سرگشتگان کویت پروای سر ندارد آشفتگان مویت از خود خبر ندارد پار سایان بر درگه تو بهریست از آب چشم و شام خلق جهان از آن رو در ره گذر ندارد حجت الاسلام وحیدی در ره گذر ندارد بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی اللہ علیه و سلامه محمد و آله تاهرین سلام و رحمت الله دوستان عزیز همراه در برنامه پار سایان خدا به هممون توفیق بده جز دوستان واقعی هزارات معصومین باشیم و جز کسانی باشیم که دیگران رو که اهل بیت اسمت و تهارت رو نمی شناسند به اهل بیت اسمت و تهارت نزدیک کنیم یکی از وظائف ما رعایت وحدت بین جامعه مسلمی خدا رحمت کنه علام شرف الدین جمله ای دارد که سیاست سبب جدائی شیعه و سننی شد با همین سیاست باید اتحاد بین شیعه و سننی رو درست بکنیم منظورشون این بود که سیاست استعماری و دستیسه های بیگانگان این فرق اسلامی رو درست کرده شیعه و سننی رو از هم جدا کرده حالا ما باید یک سیاست اسلامی داشته باشیم به خاطر مقابله با دشمنان با هم وحدت داشته باشیم مولا امیر المؤمنین علیه السلام بهترین الگو برای رعایت وحدت بین مسلمین است برای این که اصل اسلام در خطر نیفته چگونه با این که استخان در گلو دارد و خار بر چشم دارد سبر می کند که اساس اسلام باقی بموند باید از عذرات معصومین علیه السلام این نکات رو بیاموزیم مولا امام اسکری علیه السلام دستور دادن به ما که در نمازهای برادران اهل تسنن شرکت بکنیم در تشریح جنازه اونها شرکت بکنیم مریضهای اونها رو ایادت بکنیم البته گفتن بحثهای علمی و روشن شدن اختلافات اون هم در محیط آروم بدون تنش بدون درگیری های دیگر سر جای خودش درسته و اینها باعث رشت میشه باعث وحدت میشه ولی این که بخواییم به جان هم دیگه بیفتیم این خلاف آن چیزیست که عذرات معصومین از ما خواستن خدا به هممون توفیق بده اهل عمل باشیم انشاءالله مرحوم آیت الله مرزا شیرازی بزرگ صاحب فتبای تنباکو که در سامر رایشون بودن بسیار انسان تیزهوشی بودن مراقبت میکردن نکات دقیقی رو مرد توجه قرار میدادن مرحوم آشق عبدالکریم هائری نقل میکنن اواخر عمر مرحوم آیت الله مرحوم آشق عبدالکریم هائری نقل میکنن مرحوم آشق عبدالکریم هائری مرحوم مرزا شیرازی بود عمر شریف ایشون برا رفته بود مراجعات هم به ایشون زیاد بود مرجعیت تام پیدا کرده بودن در سامر را این بود که قرار گذاشته بودن در یک ساعت خاصی تشریف میوردن بیرونی منزل همه کسانی که میخواستن ایشون رو ببینن میامدند صحبت میکردن حرفاشون رو میزدن میرفتند دیگه غیر از اون زمان ایشون کسی رو نمیپذیرفتند خیلی خوب ایشون رفته بودن در همین جلسه عمومی نشسته بودن دوستانشون اطرافیانشون کسانی که از راه های دور اومدن طلبه هایی که تازه آمدن سامر را برای درس خوندن به صرف میومدن یک به یک دست مرحوم مرزا رو میبوسیدن و میرفتن میشستن تا حالا بعد صحبتی سآلی چیزی اگر باشه داشته باشن یه آقای طلبهی میاد و وارد میشه و تو صف استاده یکی یکی یکی رفته و دست مرحوم مرزا رو بوسیدن همین که دست مرحوم مرزا رو میبوسه ایشون بهش میگن اهل کجایی میگن اهل کربلا برای چی آمدی اینجا میگه من آمدم درس بخونم مرحوم مرزا بلا فاصله میگن من به شما حکم میکنم همین الان مراجعت کنید به کربلا و من اون کمک حزینهی که به طلبه هایی که اینجا درس میخونن میدم به شما در کربلا میگم که بدند شما همین الان باید برگردید بعد مرحوم مرزا خادم خودشون رو صدا میزنن میگن قطار به سمت حالا بغداد کهی حرکت میکنه اون میگه نیم ساعت دیگه میگن این آقا رو همین الان ببرید پای قطار و اونجا باشید تا ایشون سوار قطار بشه قطار که حرکت کرد شما برگردید نیم ساعت بعد یک ساعت بعد هی میرزا میپرسن خادم نیومد خادم نیومد بعد از مدتی که خادم اومد میگن که خب چی شد آقا جان رفت راه انداختی قطار حرکت کرد خادم میگه بله آقا جان ایشون میگه خودت اونجا بودی وقتی که قطار حرکت کرد میگه بله آقا جان قطعی شد رفتن اون بنده خدا میرزا میپرسن که آقا جان اینقدر احتمال برای اینکه این بنده خدا رو شما به کربلا برگردونید برای چیه میرزا فرموده بود که من متوجه شدم که ایشون اگر در سامر را بماند فتنه بین شیع و سنی درست میکنه اینجا میخواد بحث های اختلافی رو مطرح بکنه برخی حرف هایی که جزا اصرار هست رو بزنه برای همین ایشون رو فرست دادم اون آقا بعدها که رفته بود کربلا گفته بود میرزا نگذاش ما اونجا بعضی از حقایق رو فریاد بزنیم و بگیم این تو دل ما مونده که نگذاشته اونجا اون میرزا تشخیص داده بود که نه برخی از حرف ها نباید زده بشه مخالف وحدت نباید عمل بشه برای همین این انصر رو بلا فاصله فرست داده بودن که در اون مکان نباشه خدا به همون توفیق بده به وظائفمون به خوبی عمل کنیم انشاءالله چون زلف تو هم جانا در این پریشانی چون بعد سهرگاه در بی سر و سامانی من خاکم و من گردن من عشقم و من دردم تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی در سینه سوزانم مستوری و محجوری در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی پیدایی و پنهانی از آتش صدایت دارم من و دارد دل داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی دردی که نمی دانی دردی که نمی دانی من خاکم و من گردم من عشقم و من دردم تو مهری و تو نوری تو اشقی و تو جانی تو اشقی و تو جانی در سال گذشته ما شعار جهش تولید با مشارکت مردم رو مطرح کردیم که این برای کشور لازم بود بلکه به یک مناحیاتی بود ایرانی ایرانی، حیات ایران در گروه حضور تو هست امسال هم مسئله امده ما مسئله اقتصاد مشارکت و سرمایه گذاری با من و تو برنامه ریزی دقیق و دلسوزانه با مسئولان باید هم دولت و هم مردم با عزم و انگیزه فرامان سرمایه گذاری برای تولید رو جدید بگیرن و دنبال کنن تا باز شبد گره های کور اقتصاد و جانی دوباره بگیرد ایران عزیز ایران عزیز کار مردم هم این است که سرمایه های خورد و سرمایه های بزرگ خود رو بتوانند در راه تولید به کار روید شهر امسال سرمایه گذاری برای تولیده که این انشالله مایه گشایشی برای معیشت مردم خواهد شد سرمایه گذاری برای تولید رمز حیات ایرانی آباد ایرانی آباد ای چکاد سرفراز سربلند آزاد ایران ای حسار اصطبار با ستار همزاد ایران ای دیار خرم همار آباد ایران ای ستیغ سرکشید از کمند بیداد ایران یه سی هسم برای قطع acetone ایتژایی دیگریل پرنسونه ایرانی ایرانی روایت کتاب بر اساس کتاب اوغیانوس مشرق نوشته مجید پورولی کلشتری بنام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب را از راژیو معرف می شنوید در این برنامه گذیده ای از کتاب اوغیانوس مشرق در ساختار روای نماشی اختباس و روایت می شه این کتاب داستان سرگشتگی مردی به اسم امران و فسالش به ولایت امام رزا علیه سلامه در برنامه های قبل شنیدید که امران به دنبال آب حیات از جنوب به شمال می رفت که در کبیر گم شد اون خسته و تشنه روی خاک تفتیده یکویر پیش می رفت که مردی به اون رسید و خودشو فرستادی امام رزا معرفی کرد و مشک آبی به اون داد بعد مسیری رو به امران نشون داد و گفت که اگه به دنبال آب حیاته باید چهل قدم پیش بره تا به خونه ی پینه دوزی روشنزمیر برسه و از اون نشونی چشمه ی آب حیات رو بگیره امران خسته به خونه ی حاج کریم پینه دوز رسید و از اون نشونی آب حیات رو خواست حاج کریم به اون گفت که چشمه ی آب حیات حقیقی در خراسان و خونه ی امام رزا می جوشه اما امران اصرار داشت به دنبال چشمه ی آب حیات خیالی بره اون با کاروانی به سمت دریای شمال رفت حاج کریم و دخترش راهله هم راهی خراسان شدن اونا در مسیر خراسان بودند که امران سوار برعص برگشت و با حاج کریم و دخترش راهله هم سفر شد حاج کریم و همراهانش در مسیر گرفتار دو راهزن شدن اما به شکل معجز آسایی از دست راهزنها نجات بده کردن امران حاج کریم و که به دست راهزنها زخمی شده بود به خونه ی طبیبی برد در برنامه قبل تا جایی شنیدید که طبیب برای امران از مهربانی و لطف امام رضا علیه سلام گفت امران هم سوالاتی در باره اشق شیعان به امام مطرح کرد و حالا ادامه روایت کتاب اوگیانوس مشرق در قسمت 22 شب بود و ستاره ها تو آسمون چشمک می زدن حاج کریم پیندوز مجروح تو خونه ی طبیب افتاده بود دخترش راهله هم به اندرونی رفته بود طبیب و امران توی حیات زیر صفحه آسمون نشسته بودن و صحبت می کردن پرسیدی چرا شیعان برای دیدار با علی ابن موسر رزا این همه دشواری را به جان می خرند؟ آره و نیز پرسیدن نمی شود شیعان در سرزمین های دیدار خود باشند و او را در دل به پذیرند؟ خوب گوش کن ببین چه می گویم امران سرابا گوشم جناب طبیب ببینم آیا تا کنون در زمستانی سرد و چار سرمایی تا قد فرسا شده ای؟ آره یک سال در مسیری شبیه را در بیابانی گذرندم که سرما تا مغز استخانه هایم نفوز کرد آن شب بیش از آن که آرزو کنم آفتاب طولو کند آرزوی مرد کردم تنور آتشی را در زمستانی سرد تصور کن با آدمیانی که دورش حلقه زدند چه کسی بدنش گرمتر خواهد شد؟ آن که نزدیک تنور ایستاده یا آن که از تنور دوره است؟ معلوم است آن که نزدیک تنوره است امام نیست تنوری از محبتهای الهی است هرچه به این تنور نزدیک باشیم زرفیت و استعداد پذیرش محبتهای الهی در ما بیشتر خواهد شد امام معصوریم امام معصوریم سرچشمه تمام تها و خوبی هست ما هرچه خودمان را به این سرچشمه نزدیک در کنیم تی که برمی گیریم و برکات آن بیشتر است امران در سکوت به حرفای طبیب گوش می کرد امران افزار عصب و به دست گرفته بود و با پاهای خسته و کم رمق پیش می رفت روی پیشونیش دونه های درش درق نشسته بود و پاهاش دیگه طبان راه رفتن نداشت کمی اغبتر حاج کریم پین دوز و راهله هر دو سوار برعصب پیش می رفتن امران پاهای حاج کریم و با شالی سیاه به زین عصب بسته و راهله هم پشت سر پدرش روی عصب نشسته و دو دستش و دور کمر اون حلقه کرده بود چشمای حاج کریم بسته بود کمی که گذشت امران اصطاد و کمر صاف کرد بعد با پشت دست عرق پیشونیشو پای کرد و به دور و برش خیره شد و زیر لب گفت خوب است من نیست کمی بنچینم و استراحت کنم امران همونجا نشست و با خودش گفت بیچار این پاها که گناهی نکردند بگذار کمی استراحت کنند امران کفشاشو از پاش بیرون آورده و دستی به کف پاهاش کشید و دوباره تو فکر رفت نسیم که به کف پاهایت بخورد تمام خستگیت را با خودش میبرد امران چشماشو بست و کف پاهاشو آروم مالید بالای سرش عصب شیهی کشید امران سر بلند کرد و به تپه یه کچی که خیره شد اگر راه را درست آمده باشیم پشتان تپه باید رودی باشد که طبیب خبر داد امران سر برگردند و به حاج کریم پیندوز و راهله که روی عصب نشسته بودن نگاه کرد راهله صورتشو پشت سر پدرش بنهون کرد و به امران گفت احترست جای من را عوض کنیم عوض کنی؟ آره، بد نیست من نیست پاهایم را به زحمت بیندازم چرا باید یکی بخواهد پاهایش را به زحمت اندازد؟ این رسم عدب نیست که ما سواره باشیم و شما پیاده رسم جوان مردان نیست که با بانوی همسفر باشند و خود بر مرکب بنچینند و بانو را به پاهایش بسپارند راهله حرفی نزد امران دوباره به دشت و تپه یه مقابل نگاه کرد بعد دستش رو سایبون چشماش کرد و گفت اگر آنجا رودی باشد و امچنان که طبیب گفت مسافرانی به عادت این ایام چادوری افراشده باشند بیش از هر چیز باید سراغ طبیبی را بگیریم و پین دوز را نشانش دهیم طبیبی که داروی کافی در اختیار داشته باشد راهله آروم دستش رو بالا برد و روی پیشونی پدرش گذاشت و گفت خدا را شکر پیشانیش داغ نیست طبش فروکش کرده است از برکت نمازهای شبانه توست امران نیم نگاهی به راهله انداخت و ادامه داد صدایت را می شنیدم چه خوب قرآن می خانی اما شنیدن آن کلمه ها آرام همی کرد راهله تا این حرف را شنید تو فکر رفت و با خودش گفت خدا مرا بکشد اگر این جوان صدایم را شنیده باشد راهله تو فکر بود که با صدای امران به خودش اومد این پاها دیگر به اسرار و لجاجت صاحبشان آدت کردند راه رفتن برای آنها کاری آدی و تکراری شده است از آن گذشته من بیشتر از اینها به پدرت مدیونم نیستم؟ اگر نبود مداوای آن شبه او معلوم نبود چه بر سرم می آمد شما به علی ابن موسر رزا مدیونید اگر همدو سپاسی هست ابتدا ازان خداست بعد ازان حجت او آره راست می گویی این گونه که پیداست در این سفر نمی توانم از علی ابن موسر رزا بگریزم گویا این برخت تا خاک خراسان و خانه یه علی ابن موسر رزا را نشانم ندهن دست بردار نیست راهله خواست حرفی بزنه که امران گفت تصدیم اگر علی ابن موسر رزا همونست که به واقعی از طرف خدا آمده هست پس اراده من کجا و اراده ایشان کجا؟ امران به راهله نگاه کرد و ادامه داد اما درباره پدرت پرسشی دارم که شاید تو که دختر اوی بهتر از هر کس دیگری به توانی پاس و خشرا بدهی راهله به حرفای امران دقیق تر شد نگاهش تو جهت های مختلف میچرخید و مدام تکوم میخورد امران به مردمه که چشمه ای راهله خیله شد و گفت پدرت زبان فسیح و بلیغی دارد و کلامش در دل نفوز میکند او در کدام مکتب درس خانده است؟ پدرم شاید سعد ابن رحمان بوده است سعد ابن رحمان؟ آره و سعد ابن رحمان نیست شاید هشام ابن حکم بوده است هشام نیست از محضر مبارک حضرت صادق کسب فیض کرده حضرت صادق نیست از امامان شیعه است؟ آره حضرت صادق و بعد از ایشان حضرت کازم و اکنون نیست حضرت علی ابن موسر رزا حقیقت این است که سعد ابن رحمان ستا بار از پدرم شیرین زبانتر و هشام ابن حکم ستا بار از سعد ابن رحمان خوشبهیانتر و هر دو در برابر علم و دانش و بیان و گفتار حضرت صادق قطره کچک بودند پدرم هنیشه میگوید ما قطره هم نیستیم امران همینطور که روی خاک نشسته بود نگاهی با آسمان آبی و عبرای سفید انداخت و گفت و گویاتانها دختر پین دوز دست کمی از خودش ندارد من شاگرد مکتب پدرم بودم از همون خورتسالی از او درست شنیده و پای سخنانش نشستم و با هر بار شنیدن اندکی آمختم امران نمخیز دستشو به سمت خورجین عصب دراز کرد و مشک آبو برداشت و گفت از چبه پیشتا کنون پرسشی در ذهنم مانده که مانند خوره به جانم افتادست و دست بردار نیست آیا میتوانی به پرسشم پاسخ دهی؟ تا پرسشتان چه باشد؟ برای اصدواری عقیده ایتان کتاهی نمی کنم و به قدر اندک دانشی که دارم پاسخو هم داد پرسشم اینست که آیا بهشت فقط برای شما شیعان است؟ از طبیب شنیدم که میگفت بهشت جایگاه شیعان است پس در این میان تکلیف من که شیعه نیستم که میشود آیا این با ادالت خداوند سازگار است که شیعان از دوشواری های روز قیامت دور باشند؟ فقط به این دلیل که شیعه زاده شدند و من که از عدیان بیخبر بودم از بهشت محروم باشم؟ امران سرچرخوند و به چهرهی راهله نگاه کرد راهله همینطور که به جایی دور خیره شده بود گفت باز هم علی ابن موسر رزا بهتر از این نمیشود علی ابن موسر رزا برادری دارند به نام زید او در مدینه قیام کرد و خانه های گروهی را به آتش کشید و اده از مردم را کشد به دستور معمون زید را دستگیر کردند اما به احترام علی ابن موسر رزا از تخصیراتش گذشتند و او را بخشیدند معمون با این کار میخواست در نظر عوام پسندیده و نیکو جلوه کند امران با دقیق به حرفای راهله گوش میداد روزی حضرت رزا در مجلس درسی مشغول خطابه بودند زید هم دران مجلس نشسته و بی اعتناب امام چند نفری را گرد خود جمع کرده بود هم امام خودش برای آنان تریف میکرد و میگفت ما خاندان رسول خدای ما چنین و چنان و به خود میبالید امام سخنان زید را شنیدند و با صورت برفروخته به او فرمودند چه میگوی زید؟ آیا سخنان بقال های کوفه تو را مغرور کرده است؟ زید با لبخند گفت من حرف خلافی نگفتم مگر غیر از این است که فرزندان فاطمه زهرا از آتش دوزخ در امان هستند؟ من نیست فرزند فاطمه امام سری تکان دادند و روبه مردم فرمودند به خدا سوگند این گونه نیست که زید میگوید این مقام فقط مخصوص حسن و حسین و فرزندان بلاواسته فاطمه زهرا است امام روبه زید کردند و فرمودند ای زید من از تو میپرسم آیا ممکن از پدرمان موسب نجهفر بندگی کند روزها روزه بگیرد و شبها را به این مقام بگیردن؟ و تو خدا را معصیت کنی و فردای قیامت هر دو داخل بهش چوی؟ خب پس عدل خدا چه میشود؟ راهله اینو گفت و ساکت شد امران کفشاشو پوشید و بلند شد بعد افساره است بگرفت و بالبخند گفت آفرین ور علیه بن موسرزا چه پاسخ نیکوی امران مشکه آب روی دوشش انداخت و افساره است با دنبال خودش کشند راهله با تکونایی است تکومده امران منتظر بود تا ادامه حرفای راهله رو بشنوه موسیقی دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کتاب اوکیانوس مشقه خدا نگهدار موسیقی نظر پیشنهاد و انتقاد خود در باره برامه های رادیو معارف و یا هر گونه اختلال در دریافت صدای این رسانه دینی را میتوانید با شماره 162 روابط عمومی سازمان صدای اوکیانوس ماری و سیما در میان بگذارید و یا به شماره سی هزار سد و شست و دو پیامک کنید قضه شهر عشق و خون قضه شهر لاله ها شهر غیرت و شرح بر زمین آشنا ملت ها بسبب مسئله قضه حساسن مسئله اول دنیا سه این مسئله نباید بگذاریم این مسئله از نگاه عمومی بینور مللی مردم دنیا خارج بشه از این مسئله اول بودن خارج بشه اینجا سرزمین زیتون و سفر هست خودکی خواب ناری میبیند در آغوش مادری که لالایی هایش خاموش شدن و لپخند نورسیدهی پشت مرز هایی که گرگ ها ساختند پیر شد برای زنده نگه داشتن دین و انسانیان همه ما ایرانیان همدلانه همراه مردم مظلوم قضه هست مویش ایران همدل ادامه دارد و شما عزیزان از این دو طریق میتوانید به مردم مظلوم قضه کمک کنید از طریق شماره کارت قده دستوری ستاره چهارده مربع دست و پا میزنن هر مله ها عموی این ظلم روب پایان است عزیز در چشم این جهان امروز دادلاه بزرگ بجدان است عزیز در چشم این جهان امروز دادلاه بزرگ بجدان است در چشم این جهان امروز داده است در چشم امروز داده است ولی چنانچه این کار موجب فساد و فتنه بشه حرامه و باید از این کار اجتناب بشه گفت خب پسرم سادشو میگی یعنی چی؟ گفتم یعنی به فتفای رهبری درسته که شما مال و انوال مال خودتونه دوست دارید هر جوری میخواید به بچهاتون ببخشید و بدید اما اگر این تقسیم بین بچه های شما به شکلی صورت بگیره که موجب فتنه و فساد و خدای نکرده جنگ و درگیری بین اونها بشه شرعن حرامه و شما نباید چنین کارید و مرتکب بشید ارادتمند شب تابستانیتون بخیر باشه انشالله هموطنان عزیزم شنوانده های عرجمند رادیو معارف صدای فضیلت و فطرت 21 و 29 دقیقه هست سشن به شب 23 ربیل اول و در شب 24 ربیل اول هستید 25 شهری و 1404 و زمان پخش آخرین برامی بخش هست برامی برکرانه نور که در این برام حضرت های طلاح جوادی آمالی آیات 17 تا 11 سوره مبارکه یه انعام رو تفسیر میفرمایند من مصطفی اسماعیلی توفیق داشتن در خدمتون باشم به تفایل