که یا ایوهل عزیز انه لهو ابن شیخن کبیرن فخز احدنا مکانه وقتی که حضرت یوسف برادر پدر و مادرش را شناخت و او را نگاه داشت با یه شکل مخصوصی برادران دیگر ناراحت شدن چون قول داده بودن به پدرشون که یوسف را برمی گردانند حالا برن میدن ای عزیزم ایس این یک پدری داره پیر محسن یکی از ماها جای او بگیر انا نرا کمن المحسنین ما ترا جز محسنین میبینی چون این طور هستی جا داره که این لطف را به ما بکنی که برادر ما بگذری بره یکی از ماها جای او باشی برادران هم با این که یوسف را نمیشنسن هنوزا ولی گرفتاری که حالا براشون پیش آمده اینجا یوسف را جز او روح محسنین معرفی میکنند انا نرا کمن المحسنین و همینطور خود حضرت یوسف خود حضرت یوسف هم به خودش این نسبت را داده یعنی خودش را در زمره گروه محسنین در یه جا معرفی کرده و اون پس از آنی هست که برادران شناختند یوسف را معرفی بینشون برقرار شد اونجا حضرت یوسف فرمونده است که اینهو من یتقی و یصبر فان الله لا یوزی و عجر المحسنین اون کسی که تقوی پیش کند و سبر و استقامت داشته باشد خداوند عجر محسنین را زایع نمی کند یعنی جز او روح محسنین میشه هم جز اونها بودم خداوند عالم زایع نکرد عجر مرا پس در این بحثی که ما با لطف خدا وارد هستیم که شناخت گروه محسنین باشد ببینیم یک نفر بر جسته پیغندر محترمی هم از ناهی خداوند عالم که از همه اونها بیده بالاتر هست و هم زندانیان و هم برادران و هم خودش همه اقرار دارن که یوسف محسن هست و جز اون گروه هست و هم در دنیا خدا تها رفعت درجه ها بهش داده و هم در آخرت براش هست خب حالا یوسف از اول تجزیه و تحلیل که میشه چه داشته که جز او گروه محسنین شده و خداوند عالم هم تهایی در اختیارش گذاشته هست ولی یک تبعیتی از ابراهیم و اسحاق و یعقوب اونی که از اول برای حضرت یوسف بوده اینه که تابع و پیروب یک رهبران الهی و مردمی پاک که راهنمای بشر بودن پیروبی از اونها داشته دلیل این که پیروبی از اونها داشته است که وقتی زندانی ها تأرینده بیر خواب را از او خواستند ایشون فرموده اینی ترکت و ملت قومن لا یؤمنون بالله و هم بالاخرته هم کافرون فرموده من اون ملت و آینی که ایمان به خدا نداشته اند و نسبت به آخرت و نشعه بعد از مرگ کافر بودن اون ملت را من را خواستمونم من دنبال او نبودم و طبع تو ملت آبای ابراهیم و اسحاق و یعقوب من پیروب آین آبا ام بودم که آبا من ابراهیم هستند و اسحاق هستند و یعقوب ما کان لنا ان نشرک بالله من شیع هیچ گاه روا نبوده برای ما که برای خدا چیزی را شریک داریم که برای خدا چیزی را شریک داریم بله ما استفاده میخواییم بکنیم از همین ما کان لنا برای ما سزاوار نبوده هیچ وقت نبوده که ما به خدا مشرک باشیم که اونی که از اول حضرت یوسف داشته اینه که دنبال رهبران الهی بوده و این امتیازی بوده که از اول حضرت یوسف علیه السلام داشته است این یک دو و همین آیه شریفه یک نکته را اظهار کرده حضرت یوسف و اون اینه که قدردانی از ت را تذکر داده اظهار کرده که تی که خدا به انسان داد باید توجه به اون داشته باشه شکرگذار باشه شکر عبارت از این هست که در هر زمینه ای اون وظیفه ای که انسان داره اون کاری که باید انجام بده انجام بده هر وظیفه ای در هر سحنه ای در هر حالی وظیفه ای انسان شد وقتی انجام داد این شکر است پس این که میگن شکر گذار باشیم شاکر باشیم نه معناش فقط اینه که انسان داشت شکرا لله اونوی یه مرحله یعنی لقضی است عمده شکر اینه که انسان اون که ازش خوالی انجام بده هر وزیفه ای هست استفاده بکنه و در اون مرحله وزیفه را انجام بده این شکر است ولو فرزن به زبانم نیره شکرن لله شکر گذاری بهر برداری از تی هست که بهش داده ولذا در سوره مبارکه حلعتا دهر اونجا می فرماید که اناه دیناه سبیل اما شاکرن و اما کفورا ما راه را بهش نشان دادیم حالا که راه بهش نشان دادیم این دیگه آزاد است شاکر بشه یعنی بیگیره ما راه را نشان دادیم اونا بیگیره همقدر که راه را نشان دادیم و اون گرفت این شاکر است و اما کفورا یا این کنار نتزیرد راه نمائی بشه ولی نتزیرد کفر در اینجا یعنی نتزیرختن راه نمائی نتزیرختن تی که در اختیارش بوده لطفا خب حضرت یوسف پس از آنی که تبعیت از رهبران الهی را شرح داده وقت پرموده این یک تفضلیست از ناهیه خدا هم بر ما هم بر مردم یعنی این موضوع رسالت و رهبری و رهبر داشتن و رهبر الهی داشتن این یک تفضلیست که خدا بر ما کرده بر مردم هم کرده این بیان ت الهی هست و بیان اینه که انسان باید قدردان باشه وقتی که یه تی بهش داده شده قدردانی بکنه بداند که چه تی داره عرضش بهش قائل باشه و بهر برداری بکنه حالا حضرت یوسف این مطلب را به بیان آورده ذالک من فضل الله علینا و علمنا این که خدا در اجداد من آبا من رهبران الهی قرار داده ابراهیم از ما هست اسحاق از ما هست یعقوب از ما هست این رهبران الهی هستن این دستگاه نبوبت و ارتباط با ما برای ماده و عالم غیب فضل خدا هست بر ما و هم بر مردم یعنی دستگاه نبوبت و هدایت الهی این یه تفضلیسته فضل الهی هست برای بشر که پی ببره به وظیفه خودش و نظام بعضی گفتن که اگر انبیان نیامده بودن برای راه نمایی بشر دل کو هم شکافته نمی شد حالا غراز اینه که این توجه به ت که رهبر الهی داشتن راه نبوبت و راه الهی داشتن این ت هست توجه به این این خودش احساسی این جزء گروه محسنین انسان قرار میده که قادردان باشه هر تی در هر شکل و شرائطی که دارد قادردان این ت باشه مخصوصا تهای معنوی ولذا در حدیث شریف هست حدیثی هست خیلی ارزنده میفرماید رسول خدا صلی اللہ علیه و آله من لم یره ان لالله علیه تاً الا فی مت امین او مشرب فقد جهل و کفر الله عزوجل یعنی هر کس عقیدش این باشه و نظرش این باشه که خدا تی بر اون ندارد مگر یه خوراکی که بهش برسه و شکمش سیر بشه یا یه نوشابه و آبی بهش برسه رفتش نگیش بشه یعنی همش فکرش در الهی این مقدار آوچ گرفته باشه خوراکی آبی و نوشابه امور مادی اگر کسی این فکر رو داشته باشه که خدا تی بر اون نداره مگر این امور این فقط جهل خیلی نادان است و کفر ای کفران ت خدای عزوجل کرده و زل سعیه کوششهاش تباه شده کوشش هایی که در آلم میکنه هر فعالیت هم میکنه تباه بی نتیجه به جایی نمیرسه و دنا منه ازابه ازاب خدا براش نزدیک هست چرا؟ برای خادم که خداوند آلم خیلی بالاتر از ت غذا و ت نوشابه های شیرین برای بشر قرار داده از بالاترین ت های الهی قرار دادن رحبران الهی هست که راه را بهش نشان بدن و بر سراف مستقیم او را پیش ببرند خود این توجه به الهی احسان را جزئه گروه محسنین قرار میده و شایسته هر کس هست که توجه به الهی داشته باشه و اما به ت ربک فحدست یکی از راه هایی که انسان باید تلقین به خودش بکند اینه که ی که خدا بهش داده به خودش بگه در یه جای خلوتی بمشینه بگه به خودش که من چه تی دارم ت های مادی اگر داره بگه معنوی مخصوصم که داره این را تذکر به خودش بوده که من این ت را دارم این ت را دارم این ت را دارم یک وقت مرحوم های متحری رحمت الله علیه از ایشون دیدم در یه جایی که میفرمودن که من هم درس هایی داشتم یک وقت فکر کردم دیدم من در دشته تلبگی مندم ولی رفقای من رها کردم این رشته را رها کردم فکر کردم دیدم اونهایی که این رشته را رها کردم وزع مالیشون خیلی خوب هست خانه دارن زندگی دارن حقوق دارن چه شرائط عالی اجتماعی براشون پیش آمده ولی من ندارم بعد فکر کردم که خب حالا من که مندم من که دارم همین جا هست که جای حساس تاریخ زندگی هرکس میشه مخصوصا در فصل جوانی که این جا هست که جای حساسه که یه وقت ممکنه انسان را پرت راه پرت بکنه ممکنم هست که نه عوجش بده به مدارج عالیه برسوندهش ایشون میفرمان من حکی کردم دیدم من در زندگیم یک ساعتهایی دارم یک برخوردها و ملاقاتی با اشخاص بزرگ دارم که اگر طلبه نبودن اگر مثلا در این رشته نبودم اونا برای من نبود مثلا نشستن با مرحوم آی حاجمیرزا علی آقای شیرازی که خیلی فریفته این مرد ایشون بوده و نحج البلاغای مجسم به اشتعابیر میترده من چون در این رشته بودم شده که یه مقدار با آی حاجمیرزا علی آقای باشه و این برای زندگی من زخیره هست این برای همیشه من عرزنده هست این ساعتی هست که من با هیچ مبادله نمی کنم خب این حساب را وقتی که انسان بکنه اگر در زندگی مادیش یا نقص هایی باشه یا چیز هایی نداشته باشه ولی این را که حساب بکنه این گونه که هر کس در زندگی خودش داره این انسان را آج میده فکر انسان را راحت می کنه توجه به ت حالا حضرت یوسف سلام الله علیه اینجا می فرماید ذالک من فضل الله علینا و علمنا این فضل خدا هست این راه نبوبت داشتن آبا و اجدادی این رقمی که رهبران الهی بودن و رشته نبوبت این فضلیست هم بر ما که خدا در خاندان ما قرار داده هم علمناست این یک فضلیست بر همه تفضلیست الهی بر همه ولی چیزی که هست متاسفانه حضرت یوسف اونجا فرموده که ولکن اکثر ان ناس لایشکرون اکثر مردم شجر گذار میستن توجه به ت ت ندارن قدردان ت نیستن خب این دو جهت در حضرت یوسف خب حالا ملازمه فرمود که در اثر یک سلسل احسانها چی شایستگی پیدا شده برای جناب یوسف این شایستگی پیدا کرده که مورد انایت خداوند قرار گرفته و اوهی ناقله با این که نورس هست اوائل عمر هست ولیکن لیاقت پیدا کرده که بحی بهش بشه و از عالم غیب تماس باش گرفته بشه و آینده درخشان خودش خالیش بشه ای دل قبول من فلعمد بدا شدید یرهم نمای خست دلی بی نباشدید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید گر بر برز خلق خوش مصطفی شدید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید گر بر برز خلق خوش مصطفی شدید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید از فرمانه مکاره به خوبا بری نسید