ولی من وچه بلهو حقون علینا اللهم نبر قلوبنا اللهم لا تصلت علینا من لا يرحمنا اللهم اشوه مرزانا اللهم اید قائدنا اللهم منصور رحف از امام زماننا موسیقی و تعطفم خطیعتا یه ربی تقبل تربتا یه ربی وغفر زلتا و تعطفم خطیعتا مهار غرایز انسانیست و خب خیلی دعا میکنیم برای سلامتی ایشون دعوت میکنم یه چند دقیقه همراه ما باشید زمان رو تنظیم کنم برای این که روایت عشق رو گفتگو با همسران و مادران و دختران شهدار رو تقدیمتون بکنیم تو این فرصت از زمان استفاده بکنم یه متنی رو میخونم اگر شنیده باشید که خب دوباره میشنوید اگه نشنیده باشید توضیح میدم که چیه بسم الله الرحمن الرحیم از قهرمانی جهانی تیم کشتی به خاطر تلاش اعجاب انگیز و سپس رفدار تحسین آمیزش تشکر می کنم آمیزه قدرت و معنویت آفریننده ارزش های والاست آفرین بر شما 25 شهریوره 1404 و یه سطر بالاترش هم نوشته سید علی خامنه این پیام رهبر عزیز و فرزانه و ورزش دوستمون بود برای قهرمانی تیم ملی کشتی آزاد جمهوری اسلامیان تو مسابقات جهانی زادگیره و اما بریم سراغ روایت عشق بعد از اون هم اتفاقا یه وقت شده صحبت های رهبر معظم انقلاب تو قالب پیام ولایت آماده است که خواهید شنید ممنونم از مهر و محبتتون در همراهی با رادیو خودتون رادیو معارف روایت اشق بنام خدا و سلام موسیقی چند هفته یک مهمون خانوم کرمی همسر دانشمند هستهی شهید دکتر علی محمدی هستیم و در این چند هفته زندگی این دو عزیز رو مرور کردیم با خاطره هایی که از زبان خانوم کرمی شنیدیم. این هفته رسیدیم به اون روزی که نه تنها برای خانوم کرمی و فرزندانش پر از خاطره درده بلکه برای همه ما مردم ایران روزیه که یکی از بهترین دانشمندان خودمون رو از دست دادیم. خب نحوه شهادت ایشون اون روزم مثل همه روزخواهی دیگه صبح زود ما بیدار شدیم یادم به ساعته یک روبه شیش بود شیش بود ساعت گذاشته بودم برای نماز بلند شدیم جفتمون با همه یه نمازمونو خوندیم من رفتم صبحانه آماده کردم ایشون عادتش بود بعد از نماز دیگه نمی خوابید معمولا اگر می دید سرحال نشده می رفت تو حیات چند قدمی می زد یا توی همون محیط خونه چند قدم می زد بعد می رفت توی اتاقش کار روزانهی که باید اون روز انجام می داد رو خب یاد داشت می گرد خب ایشون به خاطر شرکت در جلسات مختلفی که داشت خب در روز یه و بعضی وقتا می گفتن ست و چهارتا جلسه داریم و خیلی هم منظم و دقیق بود. می گفت دوست ندارم که توی جلسه چیزی جا بمونه. برای همین هر کاری که اون روز باید تو اون جلسه انجام می شد و یاد داشت می کرد. و خیلی منظم بود. اون روز مثل هر روز همین کار رو کرد. همین کار رو کرد. ولی من متاسفانه نمی دونم چجوری شد. چایی رو دم کردم پنیر رو گردو حالا چیزهایی که ایشون برای صبحانه میخوردن رو گذاشتم روی میز اومدم خودم درست کشیدم فکر نمی کردم که خوابم ببره چورتم ببره یه ها به خودم اومدم دیدم ایشون داره میزنه به در اتاق به من گفت خانم اینبوز من نهار ندارم من یه ها از جام پریدم گفتم چرا خب ایشون به خاطر چربیخون بالایی که داشت و در زم فشار خونش هم یه مقداری بالا بود و اینا قضای دانشگاه رو سعی میکرد نخوره و از خونه قضا میبرد من شب قبلش کتلت درست کرده بودم گفتم چرا قضا برادر دیچب گذاشتم فقط یه مقدار خیارشور و این چیزا باید بذارم که داشت کفت پس تا من ماشین خوهرم و خوب خیاتم خونه ما جوری بودش که دوتا ماشین بیشتر توش جانه میگرف و ماشین خاهرشون معمولا جلوی ماشینشون بود و برای اینکه ماشینشو ببره بیرون مجبور بود ماشین خاهرشو اول ببره بیرون به من گفتم ماشین شهره رو بیرون میبرم شما قضای من رو آماده کن منم گفتم باشه و رفتم قضایشون رو آماده کردم گذاشتم تو نایلکس دویدم آمدم سمت در حال دیدمشون جلوی در حال ما استاده من نایلکس قضا رو بهش دادم از من خدافزی کرد رفت نایوکس قضا رو گذاشت توی ماشینش ماشینش هنوز توی حیات بود برگشت اومد توی حیات خوشم یادمه دور باخچه همون دو دور چرخید بعد اومد لب پله ها بند کفششو صف کرد من همیشه میگم عزمشو جزم کرد برای شهادت کش می شود بدونمون دست ی آخر پشت پرده ندیده ها چی دیدی دل به چیدن کدوم ستاره بستی که از این زمین خاکی پر کشیدی اون روز آخرین روزی بود که خانوم کرمی با عزیزترین فرد زندگیش خداحافظی کرد. یه خداحافظی طولانی با آشغانه هایی که امروز خانوم کرمی برای ما روایت میکنند. من عادت هم بود. همیشه ایشون میخواست بره و بچه ها همینطور برای چون چارگول و آیتالکرسی میخوندم. اون روز هم در حال چارگول خوندم بودم. برای بار دوم از من خداحافظی کرد. سواره ماشین شد و من هنوز اونجا استاده بودم ماشین رو برد بیرون در کوچه ما اون موقعی حالت نردهی وسطش بود من همیشه رفت آمده ایشون رو از لای اون نرده ها کنترول می کردم و می دیدم در کوچه رو که اومد ببنده سرش اللهی در کرد تو دید هنوز من اونجا استادم بر بار سوام به هم گفت خدافز در کوچه رو که بس صدای انفجار اومد شاید بگم چند ثانیه نشد حقیقتش اون لحظه من فکر کردم که خونه داره خراب میشه و فکرم این بوده نسم باورم این نمیشد فکر کردم که زلزله اومده و خونه داره خراب میشه حالا این شیشه هایی که رو سر من میریخ فریک می کردم که حالا سخفه که داره ریخ می ریزه یه ها به خودم اومدم دیدم دخترم داره جیق می زنه نگه مامان چی شد؟ رو رخت خواب من رو تختم شیشه ریخ اون بچه تو اتاق خودش خواب بود این هم بگم این ها تقریبا هر روز خب ما بین ترم بود دیگه تطیلات ترم بود بیس و دو دی ماه بود الهام برای خب دختر من رشدش میماری بود برای این که حالا لحاظ عملی هم کارشو یاد بگیره پدرش با یکی از دوستانش که یکی از این شرکت های ساختمانی داشت صحبت کرده بود که به صورت عملی هم بره کار یاد بگیره بعد این روزها خب پدرش الهامو می برد و ایمانم که تقریبا کارشون یک جا بود با هم دیگه میرفتند و کار خدا اون روز شرایطی پیش اومد که بچه ها با پدرشون نرفتند یعنی بچه هم هم الان به شهادت رسیده بودند خب الهان با اون حالتی که وحشت زده بیرون اومد گریه میکرد که ماما شیشه روی تخت ورن ریخ چی شده؟ من یهو به خودم اومدم تازه فهمیدم که چی شده؟ سرم بلند کردم دیدم دود داره روی ماشین بلند میشه و اصلا توجه نداشتم که این در کوچه ها رو بسته من چجوری دارم الان ماشین رو میبینم نگو در اثر انفجار در به اون بزرگی خونه کنده شده بود افتاده شده و وسط خیات چون خب مسود اولین شهید هسته ای بود حتی خوهر و مادرشون متله نبودن که ایشون چی کار میکردن اینا طبقه بالای منزل ما زندگی میکردن مادر و خوهرشون در حال خوردن صبحانه بودن که صدای انفجار رو میشنوند شیشه های منزلشونم به همین ترتیب مثل مال ما میشکنه وحشت زده فکر میکنن که چه اتفاقی افتاده اونها هم پیش خودشون میگن حتما لوله گازی چیزی ترکیده که اینجور صدا زیاده خوهر مسود بلا فاصله میدوه میاد به سمت حیات به سمت تراستشون که ببینه مثلا تو کوچه چه خبره که منو با بچه ها رو میبینه و مادرشونم حالا در ورودی اینها هم شکسته بود مادرشونم که به سختی میتونن را برن خب در سر سکته ای که کردم حالا به هر شکل که شده در رو باز میکنه میاد بیرون و دیگه همه متوجه شدم دیگه تا عبد بمونه داخل دیدنه دوباره توی قلبم من که آرزوی دیگه ای ندارم دیدن تو تنها آرزوی قلبم دیدن تو تنها آرزوی قلبم اینجا است که دیگه باید سکوت کرد. سکوتی به بلندی فریاد زنی که آشقانه های شهادت همسرش رو برامون روایت میکنه. من و الهام بی اختیار به سمت ماشین شروع کردیم به دویدن. همجور حالا حواسمون هم نبود که روی زمین پرست شیش هست. هر چیز شکستنی روی این دکور ها و اینا بود ریخت شد و شکسته بود. اینقدر این بوم قوی بود که مسئولین بعدم به من گفتن که میتونست بالای سی ست نفر رو بکشه تا خونه های پشتی ما شیشه هاشون شکسته بود روکار همسایه های روبروی من که تازه ساخته شده بود کنده شده بود لستر یکی از خونه همسایه ها کنده شده بود کتری آب جوش یکی از خونه همسایه ها پرد شده بود حتی در فریزر من باز شده بود در از توشی کسته بود و تمام لوازم قضایی بیرون ریخته بود در کابینت ها باز شده بود ظرفای چینی که جلوی کابینت بود ریخته شده بود و شکسته بود اینها رو میگم که امق فاجعه مشخص بشه من رسیدم رفتم به سمت مسعود دیدم حتی فرصت نکرده که سواره ماشینش بشه نیچسته بود جلوی در ماشین پاهای زیر ماشین بود دوتا دستش لب رکاب ماشی و یه زمین بود من فکر کردم چون ظاهرش از پشت سالم بود فکر کردم مثل خودم که دوچار شک شده بودم گفتم حتما مسعودم دوچار شک شده که این حالتیه هی شروع کردم صدا زدن مسعود مسعود مسعود جان دیدم جوابمونه میده گفتم سرشو بلند میکنم میزنم رو سینم میزنم چند تا تو صورتش شاید به حال بیاد از حال رفته از صدای انفجار سرشو اینجوری با دستان بلند کردم که بذارم روی سینم یه هم متوجه شدم این قسمت سرش قسمت چپه سرش کاملا خالیه و اونجا بود که فهمیدم که کار تموم شده بلا فاصله دویدم وسط کوچه که ببینم این طرف و اون طرف کوچه کسی هست دیدم هیچ کس نیست بعد برگشتم دیدم الهام همینجور بچه شک زده بره تموم شامو کنه رفتم خوالش دادم کشیدمش اقب گفتم نمیخواد نگاه کنی تموم شده بابا دیگه نیست رفتی و نگاه پاکت تا همیشه روبرومه دیدن تو آسمونه دیگه تنها رزومه رفتی و صدای سبزت تو سکوت خونه مونده یاد خنده های گرمت منو تا گریه کشونده لحظه ها لحظه های سنگین و سختیه حتی شنیدنش قلب آدمو به درد میاره چه برسه به این که کنار همسری شهیدت باشی و لحظه های خونین شهادتش رو با همه وجود درد کنیم دیگه اون لحظه بود که شروع کردم جیخ زدم شروع کردم شاید حالا اینا همه به فاصله چند ثانیه باشه شروع کردم جیخ زدن که دیگه دونه دونه همسایه ها اومدن خب پسرم پنج دقیقه قبل از این که پدرش از خونه بخواد بره بیرون شاید بگن پنج دقیقه پنج شیش دقیقه اینقدر وقتی نبود چون ایمان وقتی به مهر دو رسید خب کشایی ما مهر ثومه ایمان به سر مهره دو که میرسه صدای انفجار رو میشنبه بعد میگفت یهو دلم هوری ریخ که چه اتفاقی میتونه باشه این صدای انفجار عظیم میگفت اول گفتم شاید لوله گاز ترکید بعد میگفت بلا فاصله گفتم روز زن بزنم ببینم کجاست زن میزنه خونه میبینه کسی گوشی و جواب نمیده زنی میزنه به موبایل پدرش میبینه پدرش هم گوشیش رو جواب نمیده خب در اصل انفجار گوشیه تلفون منزل ما کامل اصلا قد شده بود مسعودی هم نبود که بخواد به موبایلش جواب بده میگفت برافصله برگشتم برگشتم گفتم ببینم خدای نکرده درنامه مربوط به ما نباش میگفت اومدم سر کوچه خودمون رسیدم خب کوچه ما چون حالت سربالایی داره میگفت پایین کوچه متوجه شدم ماشین بابا وسط کوچه است خب ماشین مسود پیجای 405 بود میگفت گفتم پس این صدای تصادف بود این ماشین بابا است که وسط کوچه است و یه ماشین لباسورعت اومده زده به ماشین میگفت دیگه نفهمیدم که چجوری مسیر رو دویدم و این بچه وقتی اومد من و الهام در حال گریه کردم بودیم هنوز هیچ کس نیمده بود هنوز هیچ کدوم از خمسایه ها بیرون نیمده بودن یادمه بچم وقتی اومد وقتی ما رو به اون شکل دید محکم خودشو کبید روی زمین اونجا بود که دیگه همه ما فهمیدیم که واقعا خونمون خراب شده چرا آقا خونمون دیگه خاموش شد دیگه تموم شد و از اون رفت مجنون یاد لحظه های با تو می نویسم توی قلبم قصه نگفته ها تو وقتی بی هوا دوباره گونه هم خیسته تو می شن انگار آسمونم از تو داره حرف میزنه با من شما سبر کردید، تحمل کردید زبان به شکوه و گله و اینها باز نکردید با این که مسیبت مسیبت سختیه اینه باید میدونه که چقدر سختیه مسیبت در اینها شما تحمل کردید، سبر کردید این صبر برای شما یک افتخار بزرگ جلب رحمت الهی رو سلامت باشم رحمت خدا برشون در رجاتشو انشالله عالی باد نشان یاران چه قریبانه رفتند از این خانه همسوخت شمع ما همسوخت پروانه هر سوی نظر کردم هر کوی گذر کردم خاکستر و خون دیدم ویرانه به ویرانه آتش شده در خرمن وای من و وای من از خانه نشان دارد خاکستر کاشا روایت و عاشقانه امروز هم به پایان رسید اما عاشقانه های ما از زندگی شهده هنوز ادامه داره این خاطره ها باید روایت بشه تا یاد و نام شهده عزیزمون همیشه در قلب ما باقی بمونه تا روایت و آشغانهی دیگه خدا نگهدار در تغسوم هر شهید در تکلم هر نسیم این روایت آشغیست ما به آفتاب میرسیم ما به آفتاب میرسیم ریشه های ما در یقین ساقه های ما از بحار شانه های ما خاطره دارد استبر می شما ای شما که شب بابری ما سپیده صادقیم تازه نیست ما جرایتان ما هم از ازل آشقیم آنچه که موجب جدایی ما و دوستان ما گردیده و آنان را از دیدار ما محروم نموده است گناهان و خطاهای آنان بسبت به احکام الهی است یه ده میخوان یه شبه رهت ست ساله رو تی کنن می خواند در مدت کم به خواسته ها و آرزوهای بزرگشون برسن. برای برطرف کردن نیازها و رسیدن به خواسته هاشون به هر دری می زنن. راه درست و نادرست رو امتحان می کنن. اگه راه درست اونها رو به هدف نرسونه، براحتی در جاده پرپیچ و خم بیراه قدم می زارن. همه وقتشون صرف دویدن تو جاده ناهموار خلاف و حرام میشه ولی هرچه بیشتر میدون از مقصد اصلی دورتر میشن و بدون این که بفهمن براحتی روزی حلالشون به رزق حرام تبدیل میشه و لغمی حرام اثرشو تو زندگیشون میذاره خدا نکنه جزوه این گروه باشید هیدری بسم الله الرحمن الرحیم حرف بسیار زیبایی سخن بسیار زیبایی حضرت سلمان محمدی گفتند که ما معمولا از این اصحاب پیانبر کم حرف سراغ داریم در حالی که اینها در اثر اطاعتشون و همنشینیشون با پیانبر به حرف و سخنان بسیار امیغی رسیدن سلمان میگوید داستان روح آدمی و جسم او داستان یک کور و یک زمینگیر است که کور به زمینگیر صحبت میکنه که ما میخواییم از این میوه این درختی که اینجا هست بخوریم پس زمینگیر به اون نابینا میگه پس تو من رو بر شانه خودت بگذار تا من که چشم دارم از نردبان قد تو استفاده کنم و میوه بچینم و هر دو از میوه استفاده کنیم این داستان روح و جسمه که در کمک به همدیگه هستن که اگر میخوان میوه متعالی رشد رو به دست بیارن باید هر دو به هم کمک بکنن و امکان نداره که روح و جسم در تحییه رزقی که میخوان به دست بیارن بی اعتناب بوده باشن هر چیزی رو بخورن و به حرام و حلال بودن توجه نکنه و روح بتونه مسیر رشدشو تی کنه باید جسم در اینجا تنظیم بشه برای کمک به روح برای کمک و حرکت به سوی بزرگترین هدف هستی فیلتری داشته باشه که رزق حلال و حرام رو توجه بکنه با این بینش میتونیم که چرا عبادت ده جزئه که نه جزئه اون طلب حلاله نوای معرفت سدای ایمان رادیو معارف سدای فضیلت و فطرت تا قرآن تو به اهل بی روشنگر ماست اسلام همیشه سایه اشت و سر ماست پیامه بلایت در خط محمد و حریق روح خدا نور دده اون خامنه ای رهبر ما نور دده اون خامنه ای رهبر ما یک توضیح هم من مربوط به اصراف بکنم ما اصراف میکنیم واقعا اصراف به مردم بنده کن سال قبل از این شعار سال رو به مضمون اصراف نکردن حالا نالا این اون شعار یادم نیست قرار دادیم که مردم اصراف نکنن آمدن به ما گفتن که اونی که بیشتر از همه اصراف میکنه خود شما هستید دولت اصراف میکنه بیشتر از همه دیدیم راست میگن هم در زمینه برق هم در زمینه گاز هم در زمینه آب هم در زمینه ساختمان و بنا و غیرو اصراف انجام هم دفتر میدهید سفر اصراف انجام میگیر سفرهای غیر لازم چه لزومی داره خیلی از سفرهایی اصلا لازم نیست که انجام میگیر بعد سفر با همراهانه دو برابر سه برابر اون چی که لازمه چه لزومی داره سفر اگر در ناس انسان به یه جایی سفرم بکنه خب با یه تعداد معدودی که واجبه لازمه حضور اینا یا سفر اقامت در هوتل های گران قیمت و سران پرس کنون اون محلی که اونجا سفر شد این اصراب ها رو باید انجام نداد وقتی دقل کمه خرج هم باید کم بشه چون دقلت نیست خرج آهسته تر کن که میگویند ملاهان سرودی اگر باران به توهستان نبارد به سالی دجله گردد خوش رودی باید منابر رو تأمین کرد بعد به فکر خرج و انها آورد آخرین عرض ما مربوطه به قزده و جنایتهای بی نظیریست که این سهیون ملعون در حال انجامش واقعا انسان حیرت میکنه این همه جنایت این همه فاجه آفرینی و حیا هم نمیکنن سریع به زبان میارن بیان که انجام میدیم میخواییم بکنیم و میکنیم این باید علاج بشه بله درسته امریکا پشیبانشه امریکا هم قدرت بزرگیست در این شکلی نیست اما راه برای مقابله با این وضع بسته نیست کشورهای معترز که امروز کشورهای اسلامی و غیر اسلامی رو شامل میشه به خصوص کشورهای اسلامی باید روابط پازرگانیشون رو به کلی قطع کنن با رژیم سهی نیست و حتی روابط سیاسی را هم قطع کنن منظوی کنن بیش از اون چی که امروز البته نظام خبیص سحیونی امروز منظوی ترین دولت دنیاست در این شکل نیست منفور در این دولت دنیاست وکرم بیش از این هم ممکنه بادرها بسته بشه این وزیفه ایست که بر اوده همه دولت هاست من در نظرم میدهسته یکی از خطوط اصلی دیپلوماسی ما باید این باشه به دولت ها سفارش کنیم تأکید کنیم روابطتون رو قطع کنید اولا در درجه اول روابط بازرگانیه در درجه بعد روابط سیاسی رو یک کلمه هم خطاب به اصحاب بیان و قلم من اینجا نوشتم و اون همینه که کسانی که روزنامه می نویسن مقاله می نویسن بیاناتی در صدو سیما دارن بیاناتی در پضای مجلسی دارن سعی کنن به ضرر کشورشون حرف نزدن