زمن سلامه به انبیاء الهی و پیانبر خاتم و امی اطهار و خود ایشان در پایان درخواست من این است که ایبانو یک کرامت در قیامت از ما شفاعت کنید دست ما رو بگیرید یا فاطمتو شفعیلی فلجنه فانه لکه اندلا شعن من از شعن شما یه مقام ویجه نزد خداوند دارید و میتونید از ما شفاعت کنید مقام دیگر مقام فقاحت است یعنی اون دانش دینشناسی فقاحت اینجا به معنای خاص علوم فقهی تنها نیست در همون خاندانی که بزرگ شده است خیلی از معارف رو یاد گرفته بعضی هم فیوز الهی بوده است علم لدنی در باب مقام و منزلت فاطمه معصومه اگر بخواهم صحبت کنیم خیلی فرصت میخواد اما اجمالا ما وظیفمون رو بدونیم چی هست از نام مبارک ایشون من الگو میگیرم و نکات رو عرض میکنم نام ایشون فاطمه است معصومه لقب ایشان است نام فاطمه در بین اهل بیت پیانبر و پیانبریم پیروان ایشان بنا بر این بوده است که همیشه زنده بمانند چرا؟ چون دشمنان بناشون بر این بوده است که این نام فراموش بشه یعنی فاطمه به یاد نیاید خب اگر اسم فاطمه زهره رو میبردن خیلی قضایا یاداوری میشد یکیش این سآل بزرگ تاریخی که این تک دختر پیانبر خدا و این دردانه جهان اسمت و اسلام کجا مدفونه؟ این یک سآل و اون قضایا و ظلم ها و ستم هایی که برای ایشان وارد شد خب اینا جای سآل داشت دیگه مردم یادشون میامد بنا داشتن اسم حضرت زهره فراموش بشود یه قضیه رو برای تو نغ کنم بین سبزی های خوراکی یه سبزی است به نام خرفه اتفاقاً همین در قوم هم سبزی فروش ها همراه سبزیشون میفروشن و معمولاً عربه ها بیشتر علاقه دارن نغ کردن حضرت زهره صلی اللہ علیه ها به این سبزی علاقه داشتن علاقه زیادی داشتن دوست داشتن این سبزی رو الان هم اتفاقاً اهل مدینه بخاطر علاقه حضرت زهره به این سبزی چیعیان مدینه مقید هستن که بین سبزی هاشون باشه و علاقه دارن اونقدر این مسئله مورد علاقه واقع شد و مشهور شد که نام این سبزی رو مردم گذاشتن بقلت و زهره سبزی حضرت زهره این سبزی خرفه اسمش شد بقلت و زهره سبزی حضرت زهره ولی همین نام سیاسی شد چطور و نیومیه دیدن عجب سالها نام حضرت زهره سلام الله علیه ها که یاداور جنایت ها و ظلم های اونها هست یاداور مظلومیت این دختر و شوهره ایشان هست تو خونه هم هست هرگاه صفره پند میکنن سبزی میارن نام حضرت زهره برده میشن آمدن نام این سبزی رو عوض کردن که حالا من نمیخوام اسم نامناسبیست که روی این سفره هایی بردن سبزی گذشتن ولی جانه افتاد یعنی نمیتونستن تحمل کنن نام حضرت زهره رو چرا؟ چون هم از این اسم حراست داشتن هم حراست داشتن که مردم تاریخ رو بازخانی کنن از نام حضرت زهره حراست داشتن اما نقطه مقابل اعمه ما و پیروبانون ها مقید بودن اسم فرزندشون رو ولی اون یک نفر رو فاطمه بگذارن من مروری کردم دیدم در بین فرزندان اعمه اطهار یازده تو فاطمه هست بعضی از اعمه دو تو فرزند به نام فاطمه دارن فاطمه کبرا فاطمه سغرا خب چرا دوتا؟ به خاطر این که باز هم علاقه به این نام و همچین این نام زنده بمانن اگر این دختر به خانه شوهری رفت در یک محله دیگری نام فاطمه بمانن اگر اوهی که در خانه دیگری رفت اونجا هم نام فاطمه بمانن لعقل در خانه خودشون دو بار نام فاطمه برده شود و یکی از این فاطمه ها دختر موسیب نجعفر سلام الله علیه فاطمه معصومه سلام الله علیه هاست که شما به عنوان زائره ایشون هستید که امام رضا فرمودن هر کس خوهرم فاطمه را در قم زیارت کند مثل آن هست که را در تو زیارت کرده هست خوش آب سعادت مقید بودن نامگذاری می کردن به نام فاطمه اما هرچن الحمدلله بین متدینان هنوز هم نام فاطمه زهره بر قلعه هست نامگذاری ایشون هنوز هم الحمدلله زیاده اما بعضی ها فکرهای قربگرایی نوگرایی امثالی نام می بینیم که عدول کردن اسامی فرزندانشون رو چیزی دیگه میگذارن شما همین گونه باشید یکی از کارهایی که ما میتونیم نشون بدیم که ما پیرو و اینها هستیم اسامی فرزندانمونه آقا حسن هست حسین هست علی هست فاطمه هست جواد هست صادق هست باقر هست در یک سفری که من به یکی از کشورهای آفریقا برای تبلیغ رفته بودم خطی به بزرگ پایتخت اون کشورهایی مارو دعوت کرد به مراسم تولد فرزندشان رو نمیدونم به چه مناسبت و داله مناسبت های مختلفی هست حقیقه هست چیزهای دیگه هست جمعیت زیادی هم آمده بودن گرچه پذیرایی بسیار ساده بود به خاطر فقر مردم عیان و اشراف پایتخت هم آمده بودن خوب خواهش میکنم دقت کنیم اون کشور اون موقع نوید و هرده هشت درصد مسلمان تماما پیروب مکتب سقیفه همه مالکی مذهب شیعه نبودن اونم خطیب بزرگ پایتخت برای فرزندش جشت گرفت اون مارو دعوت کرد وقتی که ما رفتیم اونجا لحظاتی گذشت به من اشون گفت برای مردم صحبت کن خداوند به ذهن من گذاشت پرسیدم نام این فرزند رو چی گذاشتید گفت زینب من موقعی که این نام رو شنیدم از او عشقم جالی شد بعد خودش در اومد بدونی که من سآل کنم گفت ما اگر دو پسر دو گلو خداوند بمون بده نامشو میذاریم حسن و حسین سنیه ها و اگر دو دختر به ما بدهد نام رو میذاریم زینب و زهرا ببینید یک کسی که پیروبه یعنی ادعا نداره که من شیعه دوازده امامی هستم ولی نام فرزندانشون اینه ما کجا داریم میریم بعضی همون چه مسیر رو پیمیم آییم بنابراین پدران مادران به فرزندانتون که صاحب فرزند میشون یا جوانانی که صاحب فرزند میشید افتخار کنید نام فرزندتون رو بگذارید فاطمه بگذارید خدیدیدید میگذارید آمنه نام فسرتون میگذارید علی محمد حسن حسین امثال اینا واقعا مایی افتخاره یکی از نشانه های پیروبی از این هاست لذا لاقل ما در عمل در این حد نشون بدیم که ما پیروب این ها هستیم و اما برهتت وجودی فاطمه معصومه سلام الله علیها در ایران شاید لطف الهی بوده از که این بانوی بزرگوار از مدینه هجرت کنن و در این منطقه به خاک سپرده بشوند و این همه برکات داره اجمالا من نشاره میکنم شاید به یقین میتوانیم بگوییم که اگر قوم آنروز مدفن فاطمه معصومه سلام الله علیها نمیشد معلوم نبود از نظر قداستان شهرت در این حد باشد که قطعا نبود حاضر اولا این شهر رو وقتی که نام بیبرن به نام شهر مقدس قوم میگوین مشهد رو به افتخار مزجه شریف علی ابن موسی رضا علیه السلام مشهد مقدس میگوین تنها حرم مقدس نیست این شهر هم به برکت نورانیت این مزجه شریف کلا نورانیست شاید به یقین میتوانیم بگوییم که اگر این بارگاه متحر در اینجا نبود حوضه علمیه قوم که امروز افتخار علمی جهان تشویع است وجود نمیداشد یا اگر میبود مثل شهرهای دیگر محدود بزرگترین شخصیت های علمی بزرگترین مراجع در طول تاریخ از این حوضه علمیه برخواستن و نکتی بعدی اینجا شد خاصگاه انقلاب اسلامی و اون چه که امروز ما در فلسطین میبینیم باید اگر این مسیر رو تی کنیم و به عقب برگردیم از نظر تاریخی باید خاصگاهش رو از کنار مزجهش شریف فاطمه معصومه سلام الله علیها جستجو کنیم امیدواریم که در آینده نچندان دور اثری از اسرائیل قاسب نباشد و کشور فلسطین و مسجد اقصای عزیز از اشغال متجاوزان آزاد گردد انشاءالله السلام علیکه یا ابا عبدالله و علی الارواه اللتی هلوی اللت به فنائک علیکه منی سلام الله ابدا ما بقیتو و بقیه لیل و نهار پروردگارا به محمد و آل محمد قسمت نیدهیم مسلمانان را رزمندگان را در سراسر آلم به پیروزی نهایی برسان توتعهای دشمنان به ویجه استقبال جهانی امریکای جهانخار سهیونزم بینون ملل به خودشان برگردان پروردگارا همه ما در زندگی توفیق عبادت و بندگی کرم فرما اول مرگ ما اول سعادت ما و شهادت در راه خودت قرار بده مرزای مسلمین منظورین چند فرهم توصیه کردن مریض دارن دعا کنید خدا و انشالله به همشن شفایناد بفرمایید پروردگارا مرزای مسلمین منظورین جانبازان عزیز شفا کرم فرما به خاندان معظم شهیدان و همچنین خاندان جانبازان عزیز سبر و عجل کرم فرما پروردگارا جوانان عزیز ما امت اسلامی خدمتگزاران به مکتب اسلام مراجع معظم تقلید خدمتگزاران به نظام اسلامی به ویژه رهبر معظم انقلاب و عظمه خطرات مسون و محفوظ بدار جوانان ما را از خطرات و فکری و فرهنگی در امان نگهدار و اجلس و مغرب بی فرج مولانا صاحب الاسر و زمان مراجع معظم تقلید و عجل فرجهم این سخنرانی امروز ساعت 13 مجددن از رادیو معرف تقدیم شما خواهد شد موج ای ام ردیف 1071 کیلوهرتز رادیو معرف دانشاوانی شبان روزی در فرصت پیش رو برامه روایت کتاب رو خواهش میکنم بشنوید حدود 15 دقیقه روایت کتاب بر اساس کتاب اوخیانوس مشرق نوشته مجید پورولی کلشتری به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب رو از رادیو معرف میشنوید در این برنامه گذیده ای از کتاب اوخیانوس مشرق در ساختار روای نماشی اقتباس و روایت میشه این کتاب داستان سرگشتگی مردی به اسم امران و فسالش به ولایت امام رزا علیه سلامه در برنامه های قبل شنیدید که امران به دنبال آب حیات از جنوب به شمال میرفت که در کبیر گم شد اون خسته با تشنه روی خاک تفتیده یک کبیر پیش میرفت که مردی به اون رسید و خودشو فرستادی امام رزا معرفی کرد و مشک آبی به اون داد بعد مسیری رو به امران نشون داد و گفت که اگه به دنبال آب حیاته باید چهل قدم پیش بره تا به خونه ی پینه دوزی روشن زمیر برسه و از اون نشونی چشمه ی آب حیات رو بگیره امران خسته به خونه ی حاج کریم پینه دوز رسید و از اون نشونی آب حیات رو خواست حاج کریم به اون گفت که چشمه ی آب حیات حقیقی در خراسان و خونه ی امام رزا میجوشه اما امران اصرار داشت به دنبال چشمه ی آب حیات خیالی بره اون با کاروانی به سمت دریای شمال رفت حاج کریم و دخترش راهله هم راهی خراسان شدن اونا در مسیر خراسان بودند که امران سوار برعص برگشت و با حاج کریم و دخترش راهله هم سفر شد حاج کریم و همراهانش در مسیر گرفتار دو راهزن شدن اما به شکل معجز آسایی از دست راهزنها نجات پیدا کردن امران حاج کریم و که به دست راهزنها زخمی شده بود به خونه ی طبیبی برد در برنامه قبل تا جایی شنیدید که طبیب برای امران از مهربانی و لطف امام رضا علیه سلام گفت امران هم سوالاتی در باره اشق شیعان به امام مطرح کرد و حالا ادامه روایت کتاب اوگیانوس مشرق در قسمت 22 شب بود و ستاره ها تو آسمون چشمک می زدن حاج کریم پیندوز مجروح تو خونه ی طبیب افتاده بود دخترش راهله هم به اندرونی رفته بود طبیب و امران توی حیات زیر صفحه آسمون نشسته بودن و صحبت می کردن پرسیدی چرا شیعان برای دیدار با علی ابن موسر رزا این همه دشواری را به جان می خرند آره و نیز پرسیدم نمی شود شیعان در سرزمین های امام مطرح کردن و او را در دل بپذیرند خوب گوش کن ببین چه می گویم امران سرابا گوشم جناب طبیب ببینم آیا تا کنون در زمستانی سرد دوچار سرمایی تا قد فرسا شده ای؟ آره یک سال در مسیری شبیه را در بیابانی گذرندم که سرما تا مغز استخانه هایم نفوز کرد آن شب بیش از آن که آرزو کنم آفتاب طولو کند آرزوی مرد کردم تنور آتشی را در زمستانی سر تصور کن با آدمیانی که دورش حلق زدند چی کسی بدنش گرمتر خواهد شد؟ آن که نزدیک تنور ایستاده یا آن که از تنور دورست؟ معلوم است آن که نزدیک تنور است امام نیست تنوری از محبتهای الهی است هرچی به این تنور نزدیک باشیم زرفیت و استعداد پذیرش محبتهای الهی در ما بیشتر خواهد شد امام معصوری سرچشمه تمام تها و خوبی هاست ما هرچی خودمان را به این سرچشمه نزدیک در کنیم تی که برمی گیریم و برکات آن بیشتر است امران در سکوت به حرفای طبیب گوش می کرد امران افزار عصب و به دست گرفته بود و با پاهای خسته و کم رمق پیش می رفت روی پیشونیش دونه های درش درق نشسته بود و پاهاش دیگه طبان راه رفتن نداشت کمی اغبتر حاج کریم پین دوز و راهله هر دو سوار برعصب پیش می رفتن امران پاهای حاج کریم و با شالی سیاه به زین عصب بسته و راهله هم پشت سر پدرش روی عصب نشسته بوده و دو دستش و دور کمر اون حلقه کرده بود چشمای حاج کریم بسته بود کمی که گذشت امران ایستاد و کمر صاف کرد بعد با پشت دست عرق پیشونیشو پای کرد و به دروبرش خیره شد و زیر لب گفت خوب است من نیست کمی بنشینم و استراحت کنم امران همونجا نشست و با خودش گفت بیچار این پاها که گناهی نکردند بگذار کمی استراحت کنند امران کفشاشو از پاش بیرون آوازده برد و دستی به کف پاهاش کشید و دوباره تو فکر رفت نسیم که به کف پاهایت بخورد تمام خستگیت را با خودش میبرد امران چشماشو بست و کف پاهاشو آروم مالید بالای سرش عصب شیهی کشید امران سر بلند کرد و به تپه یه کچی که خیره شد اگر راه را درست آمده باشین پشتان تپه باید رودی باشد که طبیب خبر داد امران سر برگردند و به حاج کریم پیندوز و راهله روی عصب نشسته بودن نگاه کرد راهله صورتشو پشت سر پدرش بنهون کرد و به امران گفت بهتر از جای من را عوض کنیم عوض کنیم؟ آره بد نیست من نیست پاهایم را به زحمت بیندازم چرا باید یکی بخواهد پاهایش را به زحمت اندازد؟ این رسم عدب نیست که ما سواره باشیم و شما پیاده رسم جوان مردان نیست که با بانوی همسفر باشند و خود بر مرکب بنچینند و بانو را به پاهایش بسپارند راهله حرفی نزد امران دوباره به دشت و تپه ی مقابل نگاه کرد بعد دستش رو سایبون چشماش کرد و گفت اگر آنجا رودی باشد و امچنان که طبیب گفت مسافرانی به عادت این ایام چادوری افراشده باشند بیش از هر چیز با یه سراغ طبیبی را بگیریم و پین دوز را نشانش دهیم طبیبی که داروی کافی در اختیار داشته باشد راهله آروم دستش رو بالا برد و روی پیشونی پدرش گذاشت و گفت خدا را شکر پیشانیش داغ نیست طبش فروکش کرده است از برکت نمازهای شبانه توست امران نیم نگاهی به راهله انداخت و ادامه داد صدایت را میشنیدم چه خوب قرآن میخانی هرچند از معنای آن چه میخاندی چیزی نفهمیدم اما شنیدن آن کلمه ها آرام همی کرد راهله تا این حرف رو شنید تو فکر رفت و با خودش گفت خدا مرا بکشد اگر این جوان صدایم را شنیده باشد راهله تو فکر بود که با صدای امران به خودش اومد این پاها دیگر به اسرار و لجاجت صاحبشان عادت کردند راه رفتم برای آنها کاری عادی و تکراری شده است ازان گذشته من بیشتر از اینها به پدرت مدیونم نیستم؟ اگر نبود مداوای آن شبه او معلوم نبود چه بر سرم می آمد؟ شما به علی ابن موسر رزا مدیونید اگر هم دو سپاسی هست ابتدا ازان خداست بعد ازان حجت او آره راست می گویی این گونه که پیداست در این سفر نمی توانم از علی ابن موسر رزا بگریزم گویا این برخ تا خاک خراسان و خانه علی ابن موسر رزا را نشانم ندهد دست بردار نیست راهله خواست حرفی بزنه که امران گفت امران به راهله نگاه کرد و ادامه داد راهله به حرفای امران دقیق تر شد نگاهش توی جهتهای مختلف می چرخید و مدام تکوم می خورد امران به مردمک چشمهی راهله خیره شد و گفت راهله را بردارد و امران به راهله نگاه شد و گفت امران به راهله نگاه شد و گفت امران به راهله نگاه شد و گفت و گویه آتانها دختر پین دوز دست کمی از خودش ندارد من شاگرد مکتب پدرم بودم از همون خوردسالی از او دست شنیده و پای سخنانش نشستم و با هر بار شنیدن اندکی آمختم امران نمخیز دستشو به سمت خورجین عصب دراز کرد و مشک آبو برداشت و گفت از چبه پیشتا کنون پرسشی در ذهنم مانده که مانند خوره به جانم افتاد است و دست بردار نیست آیا میتوانی به پرسشم پاسخ دهی؟ تا پرسشتان چه باشد؟ برای ازدواری عقیده اتان کتاهی نمی کنم و به قدر اندک دانشی که دارم پاسخو هم داد پرسشم اینست که آیا بهشت فقط برای شما شیعان است؟ از طبیب شنیدم که میگفت بهشت جایگاه شیعان است پس در این میان تکریف من که شیعه نیستم که میشود آیا این با ادالت خداوند سازگار است که شیعان از دوشواری های روز قیامت دور باشند؟ فقط به این دلیل که شیعه زاده شده اند و من که از عدیان بیخبر بودم از بهشت محروم باشم؟ امران سرچرخوند و به چهره راهله نگاه کرد راهله همینطور که به جایی دور خیره شده بود گفت بگذار پرسشت را با روایت داستانی از علی ابن موسر رزا پاسخ بدن باز هم علی ابن موسر رزا بهتر از این نمیشود علی ابن موسر رزا برادری دارند به نام زید او در مدینه قیام کرد و خانه های گروهی را به آتش کشید و ادنی از مردم را کشد به دستور معمون زید را دستگیر کردند اما به احترام علی ابن موسر رزا از تخصیراتش گذشتند و او را بخشیدند معمون با این کار میخواست در نظر عوام پسندیده و نیکو جلوه کند امران با دقیق به حرفای راهل گوش میداد روزی حضرت رزا در مجلس درسی مشغول خطابه بودند زید هم دران مجلس نشسته و بی اعتناب امام چند نفری را گرد خود جمع کرده بود و از حال احوال خودش برای آنان تعریف میکرد و میگفت ما خاندان رسول خداییم و چنین و چنان و به خود میوالید امام سخنان زید را شنیدند و با صورت برفروخته به او فرمودند چه میگویی زید؟ آیا سخنان بقال های کوفه تو را مغرور کرده است؟ زید با لبخند گفت من حرف خلافی نگفتم مگر غیر از این است که فرزندان فاطمه زهرا از آتش دوزخ در امان هستند من نیست فرزند فاطمه هم امام سری تکان دادند و روبه مردم فرمودند به خدا ساگند این گونه نیست که زید میگوید این مقام فقط مخصوصیه حسن و حسین و فرزندان بلاواسته فاطمه زهرا است امام روبه زید کردند و فرمودند ای زید من از تو میپرسم آیا ممکن است پدرمان موسب نجعفر بندگی کند روزها روزه بگیرد و شبها را به عبادت بگذراند و تو خدا را معصیت کنی و فردای قیامت هر دو داخل بهشت شوی؟ خب پس عدل خدا چه میشود؟ راه لینو گفت و ساکند امران کفششو پوشید و بلند شد بعد افسار عصبو گرفت و قالب خند بود امران مشک آب روی دوشش انداخت و افسار عصبو دنبال خودش کشند راه لینو با تکونای عصب تکوم میخورد امران منتظر بود تا ادامه حرفای راه لینو رو بشنوه دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کتاب اقیانوس مشرق خدا نگهدار خب عزیزان شنونده روایت کتاب اقیانوس مشرق تقدیم شما شو در براموی روایت کتاب انشالله که لذت برده باشید زمان بازپیده پخش این برامو هم امروز 25 شهری بر ما ساعت 12 و 45 دقیقه خواهد بود تا ساعت 6 صبح با ادامه بخش 3 براموهای رادیو معرف ما همچنان خدمت شما عزیزان هستیم و انشالله که شما هم فرصت همراهی ما رو داشته باشید به خصوص عزیزانی که شب بیدارن و مشاقل شبانه دارن و میتونن کنار ما باشن و اون براموها رو بشنوند پارسایان نکاتی از سیره و اخلاق علما رو مطرح میکنه حدود 9 دقیقه با هم میشنن سرگشتگان کمویت پربای سر نداموند