو سر میبوریدن دستو پا میزد این قضا میخورد اینقدر خبیس بود یه سالی اومد مکه محرم شده بود و اومد مکه و گفتن خب باید بریم تواف رفت یه گوشه نشست گفت من حال تواف ندارم من بابا نمیشه تو محرم شدی باید تواف کنی گفت تواف بدم میاد من از این کارا تنفر دارم از تواف و نماز و سعی من نمیم نشست یه گوشه گفتن بریم یه کسی رو پیدا کنید ایشون رو نصیحت کنید بلکه بلنشه آدم که محرمه زنش بشه حرامه رفتن یه آقای رو پیدا کردن از این تابعین عورتن و گفتن بیا شما یه نصیحتی ظاهرن ابو حازم بوده آمد گفت چیه عبدالملی گفت ببین الان شراب بیارم من میخورم فساد فحشا از اینا بدم نمیاده لذت میبرم از تمام گناهان بگن آدم بکش ککم نمیگذه اصلا نراحت نمیشه ولی یه تنفری از تواف و سعی و حج و عبادت دارم تو به من بگو من چمه قشنگ جواب دادون آقا گفت جناب عبدالملی روح یه بیماری هایی میگیره قصاوت زیق رین تبع ختم آخرین مرحلش مرگه تو به اون مرحل رسیدی دیگه فایدهی نداره حالا پاشو در اقل یه جوری توره بچرخونن اعمالتو انجام بده برو بیرون از مسجد الهرام ولی تو رسیدی به این مرحل انکه لا تسمعول موتا خدای آقبت منو خدمه به خیر بفرما در ظهور بابرکت مولامون آقامون حجت ابن الحسن تعجیل بنما ما رو از یاران و شهدای در رکاب امام زمان قرار بده بیمارانمون جنبازانمون لباس آفیت بپوشان غرز مقروزین ادا بگردان خانه به مستعجران نصیب بفرما عزیزانی که زندانی دیه مالی گناه دارن زمینه آزادی زندانیانشون رو فراهم بگردان به همین زودی ملت مظلوم فلسطین رو رحایی انایت بفرما ای دل اگر ماشقی در پی دل دار باش بردر دل روز و شب منتظر یار باش دل بر تو دل بر تو دائمان بردر دل حاضر است رو در دل برگشت حاضر و بیدار باش رو در دل برگشت حاضر و بیدار باش ای دل اگر ماشقی در پی دل دار باش بردر دل روز و شب منتظر یار باش دیده جان روی او تا به نبینت ایان در طلب روی او روی به دیوار باش ناهیت دل گرفت لشگر قاشیم رویً از استفاده"! چه بیزه گذشتی کنید؟ ق منبغیت! از رو کی ایمان که شده و کمک دی coaching افراد ج Algun些 خیمه ند امیدوارد گرمی نظر داره به؟ موسیقی تو به یکی زنده ای از همه بیزار باش گردل و جانتون در بغا عارضون دم از انو در فنا هم دم اطار باش که دل اگر ماشقی در پی دل داره بردر دل روز و شب منتظر یار باش قزه شهر عشق و خون قزه شهر لاله ها شهر غیرت و شرح بر زمین عاشق ملت ها نسبت نمازده قزه حساسا مسئله اول دنیا از این مسئله نباید بگذاریم این مسئله از نگاه عمومی بینور بلالی منحوم دنیا خارج بشه از این مسئله اول بودن خارج بشه اینجا سرزمین زیتون و سفر است خودکی خواب نال میبیند در آغوش مادری که لالایی هایش خامون شدند و لبخند نورسیده ای و لبخند نورسیده ای خشت مرز هایی که گرگ ها ساختند پیر شدند برای زنده نگه داشتن دین و انسانیت همه ما ایرانیان همدلانه همراه مردم مظلوم قزه هستید اون یش ایران همدل ادامه دارد و شما عزیزان از این دو طریق میتوانید به مردم مظلوم قزه کمک کنید از طریق شماره کارت شست سی و هفت نوید و نوید هشت و هفت هشت و دو دو هفت و سفر هفت و یا خود دستوری ستاره چهارده مرمبه دست و پا میزنن هر مله ها عمر این ظلم روب پایان هست از در چشم این جهان امروز دابلاه بزرگ بشنان هست از در چشم این جهان امروز دابلاه بزرگ بشنان هست از در چشم امروز دابلاه بزرگ بشنان هست porteнут titli بجدرین توی یه رمضان زمین ابالی newcomu اسل transform dalih م الصدایان ایمان و مقرفت دین و حکمت صدای فضیلت و فطرت راژیو معارف روایت کتاب بر اساس کتاب اوخیانوس مشرق نوشته مجید پورولی کلشتری امراهیم مردی به اون رسید و خودشو فرستادی امام رزا معرفی کرد و مشک آبی به اون داد بعد مسیری رو به امران نشون داد و گفت که اگه به دنبال آب حیاته باید چهل قدم پیش بره تا به خونه ی پینه دوزی روشن زمیر برسه و از اون نشونی چشمه آب حیات رو بگیره امران خسته به خونه ی آب حیاته و این حاج کریم پینه دوز رسید و از اون نشونی آب حیات رو خواست حاج کریم به اون گفت که چشمه ی آب حیاته حقیقی در خراسان و خونه ی امام رزا میجوشه اما امران اسرار داشت به دنبال چشمه ی آب حیاته خیالی بره اون با کاروانی به سمت دریای شمال رفت حاج کریم و دخترش راهله همراهی خراسان شدن اونها در مسیر خراسان بودن که امران سوار برعصد برگشت و با حاج کریم و دخترش راهله هم سفر شد حاج کریم و همراهانش در مسیر گرفتار دو راهزن شدن اما به طرز معجز آسایی از دست راهزن ها نجات پیدا کردن امران حاج کریم و که به دست راهزن ها زخمی شده بود به خونه ی طبیبی برد در برنامه قبل تا جایی شنیدید که طبیب و امران مشغول صحبت بودن که راهله برای اولین بار با امران حرف زد و اونو به قلعه ولایت امام رزا علیه سلام دوت کرد و حالا ادامه روایت کتاب اقیانوس مشرق در قسمت نوزده هم امران ساکت بود راهله به اندرونی برگشت طبیب دست امران رو گرفت و گفت این دختر با تو چه کرد؟ به خدا سکند این دختر سخنوری را از پدرش به اسپرده است سریع و ساده و استوات سخن میگوید پس کلام خود امام را بشنویی که خواهی گفت زبان و گفتار علیه ابن موسیقی رزا چنان جذاب و سخنوری را بشنویی که خواهی گفت امران دهنده است که تو را از خود بی خود میکند من دوستان بسیاری داشتم که بسیار به کار دنیا مشغول بودند و اسیر مال و دارایی و خانه و زندگانی و تجارت آنان یک بار برای دیدار با علیه ابن موسیقی رزا به خوراسان رفتند و دیگر هرگز باز نگشتند امران به طبیب نگاه کرد طبیب دستشو گرفت و اونوز و اینوزیر تاق جایی که حاج کریم پین دوز خابیده بود بردونشون امران تو چشمای طبیب خیره شد و پرسید ببینم جناب طبیب آیا تو علیه ابن موسیقی رزا را از نزدیک دیده ای؟ فقط یک بار امران در مسجدی در همین حوالی هنگام نماز زور ایشان را دیدم و نمازم را به امامت حضرتش اقامه کردم علیه ابن موسیقی رزا را چگونه انسانی دیدی؟ بگویم زبان من از وصف او ناتوان است وقتی از من در باره او میپرسی گویا از شم ای در برابر باد میخواهی خرشی را برایت روایت کند طبیب به سمت حوز آب رفت و آسیناش را بالا زد و ادامه داد علیه ابن موسیقی رزا را باید دید او امام است و امام را وز نشاید نواجه کمک میکنه و نه زبان یاری عقلم در این بسات بازی چه از جوان طبیب اینو گفت و مشغول وزو گرفتن شد کمی که گذشت دستی به محاسنش کشید و ادامه داد وقتی کنارش نشستم قبل از هرچیز بوی خوشش به مشامم بسید همین که دستم را در دستش نهادم تمام رنج ها و درت ها را از یاد بردم چون به من نگریست آرامش خاصی بر دلم حاکم شد و چون توسم کرد دیگر روح در تن کوچک و حقیرم نمی گنجید جوان از من بشنو و باور کن که امام معصوم در وز نمی گنجد امام معصوم را باید دید و تماشا کرد ببینم جناب طبیب آیا با ادامه؟ علی ابن موسا سخن هم گفتی؟ آری به ایشان گفتم ای پسر رسول خدا شنیدم که امام معصوم نشانه هایی دارد برای من از آن نشانه ها بگویی تا شناخت و معرفتم به شما بیشتر و بهتر شود حضرت سخنانی فرمودند من از کلامشان در یافتم که امام با تفا ترین برد بار ترین و شجا ترین مردم تمام آلم هست در آلم کسی آبتتر از امام نیست و او پاک ترین مخلوق خداست امران با دقیق و حرفای طبیب گوش میداد طبیب با بغز ادامه داد در دلم آشوب انداختی جوان دوباره دلم هوای خدا سان کرد علی ابن موسا رزا دیگر سخنی نگفت؟ آری به امام نشانه هایی دارد در این روز علی ابن موسا رزا بسیار برایم سخن گفت با کلامی که زیبا بود و بردل می نشست به خداون سوگن تمام آرزوی من این است که یک بار دیگر فرصتی برایم محیا شود تا به خراسان بروم و او را دوباره زیارت کنم اگر تبابت در این روز دا و نیاز مردم به من نبود حرفشو ادامه نداد سرشو بین دو دستش گرفت و با گریه گفت جوان کسی که همه آب زمان را به درستی به شناست از او فاصله نمی گیرد شب بود امران روی گیلیمی که که ندرست کشیده بود و به آسمون پرستاره نگاه می کرد بالای سر شاخه های درخت در هم پیچ خورده بودن و گاهی با وزش نسیم تکون می خوردن و خشخش صدا می کردن طبیب با زرفی پر از شیر به سمت امران رفت و گفت بیداری و به ستاره ها چشم دوخته ای آسمان زیباییست طبیب با لبخند کنار امران نشست و زرفشی رو کنار اون گذاشت امران پرسید پین دوست خابیده؟ آری داغی پیشانیش کم شده است و این نشانه خوبیست ببینم امران از حال راهله نمی پرسید حال راهله؟ من نشانه های دلدادگی را خوب می شناسم جوان رفتار تو برای من آشناست امران همینطور که به ستاره ها خیلی شده بود گفت یکی از آن نشانه ها را بگو تا بیش از پیش مراقب خیش باشم دیگر از مراقبت گذشته جوان نحال روی دست باید فکر سامان دادنش باشی کدام نحال؟ همین تماشای ستاره ها در سکوت دلیل واضحیست امران ساکت بود طبیب ادامه داد نشانه های دیگری هم هست آن کس که شیده می شود دلش بیقرار می گردد گوی روحش دوچار عظمتی شده است که در کالبدش احساس تنگی و کوچکی می کند طبیب امران نگاه کرد و با خنده ادامه داد آدم شیدادل دستش به کاری نمی آید و پایش به راهی نمی روید گویا جز تماشای رخصار یار چیزی در نظرش پسندیده و مقبول نیست تمام آرزوی دلش این است که خداوند مدد و اقبال همراهی کند و بختش موافق آن باشد و با یارش دمی هر چند کوتا هم نشین و هم کلام شد بگو بدانم جبان آیا در دلت نمی خواهی با دختر پیر مرد پین دوز هم نشین و هم کلام شدید طبیب منتظر جواب امران بود امران نگاهش را از ستاره ها گرفت و به طبیب خیره شد و گفت چه باید؟ ایچ مگو جوان امران دوباره به ستاره ها خیره شد و گفت آخر چگونه ممکن است من از احوال خیش بیخبر باشم؟ میگوی دل باختم و خود بیخبرم؟ چگونه ممکن است آدمی دل به بازد و خود نداند؟ طبیب ظرف شیر رو به سمت امران گرفت و گفت شیدائی دریای امیغیست جوان امیغتر از تمام آن دریاها که شنیده ای رازش اینگونه است که تا درام قرخ نشوی نمیدانی کجایی گمان میکنی فقط بر موج کوچکی سوا بودهی که ترا بر آب تاب میداده است اما وقتی چشم باز میکنی خودت را در جرفای دریای امیغی میبینی که نمیتوانی از آن نجات پیدا کنی امران ظرف شیر رو گرفت و چند جای خورد و گفت تمام اینان که گفتی در خود میبینم اما... اما چه؟ در سرزمین های مختلف دختران زیبا روی بسیاری دیدم اما نمیدانم چه شد که من آنها را دیدم و آشغ نشدم و اما اینجا... و اینجا... به دختری که از ت دیدن محروم است دل داده ای میدانم عجیب است اما تمام اینها کار دل است جوان کار عقلی است که تأقل کنی و در پی پاسخ باشی امران آی کشید و بازنهه از اینجا باید برسید آیا به راستی من دل دادم؟ طبیب خندی امران سرشو به سمت اندرونی چرخوند و گفت صدایش را دوست دارم کلامش مرا مزهور میکند کن روزی بیشتر نیست که او را میشناسند اما نگاهش... حتی نگاهی که ندارد همون چشمان بازش که گویا میبیند و نمیبیند همان هم برایم زیبا و دوست داشتن است وقتی نگاهم میکند او را دوست داشتن است که گویا به واقع مرا میبیند نمیتوانم باور کنم که نمیبیند مقابل نگاهش تا به ایستادن ندارم آخر چگونه ممکن است؟ یعنی دل به کسی دادم و خود بیخبرم؟ شیدائی آن وقت بر آشق اثر میگذارد که یا هجری پدید آید یا رنجی چرا دروغ بگویم؟ من نیز به این احوالی که گفتم دوچارم تو هم شیدائی طبیب آه برای شیعه امام معصوم حکم معشوق الهی را دارد که برای وساله او جز پرهیزگاری و عبودیت و تقوی راهی نیست اگر وسوس ابریز کارگر شود و در این اعمال اهمال کنیم از معشوق دور و حیران میشویم طبیب بازتون خیله شده بود و حرف میزد امران رو کرد به اونو پرسید آیا علی ابن موسر رزا فقط امام شیعان است و فقط شیعان به اون محتقدند؟ علی ابن موسر رزا امام تمام جهانیان است از افلاک گرفته تا سر زمینهای دود دست زمین امران با تجرب نگاه میکرد طبیب ادامه دارد ببینم امران آیا آن آب حیاتی که تو در جست جست داری؟ فقط برای توست یا برای تمام آلمیان است؟ برای تمام آلمیان است پس چرا فقط تو در جست جوی آنی؟ چون من فقط نقشش را یافتم علی ابن موسر رزا نیست چون این است فقط شیعان امامت او را پذیرفتند و او را حجت خدا میدانند و بر اطاعتش گردن نهادند ببینم جناب طبیب ببینم جناب طبیب فluent فلاکرام فلاکرام لفظ لفظ فلاکراه لفظ لفظ لفظ فلاکرا sue لفظ لفظ لفظ